در ستایش هیچنکردن | چگونه انسان موهبت فراغت راستین را از دست داد؟

رویداد۲۴| بیونگچول هان، فیلسوف کرهایـآلمانی معاصر، از برجستهترین منتقدان فرهنگ سرمایهداریِ متأخر و زیست دیجیتال است. او در آثاری، چون جامعهی فرسوده و روانسیاست نشان میدهد که قدرت در جهان امروز بیش از آنکه از راه اجبار عمل کند، انسان را به استثمار خود وامیدارد؛ و تا جایی پیش میرود که آدمی آزادی را با الزام دائمی بهرهوری و نمایش خویشتن اشتباه میگیرد. هان با نثری موجز و تأملبرانگیز، از فرسایش سکوت، تأمل، آیین و تجربهی عمیق زندگی در جهان معاصر سخن میگوید.

بیونگچول هان در کتاب «حیات تأملی: دربارهی بیکنشی» می نویسد: ما هر روز بیش از پیش به همان «آدمهای پرجنبوجوشی» شبیه میشویم که نیچه دربارهشان میگفت: «میغلتند، همانگونه که سنگ میغلتد؛ فرمانبردارِ منطق کور و ابلهانهی سازوکارها هستند.»، چون زندگی را دیگر فقط از زاویهی کار، بازدهی و توانِ عملکرد میبینیم، بیکاری و بیکنشی را نوعی کاستی میپنداریم؛ نقصی که باید هرچه زودتر جبران شود. هستی انسان سراسر در تصرف فعالیت درآمده است، و درست به همین سبب، بهآسانی تن به بهرهکشی میدهد. ما حسّ خود را نسبت به بیکنشی از دست دادهایم؛ بیکنشیای که نه ناتوانی است، نه سرپیچی، نه صرفاً نبودِ فعالیت، بلکه خودْ تواناییای مستقل است.
بیکنشی منطق خاص خود را دارد؛ زبان خود را، زمان خود را، معماری خود را، شکوه خود را، و حتی جادوی خود را دارد. بیکنشی نه ضعف است و نه کمبود؛ بلکه گونهای شدت و تمرکزِ زیستن است. اما جامعهی ما، که همه چیز را با فعالیت و کارایی میسنجد، آن را نمیبیند و به رسمیت نمیشناسد. ما دیگر به قلمرو غنی و پربارِ بیکنشی راه نداریم. بیکنشی یکی از صورتهای درخشان وجود انسانی است؛ صورتی که امروز رنگ باخته و به قالبی تهی از فعالیت فروکاسته شده است.
در مناسبات تولیدیِ سرمایهداری، بیکنشی دوباره بازمیگردد، اما این بار به شکل «بیرونی که در درون نظام جا داده شده است». ما نام آن را «اوقات فراغت» گذاشتهایم. اما چون این اوقات فراغت فقط برای بازیابی نیرو پس از کار است، همچنان تابع منطق کار باقی میماند. فراغت، چون زاییده و دنبالهی کار است، به جزئی کارکردی از دستگاه تولید بدل میشود. به این ترتیب، فراغتِ راستین از میان میرود؛ فراغتی که به نظم کار و تولید تعلق ندارد. ما دیگر آن آرامش مقدس و جشنوار را نمیشناسیم؛ آرامشی که، به گفتهی شکسپیر، «شدت زندگی و تأمل را در خود جمع میکند، و حتی آن هنگام که شدت زندگی به سرخوشی میرسد، باز میتواند این دو را در کنار هم نگه دارد.»
«اوقات فراغت» ما نه شور زندگی دارد و نه تأمل. زمانی است که آن را میکُشیم تا ملال به سراغمان نیاید. این زمان، زمانی بهراستی آزاد و زنده نیست؛ زمانی مرده است. امروز زندگیِ پرشور و شدید را عمدتاً به معنای کار بیشتر یا مصرف بیشتر میفهمیم. از یاد بردهایم که درست همان بیکنشی، همان وضعی که در آن هیچ چیز تولید نمیشود، میتواند صورتی سرشار، زنده و درخشان از زندگی باشد. در برابر اجبارِ کار و عملکرد، باید سیاستی برای بیکنشی طرح کرد؛ سیاستی که بتواند زمانی بهراستی آزاد پدید آورد.
بازی
بیشتر بخوانید: آنچه از خواب، خوراک و بازی برای کودکانتان مهمتر است | راز حیرت
بیکنشی از عناصر بنیادین انسانبودن است. سهم بیکنشی در کارهای ماست که آن کارها را حقیقتاً انسانی میکند. اگر در کنش ما لحظهای درنگ، تردید یا خودداری نباشد، عمل به واکنش کور فرو میافتد. بی آرامش، بربریتی تازه پدید میآید. سکوت به سخن عمق میبخشد. بی خاموشی، موسیقی وجود ندارد؛ فقط سروصدا و هیاهو میماند.
بازی، جوهر زیبایی است. هرجا فقط الگوی محرک و پاسخ، نیاز و ارضا، مسئله و راهحل، هدف از پیش تعیینشده و عمل حاکم باشد، زندگی به بقا فروکاسته میشود؛ به حیاتی عریان و حیوانی. زندگی درخشش خود را فقط از رهگذر بیکنشی به دست میآورد. اگر بیکنشی را به عنوان توانایی از دست بدهیم، به ماشینی شبیه میشویم که تنها وظیفهاش کارکردن است. زندگی حقیقی از جایی آغاز میشود که نگرانیِ بقا، یعنی فشارِ زندگیِ صرف، پایان مییابد. غایت نهایی کوششهای انسانی، بیکنشی است.
درست است که کنش برای تاریخْ امری بنیادی است، اما نیروی آفرینندهی فرهنگ نیست. خاستگاه فرهنگ نه جنگ است، بلکه جشن؛ نه سلاح است، بلکه زیور. تاریخ و فرهنگ یکی نیستند. فرهنگ را راههای مستقیم و هدفمند نمیسازند، بلکه کجراههها، غرابتها و راههای دور میسازند. هستهی فرهنگ، تزئینی و آرایشی است. فرهنگ خانهی خود را بیرون از قلمرو کارکرد و سود بنا میکند. امر تزئینی، وقتی از هر هدف و فایدهای آزاد میشود، اعلام میکند که زندگی چیزی بیش از بقاست. زندگی درخشش الهی خود را از آن «آرایشِ مطلق» میگیرد؛ آرایشی که دیگر چیزی را نمیآراید، بلکه خودْ به صورت نابِ آراستگی بدل میشود. کارل کرینی مینویسد: «اینکه باروک تزئینی است، همه چیز را نمیگوید. باروک آرایش مطلق است؛ گویی خود را از هر هدفِ از پیش تعیینشده، حتی از هدف نمایشی، آزاد کرده و قانون صوریِ خود را پرورده است. دیگر چیزی را تزئین نمیکند؛ چیزی نیست جز خودِ تزئین.»
جشن
در روز سَبَت، هر فعالیتی باید متوقف شود. هیچ دادوستدی نباید انجام گیرد. بیکنشی و تعلیق اقتصاد، عناصر اساسی جشن سبتاند. سرمایهداری، برعکس، حتی جشن را هم به کالا بدل میکند. جشنها به «ایونت» و نمایش تبدیل میشوند. در آنها آرامش تأملی وجود ندارد. این شکلهای مصرفیِ جشن نمیتوانند جماعت پدید آورند. گی دوبور در رسالهی جامعهی نمایش دوران ما را دورانی بیجشن مینامد: «این عصر، که زمانِ خود را همچون بازگشتی شتابان و رنگارنگ از جشنها به نمایش میگذارد، در عین حال عصری بیجشن است. آنچه در زمانِ چرخهای، لحظهی مشارکت جماعت در ولخرجیِ باشکوه زندگی بود، برای جامعهای بیجماعت و بیتجمل ناممکن شده است.»
در زندگیای که به بقا فروکاسته میشود، تجمل نیز ناپدید میگردد.
