گروه قربان ؛ روایت یک جریان پنهان در حاشیه تاریخ تشیع

رویداد۲۴ | در سال ۲۰۲۲ میلادی بود که ساکنان روستای النواشی، واقع در استان ذیقار عراق، گزارش دادند که جوانی حدوداً بیستساله، خودش را در یکی از میادین عمومی شهر حلقآویز کرده است. میدان محل حادثه نیز مکانی بود که در ایام محرم برای «تشابیه»، یعنی بازسازی نمادین واقعهٔ کربلا، استفاده میشد. این حادثه در آن زمان چندان مورد توجه قرار نگرفت؛ چرا که ذیقار یکی از فقیرترین مناطق جنوب عراق است و مرگهای ناگهانی جوانان در آن، بهرغم تلخیشان، دیگر برای افکار عمومی تازگی ندارند.
اما تکرار این واقعه، آن هم در فاصلههای زمانی کوتاه و همواره در مکانهای مرتبط با عزاداری محرم و صفر، الگویی را آشکار ساخت که با خودکشیهای معمول ناشی از فقر و فلاکت تفاوتی بنیادین داشت. انتخاب مکان تصادفی نبود. این خودکشیها، برخلاف انتحارهای ناشی از یأس اقتصادی، یک «اعلام موجودیت» جمعی و یک بیانیهٔ الهیاتی محسوب میشدند: قربانی در آستانهٔ حسینیه، درست در همان فضایی که خون و شهادت را تقدیس میکند.
دولت عراق به سرعت واکنش نشان داد و گروه را در کنار فرقههای بهاصطلاح «منحرف» پس از ۲۰۰۳ طبقهبندی کرد: «یمانی موعود»، «جند السماء»، «صرخی» و «اصحاب القضیه». در روایت رسمی حکومت، «فرقه قربان» نوعی انحراف موعودباورانه، و از فرقههای نوظهور و بیریشه بود. مورخان و روشنفکران جهان عرب، اما با این روایت همدل نبودند و استدلال میکردند که آنچه این گروه عرضه میکند «از قضا بسیار دیرینهسال و قدمتی دراز دارد و تکوین آن به قرون اولیه هجری بازمیگردد.»
از غلات کوفه تا علویان نصیریه
برای فهم این پدیده باید به نیمه دوم سده نخست هجری بازگشت. اندکی پس از شهادت امام علی (ع) در کوفه، شهری که همواره بستر جوششهای الهیاتی و سیاسی بوده، گروهی ظهور کردند که فرقهنگاران اسلامی آنان را «غلات» (غلوکنندگان) نامیدند. شاخصه اصلی این جریان، عبور از مرز «امامت» به «الوهیت» بود. امام علی نه یک انسان، نه یک صحابی، نه حتی یک امام معصوم، که «تجلی ذات الهی» در کالبد بشری بود.
این اندیشه ریشه در مفاهیم کهنتر تجسد و حلول داشت که پیش از اسلام نیز در فرهنگهای بابلی و ایرانی سابقه داشت. در اساطیر بینالنهرین، خدایان در کالبد شاهان و قهرمانان حلول میکردند و در سنت زرتشتی نیز فروغ ایزدی از طریق «فَرّ» در وجود پادشاهان و موبدان متجلی میشد. غلات کوفه این میراث دیرینه را با زبان تازهٔ اسلامی پیوند زدند و شخصیت علی بن ابیطالب را در کانون روایت خود نشاندند. برای آنان، علی (ع) همان «مهبط نور الهی» بود، همان که ذات خداوند در او تجلی یافته بود، و شناخت او مساوی با شناخت حقیقت غایی بود.
جریان غلو در طول سدههای بعد بارها سرکوب شد. امامان شیعه خود صریحاً از آن تبری جستند. جعفر صادق، امام ششم، غالیان را «بدترین خلق خدا» خواند و آنان را تکفیر کرد. متکلمان شیعی و سنی هر دو به رد این اندیشه پرداختند. اما این جریان هرگز بهطور کامل ریشهکن نشد، بلکه بهصورت شبکههای زیرزمینی در عراق، شام و ایران به حیات خود ادامه داد و در دورههای مختلف با نامها و صورتبندیهای تازه سربرآورد. تاریخ فرق اسلامی، داستان بقای این جریان در لایههای پنهان جامعه است.
یکی از پایدارترین شاخههای این سنت، فرقهٔ نصیریه یا همان علویان امروزی است که نام خود را از محمد بن نصیر نمیری، از اصحاب امام حسن عسکری، میگیرند. محمد بن نصیر در اواخر سده سوم هجری ادعای «بابیت» کرد؛ یعنی خود را یگانه دروازهٔ ارتباط با امام غایب معرفی نمود و همین ادعا، نخستین هستهٔ این فرقه را شکل داد. این فرقه به تدریج یک نظام الهیاتی پیچیده را بسط داد که در هستهٔ آن، تثلیثی از «معنا»، «اسم» و «باب» قرار داشت. در این نظام، «معنا» همان ذات الهی است که در تاریخ به صورت انسانهای کامل تجلی یافته و کاملترین تجلی آن، علی بن ابیطالب است. این همان باوری است که مردم محلی «علیالهی» مینامند: واژهای مرکب از «علی» و «الله» که عصارهٔ اعتقاد این طایفه را در خود فشرده است.
هزار سال خاموشی: کتمان بهمثابه بقا
در شمال غربی عراق، در امتداد نوار مرزی سوریه، طوایفی از علویان سدههاست که زندگی میکنند. این جماعتْ میراثدار همان باور کهناند؛ باوری که بنیادش بر کتمان و نهانکاری نهاده شده بود. در نظام سنتی علوی، اسرار دینی تنها به مردان بالغی سپرده میشد که مراحل دشوار تشرف را از سر گذرانده باشند. این مراحل شامل سالها شاگردی نزد شیوخ، حفظ متون مقدس، و پیمانهای سخت برای فاشنکردن اسرار بود. کتابهایی، چون «المجموع» و «الصراط» هرگز در دسترس عموم نبودند و نسخههایشان را شیوخ با وسواسی آیینی نگهداری میکردند. رازداری در این سنت، یک انتخاب مصلحتجویانه برای فرار از آزار و تکفیر نبود، بلکه اصلی اعتقادی بود: حقیقت قدسی تاب آن را ندارد که برابر چشمان ناآشنا عریان شود. از همین رو، این طایفه در حاشیه و در خفا زیستند و همسایگانشان همواره با آمیزهای از بدگمانی و جهل به آنان مینگریستند.
این انزوا و پنهانکاری هزارساله، پیامدهای الهیاتی عمیقی داشت. از یک سو، سنت علوی را از گزند تکفیر و سرکوب در امان نگه داشت و امکان بقای آن را در دل جوامع متخاصم فراهم کرد. از سوی دیگر، همین بستهبودن و انحصار متون، سبب شد که این سنت در طول زمان دچار نوعی ایستایی شود و از تحولات فکری جهان اسلام و تماس با سنتهای دیگر عقلی و عرفانی باز بماند.
کتابی که پرده را کنار زد: طلوع «فراخوانندگان نورانیت».
اما آنچه در دو دههٔ اخیر رخ داده، چرخشی تعیینکننده در این سنت کهن است. در سال ۲۰۱۹، کتابی در بغداد منتشر شد با عنوان «تاریخ الطائفة العلویة النصیریة فی العراق» که میتوان آن را بیانیهٔ یک دوران تازه دانست. انتشار این کتاب، خود یک رخداد در تاریخ علویان است: برای نخستین بار، یک نویسندهٔ علوی در پایتخت عراق، آشکارا و به زبان عربی، به تشریح باورهایی پرداخت که تا پیش از آن تنها در محافل سری نجوا میشد. نویسنده در این کتاب بیپروا به الوهیت علی (ع) اقرار میکند: «ما علویان بر این باوریم که امیرالمؤمنین هماوست که خداوند در او تجلی یافته است.» این جمله همان «علیاللهی» است، با این تفاوت که این بار نه در خلوت محافل سری، که بر صفحه کتابی چاپشده در پایتخت عراق نقش بسته است.
اما فراتر از این اقرار علنی، کتاب پرده از یک دگرگونی عمیقتر برمیدارد. در صفحهٔ ۶۷ آن، عبارتی آمده که گویی کلید رمز الهیات «قربان» را یکجا در خود دارد: «مؤمن را چرخهها و تناسخهایی است که در آنها جامههای بشری یکی پس از دیگری بر تن میکند، تا سرانجام چنان پالوده شود که شایستهٔ عروج و خلاصی گردد. رهایی از کالبد بشری، که چیزی جز حجابهای ظلمانی نیست، والاترین آرزوی مؤمن نورانی است، و این رهایی، همان خلاصی از رنج است.»
این چند سطر، جهانبینیای کامل را به تصویر میکشد. بدن انسان در این نگاه، نه موهبتی برای زیستن، که زندانی از گوشت و خون، و پردهای از تاریکی است. روح باید از بند این قفس بگریزد. تناسخ ــ که در این متن با واژهٔ «کرّات» از آن یاد شده ــ یک چرخهٔ بیهوده و عبث نیست، بلکه مسیری تکاملی است: روح بارها و بارها به جهان بازمیگردد، هر بار رقیقتر و شفافتر از پیش، تا سرانجام ظرفیت «خلاص» را بیابد. در این دستگاه فکری، مرگ خودخواسته نشانهٔ یأس و نومیدی نیست، بلکه یک خیز عرفانی به سوی روشنایی است. آنکه خود را قربانی میکند، خویشتن را نابود نمیسازد؛ او از قفسی تنگ به گسترهای بیکران از نور پرتاب میشود.
همین کتاب از یک تحول تشکیلاتی نیز خبر میدهد: گروهی به نام «الدعاة الجدد للنورانیة» (فراخوانندگان نوین نورانیت) که هدفشان «برداشتن پردهٔ راز از چهره دین علوی نصیری» و ترجمهٔ متون مقدس به زبانهای جهانی است. رهبری این گروه در لبنان مستقر است و اعضایش را جوانان علوی مقیم اروپا تشکیل میدهند. این یک نقطهٔ عطف در تاریخ این سنت است: آیینی که بیش از هزار سال بقای خود را بر کتمان و انحصار متون در حلقهای بسته از شیوخ بنا نهاده بود، اکنون به میدان «دعوت علنی» قدم گذاشته است. پیامد این گشودگی، رسیدن خوانشهای رادیکالتر از این سنت، بدون عبور از صافی سنتی شیوخ، به دست جوانانی است که در جستوجوی معنا و رهاییاند. هنگامی که متنی که برای نخبگان معدود و تعلیمدیده نوشته شده، ناگهان در دسترس تودهای قرار گیرد که زمینهٔ فهم تدریجی و استعاری آن را ندارند، نتیجه میتواند فاجعهبار باشد: آنچه در متن استعاره و رمز بوده، در ذهن خوانندهٔ ناآماده به حقیقتی تحتاللفظی بدل میشود که عملِ قربان را تجویز میکند.
گنوسیس در ذیقار: آنجا که مرگ رهایی میشود
برای درک ژرفتر پدیده قربان باید به سراغ مفهوم «گنوسیس» (Gnosis) رفت. در تاریخ ادیان، گنوسیس «معرفت رهاییبخش» است؛ شناختی که نه از راه عقل استدلالی، که از راه شهود باطنی به دست میآید و انسان را از اسارت جهان مادی میرهاند. ادیان گنوسی ــ از مانویت در ایران باستان و میانرودان گرفته تا برخی شاخههای مسیحیت آغازین در اسکندریه و روم، و بعدها اسماعیلیه در جهان اسلام ــ همگی در یک اصل اساسی با یکدیگر شریکاند: این جهانِ مادی را نه خدای راستین، که نیرویی فروتر آفریده است. روح انسان ذرهای نورانی است که در زندان جسم و ماده گرفتار آمده و راه نجات، «بیداری» از خواب غفلت مادی و بازگشت به خاستگاه نورانی خویش است.
گروه قربان را میتوان تجسم امروزی همین کهنالگو دانست. تعبیر «حجابهای ظلمانی» در کتاب تاریخ طایفهٔ علوی، همارز همان «پردههای تاریکی» در ادبیات گنوسی مانوی است. در کیهانشناسی مانوی، جهان مادی حاصل آمیختگی نور و ظلمت است و روح انسان که ذرهای از نور است، باید خود را از بند ظلمت برهاند. در چنین جهانی، مرگ جسمانی اگر با آگاهی و ارادهٔ رهایی انتخاب شود، نه یک فاجعه، که کنشی مقدس است.
چنین الهیاتی برای جوانان بهحاشیهرانده جذابیتی ژرف و روانشناختی دارد. آنجا که زندگی روزمره حاصلی جز فقر مزمن، بیکاری فرساینده، تحقیر اجتماعی و نبود کوچکترین افق روشن ندارد، پیامی که بدن را «زندان» و مرگ را «آزادی» میخواند، نه یک تهدید، که وعدهای رهاییبخش است. وقتی جامعه از عرضهٔ معنایی برای زندگی ناتوان میشود، مرگ میتواند به یگانه منبع معنا بدل شود. گروه قربان این خلأ را با اسطورهای کهن پر کرد؛ اسطورهای که قربانی را از جرگه بازندگان اجتماع بیرون میکشد و به مرتبه «منوّر» فرا میبرد؛ انسانی که به والاترین آرزوی مؤمن دست یافته و از رنج و محنت این جهان خاکی رها شده است. این همان نقطهای است که در آن، یک الهیات کهن گنوسی با بحرانهای اجتماعی مدرن پیوند میخورد و از دل این آمیختگی، پدیدهای هولناک سر برمیآورد.
سربرآوردن فرقههایی از این نوع را باید نشانی از مرگ امید و معنای جوانی تلقی کرد. جوانان منطقهی ما بختیار نبودهاند و در غیاب فردایی روشن، رهایی را در باوری جستهاند که روزگاری در کوچههای کوفه زمزمه میشد و حال، با چهرهای تازه و مرگبار، از ژرفای تاریخ بیرون خزیده و قربانی میطلبد. فرقهی «قربان»، فراتر از هر چیز، در حکم نوعی «نشانه» است؛ نشانه جامعهای که در آن مرگ به یگانه افق رهایی بدل شده، و این شاید هولناکترین خبری باشد که میتوان شنید.