رهبر بهمثابه تجسّد یک ملت

رویداد۲۴ | تاریخ سیاست، از یک منظر، تاریخ یک سودای و تحققناپذیر است: آرزوی وحدت و یکپارچگی. میل به آنکه جامعه، با همه تکهپارگیها و تضادهایش، سرانجام یک بدن واحد شود. آرزوی آنکه صدایی واحد از دل هزاران صدای متناقض سر برآورد و بگوید «ما». این آرزو، قدمتش به اندازهٔ قدمت زندگی جمعی آدمیان است، و خطرش نیز به همان اندازه زیاد. زیرا هر بار که این آرزو از حد گذشته، هر بار که کسی کوشیده آن را از ساحت رؤیا به زمین سخت واقعیت بکشاند، فاجعه زاده شده است؛ و با این همه، بدون همین آرزو، دموکراسی نمیتواند نفس بکشد.
شکاف؛ زخمی که نباید التیام یابد
کلود لوفور، فیلسوف سیاسی فرانسوی و یکی از ژرفاندیشترین نظریهپردازان دموکراسی در قرن بیستم، تصویری از دموکراسی ارائه میدهد که با برداشت رایج ما سخت متفاوت است. ما عادت کردهایم دموکراسی را نظام «حکومت مردم» بدانیم، نظامی که در آن ارادهٔ عمومی حکم میراند و مردم، از طریق نمایندگانشان، سرنوشت خود را رقم میزنند. اما لوفور نشان میدهد که زیر این تصویر آراسته، شکافی عمیق و درمانناپذیر نهفته است.
در تحلیل لوفور، هر نظام سیاسی، و دموکراسی بیش از هر نظام دیگری، با انشقاق تعریف میشود. مردم در دموکراسی با یک صدا سخن نمیگویند. چندصدایی حاکم است و این صداها گاه سخت با یکدیگر در تعارضاند. طبقات و گروههای اجتماعی منافع متفاوت دارند، ارزشهایشان با هم نمیخواند، تصویرشان از «زندگی خوب» یکی نیست. نمایندگان مردم انتخاب میشوند، اما مواضع و تصمیماتشان همیشه با خواست موکّلانشان منطبق نیست. فاصلهای هست میان شهروند و نمایندهاش، میان آنچه مردم میخواهند و آنچه در عمل رخ میدهد. این فاصله سرخوردگی میآفریند و از دل سرخوردگی، آرزو زاده میشود: آرزوی وحدت. جامعه میخواهد بر تفرقههایش غلبه کند و به کلّیتی یکپارچه بدل شود. اما لوفور هشدار میدهد: جامعهٔ سیاسی هرگز نمیتواند به این وحدت برسد، به این دلیل ساده و بنیادین که همواره از «بسیاران» تشکیل شده است.
پس وحدت کجاست؟ لوفور میگوید: در ساحت نمادها. وحدت فقط در تخیّل ممکن است، فقط بهمثابهٔ تصویر. پرچم، سرود ملی، جشنهای ملی، همه نمادهایی هستند که تصویر وحدت را پیش چشم جامعه مینهند. جامعه با نگریستن به این نمادها «خود را میبیند» و برای لحظهای احساس یکپارچگی میکند. اما این وحدت هرگز واقعی نیست. پرچم نماد کشور است، نه خود کشور. سرود ملی تصویر وحدت ملت است، نه خود آن وحدت. میان نماد و واقعیت فاصلهای هست که هیچ آیینی، هرقدر باشکوه، نمیتواند از میان ببردش.
نارسیس و آینهٔ آب
در اساطیر یونان باستان شخصیتی هست به نام نارسیس، جوانی بهغایت زیبا که هر کس او را میدید شیفتهاش میشد. اما نارسیس عاشق هیچکس نبود تا روزی که بر لب برکهای خم شد و بازتاب چهرهٔ خود را در سطح آب دید. دل به آن تصویر باخت. شیفتهٔ بازتاب خودش شد، چنان شیفته که نتوانست دل بکند. هرچه بیشتر نگاه میکرد، بیشتر میخواست با تصویر یکی شود. دست دراز کرد، آب را لمس کرد، تصویر لرزید و شکست. نارسیس، اسیر آرزوی وصالی ناممکن، از پای درآمد و در همانجا جان سپرد.
لوفور از همین منطق بهره میجوید تا رابطهٔ جامعه با تصویر وحدتش را توضیح دهد. جامعه مانند نارسیس در بازتاب وحدت خود خیره شده و فریفتهٔ آن است. اما این تصویر همیشه «آنطرف» است، مقابل ماست و دستمان به آن نمیرسد. آرزو نهتنها خاموش نمیشود، بلکه هرچه بیشتر مینگریم، شدیدتر میشود. ناچاریم بارها و بارها وحدت را احضار کنیم، در آیینهایی که همه میشناسیم: برافراشتن پرچم، خواندن سرود ملی، جشن گرفتن روزهای تاریخی. اما هیچیک از اینها ماهیت خیالی وحدت را تغییر نمیدهد. مراسم تمام میشود، پرچم تا میشود، و ما همان ملت پراکندهایم.
