رزا لوکزامبورگ و ایده منحصر به فرد آزادی

رویداد۲۴ | در شبی سرد از ژانویهی ۱۹۱۹، در حالی که جمهوری نوپای آلمان در آشوب و تلاطم غرق بود، پیکر رزا لوکزامبورگ، پس از ضرب و شتم وحشیانه، به آبهای یخزدهی کانال لندوهر در برلین انداخته شد. این قتل فجیع، که به دست نیروهای شبهنظامی راستگرا و با چراغ سبز دولت سوسیال دموکرات صورت گرفت، تنها پایان زندگی یک انقلابی نبود؛ بلکه نقطهی عطفی تراژیک در تاریخ آلمان و زخمی عمیق بر پیکر جنبش سوسیالیستی جهانی بود که برای برخی، او را به شهیدی ابدی بدل کرد و برای دیگران، شرارهای خطرناک را خاموش ساخت.
این مقاله، به کاوش در زندگی، اندیشهها و میراث زنی میپردازد که از یک مهاجر یهودی-لهستانی، به یکی از درخشانترین، بیباکترین و اصیلترین نظریهپردازان مارکسیست و نماد مقاومت انقلابی بدل شد. او در عصری از انقلابها، خود منادی انقلابی رادیکالتر بود؛ انقلابی که نه از بالا و به دست یک حزب پیشتاز، بلکه از دل جوشش خودانگیختهی تودهها برمیخاست. با طرح این پرسش که چرا اندیشههای او، بهویژه در باب خودانگیختگی، انترناسیونالیسم و نقد بیامان سرمایهداری، پس از یک قرن همچنان زنده و بحثبرانگیز است، سفری را به قلب تفکر و مبارزهی «رزای سرخ» آغاز میکنیم.
ریشهها: در بوتهی یک انقلابی (۱۸۷۱-۱۸۹۰)
شخصیت و باورهای بنیادین رزا لوکزامبورگ در کوره داغ لهستانِ تحت اشغال روسیهی تزاری شکل گرفت. تجربهی زیسته به عنوان یک زن یهودی در جامعهای یهودستیز، مشاهدهی سرکوب بیرحمانهی سیاسی و حس عمیق بیعدالتی، جرقههای اولیهی ذهنی را روشن کرد که مقدر بود تا آخرین نفس برای دگرگونی جهان بسوزد. او در سال ۱۸۷۱ در زاموش به دنیا آمد و در ورشو، در خانوادهای یهودی، روشنفکر و آسیمیله رشد یافت که آگاهانه خارج از محلهی یهودیان زندگی میکردند؛ تصمیمی که در نهایت آنها را آسیبپذیرتر ساخت. یکی از نخستین خاطرات کودکی او، پوگروم هولناک سال ۱۸۸۰ بود؛ موجی از خشونت و قتل که آسیبپذیری یهودیان را حتی برای آنان که خود را بخشی از جامعهی بزرگتر میپنداشتند، آشکار ساخت. در نوجوانی، شاهد سرکوب بیامان مخالفان سیاسی بود. اعدام چهار سوسیالیست در مقابل ارگ ورشو و سرنوشت غمانگیز ماریا بهوویچ و روزالیا فلنهار، دو زن جوانی که به جرم فعالیتهای انقلابی به سیبری فرستاده شدند و در راه جان باختند، تأثیری پاکنشدنی بر روان او گذاشت. این تجربیات، همراه با آنچه مسئولان مدرسه «تمایلات شورشی» او مینامیدند و به همین دلیل او را از دریافت مدال طلای مدرسه محروم کردند، او را به سمت مطالعهی خودآموز آثار مارکس و پیوستن به فعالیتهای زیرزمینی سوق داد.
در سن ۱۹ سالگی، زمانی که پلیس تزاری در آستانهی دستگیریاش بود، با جسارتی مثالزدنی از لهستان گریخت. با کمک یک کشیش، داستانی ساختگی مبنی بر این که او «دختری یهودی است که میخواهد برخلاف میل والدینش با مردی کاتولیک ازدواج کند»، توانست در زیر کاههای یک گاری پنهان شود، از مرز بگذرد و خود را به اروپای آزاد برساند. این فرار، نه یک پایان، بلکه آغازی برای ورود به صحنهی گستردهتر و پرتلاطم سوسیالیسم اروپایی بود.
