تاریخ انتشار: ۱۴:۳۲ - ۰۴ مهر ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

شیری که علف‌خوار شد! | تاریخ سوریه بر مدار سفره حافظ اسد

در سوریه روزگار حافظ اسد، غذا هیچ‌گاه صرفاً چیزی برای پر کردن خندق بلا نبود؛ زبانی نانوشته بود که فقر دهقانان، هراس محبوسان، تفرعن کاخ‌نشینان و لرزش‌های بازار را یک‌جا روایت می‌کرد.

شیری که علف‌خوار شد!

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- تاریخ‌نویسان رسمی، معمولاً جماعتی عبوس و عصاقورت‌داده‌اند؛ شیفته کودتاها، قطعنامه‌ها، کنفرانس‌های پرطمطراق و نطق‌های غرا. در کتاب‌های قطورشان بعید است فصلی پیدا کنید با این عنوان که «جناب رئیس‌جمهور شبیخون به کدام قابلمه می‌زدند». برای آنها، سفره و مطبخ، حریم اندرونی و امری پیش‌پاافتاده است که ارزش سیاه کردن کاغذ ندارد. اما حقیقت این است که تاریخ یک ملت را گاهی باید از لای بخار دیگ‌ها و بوی تند ادویه‌ها بو کشید. سفره، آینه‌ای است که خاستگاه طبقاتی حاکم را لو می‌دهد، تار و پود جامعه‌ای را که زیر چکمه‌های اوست عیان می‌کند و نشان می‌دهد که در یک جغرافیا، چه کسی سهم چه کسی را می‌خورد.

در سوریهٔ تحت حاکمیت حزب بعث، این گزاره به غایت صادق است. از آن بشقاب حُمّص فقیرانه‌ای که روشنفکران بنیان‌گذار حزب را در روزگار نداری دور یک میز نشاند، تا آن کُبّه‌ای که پایش به اتاق‌های جنگ باز شد؛ از میوه‌های نوبرانه‌ای که روانهٔ کاخ سران عرب می‌شد، تا نانی که در دههٔ هشتاد میلادی بوی بحران گرفت. خلاصه آنکه، بخش عمده‌ای از تاریخ معاصر سوریه را می‌توان از پس ویترین طباخی‌ها خواند، نه فقط از روی اعلامیه‌های خشک حزبی.

پسرک قرداحه و حسرت پشت ویترین


بیشتر بخوانید:

ماهر اسد کیست؟| همه چیز درباره برادر نظامی و تندخوی بشار اسد

چرا دولت اسد سقوط کرد؟ | نئولیبرالیسم و شورش در سوریه | آیا حزب بعث سوریه، کمونیست بود؟

حافظ اسد و دیپلماسی مثانه‌ای!


به گزارش رویداد۲۴، حافظ اسد در سال ۱۹۳۰ در «قرداحه» به دنیا آمد؛ روستایی چسبیده به کوهستان‌های ساحلی سوریه. خانواده‌اش از علویان تنگدستی بودند که روزگارشان به سختی از راه زمین می‌گذشت. آن سال‌ها، سفرهٔ روستاییان سوری ملغمه‌ای تکراری از مشتی بلغور، عدس، زیتون و کمی لبنیات بود. گوشت، اگر پیدا می‌شد، مهمان ناخوانده و دیریاب عید‌ها بود و بساط شیرینی و رستوران، به کلی در قرق شهرنشین‌ها بود و ربطی به دنیای دهاتی‌ها نداشت.

پاتریک سیل، زندگی‌نامه‌نویس اسد، می‌گوید کودکی او در روستا با حسرت و عقده همراه نبود، چرا که همهٔ اهالی ده در آن فقر یکدست شریک بودند. این ادراک زمانی زیر و رو شد که پدرش در سال ۱۹۳۹ او را برای درس خواندن روانهٔ لاذقیه کرد. آن شهر ساحلی، برای پسربچه‌ای که تازه از کوه پایین آمده بود، سیارهٔ دیگری بود: بچه‌های تجار و کارمندان سُنی‌مذهب به رستوران می‌رفتند، شیرینی می‌خریدند و در کافه‌ها جا خوش می‌کردند؛ اما سهم بچه‌های خانواده‌های دست‌تنگ، تنها تماشا کردن از پشت شیشهٔ دکان‌ها و قورت دادن آب دهان بود.

اسد بعد‌ها از آن سال‌ها به عنوان دورانی یاد کرد که شکاف طبقاتی را نه از روی جزوه‌های مارکسیستی، بلکه از لابه‌لای همین جزئیات عینی روزمره و از قضا از تفاوت طعام، با گوشت و پوستش درک کرد. او در لاذقیه فهمید که فقر، تنها نداشتن پول نیست؛ فقر یعنی بوی کباب دیگران را استشمام کردن و با نان خالی سر کردن.

حُمص ایدئولوژیک و رفقای بی‌پول

به گزارش رویداد۲۴، او در این تجربه زیسته تنها نبود. نسلی از رهبران حزب بعث از دل همین نداری‌ها قد کشیدند. میشل عفلق (روشنفکر مسیحی ارتدوکس) و صلاح‌الدین بیطار (معلم سُنی‌مذهب) که در سال ۱۹۴۷ حزب بعث را با شعار «وحدت، آزادی، سوسیالیسم» پایه‌گذاری کردند، اشراف‌زادگانی نبودند که خاویار بخورند و دم از رنج توده‌ها بزنند.

در دههٔ چهل میلادی، هر دو معلمی می‌کردند و پاتوقشان طباخی‌های دودگرفته و ارزان حاشیهٔ بازار بود. همان‌جا که یک بشقاب «حُمّص» (پورهٔ نخود و ارده) پانزده قرش مایه می‌برد و یک قرص نان، ده قرش. راویان آن ایام می‌گویند چه بسا روز‌هایی که می‌آمد و می‌رفت و این دو یار غار، در جیبشان پولی جز برای همان یک وعده بخورونمیر نداشتند. طنز تاریخ اینجاست که ایدهٔ پرهیبت ناسیونالیسم عربی و سوسیالیسم بعثی، نه در تالار‌های مجلل، که روی میز‌های چسبناک طباخی‌ها و بر سر یک بشقاب حُمّص ارزان‌قیمت پخته شد.

پادگان؛ بوی نان و پرواز به سوی قدرت

ورود به دانشکدهٔ افسری حمص، مسیر زندگی اسد را تغییر داد. برای بچه‌های حاشیه‌نشین و روستایی، ارتش صرفاً یک نهاد نظامی برای دفاع از آب‌وخاک نبود؛ دروازه‌ای بود به سوی یک زندگی تضمین‌شده. رخت و خواب و خوراک مجانی و حقوق سر برج به راه بود و نردبانی برای صعود اجتماعی پیش پایشان می‌گذاشت که در محیط راکد روستا، خیال خامی بیش نبود.

اما حکایت دیگ و قابلمه‌های پادگان هم در جای خود شنیدنی است. به گزارش رویداد۲۴، در دههٔ پنجاه، محصلان مدارس نظامی، به‌ویژه در مدرسهٔ هوانوردی حلب (همان‌جا که اسد خلبانی آموخت)، از دست غذای بدمزه و آب‌زیپوی پادگان به ستوه آمده بودند. کار به جایی رسید که رؤسای مدرسه برای خواباندن غائله، آشپزی ارمنی به نام «میناس کوزیان» را که در حلب به دست‌پخت اعلا شهره بود، استخدام کردند. با آمدن او، وضع مطبخ زیر و رو شد. آن آشپز بینوای ارمنی احتمالاً روحش هم خبر نداشت جوانانی که امروز با ولع دست‌پختش را می‌بلعند، چند سال بعد زمامداران، وزرا و ژنرال‌های قدرقدرت سوریه خواهند بود که مقدرات یک ملت را خواهند بلعید.

این خرده‌روایت، چهرهٔ دیگری از حلب را هم عیان می‌کند. مطبخ حلب، خودش چکیدهٔ قرن‌ها نشست‌وبرخاست اعراب، ارامنه و اهالی آناتولی بود. بی‌دلیل نبود که تنوع غذا‌های این شهر، پیش از آنکه به نمادی در مناسبات قدرت تبدیل شود، شناسنامهٔ فرهنگی و مایهٔ مباهات اهالی‌اش به شمار می‌رفت.

قاهره، کافه گروپی و طعمی که به دهان ننشست


بیشتر بخوانید:

اخوان المسلمین: جنبشی با شعار اسلام راه حل است | از رؤیای خلافت تا بحران موجودیت

خالد اسلامبولی کیست؟ | از افسر ارتش تا نماد اسلام‌گرایی افراطی در جهان عرب

انور سادات؛ رهبر جنجالی مصر، از جنگ تا صلح و سرنوشتی تراژیک


در سال‌های کوتاه و پرالتهاب اتحاد سوریه و مصر موسوم به «جمهوری متحده عربی» (۱۹۵۸ تا ۱۹۶۱)، حافظ اسد روزگاری یکسره متفاوت را مَزه کرد. او و گروهی از افسران سوری به قاهره منتقل شدند. در خانه‌های نسبتاً اعیانی جاگیر شدند، حقوق مکفی گرفتند و اوقات فراغتشان را در دل پایتخت مصر می‌گذراندند. در این میان، کافهٔ «گروپی» پاتوق باب طبع این افسران شد.

شیری که علف‌خوار شد!

کافه گروپی در مرکز شهر قاهره

به گزارش رویداد۲۴، گروپی یک قهوه‌خانهٔ معمولی نبود؛ از اواخر قرن نوزدهم که جاکومو گروپی سوئیسی آن را بنا گذاشت، بدل شده بود به نماد قاهرهٔ متجدد. پاتوق دیپلمات‌ها، رجال سیاسی و هنرمندانی که آنجا می‌نشستند و قهوهٔ فرنگی، شکلات و گاتوی فرانسوی سفارش می‌دادند. در همین سالن پرزرق‌وبرق بود که افسران جوان سوری، در حالی که شیرینی‌های لطیف فرنگی می‌جویدند، از عاقبت اتحاد با مصر می‌نالیدند و از سیاست‌های انحصارطلبانهٔ جمال عبدالناصر و دستور انحلال حزب بعث ابراز انزجار می‌کردند. گروپی برای آنها از یک کافه‌قنادی، به محفلی برای توطئه بدل شد؛ نطفهٔ شکل‌گیری «کمیتهٔ نظامی» حزب بعث (همان حلقه‌ای که بعد‌ها قدرت را در سوریه قبضه کرد) در دل همین نشست‌وبرخاست‌ها و لابه‌لای دود سیگار و عطر قهوه بسته شد. افسران سوری در قاهره شیرینی می‌خوردند، اما کامشان از تبدیل شدن سوریه به مستعمرهٔ سیاسی مصر، زهر هلاهل بود.

تجربهٔ چشایی اسد در اینجا متوقف نشد. بعد‌ها که برای گذراندن دوره‌های نظامی پایش به اتحاد جماهیر شوروی رسید، اعتراف کرد که طعام سرد و بی‌روح روس‌ها هرگز به دهانش مزه نکرد و همیشه دلتنگ سفرهٔ ولایت خودش بود. این نکته شاید در نگاه اول پیش‌پاافتاده جلوه کند، اما در دل خود حامل معنایی ظریف است: مردی که قرار بود وثیق‌ترین پیمان‌های دوران جنگ سرد را با مسکو گره بزند، هیچ‌گاه با سفره و فرهنگ آنان احساس یگانگی نکرد. رابطهٔ او با بلوک شرق، بر مدار چرتکهٔ منافع سیاسی و تسلیحاتی می‌چرخید، نه همدلی فرهنگی.

کبه‌ای که به اتاق جنگ راه یافت

به گزارش رویداد۲۴، در فرهنگ شامات، به‌ویژه در حلب، «کبه» (Kibbeh) چیزی فراتر از یک نوع کوفتهٔ محلی است؛ یک آیین تمام‌عیار اجتماعی است. از وسواس در سوا کردن بلغور و گوشت لخم گرفته، تا ورز دادن طولانی، مغزگذاری هنرمندانه و شکل دادن با انگشتانی ظریف، همه و همه مهارت و اصالت خانواده را به رخ می‌کشید. برای خانواده‌های اصیل، پُز دادن به پنجه‌های هنرمند زنانشان در پخت این غذا، همان‌قدر رایج بود که بالیدن به تبار و تجارتشان.