فرانتس کافکا در یکی از نامههایش نوشته: «از دور، همهچیز زیباست. فاصله و مه، از هر ویرانهای قصر میسازند.» وحدت ملی نیز چنین است: از فاصله، شکوهمند به نظر میآید، اما هرچه نزدیکتر شوی، بیشتر میبینی که جز سرابی نبوده.
وقتی تصویر گوشت میشود
اما اگر بخواهیم شکاف را واقعاً ببندیم، نه در نماد و نه در آیین، بلکه بهراستی و در عمل، آنگاه تصویر باید از آینه بیرون بیاید و جسم بپوشد. باید تن و خون پیدا کند. اینجاست که رهبر مقتدر وارد صحنه میشود. او دیگر نمایندهٔ مردم نیست، او خودِ مردم است. لوفور واژهٔ «تجسد» را به کار میبرد — همان مفهومی که در الهیات مسیحی برای دربدنشدن خداوند در کالبد عیسی مسیح استفاده میشود. رهبر پوپولیست، به معنای حرفی کلمه، «ملت مجسم» است. «ما» اوییم و «او» ماست. آینه دیگر آینه نیست؛ گوشت شده. نارسیس سرانجام با بازتابش یکی شده. اما فراموش نکنیم که پایان داستان نارسیس مرگ بود.
این اندیشه، که رهبر تجسم پیکره جمعی است، ریشهای بسیار کهن دارد. ارنست کانتوروویچ، مورخ آلمانی متخصص قرون وسطا، در اثر ماندگار خود «دو بدن پادشاه» آموزهای را شرح میدهد که در اروپای قرون وسطا پرورده شد و ریشه در الهیات مسیحی داشت. بنا بر این آموزه، همانگونه که مسیح دو بدن دارد، بدن طبیعی و «بدن رمزآمیز» یعنی جماعت مؤمنان، پادشاه نیز دو بدن دارد: بدن فانی و بیولوژیک، و «بدن سیاسی» که وحدت تمام دولت و ملت است. طرح مشهور جلد کتاب «لویاتان» اثر توماس هابز، فیلسوف قرن هفدهم انگلیسی، دقیقاً همین ایده را به تصویر میکشد: پیکری عظیم و هیبتناک که اگر از نزدیک بنگری، میبینی از هزاران بدن کوچک رعایا ترکیب شده. بدن پادشاه، بدن همه است. بدن طبیعیاش فانی است، اما بدن سیاسیاش نه. از همین رو در سنت سلطنتی اروپا، لحظهای که پادشاه جان میسپرد، بانگ برمیآورند: «پادشاه مُرد، زنده باد پادشاه!» بدن فانی رفته، بدن سیاسی مانده.
تفاوت دموکراسی مدرن، اما آن است که در آن، به تعبیر لوفور، «جایگاه قدرت خالی است.» هیچکس نمیتواند آن کرسی را برای همیشه تصاحب کند. پادشاهـخدا رفته، مشروعیت الهی فروریخته. اما همین خالی بودن جایگاه قدرت یعنی وحدت همیشه مسئلهای حلنشده باقی میماند، و آرزوی پر کردن آن کرسی خالی، همراه ابدی هر دموکراسی است.
جایگاه خالی قدرت
تفاوت بنیادین دموکراسی با نظامهای پیشین، از نظر لوفور، دقیقا در همین نقطه است. در دموکراسی هیچ فرد واحدی حاکم مطلق نیست. هیچکس نمیتواند ادعا کند که «بدن سیاسی» جامعه در او تجسّم یافته. لوفور این اصل را در عبارتی فشرده و اکنون مشهور خلاصه میکند: «در دموکراسی، جایگاه قدرت خالی است.» قدرت دیگر در دستان شاهی نیست که خود را «سایهٔ خدا بر زمین» بنامد. مشروعیت از آسمان نمیآید. از صندوق رای میآید، موقتی است، و هر چند سال یکبار باید از نو کسب شود.
اما نتیجه این وضع آن است که وحدت همیشه مسئلهساز خواهد بود. وقتی هیچ تنی «بدن همگان» نیست، آرزوی وحدت ارضانشده باقی میماند؛ و این آرزوی ارضانشده میدانی میشود برای کسانی که وعده میدهند خودشان آن جایگاه خالی را پر خواهند کرد: رهبران پوپولیست.
تخیل سیاسی، نفَس دموکراسی
اینجا به نکتهای میرسیم که شاید مهمترین بصیرت لوفور باشد. واکنش طبیعی روشنفکران و نخبگان سیاسی در برابر پوپولیسم، محکومکردن آرزو و توسل به عقلانیت است. اما لوفور هشدار میدهد که این واکنش نهتنها بیفایده، بلکه خطرناک است. آرزوی وحدت نه انحراف است و نه نشانهٔ نابالغی سیاسی. ذاتی خود دموکراسی است. فروید جایی نوشته: «نیرویی که انکار شود، از بین نمیرود؛ فقط از زیرزمین باز میگردد.» همین قاعده در سیاست نیز صادق است.
دموکراسیای را تصور کنید سرتاپا عقلانی، پاکسازیشده از هر شور و احساسی، که در آن رقیبان سیاسی با ادب و نزاکت تمام استدلالهایشان را ردیف کنند و رأیدهندگان با دقت علمی بهترین گزینه را برگزینند. چنین دموکراسیای نه ممکن است و نه مطلوب. بدون آرزو، سیاست به ماشین بیروح محاسبه تقلیل مییابد، ماشینی که هیچکس برای دفاع از آن از جا بر نمیخیزد؛ و حتی اگر بخواهیم آرزو را تبعید کنیم، نخواهیم توانست. هر تلاشی برای سرکوبش فقط آن را زیر خاکستر پنهان میکند. آتش میماند تا روزی سر باز کند، اما آن روز دیگر شعلهای آرام نخواهد بود. مانند عشقی که سالها انکار شده باشد، وحشی و مهارنشدنی بازمیگردد. هلندیها این انفجار را در ظهور ناگهانی پیم فورتاون تجربه کردند. احزاب سنتی که پشت سنگر عقلانیت پناه گرفته بودند، دریافتند که در برابر سیاستی که آرزو را استثمار میکند، سلاحی ندارند. هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، هشدار داده بود: «خطرناکترین لحظه برای یک نظام سیاسی آن نیست که مردم عصبانی باشند، بلکه آن است که دیگر احساس نکنند دیده میشوند.»
پوپولیستها دقیقاً در همین لحظه وارد میشوند و به مردم میگویند: «من شما را میبینم.»
مرز باریک تخیل
اما به رسمیت شناختن آرزو یک شرط حیاتی دارد: باید بپذیریم که آرزو، بنا به سرشتش، تحققناپذیر است. اشتباه بزرگ و ویرانگر آنجاست که موضوع آرزو را با واقعیت خلط کنیم. آرزو همیشه آرزوی دستنیافتنی است، همیشه یک گام از ما جلوتر. به قول ژاک لکان، روانکاو فرانسوی: «آرزو، آرزوی چیزی است که هرگز نمیتوان داشت.» همین دستنیافتنیبودن است که آرزو را زنده نگه میدارد. هرکه طبیعت آرزو را بشناسد، میداند که گریزپاست و فقط میتوان سبکبارانه دنبالش رفت.
اما اینجا خطری در کمین است. میتوان این بیکرانگی آرزو را بد فهمید. وقتی چنین شود، آرزو منقبض و منجمد میگردد و به چیز دیگری بدل میشود: به هوس. هوس آن حالتی است که در آن فراموش میکنیم چشماندازهای آرمانی تصاویری خیالی بودهاند. یقین میکنیم که واقعیتاند و مطالبه میکنیم که همینجا و همینالان محقق شوند؛ و درست مانند کودکی که هنوز آرزوکردن نیاموخته و فقط هوس میشناسد، اگر خواستهمان فوری برآورده نشود، میشکنیم.
تفاوت آرزو و هوس، تفاوتی سرنوشتساز است. آرزو با «نه» کنار میآید، چون میداند افق همیشه در فاصله است. هوس «نه» را برنمیتابد، چون گمان میکند افق همینجاست و همین لحظه باید برسد. آرزو حرکت میآفریند، هوس فلج میکند. سیاستمداری که آرزو را بیدار میکند، مردم را به حرکت وامیدارد. سیاستمداری که هوس را تحریک میکند، مردم را به بندگی میکشاند، بندگی وعدهای که هرگز وفا نخواهد شد.
پوپولیستها استادان تبدیل آرزو به هوساند. جهان پیچیده را ساده جلوه میدهند. شکافها را انکار میکنند. وعده میدهند که با صرف حضورشان وحدت محقق میشود. میگویند: «فقط پشت سر من بایستید، باقیاش با من.» و مردم، خسته از پیچیدگی و سرخورده از فاصله، تسلیم میشوند. اما آنچه در انتظارشان است وحدت نیست.
زیستن با شکاف
درس لوفور برای روزگار ما، روزگار خیزش پوپولیسم در چهارگوشه جهان، شاید در یک جمله خلاصه شود: دموکراسی هنر زیستن با شکاف است. نه سرکوب آرزو، نه تسلیم در برابرش. بلکه پروردن اقتصادی از آرزو که در آن هم نیروی آرزو به رسمیت شناخته شود و هم مرزهایش محترم بماند.
این یعنی سیاستورزیای که بتواند تصویر آیندهای بهتر را پیش چشم مردم بنهد، بیآنکه وانمود کند این آینده فردا صبح فرا میرسد. سیاستورزیای که افتخار ملی را نه واقعیتی حاضر و آماده، بلکه افقی بداند که باید به سویش کار کرد و جنگید. سیاستورزیای که مسئولیت تحول را نه بر دوش یک تن، بلکه بر شانهٔ همگان بگذارد.


ایده لوژی فاشسیم دقیقا همین می گوید "رهبر بهمثابه تجسّد یک ملت" این نوشته از روی کتب نظریه پرداز توتالیتاریسم کارل اشمیت باز نویسی شده است
