غرور ایدئولوژیک دربرابر واقعگرایی سیاسی | آمریکا چگونه ائتلاف اعراب را به قیمت بمباران اسرائیل حفظ کرد؟

رویداد۲۴ | اوت ۱۹۹۰، زمانی که تانکهای گارد ریاست جمهوری صدام حسین، مرزهای جنوبی عراق را درنوردیدند و در کمتر از ۲۴ ساعت، کویت را بلعیدند، جهان در یک پیچ تاریخی قرار داشت. دیوار برلین فرو ریخته بود، اتحاد جماهیر شوروی نفسهای آخر را میکشید و ایالات متحده آمریکا سرمست از پیروزی در جنگ سرد، خود را تنها ابرقدرت بلامنازع جهان میدید. جرج بوش (پدر) این لحظه را فرصتی برای تثبیت «نظم نوین جهانی» میدانست؛ نظمی که در آن تجاوز نظامی بیپاسخ نمیماند.
اما اشغال کویت توسط عراق، چالشی پیچیده بود. صدام حسین تنها یک دیکتاتور محلی نبود؛ او رهبری بود که ارتش چهارم جهان را در اختیار داشت و داعیه رهبری جهان عرب را در سر میپروراند. واکنش آمریکا سریع و قاطع بود: تشکیل عملیات «سپر صحرا» برای حفاظت از عربستان سعودی و سپس آزادسازی کویت. اما شاهکار دیپلماتیک واشنگتن، نه در اعزام نیرو، بلکه در یارگیری سیاسی بود. جیمز بیکر، وزیر خارجه کارکشتهی آمریکا، موفق شد ائتلافی ناهمگون و بیسابقه را شکل دهد. در یک سوی میز، کشورهای غربی بودند و در سوی دیگر، رقبای سنتی جهان عرب: مصرِ حسنی مبارک و سوریهی حافظ اسد.
حافظ اسد، دشمن قسمخوردهی صدام و نمایندهی ناسیونالیسم رادیکال عربی، پذیرفته بود که در کنار آمریکا علیه یک کشور عربی دیگر بجنگد. این اتحاد شکننده، بر پایه یک شرط نانوشته، اما حیاتی استوار بود: «اسرائیل نباید در این جنگ دخالت کند.» اعراب میتوانستند اشغال کویت را محکوم کنند، اما جنگیدن در سنگری که اسرائیل در آن حضور داشته باشد، برای افکار عمومی عرب غیرقابل تصور و به مثابه خودکشی سیاسی بود.
استراتژی «لینکج» و کارت فلسطین
بیشتر بخوانید:
صدام حسین، از بیرحمترین دیکتاتورهای قرن بیستم که با مشت آهنین حکمرانی کرد
از صدام تا قذافی | استبداد عاطفی در خاورمیانه
صدام حسین، با هوش سیاسی غریزی خود، پاشنه آشیل این ائتلاف را به درستی تشخیص داد. او میدانست که در نبرد کلاسیک نظامی شانسی در برابر تکنولوژی برتر آمریکا ندارد. بنابراین، استراتژی او بر یک اصل استوار شد: «تبدیل جنگ کویت به جنگ اعراب و اسرائیل.»
صدام با ادبیاتی حماسی، اشغال کویت را به مسئله فلسطین گره زد. او غرب را به اعمال «استاندارد دوگانه» متهم کرد و فریاد برآورد که چرا قطعنامههای سازمان ملل برای عقبنشینی عراق از کویت باید با زور اجرا شود، اما قطعنامههای مربوط به عقبنشینی اسرائیل از کرانه باختری و غزه دهههاست خاک میخورد؟
این تاکتیک که در محافل دیپلماتیک به «لینکج» یا پیوند زدن معروف شد، تنها مصرف تبلیغاتی نداشت. هدف صدام، تحریک اسرائیل به واکنش نظامی بود. او محاسبه کرده بود که اگر بتواند تلآویو را وادار به حمله تلافیجویانه کند، خیابانهای قاهره، دمشق و ریاض به خروش درخواهند آمد. در آن صورت، حافظ اسد و حسنی مبارک چارهای جز خروج از ائتلاف آمریکایی نخواهند داشت. ائتلاف فرو میپاشد و آمریکا در باتلاق خاورمیانه تنها میماند. این قمار بزرگ صدام بود.
باران اسکاد و اتاقهای پلمب شده
بیشتر بخوانید:
از کوبا تا کوزوو | چرا بازدارندگیها فرومیپاشد؟
تأملی در باب فلسفهی جنگ | چگونه جنگ به وضع طبیعی بدل شد؟
ساعت ۲ بامداد ۱۸ ژانویه ۱۹۹۱، تنها یک روز پس از آغاز عملیات هوایی «طوفان صحرا» توسط آمریکا، صدای انفجارهای مهیب تلآویو و حیفا را لرزاند. هشت موشک «الحسین» (نسخهی ارتقا یافتهی موشک اسکاد روسی با برد افزایش یافته) به قلب مناطق مسکونی اسرائیل اصابت کرد.
