دلنوشته احساسی سارا کنعانی؛ خداراشکر که در روزهای بعد از بمباران، بیمادر نبودی

رویداد۲۴| در بحرانیترین روزهای جنگ تحمیلی سوم، نوزادی زیر بمباران در بیمارستان رها شده است و هیچکس از سرنوشت پدر و مادرش خبر ندارد. بهزیستی این نوزاد را در قالب طرح میزبان به سارا میسپارد تا مادری را بدون هیچ تجربهای زندگی کند.
سارا کنعانی نویسنده ۳۸ ساله و دانشآموخته ارتباطات از دانشگاه علامه که از چند ماه قبل از این طرح مطلع شده و برایش فرم پر کرده بود، در گفتوگو با روزنامه خراسان از مهمترین تصمیم و تجربه متفاوت خود در روزهای جنگ گفت.
بخشهایی از این مصاحبه را میخوانید:
* «اواخر پاییز ۱۴۰۴ بود که در اینستاگرام با صفحه یک بلاگر جوان روبهرو شدم. دختری حدوداً ۲۰ ساله که به همراه همسر ۳۰ سالهاش سرپرستی موقت یک نوزاد را بر عهده گرفته بودند. در استوریهایش توضیح میداد که موضوع ناباروری نیست و اگر بخواهند میتوانند صاحب فرزند شوند، اما تصمیم گرفتهاند در «طرح میزبان» شرکت کنند و این نوزاد بهصورت موقت نزد آنها زندگی میکند. همین توضیح باعث شد کنجکاو شوم که منظور از سرپرستی موقت چیست؟ لینکی در استوری قرار داده شده بود که به مؤسسه «بهرویش» و طرح میزبان مربوط میشد. وقتی اطلاعات را مطالعه کردم، متوجه شدم زنان مجرد بالای ۳۰ سال هم میتوانند در این طرح شرکت کنند و سرپرستی موقت نوزادان را برعهده بگیرند. فرم ثبتنام را پر کردم و روند کار آغاز شد. حالا گاهی با شوخی به دوستانم میگویم همه جور دیگری مادر میشوند، اما من پشت لپتاپ نشستم، فرم پر کردم و مادر شدم.»
* «من همیشه عاشق تجربه مادری بودم. هنوز هم عروسک دوران کودکیام را نگه داشتهام. از سالها پیش دلم میخواست مادر بودن را تجربه کنم و دیگر بازی و محبت به خواهرزادهها، برادرزادهها یا فرزندان دوستانم برایم کافی نبود. میخواستم مسئولیت یک نوزاد را برعهده بگیرم و مادری را از نزدیک لمس کنم. از همان ابتدا از خدا خواسته بودم کودکی آرام نصیبم شود و آهو واقعاً انگار از بهشت آمده است. او دختری بسیار آرام است و تا امروز تقریباً هیچ دردسری برایم نداشته. در روزهای اول، مادرم که ساکن کرج است چند روزی کنارم ماند و بسیاری از کارها را یادم داد. یکی از دوستان صمیمیام هم که مربی کودک است، در این مسیر کمک زیادی به من کرد.
* «از زمانیکه در آذرماه برای این طرح اقدام کردم، خودم را برای مادر شدن آماده میکردم. حتی در جریان اتفاقات و بحرانهایی که آن روزها رخ میداد، از قطعی اینترنت گرفته تا شرایط جنگی، مدام از خودم میپرسیدم اگر الان بچه کنارم بود، چه میکردم و چطور شرایط را مدیریت میکردم؟ درست مثل زنی که دوران بارداری را میگذراند و بهتدریج برای مادر شدن آماده میشود، من هم از زمان پر کردن فرم تا روزی که آهو را در آغوش گرفتم، هر روز سعی کردم خودم را از زاویه نگاه یک مادر ببینم و برای این مسئولیت آماده شوم. دوستان بسیار خوبی هم در کنارم بودند. یکی تخت کودک فرستاد، دیگری کالسکه هدیه داد، یکی دستگاه تصفیه هوا آورد و خیلیها لباس خریدند یا لباسهای تمیز و سالم فرزندانشان را برای آهو فرستادند. در مدت کوتاهی همه وسایل لازم برای نگهداری از نوزاد فراهم شد. بسیاری از این کمکها حتی از طرف افرادی بود که قبل از آمدن آهو اصلاً آنها را نمیشناختم. این تجربه باعث شد بفهمم که هنوز آدمهای مهربان زیادی در جامعه وجود دارند و خیلی احساسات خوبی دریافت کردم.»
* «واکنش اعضای خانواده خیلی برایم جالب بود. زنان خانواده، یعنی مادرم و خواهرانم، بسیار مثبت برخورد کردند. مادرم این تجربه را برای من ارزشمند میدانست و خواهرانم که خودشان مادر هستند، با اشتیاق مشورت میدادند و وسایل و لباسهای بچههایشان را در اختیارم گذاشتند. در مقابل، مردان خانواده مثل پدر و برادرم بیشتر نگران بودند. شاید تصور میکردند این تصمیم در آینده برای ازدواج من مانع ایجاد کند. با این حال، چون مرا میشناختند، میدانستند وقتی تصمیمی بگیرم آن را عملی میکنم و در نهایت همه حامی من شدند.»
* «سختترین لحظه برای من زمانی بود که رفتار پدرم را با آهو میدیدم. پدرم آدم بسیار بچهدوست و نوهدوستی است، اما احساس میکردم او با آهو همچنان مثل «بچه مردم» رفتار میکند و هنوز نتوانسته بود نقش یک پدربزرگ را برای او بپذیرد. البته این موضوع را درک میکردم، اما اگر بخواهم از لحظهای سخت در این مسیر نام ببرم، همان لحظهها بود. در ادامه شخصاً با واکنش منفی جدی روبهرو نشدم، اما میتوانم تعجب بعضیها را درک کنم. بسیاری تصور میکنند دختری مجرد که چنین مسئولیتی را میپذیرد، در واقع مسیر ازدواج آینده خود را دشوار میکند.»
* «در این مدت متوجه شدم آدم جسوری هستم یعنی دیگران مرا فردی جسور میدانند. شاید اگر بازخوردهای اطرافیان و کاربران شبکههای اجتماعی نبود، خودم چنین برداشتی نداشتم. اما آنقدر جمله «آفرین به جسارتت» را شنیدهام که حالا فکر میکنم شاید واقعاً این تصمیم نوعی جسارت هم بوده است. هرچند از نگاه خودم، بیشتر از هر چیز، یک کار انسانی و زیبا بوده است. اما یک نکته را هم میخواهم بگویم. اینکه به نظرم مهمترین حمایتی که باید از مادران میزبان شود، حمایت عاطفی و روانی است. اطرافیان نباید مدام به آنها یادآوری کنند که روز جدایی از کودک سخت خواهد بود. آنها خودشان بهتر از هر کسی میدانند که آن روز دشوار میرسد و با آگاهی کامل این مسیر را انتخاب کردهاند. تکرار این مسئله نه کمکی میکند و نه باعث آرامش شان میشود. در پایان هم اگر بخواهم پیامی برای خانوادهای که روزی سرپرستی دائمی آهو را برعهده میگیرد، بگذارم، فقط میگویم: دختر ما واقعاً از بهشت آمده است، پس مثل یک فرشته با او رفتار کنید، چون حقیقتاً فرشته است.»
دلنوشته
یادداشتی که سارا کنعانی دیروز نوشت، وقتی چند روزی از رفتن آهو گذشته بود
دخترکم، آهو
از تو ممنونم که اجازه دادی با تو چلهنشینی کنم
از تو ممنونم که اجازه دادی چهل روز مادرت باشم.
تو را بغل بگیرم، بو بکشم، کنارت باشم و با هر بار گریه کردنت بگویم جانم.
از تو ممنونم که اجازه دادی صدای نفسهایت را بشمارم و نیرو بگیرم
حالا پیش پدر و مادرت هستی؛ پدر و مادر جدیدی که از پس سالها چشمانتظاری برای فرزند تو را عاشقانه در آغوش گرفتهاند.
مهم نیست روزی مرا بشناسی یا نه، یادت بیاید که حد فاصل سه هفتگی تا دو ماهگیات چگونه گذشت یا نه.
مهم این است که تو بیشتر از آن هفتههای نخست، بی مادر بزرگ نشدی
و همین مرا کافی است.


