بازخوانی پرونده سیاه سیا: نه خدایگان توطئه، نه ابلهان بیخطر | مرگ تدریجی رویای مرد ما؛ از پیکسیهای آلبانی و احمد چلبی تا پروژه رضا پهلوی

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- در قاموس صدام حسین، کمتر واژهای به قدر ظرافت و کیاست، بیگانه مینمود. روایتی مشهور، که شاید اغراقآمیز، اما گویاست، حکایت از آن دارد که روزی در هیئت دولت، او ایدهٔ کنارهگیری از قدرت را به میان انداخت. وزیر بهداشت با شتابی نابخردانه از این پیشنهاد استقبال کرد. صدام با آرامشی خوفناک، وزیر را برای گفتگویی خصوصی به بیرون از جلسه فراخواند و لحظاتی بعد، صدای شلیک گلولهای، نقطهٔ پایانی بر عمر سیاسی و بیولوژیک آن وزیر نگونبخت گذاشت. البته حقیقت، عاری از این دراماتیزه کردنها، اما به همان اندازه بیرحمانه بود: وزیر بهداشت نه در خفا، که پس از برکناری، دستگیری و شکنجه، در برابر جوخهٔ اعدام ایستاد.
به گزارش رویداد۲۴، این رویکرد خشن و بیپرده، شالوده سیاست داخلی و خارجی صدام بود. در سال ۱۹۸۰، در پی کشته شدن چند مقام عراقی به دست معترضان شیعه، او رهبر برجستهٔ شیعیان کشور را اعدام کرد و سپس، بیدرنگ، به همسایه شیعهمذهب خود، ایران، تاخت و جنگی هشت ساله را برافروخت که شعلههایش جان صدها هزار انسان را بلعید. پس از جنگ، عراق برای بازپرداخت میلیاردها دلار وامی که از کویت گرفته بود، تحت فشار قرار گرفت. صدام خواهان بخشش بدهی بود، اما امیر کویت سر باز زد و حتی با افزایش تولید نفت در زمان سقوط قیمتها، عراق را در منگنهٔ اقتصادی فشرد. پاسخ صدام، باز هم قابل پیشبینی بود: تهاجم. در دوم اوت ۱۹۹۰، ارتش او پایتخت کویت را درنوردید، کاخ امیر را به آتش کشید و در کمتر از یک ماه، کشور همسایه را به عنوان استان نوزدهم عراق ضمیمه خاک خود کرد.
ایالات متحده، که همواره به نفت و البته به خود صدام_که در جنگ با ایران از مساعدتهای اطلاعاتیاش بهرهمند بود_علاقهای ویژه داشت، از این تهاجم یکسره غافلگیر شد. تنها چند روز پیش از آنکه چکمههای سربازان عراقی خاک کویت را لگدمال کند، جورج بوش پدر در نامهای دوستانه، بدون هیچ اشارهای به تنشهای موجود، با صدام مکاتبه کرده بود.
این غافلگیری، یک شکست اطلاعاتی محض بود و با تصویری که سازمان سیا از خود در ذهن داشت، فرسنگها فاصله داشت. مردان سیا، خود را وارثان معنوی «لارنس عربستان» میپنداشتند؛ آن جاسوس ادیب بریتانیایی که با آموختن زبان و فرهنگ اعراب و پوشیدن ردایشان، توانسته بود در دل قبایل نفوذ کند و شورشی را علیه امپراتوری عثمانی رهبری نماید. لارنس، نماد آن سیاستورزی هوشمندانهای بود که از دل دانش عمیق فرهنگی برمیخیزد.
اما در عراق، سیا نه لارنسی در بغداد داشت و نه دانشی عمیق. بهترین مهره آژانس، ملک حسین، پادشاه اردن بود که قاطعانه به بوش اطمینان داده بود تهاجم به کویت «محال» است. اندکی بعد، ضربه سهمگینتری فرود آمد: جهان دریافت که صدام در آستانه دستیابی به سلاح هستهای بوده و به تعبیر ریچارد کلارک، کارشناس امنیت ملی آمریکا، سیا از این ماجرا «کوچکترین اطلاعی نداشته است.»
این وسوسه همواره وجود داشته که سیا را یا مغز متفکر و شرور تمام توطئههای جهانی بدانیم، یا جمعی از ابلهان دستوپاچلفتی. برای اذهان عمومی، هر دو تصویر، به نوعی آرامشبخش است: به گزارش رویداد۲۴، در سناریوی اول، شهروندان از هر مسئولیتی مبرایند، چرا که در برابر چنین قدرت شیطانی و پنهانی، کاری از دستشان برنمیآید. در سناریوی دوم نیز، همه چیز به یک کمدی اشتباهات تقلیل مییابد و جای نگرانی نیست.
اما حقیقت آنگونه که مورخانی، چون استیو کول و هیو ویلفورد روایت میکنند، در میانه این دو تصویر، و بسیار نگرانکنندهتر است. به گفته ویلفورد، تاریخ سیا، داستان تلاشهای مذبوحانه و اغلب مخرب برای کنترل فرآیندهایی است که از اساس، خارج از حیطه قدرت و فهم این سازمان بودهاند. پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا سودای مدیریت سیاست در مقیاس کره خاکی را در سر میپروراند. این مأموریت، نه محبوبیتی در میان ملتها داشت و نه به آسانی ممکن بود. از این رو، پنهانکاری و عملیاتهای مخفیانه به ضرورت بدل شد و شکستهای پیدرپی، به امری عادی. عروسکها به ندرت آنگونه میرقصیدند که واشنگتن میخواست، اما این هرگز مانع از آن نشد که عروسکگردانان با خشونت، نخها را نکشند.
ریشههای یک جهل عمیق
بیشتر بخوانید:
بازخوانی پرونده یک پدرکشتگی سیاسی | سوءقصد به بوش پدر چگونه جرقه حمله ۲۰۰۳ آمریکا به عراق را زد؟
صدام حسین، از بیرحمترین دیکتاتورهای قرن بیستم که با مشت آهنین حکمرانی کرد
به گزارش رویداد۲۴، این سازمان در بدو تاسیس، با خلای عمیق دانش و تجربه دستوپنجه نرم میکرد. ریچارد هلمز، از مدیران اسبق سیا، به صراحت اذعان میکند: «ما هیچچیز نمیدانستیم.» برخلاف قدرتهای اروپایی با قرنها سابقه در جاسوسی، آمریکا تا پیش از جنگ جهانی دوم، تجربهای پراکنده و ناچیز در این عرصه داشت. سیا در سال ۱۹۴۷ در حالی متولد شد که آمریکا بر جهان سیطره داشت، اما تقریباً هیچچیز دربارهٔ آن نمیدانست. به گفته هلمز، «پیدا کردن یک دفترچه تلفن یا نقشه یک فرودگاه، غنیمتی بزرگ بود.»
برای پر کردن این خلا، سیا دست به دامان نخبگان دانشگاهی شد. اساتید دانشگاه ییل وظیفه یافتند تا بهترین دانشجویان، بهویژه دانشجویان ادبیات را به سوی این سازمان هدایت کنند. منطق این بود که ذهن ورزیده در تحلیل ابهام، پارادوکس و معانی پنهان در متون ادبی، برای دنیای پر از فریب جاسوسی نیز آماده است. اما مشکل اینجا بود که برای تحلیل، ابتدا باید متنی در دست داشت، و در برابر دیوار بلند اتحاد جماهیر شوروی، هیچ متنی برای خواندن وجود نداشت. از میان دهها تحلیلگر شوروی در سیا، تنها تعداد انگشتشماری به زبان روسی تسلط داشتند.
آزمایشگاهی به نام آلبانی: تراژدی مضحک «پیکسیها»
به گزارش رویداد۲۴، این جهل عمیق، در اولین عملیات بزرگ برونمرزی سیا در آلبانی، خود را به شکل یک تراژدی مضحک نمایان ساخت. آلبانی، کشوری فقیر و تحت حاکمیت دیکتاتوری استالینیست به نام انور خوجه، به عنوان یک «آزمایشگاه بالینی» برای سرنگونی کمونیسم انتخاب شد. سیا با همکاری بریتانیا، گروهی از سلطنتطلبان تبعیدی و همکاران سابق نیروهای محور را به عنوان دولت جایگزین برگزید و عملیات نفوذ مخالفان که «پیکسی» (Pixie) نامگذاری شده بودند را کلید زد.
اما این عملیات از ابتدا تا انتها، زنجیرهای از اشتباهات فاحش بود. پخش اعلامیههای نوشتاری در کشوری با ۸۰ درصد جمعیت بیسواد، بیمعنا بود. تبلیغات رادیویی نیز به دلیل نبود برق و رادیو، به جایی نمیرسید. مأموران تازهکار سیا، پیکسیها را با چتر نجات به خاک آلبانی میفرستادند، غافل از آنکه به لطف نفوذ جاسوسان شوروی در سازمان اطلاعات بریتانیا، انور خوجه از تمام جزئیات عملیات باخبر بود و به قول خودش، «آنها آمدند و ما منتظرشان بودیم.»
نتیجه، یک کشتار تمامعیار بود. تیمهای نفوذی یکی پس از دیگری در کمین افتادند؛ برخی به محض فرود قلعوقمع شدند، برخی در خانهها محاصره و زنده در آتش سوختند. خوجه حتی پیکسیهای دستگیرشده را وادار میکرد تا با بیسیم درخواست نیروی کمکی کنند و سیا نیز سخاوتمندانه، سالها «مانند برههایی که به مسلخ میروند»، نیروهای بیشتری را به کام مرگ میفرستاد. این الگوی فاجعهبار، در روسیه، لهستان، اوکراین و دیگر کشورهای بلوک شرق نیز تکرار شد.
تغییر استراتژی
بیشتر بخوانید:
پنج پرده از جهنم ارتش آمریکا در جهان | پنتاگون همیشه پیروز نیست
به گزارش رویداد۲۴، پس از این شکستها، تمرکز سیا از اروپای شرقی به «جنوب جهانی» معطوف شد. با فروریختن امپراتوریهای استعماری، دهها کشور تازهاستقلالیافته به صحنه آمدند و واشنگتن این میدان جدید را فرصتی برای گسترش نفوذ خود دید. اما چگونه میتوانست بر ملتهایی که به تازگی طعم استقلال را چشیده و از هرگونه مداخلهٔ خارجی بیزار بودند، سلطه یابد؟
پاسخ، در استراتژی «مردِ ما» نهفته بود: یافتن و به قدرت رساندن شخصیتهای محلی که تحصیلکردهٔ غرب و وامدار آمریکا باشند. این رویکرد، امپریالیسم را در قالبی جدید و پنهانی بازتولید میکرد. دیگر نیازی به حضور مستقیم و فتح سرزمینها نبود؛ کافی بود «پیمانکاران بومی» را با پول و حمایت، به قدرت رساند.
این استراتژی، فهرستی بلندبالا از رهبران جهان را در بر میگیرد که روزگاری در دانشگاههای آمریکا تحصیل کرده بودند؛ از شاهزاده رضا پهلوی در ایران، که سیا او را «امید دموکراسی» میخواند و در نزدیکی مقر سازمان در ویرجینیا اقامت داشت، تا احمد چلبی در عراق. به گزارش رویداد۲۴، این افراد، راهحلی ساده برای مدیریت جهانی پیچیده به نظر میرسیدند. پیروزی در «انتخابات مقدماتی سیا»، گامی حیاتی در مسیر کسب قدرت در این کشورها بود.
اما این «مردان ما»، یک مشکل اساسی داشتند: آنها که محبوب واشنگتن بودند، منفور ملتهای خود بودند. وابستگی به یک قدرت خارجی، مشروعیت آنها را در داخل از بین میبرد. از این رو، بسیاری از آنان برای حفظ قدرت، راهی جز دیکتاتوری و سرکوب نمییافتند. به گفتهٔ جورج کنان، «داشتن یک رژیم قوی بهتر از یک دولت لیبرال و سستبنیاد است.» بیش از دو سوم مداخلات پنهان آمریکا در جنگ سرد، در حمایت از رژیمهای استبدادی بود. این پیمانکاران بومی، همواره بر لبهٔ تیغ راه میرفتند: اطاعت از واشنگتن، خشم مردم را برمیانگیخت و سرپیچی، به قطع حمایت و حتی سرنگونی میانجامید، همانگونه که برای نگو دین دیم در ویتنام جنوبی رخ داد و در کودتایی مورد حمایت آمریکا، به قتل رسید.
این چرخه خشونت، پیامدهای هولناکی داشت که ویلفورد از آن با عنوان «اثرات بومرنگی» یاد میکند. مداخلات سیا، میراثی از کودتاهای پیدرپی، جنگهای داخلی و کشتارهای جمعی بر جای گذاشت. این سازمان، در شکستن چیرهدست بود، اما در ساختن، ناتوان.
عراق: پرده آخر یک تراژدی
به گزارش رویداد۲۴، داستان عراق، نقطه اوج و تبلور تمام این خطاها بود. در دههٔ نود، نگرانی از تواناییهای نظامی صدام در واشنگتن بالا گرفت، اما دانش اطلاعاتی دربارهٔ عراق، نزدیک به صفر بود. در این خلأ اطلاعاتی، احمد چلبی، همان «مردِ ما»ی تحصیلکرده و خوشبیان، ظهور کرد. او با ارائهٔ اطلاعاتی ساختگی درباره سلاحهای کشتار جمعی صدام، دقیقاً همان چیزی را به واشنگتن داد که میخواست بشنود.
در این میان، تراژدی دیگری در ذهن خود صدام در حال وقوع بود. او که سیا را قدرتی همهچیزدان میپنداشت، تصور میکرد واشنگتن میداند که او خلع سلاح شده است. بنابراین، اصرار بازرسان بینالمللی را نه تلاشی برای راستیآزمایی، که پوششی برای توطئه و کودتا میدانست.
در نهایت، آمریکا بر پایه کوهی از دروغ و جهل، در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد. صدام سرنگون شد و چلبی به عضویت شورای حکومتی جدید درآمد. اما نظرسنجیها به سرعت نشان داد که «مردِ ما»، غیرقابلاعتمادترین چهرهٔ سیاسی در میان مردم عراق است. حزب او در اولین انتخابات آزاد، کمتر از یک درصد آرا را کسب کرد. آمریکا انتظار یک «لحظه جادویی» را داشت؛ نابودی دیکتاتور و استقرار فوری دموکراسی. اما آنچه در پی آمد، سالها آشوب، جنگ داخلی و مرگ صدها هزار عراقی بود.
مشکل ابزار نیست؛ ماموریت است
به گزارش رویداد۲۴، شاید بتوان گفت قرن بیست و یکم با انفجار اطلاعات، مشکل جهل سیا را حل کرده است. اما ویلفورد استدلال میکند که ریشه این ویرانیها، نه در بیکفایتی ماموران، که در «جسارت ماموریت» خود نهفته است: سودای کنترل سیاست جهانی. این مأموریتی است که هم به دانشی عمیق نیاز دارد و هم به تکبری که کسب آن دانش را ناممکن میسازد. و، چون واشنگتن همواره از بدترین پیامدهای خطاهایش مصون بوده، هرگز به راستی از آنها درس نگرفته است.
رهبری جهانی آمریکا، آنگونه که خود میبالد، تنها به معنای ایدههای بزرگ و اراده استوار نبوده است. بلکه به معنای ژنرالهای توطئهگر، ویالهای زهرآلود و آلبانیاییهایی بوده که از آسمان فرو میریختند. در دسامبر ۲۰۰۶، این رهبری در چهره نگهبانانی نقابدار متجلی شد که صدام حسین را به اتاقی بدبو با طناب داری آویخته از سقف میبردند. در میان فریادهای انتقامجویانه، صدام با طعنه پرسید: «منظورتان جهنمی است که نامش عراق است؟» و پیش از آنکه دعایش به پایان رسد، دریچه زیر پایش باز شد. این، فرجام چرخهای از خشونت و کنترل بود که خود آمریکا به راه انداخته بود؛ پایانی تلخ در جهنمی که خود در ساختنش نقش داشت.