رعب و وحشت آن شب، فراتر از تخریب فیزیکی بود. حافظه جمعی اسرائیلیها و جهان هنوز تصاویر وحشتناک حمله شیمیایی صدام به حلبچه را فراموش نکرده بود. این هراس وجود داشت که کلاهکهای موشکهای عراقی حاوی گاز سارین یا عوامل عصبی باشند. دولت اسرائیل از مردم خواست وارد «اتاقهای پلمب شده» (با نوار چسب و پلاستیک) شوند و ماسکهای ضد گاز را به صورت بزنند.
تصویر بنیامین نتانیاهو، معاون وقت وزیر خارجه، که در میانهی مصاحبه با سیانان و با شنیدن صدای آژیر، ماسک ضد گاز را بر چهره زد، به نمادی از آسیبپذیری اسرائیل تبدیل شد. شهری که همواره جنگ را به خاک دشمن میکشاند، اکنون در خانههای خود حبس شده بود و منتظر مرگ از آسمان بود.
جدال در اتاق جنگ تلآویو
در «کریا» (مقر وزارت جنگ اسرائیل)، فضا ملتهب بود. اسحاق شامیر، نخستوزیر سرسخت لیکود، به همراه موشه آرنس، وزیر دفاع و ایهود باراک، جانشین رئیس ستاد ارتش، نقشههای حمله را مرور میکردند. دکترین امنیتی اسرائیل بر پایهی «بازدارندگی» استوار بود: هر حملهای باید با پاسخی سهمگینتر مواجه شود تا دشمن دیگر جرئت تکرار آن را نداشته باشد.
ژنرالهای اسرائیلی آماده بودند. جنگندهها روی باند، موتورها روشن و کماندوهای «سایرت متکال» آماده اعزام به غرب عراق برای شکار سکوهای پرتاب موشک بودند. شامیر معتقد بود که «خویشتنداری» در خاورمیانه به معنای «ضعف» تعبیر میشود و این ضعف، موجودیت اسرائیل را به خطر میاندازد. فشار بر شامیر برای صدور فرمان حمله، لحظه به لحظه بیشتر میشد. کابینه امنیتی تقریباً متفقالقول بود: «باید بزنیم.»
وتوی واشنگتن و ماموریت ایگلبرگر
اما در واشنگتن، چراغهای کاخ سفید روشن بود. جرج بوش پدر و مشاور امنیت ملیاش، برنت اسکاواکرافت، میدانستند که اگر شامیر ماشه را بکشد، تمام دستاوردهای استراتژیک آمریکا بر باد خواهد رفت. بوش گوشی تلفن را برداشت و مکالمهای تاریخی با شامیر داشت. پیام آمریکا روشن، قاطع و بیسابقه بود: «به هیچ وجه تلافی نکنید. حتی یک گلوله شلیک نکنید. بگذارید ما کار را تمام کنیم.»
برای اطمینان از اینکه پیام به درستی درک شده است، بوش معاون وزیر خارجه، «لارنس ایگلبرگر» را به تلآویو فرستاد. ایگلبرگر نه برای دلجویی، بلکه برای اعمال فشار وارد اسرائیل شد. استدلال آمریکاییها این بود: «ورود شما به جنگ، دقیقاً همان چیزی است که صدام میخواهد. شما با تلافی کردن، او را نجات میدهید.»
آمریکا برای مهار اسرائیل، از سیاست چماق و هویج استفاده کرد. «هویج»، ارسال فوری سامانههای دفاع موشکی «پاتریوت» به اسرائیل بود. این نخستین بار بود که سربازان آمریکایی برای دفاع از اسرائیل در خاک این کشور مستقر میشدند. اگرچه بعدها مشخص شد که کارایی پاتریوتها در برابر موشکهای اسکاد که در هوا متلاشی میشدند بسیار پایین بود، اما اثر روانی و سیاسی آن برای آرام کردن افکار عمومی اسرائیل حیاتی بود.
و، اما «چماق»: آمریکا تهدید کرد که اگر هواپیماهای اسرائیلی بدون هماهنگی به سمت عراق پرواز کنند، کدهای تشخیص دوست از دشمن را در اختیارشان قرار نخواهد داد. این یعنی جنگندههای اسرائیلی ممکن بود توسط پدافند هوایی ائتلاف آمریکایی به عنوان دشمن شناسایی و سرنگون شوند. آسمان عراق آنقدر شلوغ بود که جایی برای یک بازیگر تکروی دیگر وجود نداشت.