زمانِ بیجشن، زمانِ بیجماعت است. البته امروز همه جا از «کامیونیتی» سخن میگویند، اما این کامیونیتی، جماعتی کالاییشده است. چنین چیزی «ما» نمیآفریند. مصرفِ مهارگسیخته انسانها را منزوی و از هم جدا میکند. مصرفکنندگان تنها هستند. ارتباط دیجیتال نیز در نهایت ارتباطی بیجماعت از کار درمیآید. شبکههای اجتماعی فروپاشی جماعت را شتاب میدهند. سرمایهداری خودِ زمان را به کالا تبدیل میکند. به همین سبب، زمان هرگونه کیفیت جشنوار خود را از دست میدهد. دوبور دربارهی تجاریشدن زمان مینویسد: «واقعیتِ زمان جای خود را به تبلیغِ زمان داده است.»
ویژگی بنیادین دیگر جشن، در کنار جماعت، تجمل است. تجمل اجبار اقتصادی را تعلیق میکند. جشن، چون سرزندگیِ شدتیافته است، چیزی تجملی در خود دارد؛ یعنی چیزی که از مسیرهای هموار و ازپیشتعیینشده بیرون میرود، از ضرورتها و نیازهای زندگیِ صرف فاصله میگیرد. سرمایهداری، برعکس، بقا را مطلق میکند. در زندگیای که به بقا فروکاسته میشود، تجمل از میان میرود. حتی بزرگترین دستاوردها و بیشترین کاراییها نیز نمیتوانند جای آن را بگیرند. کار و عملکرد به نظم بقا تعلق دارند. کنش به شکل تجملی وجود ندارد، زیرا کنش همواره از نوعی کمبود برمیخیزد. در سرمایهداری، حتی تجمل هم مصرف میشود؛ صورت کالا به خود میگیرد و خصلت جشنوار و درخشان خود را از دست میدهد.
امر بیفایده
بیشتر بخوانید: راهنمای عملی خروج از پوچی و بحران معنا | چهار پیوند حیاتی که زندگی را معنادار میکنند
برای تئودور آدورنو، تجمل نماد خوشبختیِ ناب و دستنخورده است؛ خوشبختیای که منطق کارایی آن را نابود میکند. کارایی و کارکردمندی صورتهایی از بقا هستند. تجمل آنها را از کار میاندازد. آدورنو مینویسد: «فنّاوریِ رهاشده از مهار، تجمل را از میان میبرد... قطار تندرویی که در سه شب و دو روز قاره را درمینوردد، معجزهای است؛ اما سفر با چنین قطاری هیچ نسبتی با شکوهِ رنگباختهی ترَن بلو ندارد. آنچه لذت سفر را میساخت، از میان رفته است: نخست دست تکاندادن از پنجرهی باز هنگام وداع؛ سپس مراقبتهای خوشایند خدمتکارانی که انعام میگرفتند؛ آیین غذا خوردن؛ احساس پیوستهی اینکه ناز آدم را میکشند و چیزی از او دریغ نمیشود. همهی اینها ناپدید شده است؛ حتی آدمهای خوشپوشی که پیش از حرکت قطار روی سکوها قدم میزدند و امروز حتی در سرسراهای معتبرترین هتلها نیز بیهوده در پیشان میگردی.»
خوشبختی حقیقی وامدار چیزهایی است که هدف و فایدهای ندارند: وامدار آنچه آگاهانه کند و پرپیچوخم است؛ آنچه تولید نمیکند؛ آنچه راههای دور را برمیگزیند؛ آنچه افراطی، اضافی و ظاهراً زائد است؛ وامدار صورتها و حرکات زیبایی است که هیچ سودی ندارند و به هیچ کاری نمیآیند. در مقایسه با رفتن به مقصدی مشخص، شتابکردن به سوی جایی، یا راهرفتنِ منظم و نظامیوار، آسوده و بیخیال پرسهزدن نوعی تجمل است. آیینِ بیکنشی یعنی: ما کاری میکنیم، اما برای هیچ. این «برای هیچ»، این آزادی از هدف و فایده، جوهر بیکنشی است. همین فرمول بنیادین خوشبختی است.