انکار جامعه تودهای، وسوسه رمانتیسیسم ژئوپولیتیک و ستایش قدرت | نقدی بر یک صورتبندی مهم از جنگ

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- جنگ به ظاهر تمام شده است، اما جنگ فقط در میدان اتفاق نمیافتد؛ بخشی از آن تازه بعد از خاموش شدن سلاحها آغاز میشود. در دانشگاهها، روزنامهها، شبکههای اجتماعی و ذهن مردمی که سالها درباره جنگ، بازدارندگی، نظم جهانی و رویارویی با آمریکا خوانده بودند، اما هیچگاه آن را به این شکل عینی تجربه نکرده بودند.
بررسی ادبیات تولیدشده درباره این جنگ از همین منظر اهمیت دارد. این جنگ، صرفنظر از نتیجه نظامی یا سیاسی آن، جهانبینی بخشی از ایرانیان را تغییر داده است. جنگ از مفاهیمی که در کلاسهای روابط بینالملل و علوم سیاسی تدریس می شد،به تجربهای زیسته آنها وارد شده است.
بعضی نشریات و تحلیلگران خارجی نوشتهاند که این جنگ، ترس تاریخی ایران از حمله نظامی آمریکا را از بین برده است. این گزاره شاید بخشی از واقعیت باشد، اما واقعیت پیچیدهتر از آن است که در یک جمله خلاصه شود. به همین دلیل است که امروز، نقد و بررسی روایتهایی که درباره این جنگ تولید میشود، کمتر از خود جنگ اهمیت ندارد.
در این میان، تحلیل جهانگیر معینی علمداری بیش از بسیاری از روایتها جلب توجه کرده است. هر کس در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کرده باشد میداند که معینی را معمولاً فقط در دو جا میتوان پیدا کرد؛ یا در کلاس درس، یا در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران. سالهاست که او از چهرههای جدی و اثرگذار اندیشه سیاسی و روابط بینالملل در ایران به شمار میرود. این جایگاه باعث میشود سخنانش، بیش از آنکه صرفاً یک تحلیل روزمره باشد، بهعنوان یک چارچوب نظری برای فهم جنگ خوانده شود. عجیب اینکه تا همین چندی پیش معینی به جز کلاس درس در هیچ مناظره و مصاحبه ای حاضر نمیشد و گفتوگوی اخیر او با یک رسانه، از این منظر هم جالب توجه است.
گفتار جهانگیر معینی علمداری از آن دست سخنانی است که درست به سبب اهمیتش باید نقد شود. مزیت آن روشن است: جنگ را از سطح خبر، شعار و احساسات روزانه بیرون میکشد و آن را در نسبت با سیاست، جغرافیا، نظم جهانی و اراده ملی میفهمد. در فضایی که تحلیل سیاسی غالباً میان اخلاقگرایی سادهدلانه و هیجانزدگی نظامی نوسان میکند، کوشش برای صورتبندی نظریِ جنگ خود امتیازی جدی است. اما همین امتیاز، نقطه خطر نیز هست. هرچه دستگاه مفهومی بزرگتر باشد، لغزشهایش پرهزینهتر میشود. مفاهیمی، چون کلاوزویتس، فوکو، اتوپویسیس، مکیندر، نظم نوین و گسست پارادایمی اگر با دقت بهکار نروند، به جای روشن کردن واقعیت، آن را در پوششی از عظمت نظری پنهان میکنند.
مشکل این است که در گفتار معینی جنگ از حدود یک واقعیت تعیینکننده فرا رفته و به معیاری برای حقیقت سیاسی بدل میشود. معینی میخواهد از سادهاندیشی لیبرالی و صلحباوری بیپشتوانه عبور کند، اما در برخی مواضع به سوی نوعی رمانتیسیسم ژئوپولیتیک میلغزد؛ رمانتیسیسمی که در آن جغرافیا، توان نظامی و لحظه جنگ چنان برجسته میشوند که اقتصاد سیاسی، نهاد، جامعه، دیپلماسی و مشروعیت مدنی در حاشیه میمانند.
نقد او بر سادهانگاری صلحطلبانه بجاست؛ اما پاسخ به سادهانگاری، تقدیس منطق میدان نیست.
کلاوزویتس بدوی
بیشتر بخوانید:
میل مقدس به جنگ از کجا آغاز شد؟ | انسان؛ طعمهای که جنگ
تأملی در باب فلسفهی جنگ | چگونه جنگ به وضع طبیعی بدل شد؟
از تصمیم سیاسی تا بنبست نظامی؛ مسیر بیبازگشت جنگ| چرا پایان دادن به جنگ دشوار است؟
نخستین گره نظری، در خوانش معینی از کلاوزویتس پدیدار میشود. او میکوشد نشان دهد که جنگ صرفاً ابزاری در دست سیاستمدار نیست؛ به محض آغاز، منطق خاص خود را مییابد، سیاست را با خود میکشد، و گاه از مقصد نخستین فاصله میگیرد. اصل این سخن درست است. جنگ پدیدهای است آکنده از اصطکاک، تصادف، خطای محاسبه، حیثیت، انتقام، ترس از عقبنشینی، فشار افکار عمومی و میل به تشدید. هیچ جنگی با فرمان ساده سیاستمدار آغاز و با همان سهولت متوقف نمیشود.
اما برای نقد «کلاوزویتسیسم خام» نباید خود کلاوزویتس را خام کرد. کلاوزویتس جنگ را چکش رام سیاستمدار نمیدانست. او دقیقاً از سرکشی و ابهام جنگ آگاه بود. نقطه قوت اندیشه او این بود که با وجود همه خشونت، آشوب و تصادف جنگ، آن را از افق غایت سیاسی جدا نمیکرد. جنگ نزد او نه بازی مستقل نظامیان بود و نه فوران بیمهار خشونت؛ کنشی بود که اگر از سیاست جدا شود، معنای خود را از دست میدهد.
از اینجا نقد اصلی آغاز میشود. استقلال جنگ اگر معنایی داشته باشد، استقلال عملیاتی است، نه استقلال سیاسی. فرمانده نظامی میتواند درباره زمان ضربه، کیفیت عملیات، تاکتیک، ریتم میدان و امکان فنی تصمیم بگیرد؛ اما اینکه جنگ برای چه هدفی، با چه سقف هزینهای، تا کجا و در خدمت کدام آینده ادامه یابد، پرسشی نظامی نیست. این پرسش، ذاتاً سیاسی است. اگر این مرز مخدوش شود، نظریه «منطق مستقل جنگ» بهسرعت به توجیه «خودمختاری میدان» بدل میشود؛ و خودمختاری میدان، نام محترمانهای برای تعلیق سیاست است.
اتوپویسیس؛ استعارهای پرطنین و مفهومی نادقیق
مفهوم اتوپویسیس در گفتار معینی کارکردی مرکزی دارد. او جنگ را همچون سیستمی خودسامان میفهمد که پس از آغاز، کدهای درونی خود را بازتولید میکند و بر سیاست فشار میآورد. این تعبیر از نظر استعاری جذاب است، اما از نظر مفهومی لغزان. جنگ بیشک چرخههای خودتقویتگر دارد: ضربه، تلافی، تشدید، بسیج، تبلیغات، حیثیت، خون، انتقام، ترس و الزام پاسخ. اما چرخه خودتقویتگر، همان اتوپویسیس نیست.
جنگ سلول نیست، کروموزوم نیست، موجود زنده نیست. جنگ شبکهای از تصمیمهای انسانی، نهادهای قدرت، فناوری، منابع مالی، فرماندهی، روایتسازی و خطاهای محاسباتی است. اگر آن را همچون سیستمی خودتولیدگر تصویر کنیم، خطر آن است که مسئولیت انسانی و سیاسی کمرنگ شود. گویی جنگ خودش پیش میرود، خودش منطقش را تحمیل میکند، خودش تشدید میشود و انسانها فقط مجریان قوانینیاند که میدان بر آنان دیکته میکند. این همان نقطهای است که استعاره نظری به لغزش سیاسی میانجامد.
سیاست، اگر چیزی بیش از مدیریت روزمره قدرت باشد، هنر مهار خشونت است. اگر بپذیریم که جنگ به محض آغاز، خودفرمان میشود و سیاست باید از آن عقب بنشیند، راه برای تقدیس وضعیت استثنایی باز میشود. در این وضع، پرسش اخلاقی، نظارت مدنی، محاسبه اقتصادی و بحث عمومی به مزاحمتهایی در برابر «منطق میدان» فروکاسته میشوند. اما جنگ، حتی در سختترین لحظات، از مسئولیت سیاسی جدا نیست. کسی جنگ را آغاز میکند؛ کسی بودجهاش را تأمین میکند؛ کسی فرمان میدهد؛ کسی روایت میسازد؛ کسی ادامهاش را ممکن میکند؛ و کسی باید پاسخگوی پیامدهایش باشد.