تبعید و تکوین: زرادخانهی فکری در زوریخ
دوران اقامت لوکزامبورگ در سوئیس، فصلی حیاتی در تکوین فکری و سیاسی او بود. زوریخ در آن زمان، هم پناهگاهی برای مخالفان سیاسی از سراسر اروپا و هم دانشگاهی برای ذهن کنجکاو او بود. در این شهر بود که او توانست هم تحصیلات آکادمیک خود را به سرانجام برساند و هم شبکهای از ارتباطات را با تبعیدیان سوسیالیست اروپا برقرار کند که بعدها نقشی کلیدی در فعالیتهایش ایفا کرد. انتخاب سوئیس دلایل روشنی داشت. نخست آنکه او به عنوان یک زن، اجازهی تحصیل در دانشگاههای روسیهی تزاری را نداشت و سوئیس یکی از معدود کشورهای لیبرال اروپا بود که این امکان را برای زنان، بهویژه زنان خارجی، فراهم میکرد. دوم، زوریخ به مرکزی برای مهاجران سوسیالیست و مخالفان سیاسی از ملیتهای گوناگون بدل شده بود و این محیط، فضایی ایدهآل برای تبادل نظر و آشنایی با جریانهای مختلف فکری فراهم میآورد.
در همین دوره، رابطهی پیچیده و تأثیرگذار او با لئو یوگیشس، یک انقلابی تبعیدی دیگر، آغاز شد. یوگیشس نه تنها معشوق، بلکه یک شریک فکری و حامی مالی برای او بود. این حمایت، گرچه در مواقعی موجب سرخوردگی و آزردگی لوکزامبورگ میشد، اما به او اجازه داد تا با فراغ بال به تحصیل و فعالیت بپردازد. لوکزامبورگ در این سالها با سفر به پاریس و برلین برای تحقیق و شرکت در کنفرانسهای بینالمللی سوسیالیستی، توانست پیش از ورود رسمی به آلمان، شهرتی به عنوان یک متفکر جوان، خوشآتیه و رادیکال برای خود دست و پا کند. بدین ترتیب، لوکزامبورگ نه تنها به عنوان یک شاگرد مارکسیسم، بلکه همچون آهنگری که آماده است تا فولاد نظری خود را در برابر جزمهای سخت قدرتمندترین حزب سوسیالیستی اروپا بیازماید، وارد آلمان شد.
آلمان: آوردگاه نظری و سیاسی
بیشتر بخوانید:
بزرگترین چهرههای انقلابی تاریخ
احیای سوسیالیسم/ سرمایهداری چگونه در حال افول است؟
کارگران با افول جریان چپ، حامیان خود را از دست دادند
در آستانهی قرن بیستم، آلمان به مهمترین آوردگاه نظری و سیاسی برای سوسیالیستهای جهان تبدیل شده بود. حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) قدرتمندترین حزب چپ اروپا بود و ورود به این صحنه، برای هر انقلابی یک آزمون بزرگ محسوب میشد. لوکزامبورگ به عنوان یک زن ریزنقش یهودی لهستانی با پایی لنگ، با چالشهای مضاعفی برای تثبیت جایگاه خود در این حزب مردسالار و عمدتاً ملیگرا روبهرو بود. با این حال، او به سرعت نشان داد که برای درهم شکستن این موانع، سلاحهایی کارآمد در اختیار دارد.
لوکزامبورگ با وجود موانعی، چون نداشتن حق رأی برای زنان و بیگانه تلقی شدن، با تکیه بر دو مزیت استثنایی خود به سرعت در سلسلهمراتب حزب صعود کرد: قدرت خارقالعادهی سخنوری و توانایی بیبدیل در نویسندگی. او میتوانست پیچیدهترین مفاهیم اقتصادی و سیاسی را با چنان شور و وضوحی برای تودهها بیان کند که به زودی به یکی از مهمترین صداهای جناح رادیکال حزب بدل شد.
یکی از کلیدیترین مناظرههای فکری لوکزامبورگ، جدال او با ادوارد برنشتاین بر سر «رویزیونیسم» بود. برنشتاین معتقد بود که سرمایهداری قادر است بحرانهای خود را از طریق اصلاحات تدریجی حل کند و بنابراین، هدف سوسیالیستها باید تلاش برای کسب قدرت از طریق پارلمان باشد، نه انقلاب. پاسخ لوکزامبورگ قاطع و بیرحمانه بود. او این دوراهی را به استعارهی «بودن یا نبودن هملت» تشبیه کرد و اعلام نمود که انتخاب راه اصلاحطلبی، به معنای «نبودن» و خیانت به آرمان بنیادین سوسیالیسم، یعنی انقلاب، است. از نظر او، اصلاحات تنها میتوانست برخی از عوارض سرمایهداری را تسکین دهد، اما هرگز قادر به حذف تضادهای ذاتی آن نبود.
ج. نظریهی خودانگیختگی
مهمترین و ماندگارترین ایدهی نظری لوکزامبورگ، تأکید او بر «خودانگیختگی» تودهها در فرآیند انقلاب بود. این ایده، برخلاف تصور رایج، به معنای هرجومرج یا نفی سازماندهی نیست. بلکه تأکیدی است بر این اصل که نیروی واقعی و دموکراتیک انقلاب، از دل مبارزات و آگاهی طبقاتی کارگران میجوشد، نه از دستورات یک کمیتهی مرکزی. او معتقد بود هرگونه تلاش برای کنترل و هدایت انقلاب از بالا توسط یک حزب پیشتاز، روح دموکراتیک آن را خفه میکند. این دیدگاه، او را در مسیر برخورد مستقیم با لنین و اخلاق تمرکزگرای او قرار داد. لوکزامبورگ لنین را متهم کرد که با تئوری حزب پیشتاز، در حال ایجاد یک «دولت پاسبان شب» برای انقلاب است و میخواهد نقش «معلم مدرسه» را برای جنبش کارگری ایفا کند.
این ایدههای رادیکال، بهویژه اصرار او بر استفاده از اعتصاب عمومی به عنوان یک سلاح سیاسی، او را نه تنها در مقابل جناح راست حزب، بلکه در برابر بسیاری از رهبران جناح چپ مانند کارل کائوتسکی نیز قرار داد. در آستانهی جنگ جهانی اول، لوکزامبورگ به صدایی منزوی، اما همچنان پرطنین در جنبش سوسیالیستی آلمان تبدیل شده بود.
جنگ بزرگ، خیانت بزرگ
وقوع جنگ جهانی اول، فاجعهای بود که شالودهی جنبش سوسیالیستی اروپا را به لرزه درآورد. رأی مثبت اکثریت نمایندگان حزب سوسیال دموکرات آلمان به اعتبارات جنگی در اوت ۱۹۱۴، از نظر لوکزامبورگ یک خیانت تاریخی و نابخشودنی به اصل انترناسیونالیسم پرولتری بود. این رویداد، مسیر زندگی و مبارزهی او را برای همیشه دگرگون کرد و شکافی ترمیمناپذیر میان او و بدنهی اصلی حزب ایجاد نمود.
واکنش لوکزامبورگ به جنگ، قاطع، تزلزلناپذیر و سرشار از خشم بود. در روز رأیگیری، او و دوست نزدیکش کلارا زتکین از شدت یأس و ناباوری به فکر خودکشی افتادند. او با تعبیری تکاندهنده از شعار مارکس، این خیانت را به تصویر کشید: «کارگران جهان متحد شوید، اما در زمان جنگ گلوی یکدیگر را بدرّید.» از دیدگاه او، جنگ صرفاً یک تلاش امپریالیستی برای تقسیم مجدد جهان بود که در آن از کارگران به عنوان «گوشت دم توپ» استفاده میشد تا منافع سرمایهداران و امپراتوریها تأمین گردد.
به دلیل فعالیتهای ضدجنگ و فراخوان کارگران به اقدام علیه دولت، لوکزامبورگ به جرم «فتنهانگیزی» دستگیر و برای بخش عمدهای از سالهای جنگ زندانی شد. اما زندان، او را خاموش نکرد. برعکس، این دوره به یکی از پربارترین فصول فکری زندگی او بدل شد. در سلول زندان بود که او برخی از مهمترین متون و نامههای خود را به نگارش درآورد. نامههای او از زندان، دوگانگی کاذب میان «انقلابی پولادین» و «زن حساس» را در هم میشکند. چنانکه ژاکلین رز، پژوهشگر برجسته، اشاره میکند، این نامهها نه نرمی پنهان او، بلکه سرچشمهی راستین شور انقلابیاش را آشکار میسازند: او در زندگی شخصیاش «پولادین» و در تفکر انقلابیاش «عمیقاً انسانی» بود. این درک همدلانهی عمیق از وضعیت بشری بود که به باورهای سیاسیاش نیرو میبخشید.
با فرسایشی شدن جنگ و آشکار شدن علائم شکست آلمان، زمینهی اجتماعی برای تغییر فراهم میشد. با این حال، این نارضایتی عمومی بیشتر از تمایل به «نان و صلح» نشأت میگرفت تا یک آگاهی انقلابی تمامعیار؛ واقعیتی که سرنوشت انقلاب آتی آلمان را رقم زد.
انقلاب یا بربریت: خیزش اسپارتاکیستها
با سقوط قیصر در نوامبر ۱۹۱۸ و اعلام جمهوری، آلمان در فضایی پرتلاطم و پیچیده قرار گرفت. در این لحظهی تاریخی، دو مسیر پیش روی کشور بود: استقرار یک دموکراسی پارلمانی به رهبری سوسیال دموکراتهای میانهرو، یا یک انقلاب سوسیالیستی رادیکال به سبک شوروی. لوکزامبورگ که به تازگی از زندان آزاد شده بود، به همراه کارل لیبکنشت در قلب این جدال قرار گرفت. «اتحادیهی اسپارتاکوس» که لوکزامبورگ از بنیانگذاران آن بود، انقلاب نوامبر را ناکافی و نوعی «خیانت به انقلاب واقعی» میدانست. از نظر اسپارتاکیستها، سوسیال دموکراتها صرفاً به تغییر شکل سیاسی حکومت بسنده کرده و ساختارهای بنیادین اقتصادی و اجتماعی را دستنخورده باقی گذاشته بودند. خواستههای اصلی آنها عبارت بود از انتقال قدرت به شوراهای کارگری و سربازان، به جای پارلمان ملی؛ و تحولات بنیادین اقتصادی، از جمله بازتوزیع مالکیت و کنترل کارگری بر صنایع.
خیزش ژانویهی ۱۹۱۹، نقطهی اوج تراژیک فعالیتهای اسپارتاکیستها بود. این قیام که در واکنش به برکناری یک مقام پلیس چپگرا در برلین آغاز شد، از حمایت تودهای بسیار اندکی برخوردار بود. خود لوکزامبورگ در ابتدا با اقدام مسلحانه بدون حمایت اکثریت مردم مخالف بود و در کنگرهی حزب کمونیست آلمان اعلام کرد: اسپارتاکوس هرگز بدون حمایت قاطعانهی اکثریت آلمانیها حکومت نخواهد کرد.» با این حال، نقش نهایی او در این خیزش، به یک تنش مرکزی و حلنشده در میراث او بدل شده است. از یک سو، بسیاری معتقدند که او، با علم به شکست قریبالوقوع قیام، خود را موظف دید که تا پایان در کنار انقلابیون بایستد؛ چرا که بدیل آن را تسلیم در برابر ارتجاع و «بربریت» میدانست. از سوی دیگر، منتقدانی، چون مورخ مارک جونز استدلال میکنند که او با انتشار مقالات آتشین در روزنامهی پرچم سرخ، به چرخهی خشونت دامن زد و اصول پیشین خود را در آن لحظهی حساس زیر پا گذاشت؛ جایی که اصول نظری او در برابر دینامیک بیرحمانهی یک انقلاب در حال شکست، آزموده و شاید قربانی شد. این خیزش نافرجام، بهانهی لازم را به دست دولت سوسیال دموکرات و نیروهای ضدانقلاب داد تا رهبران آن را به شکلی وحشیانه از صحنه حذف کنند.
ساعات پایانی: قتل در کانال لندوهر
قتل رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت، یک اقدام خودسرانه نبود، بلکه یک ترور سیاسی برنامهریزیشده بود که توسط نیروهای شبهنظامی راستگرای افراطی (فرایکورپس) و با چراغ سبز دولت سوسیال دموکرات به رهبری فریدریش ابرت، به اجرا درآمد. این واقعه، نمادی از اتحاد شوم میانهروهای هراسان از انقلاب و نظامیان تشنهی خون بود. وقایع شب ۱۵ و ۱۶ ژانویهی ۱۹۱۹ چنین بازسازی میشود: لوکزامبورگ و لیبکنشت که در آپارتمانی مخفی شده بودند، توسط یک گروه شبهنظامی شهروند دستگیر و به هتل «ادن»، مرکز فرماندهی یک گروه ضدانقلاب به رهبری کاپیتان والدمار پاپست، منتقل شدند. سرنوشت لیبکنشت ابتدا رقم خورد. او را از هتل خارج کرده، به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند و سپس به پارک تیرگارتن بردند. در آنجا، به بهانهی تلاش برای فرار، با شلیک گلوله او را به قتل رساندند و پیکرش را به عنوان یک «جسد ناشناس» به سردخانه تحویل دادند. سپس نوبت به لوکزامبورگ رسید. در لابی هتل، یکی از سربازان با قنداق تفنگ ضربهای مهلک بر سر او وارد کرد. او را در حالی که نیمهجان بود، به داخل خودرویی کشاندند و در مسیر، با شلیکی دیگر به زندگیاش پایان دادند. سرانجام، پیکر بیجان او را از روی پل به درون کانال یخزدهی لندوهر پرتاب کردند. این قتل وحشیانه زخمی عمیق بر پیکر چپ آلمان باقی گذاشت که هرگز به طور کامل التیام نیافت.


کشور این شخص جمهوری اسلامی نبود بلکه ابرقدرت علمی و فناوری دینا و جزیره دانشمندان برتر جهان و پایه گذار شیمی و فیزیک و پزشکی و ریاضیات و مهندسی و زیست شناسی مدرن بود!!