سکوتی که صدام را شکست
اسحاق شامیر در یکی از دشوارترین دوراهیهای تاریخ سیاسی اسرائیل قرار گرفت. او که تمام عمرش را با فلسفهی «مشت آهنین» سپری کرده بود، ناچار شد دندان بر جگر بگذارد. او با تلخی پذیرفت که در نظم نوین جهانی، گاهی «قدرت» در «عدم استفاده از زور» نهفته است.
عراق در مجموع حدود ۴۰ موشک به سمت اسرائیل شلیک کرد. با وجود خسارات مالی و رعب و وحشت عمومی، تلفات جانی مستقیم بسیار اندک بود (دو نفر بر اثر اصابت مستقیم و چندین نفر بر اثر سکته قلبی یا خفگی ناشی از استفاده نادرست ماسک). مهمتر اینکه، کلاهکها شیمیایی نبودند. صدام میدانست که استفاده از سلاح شیمیایی علیه اسرائیل، خط قرمزی است که میتواند واکنش اتمی اسرائیل یا نابودی کامل رژیمش توسط آمریکا را در پی داشته باشد.
صبر استراتژیک تحمیل شده بر اسرائیل، نتیجه داد. ائتلاف اعراب و آمریکا حفظ شد. نیروهای سوری و مصری در کنار آمریکاییها ماندند و ارتش عراق در عملیاتی برقآسا و ۱۰۰ ساعته از کویت بیرون رانده شد. صدام حسین در رسیدن به هدف اصلی خود – شکستن ائتلاف – ناکام ماند.
پیامدهای یک جنگ ناتمام
پایان جنگ خلیج فارس، آغاز فصل جدیدی در خاورمیانه بود. آمریکا که حالا خود را بدهکارِ خویشتنداری اسرائیل و ناجی اعراب میدید، از این سرمایه سیاسی عظیم برای پیشبرد روند صلح استفاده کرد. جیمز بیکر با سفرهای متعدد دیپلماتیک (شاتل دیپلماسی)، زمینهساز کنفرانس صلح مادرید در اکتبر ۱۹۹۱ شد.
در مادرید، اسحاق شامیر که با اکراه و باز هم تحت فشار آمریکا پای میز مذاکره نشسته بود، در برابر هیئتهای عربی قرار گرفت. تابوی مذاکره مستقیم شکسته شد. اگرچه شامیر قلباً اعتقادی به صلح نداشت و آن را تنها یک مانور تاکتیکی میدانست، اما بذری که در مادرید کاشته شد، بعدها در پیمان اسلو جوانه زد.
از منظر جامعهشناسی سیاسی اسرائیل، جنگ خلیج فارس یک ضربه روحی به اسطوره «شکستناپذیری» و «خوداتکایی» بود. مردم اسرائیل دریافتند که در عصر موشکهای بالستیک، مرزهای امن گذشته دیگر معنایی ندارند و امنیت آنها بیش از آنکه به تانکهای مرکاوا وابسته باشد، به چتر حمایتی واشنگتن و معادلات پیچیده بینالمللی گره خورده است.
درسهای تاریخ
بازخوانی وقایع ۱۹۹۱، درسی بزرگ برای تاریخنویسان و استراتژیستهاست. این بحران نشان داد که در خاورمیانه، گاهی «انفعال هوشمندانه» میتواند مخربتر از «تهاجم کور» باشد. جرج بوش پدر با درک دقیق مختصات منطقه، توانست با مهار متحدِ استراتژیک خود (اسرائیل)، دشمنِ مشترک (عراق) را با کمترین هزینه سیاسی شکست دهد. اسحاق شامیر بعدها در خاطراتش اذعان کرد که تصمیم به عدم تلافی، سختترین تصمیم دوران نخستوزیریاش بود. تصمیمی که اگرچه غرور ملی اسرائیل را جریحهدار کرد، اما از وقوع جنگی فراگیر که میتوانست تمام منطقه را به آتش بکشد، جلوگیری نمود.
داستان موشکهای اسکاد سال ۱۹۹۱، یادآور این حقیقت است که جنگها همیشه با باروت و سرب پیروز نمیشوند؛ گاهی سکوتِ لولههای توپ، صدای بلندتری از غرش آنها دارد. در آن زمستان سرد، خاورمیانه بر لبهی پرتگاهی ایستاده بود که سقوط در آن میتوانست چهرهی قرن بیستم را به گونهای دیگر ترسیم کند؛ اما بازی شطرنجی که میان واشنگتن، بغداد و تلآویو جریان داشت، سرنوشت دیگری را رقم زد. سرنوشتی که در آن، دیپلماسی زور و فشار، توانست بر غریزه انتقام غلبه کند.


ای کاش برای این سایت وزین یه محل مناسبتر برای تبلیغات در نظر می گرفتین،