سیاست است که میدان را معنا میکند
بیشتر بخوانید: زیستن در مه جنگ
یکی از لغزشهای مهم در این گفتار، تعریف فشرده و بیش از حد نظامی از پیروزی است. اگر پیروزی را صرفاً «تحمیل اراده» بدانیم، هر لحظه برتری میدانی میتواند پیروزی قلمداد شود. اما سیاست بینالملل پیچیدهتر از این است. تحمیل اراده فقط یک لحظه از پیروزی است، نه تمام آن. پیروزی راهبردی زمانی پدید میآید که دستاورد نظامی به وضعیت پایدارتر، امنتر، کمهزینهتر و از نظر سیاسی قابل دفاعتر تبدیل شود.
کشوری ممکن است در میدان ضربه بزند، اما در سطح راهبردی فرسودهتر شود. ممکن است بازدارندگی بسازد، اما انزوا نیز تولید کند. ممکن است دست بالا را در یک گلوگاه جغرافیایی به دست آورد، اما هزینه اقتصادی و دیپلماتیک سنگینی بپردازد. ممکن است حیثیت نظامی کسب کند، اما نتواند آن را به رفاه، امنیت یا قدرت چانهزنی بدل کند. از اینرو، هیچ پیروزی نظامی تا زمانی که به ترجمان سیاسی نرسد، کامل نیست.
این نکته در بحث تنگه هرمز اهمیت بیشتری دارد. تنگه هرمز بیتردید اهرمی بزرگ است؛ اما هرچه اهرم بزرگتر باشد، استفاده از آن پرهزینهتر است. قدرت ژئوپولیتیک در داشتن گلوگاه خلاصه نمیشود؛ در توانایی استفاده سنجیده، محدود، قابلباور و قابلمعامله از آن است. اگر کنترل یک نقطه سوقالجیشی به امتیاز سیاسی تبدیل شود، قدرت است. اگر به اضطراب اقتصادی، ائتلافسازی علیه کشور یا فرسایش بلندمدت بینجامد، همان اهرم میتواند به بار سیاسی بدل شود.
میدان میتواند امتیاز تولید کند، اما فقط سیاست میتواند آن امتیاز را معنا کند. اگر این ترجمه رخ ندهد، جنگ نه سرمایهساز، بلکه سرمایهسوز خواهد شد.
جغرافیا شرط امکان قدرت است، نه خود قدرت
بیشتر بخوانید: کرانههای خصومت | جغرافیای قدرت در خلیج فارس و فروپاشی رویای امنیت نفتی
بازگشت معینی به جغرافیا واکنشی قابل فهم به سادهسازیهای عصر جهانیسازی است. بسیاری گمان کردند تجارت، سرمایه، فناوری و فضای مجازی از اهمیت زمین، مرز، بندر، کریدور و تنگه کاستهاند. بحرانهای بزرگ نشان دادهاند که این تصور خام بوده است. جغرافیا هنوز زنده است. مسیر انرژی، عمق سرزمینی، مجاورت، بندر، تنگه و کریدور همچنان در سیاست جهانی تعیینکنندهاند.
اما از بازگشت جغرافیا نباید جبر جغرافیایی ساخت. جغرافیا شرط قدرت است، نه خود قدرت. موقعیت ژئوپولیتیک فقط زمانی به قدرت پایدار بدل میشود که پشت آن تولید، فناوری، ثبات پولی، حکمرانی کارآمد، سرمایه انسانی، اعتماد عمومی و دیپلماسی حرفهای وجود داشته باشد. کشوری ممکن است در قلب نقشه قرار گرفته باشد، اما اگر اقتصادش شکننده، نظام اداریاش فرسوده، جامعهاش بیاعتماد و دستگاه دیپلماسیاش ناتوان باشد، همان جغرافیا به جای فرصت، به فشار تبدیل میشود.
اینجا یکی از کاستیهای اصلی گفتار معینی رخ مینماید. او از ضرورت ترجمه دستاورد میدان به امتیاز اقتصادی و دیپلماتیک سخن میگوید، اما سازوکار این ترجمه را روشن نمیکند. کدام نهاد باید این کار را انجام دهد؟ کدام طبقه سیاسی؟ کدام اجماع داخلی؟ کدام دستگاه کارشناسی؟ کدام اعتماد اجتماعی؟ اگر ساختار قدرت نامتوازن باشد و بخش نظامی بسیار جلوتر از بخش اقتصادی، دیپلماتیک و مدنی حرکت کند، چگونه میتوان برتری میدان را به توسعه ملی تبدیل کرد؟
قدرت سخت بدون اقتصاد سیاسی نیرومند دیر یا زود فرسوده میشود. موشک، پهپاد، تنگه و عمق راهبردی میتوانند بازدارندگی بسازند، اما کشور بزرگ فقط با بازدارندگی ساخته نمیشود. کشور بزرگ به شهروند مقتدر، نهاد پایدار، تولید رقابتی، دانشگاه زنده، پول معتبر، نظام اداری کارآمد و سیاست خارجی بالغ نیاز دارد. ژئوپولیتیک بدون اقتصاد سیاسی، نیمهکور است.
خطر پیشگویی تاریخی
ادعای زوال نظم پس از جنگ جهانی دوم و پیدایش نظمی تازه، جذاب است؛ اما باید محتاطتر از آن سخن گفت. تردیدی نیست که نظم جهانی در بحران است: قدرت آمریکا فرسودهتر شده، نهادهای بینالمللی اعتبار گذشته را ندارند، چین و روسیه نقش فعالتری یافتهاند، قدرتهای منطقهای جسورتر شدهاند و جنگ بار دیگر به ابزار آشکار بازآرایی موازنهها بدل شده است. اما از بحران نظم تا تولد نظم تازه فاصلهای جدی وجود دارد.
نظمهای جهانی با یک رخداد فرو نمیریزند و با یک جنگ زاده نمیشوند. آنها حاصل انباشت روندهای اقتصادی، فناورانه، نظامی، مالی، نهادی و ایدئولوژیکاند. جنگ میتواند این روندها را آشکار یا تسریع کند، اما بهتنهایی برای اثبات تغییر پارادایم کافی نیست. در گفتار معینی، گاه نشانه جای علت مینشیند و رخداد جای ساختار. از شکست یا خطای یک قدرت در یک میدان نمیتوان بیدرنگ نتیجه گرفت که کل نظم جهانی به آستانه فروپاشی رسیده است.
همین مشکل در تصویر «کلان استراتژی» آمریکا نیز دیده میشود. بیتردید واشنگتن برای مهار رقبای خود طرح و محاسبه دارد. اما سیاست جهانی معمولاً چنان یکپارچه و مهندسیشده نیست که در نقشههای کلان نشان داده میشود. دولتها طرح دارند، اما طرحهایشان ناقص است. بوروکراسیها اختلاف دارند. متحدان منافع متفاوت دارند. رهبران خطا میکنند. بازارها واکنشهای پیشبینیناپذیر نشان میدهند. تصادف تاریخی نیز همیشه در کمین است.
تحلیل ژئوپولیتیک اگر فقط الگو را ببیند و آشوب را نبیند، به کلانروایت توطئهنما نزدیک میشود؛ نه لزوماً از آن جهت که باطل است، بلکه از آن جهت که جهان را بیش از حد منسجم، هدفمند و قابل طراحی تصویر میکند. واقعگرایی خوب، فقط دیدن نقشه قدرت نیست؛ دیدن شکست نقشهها نیز هست.
ناسازگاری میان جبر ساختاری و اراده ملی
یکی از مهمترین ناسازگاریهای درونی گفتار معینی، نوسان میان ساختارگرایی سخت و ارادهگرایی ملی است. او از منطق خودفرمان جنگ، بازگشت جغرافیا، گسست پارادایمی و زوال نظم جهانی سخن میگوید؛ اما همزمان بر تهور ملی، خروج از شکستطلبی، بازسازی حس ملی و امکان دگرگون کردن سرنوشت تأکید میکند. هر دو سوی این بحث مهماند، اما نسبتشان روشن نیست.
اگر جنگ تا این اندازه خودفرمان است، عاملیت سیاسی کجا قرار میگیرد؟ اگر جغرافیا چنین تعیینکننده است، فرهنگ سیاسی چگونه سرنوشت را تغییر میدهد؟ اگر نظم جهانی در سطح ساختاری فرو میپاشد، نقش تصمیم فردی، ابتکار دیپلماتیک، خطای رهبری و تصادف تاریخی چیست؟ و اگر اراده ملی چنین اهمیت دارد، چرا باید میدان جنگ را تا این حد از سیاست مستقل دانست؟
اینها پرسشهای لفظی نیستند. پیامد عملی دارند. اگر همه چیز را به ساختار نسبت دهیم، مسئولیت انسانها ناپدید میشود. اگر همه چیز را به اراده ملی بسپاریم، محدودیتهای مادی فراموش میشود. سیاست دقیقاً هنر حرکت میان این دو است: شناخت محدودیتها، بیآنکه به جبر تن دهد؛ اتکا به عاملیت، بیآنکه به خیالپردازی ارادهگرایانه سقوط کند.
در گفتار معینی، این تعادل گاه بر هم میخورد. او در نقد سادهانگاری لیبرال نیرومند است، اما در برابر وسوسه تقدیر ژئوپولیتیک چندان مقاوم نیست. نتیجه، نوعی دوگانگی است: جهان از یک سو زیر سلطه ساختارهای سخت تصویر میشود و از سوی دیگر، با فراخوانی به تهور ملی قابل دگرگونی جلوه میکند. میان این دو باید پلی نظری ساخت؛ وگرنه تحلیل از رئالیسم به خطابه میلغزد.
شهروند مقتدر یا جامعه تودهای؟
بیشتر بخوانید: ابتذال بحران | طلسم ابدی وضعیت استثنایی و فروپاشی رویای ملالِ باشکوه زندگی عادی
بخش مهمی از گفتار معینی به عبور از شکستطلبی و بازیابی حس ملی اختصاص دارد. این نکته قابل اعتناست. جامعهای که خود را از پیش شکستخورده بداند، حتی از امکانهای واقعی خود نیز استفاده نخواهد کرد. اما حس ملی پایدار با هیجان نظامی ساخته نمیشود. افتخار به قدرت سخت، اگر با کرامت شهروندی، عدالت نسبی، امنیت اقتصادی، آزادی مدنی و مشارکت سیاسی همراه نباشد، به احساسی موقت بدل خواهد شد.
شهروند یک کشور بزرگ فقط کسی نیست که به توان نظامی کشورش افتخار کند؛ کسی است که خود را در قدرت ملی سهیم بداند. اگر جامعه هزینه تصمیمهای بزرگ را بپردازد، اما در تعیین مسیر سهمی نداشته باشد؛ اگر قدرت ملی با زبان موشک و تنگه بیان شود، اما به زبان رفاه، منزلت، حق و امنیت اجتماعی ترجمه نشود؛ اگر مردم مخاطب بسیج باشند نه شریک سیاست، «شهروند مقتدر» پدید نمیآید. در بهترین حالت، جامعهای بسیجشده شکل میگیرد؛ جامعهای که ممکن است در لحظه خطر تابآور باشد، اما در بلندمدت بدون مشارکت، اعتماد و نهاد فرسوده میشود.
قدرت نظامی میتواند مرز را حفظ کند، اما مشروعیت جامعه را نگه میدارد. بازدارندگی میتواند دشمن را منصرف کند، اما اعتماد عمومی کشور را تابآور میسازد. هیچ قدرت بزرگی فقط با توان ضربه زدن بزرگ نشده است. قدرت بزرگ یعنی توان ساختن، سازمان دادن، جذب کردن، قانع کردن، تولید کردن و دوام آوردن.
محافظهکاری بدون سنت نهادی
در حاشیه گفتار معینی، مسئله محافظهکاری نیز اهمیت دارد. اگر محافظهکاری به معنای بُرکی آن فهمیده شود، بر حرمت نهادهای تاریخی، احتیاط در تغییر، پیوستگی نسلها، عقلانیت انباشته سنت و نقش نهادهای میانی استوار است. اما چنین محافظهکاریای در جامعهای که از گسستهای پیدرپی، انقلاب، تمرکز قدرت، ضعف نهادهای مستقل و بیثباتی طبقاتی رنج برده، به آسانی ممکن نیست.
از اینرو، محافظهکاری در ایران اگر بخواهد جدی باشد، نمیتواند صرفاً به ستایش نظم، قدرت، سنت یا هویت ملی بسنده کند. باید بپرسد کدام نهاد را باید حفظ کرد؟ کدام سنت را باید معتبر دانست؟ کدام طبقه اجتماعی حامل تداوم است؟ کدام نهاد میانی میان دولت و جامعه ایستاده است؟ و چگونه میتوان از پیوستگی تاریخی سخن گفت، بیآنکه چشم بر گسستهای واقعی بست؟