مصطفی طلاس، یار غار اسد و وزیر دفاع دیرپای سوریه، در خاطراتش حکایتی از سال ۱۹۶۸ نقل می‌کند. در خانهٔ طلاس جلسه‌ای سرنوشت‌ساز برپا بود؛ با حضور حافظ اسد (وزیر دفاع وقت)، نورالدین اتاسی (رئیس‌جمهور) و وزیر دفاع اتحاد جماهیر شوروی. در میانهٔ بحث‌های خشک نظامی، عطر کبه‌ای که «لمیعه جابری» (همسر طلاس) در مطبخ تدارک می‌دید، وزیر دفاع شوروی را مسحور کرد و از اتاق جلسه بیرون کشید. ژنرال روس لَختی دم در آشپزخانه ایستاد و با حیرت به انگشتان فرزی خیره شد که ده‌ها قطعهٔ یک‌شکل و ظریف را با چنان دقتی خلق می‌کردند. در نهایت، با لبخندی حاکی از شگفتی، یک سلام نظامی طنزآمیز به بانوی خانه داد و به سر میز سیاست برگشت.

شیری که علف‌خوار شد!

حافظ اسد و مصطفی طلاس

این خرده‌روایت، صرفاً یک لطیفهٔ دیپلماتیک نیست. این صحنه نشان می‌دهد که چگونه در ساختار قدرت خاورمیانه، خانه‌های شخصی مقامات به اتاق فکر بدل می‌شدند و مهمانی‌های خانگی، مکمل لاینفک تصمیمات کلان مملکتی بودند. این‌گونه بود که سنتی‌ترین دست‌پروردهٔ زنان حلب، راهش را به قلب وزارت دفاع و تاریخ قدرت باز کرد.

رد پای غذا در دیپلماسی منطقه پیش از این هم دیده شده بود. وقتی جمال عبدالناصر در بهار ۱۹۵۸ قدم به حلب گذاشت، اهالی شهر چنان سفره‌ای برایش چیدند که در تاریخ محلی ماندگار شد. ده‌ها رنگ طعام اعلا و محلی، از شیرینی‌ها و کوکو‌ها تا انواع کبه و باقلوا و پنیر. این ولخرجی، فقط برای سیر کردن شکم میهمان نبود؛ به رخ کشیدن هویت و اشرافیت شهری بود که همواره به مطبخ خود می‌بالید. معنای این حرکت وقتی روشن‌تر می‌شود که طلاس از تجربهٔ معکوسش در قاهره می‌گوید؛ سفره‌ای که مصری‌ها برایشان چیدند، در نهایت سادگی به یک مرغابی پخته، چند پرتقال و یک ظرف شیرینی ساده ختم شده بود. این تفاوت لزوماً ربطی به خست یا گشاده‌دستی نداشت، بلکه تفاوت جهان‌بینی دو فرهنگ در آیین میزبانی و نمایش قدرت را بازتاب می‌داد.

کباب چرب، پیش از آغاز طوفان

به گزارش رویداد۲۴، با اوج گرفتن جاه‌طلبی‌های سیاسی در دمشق، طعام باز هم در صحنهٔ تاریخ حاضر شد. در شب «حرکت تصحیحی» (کودتای بدون خونریزی نوامبر ۱۹۷۰ که به برکناری صلاح جدید انجامید)، چند ساعتی مانده به آنکه حافظ اسد خیز نهایی را برای قبضهٔ کامل قدرت بردارد، او و حلقه‌ای از وفادارترین یارانش گرد سفره‌ای نشستند که با دیس‌های کباب پر شده بود.

شاهدان عینی می‌گویند این جمع توطئه‌گر، با اشتهایی غریب و ولعی مثال‌زدنی به جان گوشت‌ها افتادند؛ آن هم در حالی که خوب می‌دانستند تا ساعاتی دیگر، ممکن است سرنوشت همه‌شان با جوخه‌های اعدام گره بخورد. اضطراب در فضا موج می‌زد، اما بساط سورچرانی پهن بود. گویی جویدن آن کباب چرب و بلعیدن لقمه‌های سنگین، آخرین لنگر آرامش و مسکّن اعصاب در آستانهٔ طوفانی بود که تاریخ سوریه را برای نیم‌قرن زیر و رو کرد.

شیری که به علف‌خواری افتاد

به گزارش رویداد۲۴، با سفت شدن جای پای اسد در کاخ ریاست‌جمهوری، او به تدریج تمام رقبا را تصفیه کرد و کیش شخصیتی بی‌بدیل پیرامون خود ساخت. زندگی خصوصی او در هاله‌ای از ابهام و سایه فرو رفت. او بدل به ابوالهولی شد که درز کوچک‌ترین خبر از عادات روزمره‌اش، برای ناظران غنیمت بود. یکی از مشهورترین این روایت‌ها را «سلیم حُص»، نخست‌وزیر اسبق لبنان، نقل کرده است.

بشار اسد و سلیم الحص

بشار اسد و سلیم الحص

حُص گیاه‌خوار بود. در یکی از ضیافت‌های رسمی، اسد متوجه شد که میهمان لبنانی‌اش دست به ترکیب گوشت‌ها نمی‌زند و فقط با سالاد و مخلفات بازی می‌کند. وقتی علت را جویا شد، حُص از پرهیز گوشت و مزایای گیاه‌خواری گفت. مدتی بعد، اسد دوباره او را به ناهار دعوت کرد؛ این بار، از سر تا ته سفره مطلقاً گیاهی بود. حُص با شگفتی پرسید: «پس شخص رئیس‌جمهور چه میل می‌کنند؟» اسد با لبخند محوی پاسخ داد: «از برکت مصاحبت دفعهٔ پیش شما، من هم گیاه‌خوار شده‌ام.»

حُص که انتظار چنین پاسخی را نداشت، از خنده ریسه رفت و جمله‌ای گفت که بعد‌ها نقل محافل سیاسی بیروت و دمشق شد: «این اولین بار در زندگی من است که شیری را می‌بینم که علف‌خوار شده است!» (اشاره به نام «اسد» که در عربی به معنای شیر است). فارغ از اینکه این ماجرا واقعاً نشان از تغییر ذائقهٔ حاکم دمشق داشت یا صرفاً یک تئاتر دیپلماتیک برای مسحور کردن میهمان بود، تصویری بدیع از مردی ارائه می‌داد که در ذهن مردمانش، بیشتر به یک ماشین محاسبه‌گر قدرت شبیه بود تا انسانی با عادات و پرهیز‌های بشری.

فلافل؛ چرخ‌های بهشت در سال‌های انقباض

به گزارش رویداد۲۴، اگر سفره‌های رنگین کبه و کباب، همراه و هم‌نفس صعود اسد به قلهٔ قدرت بودند، در کف خیابان، این نان و بلغور و فلافل بودند که همدم روز‌های سخت میلیون‌ها سوری شدند. در اینجا، غذا از انحصار زندگی‌نامهٔ رهبران خارج می‌شود و نقش آینه‌ای را می‌گیرد که می‌توان تب‌ولرز‌های یک جامعه را در آن تماشا کرد.

در نیمهٔ اول دههٔ هفتاد میلادی، نسیمی از رونق اقتصادی به سوریه وزید. درآمد‌های پس از جنگ ۱۹۷۳، کمک‌های شیوخ عرب، شراکت با مسکو و سرازیر شدن دلار‌های نفتی، شهر‌ها را فربه کرد و قدرت خرید طبقهٔ متوسط را بالا برد. اما این بهار، دولت مستعجل بود. با ورود به دههٔ هشتاد، کفگیر اقتصاد به ته دیگ خورد. یارانه‌های خارجی قطع شد، هزینه‌های کمرشکن نظامی بالا رفت و بازار‌ها در تأمین ارزاق اولیه فلج شدند. کار به جایی رسید که دغدغهٔ مردم از پیگیری نطق‌های آتشین ضدامپریالیستی حزب بعث، به پیگیری نرخ شکر، روغن، چای و برنج تنزل پیدا کرد.

سایهٔ این بحران، بی‌واسطه روی سفره‌ها افتاد. گوشت به تدریج به کالایی لوکس بدل شد و از سبد خانوار‌ها پر کشید. در عوض، فلافل، با آن عطر تند ادویه و قیمت ناچیزش، منجی شکم‌های گرسنه شد؛ تا جایی که ضرب‌المثلی بین مردم کوچه و بازار دهان به دهان چرخید: «فلافل، چرخ‌های بهشت است». فلافل دیگر فقط خوراک طبقهٔ فرودست نبود؛ کارراه‌اندازترین راه‌حل بقا برای زنده ماندن در دوران انقباض اقتصادی بود و به نماد بلامنازع مقاومت مدنی مردم در برابر فقر بدل شد.

در مقابل، میوه‌هایی، چون موز، سال‌ها حکم کیمیا را داشتند. وقتی در اواخر دههٔ نود، در‌های واردات کمی باز شد و موز در بساط دست‌فروشان ریخت، فروشنده‌ای در یکی از شهر‌های سوریه با فریاد‌هایی آمیخته به طعنه، مشتریان را صدا می‌زد و می‌گفت: «موز بااُبهت، حالا دیگر ارزان و بی‌ارج‌وقرب شده است!»؛ فریادی که حیرت نسلی را نمایندگی می‌کرد که عمری موز را نماد تجملات دست‌نیافتنی و سهم ازمابهتران می‌دانستند و حالا افسون آن را باطل‌شده می‌دیدند.

طعم خاک و خون 

اما این قاب تاریخی هرگز کامل نمی‌شود اگر دوربین را فقط روی سفرهٔ کاخ‌ها و چرخ‌دستی‌های بازار تنظیم کنیم. در نقطه‌ای دیگر از این جغرافیا، پشت دیوار‌های ستبر و بی‌روزن زندان‌ها —به‌ویژه پس از سرکوب خونین حماه در سال ۱۹۸۲— طعام کارکردی یکسره متفاوت و هولناک یافت. در شهادت‌نامه‌های جان‌به‌دربردگان از زندان مخوف «تَدْمُر» (پالمیرا)، غذا دیگر ابزاری برای رفع گرسنگی نبود؛ بلکه امتداد سیستماتیک شکنجه و ابزار درهم‌شکستن شخصیت آدمی بود.

به گزارش رویداد۲۴، روایت‌های متعددی از زندانیان سیاسی نشان می‌دهد که جیرهٔ غذایی آنها چیزی نبود جز مشتی سیب‌زمینی و بلغور خام و بی‌کیفیت. اما فاجعه در ماهیت غذا نبود، در شیوهٔ ارائهٔ آن بود. سیب‌زمینی‌ها اغلب با همان پوست آغشته به گل‌ولای و کثافت پخته می‌شدند و بلغور، خشک و بی‌طعم، همچون خوراک دام پیش روی محبوسان ریخته می‌شد. این کیفیت نازل، تصادفی یا صرفاً ناشی از کمبود بودجه نبود؛ بخشی از مهندسی تحقیر روزمره برای مسخ کردن روح زندانی و تقلیل دادن او به سطح غرایز حیوانی بود.

تناقض تلخ تاریخ معاصر سوریه در همین نقطه به اوج و به ابتذال خود می‌رسد: درست در همان روز‌هایی که اربابان قدرت در تالار‌های پذیرایی دمشق، دیپلمات‌ها و فرستادگان خارجی را با کباب بره و کبه‌های ظریف حلبی نمک‌گیر می‌کردند، در تاریکخانه‌های تدمر، انسان‌هایی بودند که سال‌ها بعد، از خوردن یک تکه نان کپک‌زده یا یک بشقاب سیب‌زمینی گلی، به عنوان دردناک‌ترین و فرساینده‌ترین خاطرهٔ عمرشان یاد می‌کردند.

از این منظر، تاریخ دیکتاتوری‌ها را نباید فقط با رجوع به بایگانی وزارت‌خانه‌ها و تاریخ کودتا‌ها خواند. تاریخ را باید با آنچه مردم جویدند و آنچه از آن محروم ماندند نیز نوشت. با ضیافت‌هایی که سیاستمداران را به هم دوخت و با جیره‌هایی که آنها را از انسانیتشان تهی کرد. سفرهٔ طعام، آینهٔ بی‌رحم سیاست است؛ و سیاست، همواره تلخ‌ترین، گزنده‌ترین و گاه خونین‌ترین چاشنی تاریخ غذا بوده است.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: بشار اسد
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha