تاریخ انتشار: ۱۰:۵۹ - ۰۳ فروردين ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

ناصر و صدر؛ تلاقی ناسیونالیسم و دین | تصویر امکان‌های از دست رفته در خاورمیانه

دو چهره‌ای که در این تصویر در برابر یکدیگر ایستادند، از دو افق متفاوتی می‌آیند یکی روحانی‌ای شیعه با ردایی ساده و زبانی آکنده از اخلاق اجتماعی، و دیگری افسری کاریزماتیک با یونیفرم نظامی که صدایش از رادیو، میلیون‌ها عرب را به خیابان‌ها می‌کشاند.

امام موسی صدر و جمال عبدالناصر؛ تصویر امکان‌های از دست رفته

رویداد۲۴ | دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی، دوران «امکان» در خاورمیانه بود؛ امکان رهایی از استعمار، امکان بازسازی هویت جمعی، و امکان ساختن دولتی که به مردمش تعلق داشته باشد. این امکان، هرچند بعد‌ها به‌طور گسترده ناکام ماند، اما در زمان خود واقعی، زنده و الهام‌بخش بود. جمال عبدالناصر تجسم سیاسی این امکان بود. او پس از کودتای افسران آزاد در ۱۹۵۲، نه‌تنها سلطنت فاسد مصر را سرنگون کرد، بلکه زبان تازه‌ای به سیاست عربی بخشید: زبانی آمیخته از عزت، عدالت اجتماعی، و دشمنی آشکار با امپریالیسم. ملی‌کردن کانال سوئز در ۱۹۵۶، عبدالناصر را به قهرمان جهان سوم بدل کرد؛ رهبر کشوری که در برابر قدرت‌های بزرگ ایستاد و عقب ننشست. در سوی دیگر، امام موسی صدر در حال شکل‌دادن به نوعی اندیشه‌ی دینی نوگرا بود؛ اندیشه‌ای که نه به انزوا در حوزه قناعت می‌کرد و نه سیاست را صرفا عرصه‌ی قدرت می‌دید. او دین را نیرویی اجتماعی می‌فهمید؛ ابزاری برای بازگرداندن کرامت به انسانِ تحقیرشده. این دو مسیر، دیر یا زود، به یکدیگر می‌رسیدند.

جمال عبدالناصر: رهبر خلقی


بیشتر بخوانید:

اخوان المسلمین: جنبشی با شعار اسلام راه حل است | از رؤیای خلافت تا بحران موجودیت

از صدام تا قذافی | استبداد عاطفی در خاورمیانه

امام موسی صدر؛ بنیان‌گذار جنبش امل و چهره‌ای تأثیرگذار در لبنان معاصر


عبدالناصر را نمی‌توان تنها در چارچوب سیاست مصر فهمید. او پدیده‌ای فرامنطقه‌ای بود. رادیوی «صوت‌العرب» صدای او را به خانه‌های فقیر در قاهره، دمشق، بغداد، بیروت و حتی جنوب لبنان می‌رساند. برای میلیون‌ها نفر، عبدالناصر نه سیاست‌مدار، که «صدای عزت» بود. ناصریسم وعده می‌داد که عرب‌ها می‌توانند دوباره تاریخ‌ساز شوند؛ می‌توانند مستقل باشند، منابع خود را کنترل کنند و در برابر اسرائیل و غرب بایستند. این گفتمان، به‌ویژه برای اقشار محروم، جذابیت عظیمی داشت. اما در دل آن، تناقضی بنیادین نهفته بود: وعده‌ی آزادی، در قالب دولتی اقتدارگرا. امام موسی صدر این تناقض را می‌دید، اما آن را به نفی کامل ناصریسم تبدیل نکرد. او عبدالناصر را نه بت می‌کرد و نه دشمن.

امام موسی صدر؛ یک روحانی شیعه با نگاه اخلاقی به سیاست!


امام موسی صدر و جمال عبدالناصر؛ تصویر امکان‌های از دست رفتهامام موسی صدر در سال ۱۹۵۹ وارد لبنان شد؛ کشوری که ساختار سیاسی‌اش بر پایه‌ی طایفه‌گرایی بنا شده بود و شیعیانش، علی‌رغم جمعیت قابل‌توجه، در پایین‌ترین سطوح قدرت و توسعه قرار داشتند. جنوب لبنان و بقاع، مناطق فراموش‌شده‌ای بودند؛ بی‌زیرساخت، بی‌مدرسه و بی‌دفاع. صدر به‌سرعت دریافت که مشکل شیعیان لبنان، صرفاً مذهبی نیست؛ مسئله، فقر، تحقیر و غیبت از معادله‌ی قدرت است. او برخلاف روحانیان سنتی، زبان جامعه و سیاست را آموخت. از توسعه سخن گفت، از آموزش، از حق مشارکت، و از مسئولیت دولت. در این چارچوب، اندیشه‌ی او به‌طور طبیعی با گفتمان عبدالناصر هم‌افق شد: هر دو دغدغه‌ی «محرومان» را داشتند، هر دو استعمار را دشمن می‌دانستند، و هر دو به مسئله‌ی فلسطین به‌مثابه زخمی باز می‌نگریستند.

ناسیونالیسم عربی از نگاه یک روحانی شیعه برای بسیاری از روحانیان، ناسیونالیسم عربی پدیده‌ای سکولار و حتی ضد دینی تلقی می‌شد. اما امام موسی صدر قرائتی متفاوت ارائه داد. او ناسیونالیسم را واکنشی تاریخی به قرن‌ها سلطه و تحقیر می‌دانست؛ واکنشی که اگر با اخلاق و عدالت همراه نشود، به استبداد تازه‌ای خواهد انجامید. صدر باور داشت که دین و پروژه‌های رهایی‌بخش می‌توانند هم‌مسیر شوند، مشروط بر آنکه دین ابزار قدرت نشود و سیاست، کرامت انسان را قربانی نکند. در این معنا، عبدالناصر برای او نمونه‌ای «ناقص، اما مهم» بود: رهبری که در برابر استعمار ایستاد، اما در درون، نتوانست سازوکاری مشارکتی و پایدار بسازد. این نگاه انتقادیِ محترمانه، اساس رابطه‌ی فکری صدر با ناصریسم بود.

لبنان؛ میدان آزمون ایده‌ها

لبنان دهه‌ی ۱۹۶۰، صحنه‌ی رقابت شدید ایدئولوژی‌ها بود. ناصریسم در میان اهل سنت نفوذ گسترده‌ای داشت، احزاب چپ در حال رشد بودند، و مسئله‌ی فلسطین، به‌ویژه پس از ۱۹۶۷، همه‌چیز را تحت‌الشعاع قرار داده بود. در این فضا، امام موسی صدر کوشید شیعیان را از انزوای تاریخی بیرون بکشد، بی‌آنکه آنان را در پروژه‌ای عربی حل کند که ممکن بود دوباره به حاشیه براندشان. او از وحدت اسلامی سخن گفت، با رهبران سنی گفت‌و‌گو کرد، و در عین حال، هویت شیعی را سازمان‌دهی نهادی بخشید. این رویکرد، هم‌زمان هم به ناصریسم نزدیک بود و هم از آن فاصله داشت: نزدیک در آرمان‌های کلان، و دور در شیوه‌ی تحقق آنها.

نقطه‌ی هم‌گرایی اخلاق و سیاست

مسئله‌ی فلسطین، مهم‌ترین پیوند فکری میان امام موسی صدر و جمال عبدالناصر بود. برای عبدالناصر، شکست ۱۹۶۷ ضربه‌ای مهلک به رویای عربی بود؛ شکستی که مشروعیت سیاسی‌اش را به چالش کشید. برای صدر، فلسطین آزمونی اخلاقی بود: آیا جهان عرب و اسلام، توان دفاع از مظلوم را دارد. صدر بار‌ها تأکید کرد که اسرائیل صرفاً مسئله‌ی عرب‌ها یا مسلمانان نیست، بلکه پروژه‌ای استعماری است که کل منطقه را بی‌ثبات می‌کند. این زبان، هم‌زمان دینی و سیاسی بود؛ زبانی که می‌توانست با ناصریسم گفت‌و‌گو کند، بی‌آنکه در آن حل شود.

شکست‌ها، مرگ‌ها و افق‌های بسته‌شدهمرگ جمال عبدالناصر در سال ۱۹۷۰، پایانی نمادین بر عصر امید‌های بزرگ بود. با او، ناصریسم به میراثی تبدیل شد که دیگر توان بسیج توده‌ها را نداشت. جانشینانش، بیشتر اهل سازش بودند تا مقاومت، و جهان عرب وارد دوره‌ای از سرخوردگی شد. امام موسی صدر، در دهه‌ی بعد، بیش از پیش بر سازمان‌دهی شیعیان لبنان تمرکز کرد: تأسیس مجلس اعلای شیعیان، جنبش محرومان، و تلاش برای دفاع از جنوب لبنان در برابر تجاوزات اسرائیل. اما فقدان افق منطقه‌ایِ مشترک، افقی که ناصریسم نماینده‌ی ناقص آن بود، به‌شدت احساس می‌شد. ناپدیدشدن خود امام موسی صدر در ۱۹۷۸، این زنجیره‌ی فقدان را کامل کرد: رهبر عربی که مرد، و روحانی‌ای که ناپدید شد؛ و با آنان، گفت‌وگویی که می‌توانست مسیر دیگری برای منطقه بگشاید.

استعاره‌ای از یک امکان از دست‌رفته

تصویر مشترک امام موسی صدر و جمال عبدالناصر، اگر در کنار هم دیده شود، بیش از آنکه ثبت یک ملاقات باشد، استعاره‌ای تاریخی است. استعاره‌ای از تلاقی دین اجتماعی و ناسیونالیسم رهایی‌بخش؛ از گفت‌وگویی که می‌توانست جایگزین حذف، تکفیر و خشونت شود. این تصویر، یادآور لحظه‌ای است که هنوز سیاست می‌توانست اخلاقی باشد، و دین می‌توانست اجتماعی و فراگیر باقی بماند.

اهمیت یک رابطه‌ی ناتمامرابطه‌ی امام موسی صدر و جمال عبدالناصر، نه اتحاد بود و نه تقابل؛ رابطه‌ای بود میان دو پروژه‌ی رهایی که هر یک، به‌گونه‌ای، ناتمام ماندند. عبدالناصر نتوانست وعده‌ی آزادی را با ساختار‌های پایدار پیوند دهد، و صدر نتوانست پروژه‌ی اخلاقی‌اش را به سطحی منطقه‌ای تثبیت کند. اما اهمیت این رابطه، نه در موفقیت، بلکه در افق است. افقی که نشان می‌دهد خاورمیانه، زمانی، امکان گفت‌وگوی جدی میان دین و سیاست، میان سنت و مدرنیته، و میان عدالت و قدرت را در خود داشت. بازخوانی این نسبت، امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است؛ نه برای بازگشت به گذشته، بلکه برای یادآوری اینکه تاریخ، تنها مجموعه‌ای از شکست‌ها نیست؛ بلکه انبار امکان‌هایی است که شاید هنوز بتوان از نو به آنها اندیشید.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: تاریخ جهان
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما