طعنه ترامپ چگونه یک زخم تاریخی را دوباره باز کرد؟ | پرل هاربر؛ تشریح یک خودکشی ملی

رویداد۲۴| روز گذشته در دیدار دونالئ ترامپ با نخستوزیر ژاپن، در کاخ سفید یک اتفاق عجیب رخ داد و این هیچ ربطی به قراردادهای سرمایهگذاری آمریکا و ژاپن نداشت بلکه موضوع بر سر شوخی ترامپ درباره «پرل هاربر» بود.
ترامپ روز پنجشنبه در دفتر بیضی شکل، در حالی که تاکایچی کنار او نشسته بود، هنگام توضیح اینکه چرا به ژاپن از قبل درباره حمله به ایران اطلاع نداده، چنین گفت: «ما میخواستیم غافلگیری ایجاد کنیم. چه کسی بهتر از ژاپن غافلگیری را میشناسد؟ خب؟ چرا درباره پرل هاربر به ما نگفتید؟ درست است؟»
در میان مقامها و خبرنگاران حاضر، خندههای پراکندهای شنیده شد. تاکایچی چشمانش را گشاد کرد و به سمت خبرنگار ژاپنی که سؤال را مطرح کرده بود نگاه کرد، اما چیزی نگفت و با دستهای درهم نشسته باقی ماند.
بسیاری از دانشگاهیان، سیاستمداران و تحلیلگران ژاپنی شوکه و خشمگین شدند. از نظر ژاپنی ها او نباید چنین بخش دردناکی از تاریخ جنگ جهانی دوم را اینقدر سادهانگارانه مطرح میکرد. برخی دیگر خشم خود را متوجه تاکایچی کردند که چرا هیچ واکنشی به این حاضرجوابی رئیس جمهور آمریکا نشان نداد. گروهی نیز ابراز نگرانی کردند که این موضوع ممکن است به روابط ژاپن و آمریکا آسیب بزند.
اظهار نظر ترامپ بسیاری را در ژاپن غافلگیر کرد، چرا که مردم به این عادت کرده بودند که رؤسایجمهور آمریکا از پرداختن تند به موضوع پرل هاربر خودداری کنند و بهجای آن بر تقویت روابط با ژاپن — متحد آمریکا پس از جنگ جهانی دوم — تمرکز داشته باشند.
پرل هاربر دقیقا چه بود؟

رویداد۲۴، در بامداد هفتم دسامبر ۱۹۴۱، آسمان هاوایی هنوز رنگ آبی بیخیال اقیانوسی خود را داشت که نخستین موج هواپیماهای ژاپنی از فراز ابرها سر برآوردند. صدوهشتاد و سه فروند بمبافکن و جنگنده، بی هیچ اعلام جنگی، بر سر ناوگان آمریکا در پرل هاربر فرود آمدند. در کمتر از دو ساعت، هشت رزمناو غرق یا آسیب دید، نزدیک به دویست هواپیما بر زمین نشسته ویران شد، و بیش از دو هزار و چهارصد آمریکایی جان باختند. فردای آن روز، فرانکلین روزولت در خطابهای به کنگره، هفتم دسامبر را «تاریخی که در ننگ زیستن خواهد کرد» نامید و اعلان جنگ تصویب شد.
اما اگر از هیاهوی انفجارها و دود رزمناوهای واژگون فاصله بگیریم و به پرسشی بنیادیتر بنگریم، با معمایی روبهرو میشویم که سادگی ظاهریاش فریبنده است: چگونه ممکن بود ملتی آسیایی، با اقتصادی چندین برابر کوچکتر و ظرفیت صنعتیای که به اعتراف خود کارشناسانش یکبیستمِ حریف بود، دست به حملهای بزند که از پیش محکوم به شکست مینمود؟ اگر یورش هیتلر به شوروی را ماجراجوییای مخاطرهآمیز بدانیم، حمله ژاپن به ایالات متحده را باید در زمره نادرترین نمونههای «خودکشی یک ملت» در تمام تاریخ بشر ثبت کرد. با این همه، خودکشیها نیز تاریخچهای دارند: زنجیرهای از تحقیرها، سوءتفاهمها، غرورهای مجروح و محاسبات نادرست که هر حلقهاش، حلقه بعدی را اجتنابناپذیرتر میساخت.
یک: زخمی که رولزرویس نامش بود

رویداد۲۴، داستان پرل هاربر از پرل هاربر آغاز نمیشود. ریشههایش را باید در اتاقهای مذاکره ورسای و واشنگتن جست، جایی که نظم نوین جهانی بر ستونهایی از تبعیض نژادی و نابرابری ساختاری بنا شد.
«تا آنجا که به من مربوط میشود، جنگ با ایالات متحده از همین لحظه آغاز میگردد. به خدا سوگند که انتقام خود را خواهیم گرفت.» این سخنان تلخ را دریاسالار کاتو کانجی نه در آستانه حمله سال ۱۹۴۱، بلکه نوزده سال پیشتر، در سال ۱۹۲۲ و درست پس از امضای پیمان دریایی واشنگتن بر زبان آورد. پیمانی که قرار بود رقابت تسلیحاتی قدرتهای بزرگ را در اقیانوسها مهار کند، اما در عمل به ابزاری برای تثبیت سلسلهمراتب نژادی جهان بدل شد.
فرمول ساده بود: آمریکا و بریتانیا هر یک حق ساخت پانصد و بیست و پنج هزار تن ناو جنگی داشتند، ژاپن سیصد و پانزده هزار تن، و فرانسه و ایتالیا هر کدام صد و هفتاد و پنج هزار تن. نسبت پنجـپنجـسه. ژاپنیها این نسبت را با کنایهای گزنده «رولزرویس، رولزرویس، فورد» میخواندند ـ استعارهای که هم حقارت جایگاه تحمیلیشان را نشان میداد و هم آگاهیشان از فاصلهای که غرب قصد داشت میان خود و آنان حفظ کند. ژاپن با این پیمان میتوانست از خود دفاع کند، اما دیگر توان پیگیری سیاست توسعهطلبانهاش را نداشت ـ همان سیاستی که پس از پیمان ورسای و تصاحب مستعمرات آلمان در اقیانوس آرام (جزایر ماریانا، کارولین و مارشال) شکل جدیتری به خود گرفته بود.
اما سرخوردگی سال ۱۹۲۲ خود تکرار تحقیری عمیقتر بود. سه سال پیش از آن، در کنفرانس صلح ورسای، ژاپن ـ که در صف فاتحان جنگ بزرگ ایستاده بود ـ درخواستی به ظاهر ساده، اما در باطن تکاندهنده مطرح کرد: گنجاندن اصل برابری نژادی در اساسنامه جامعه ملل. ژاپنیها نمیخواستند لطفی از کسی بگیرند؛ میخواستند جهان آنان را به عنوان عضوی برابر در باشگاه قدرتهای بزرگ به رسمیت بشناسد. «اتحادیه لغو تبعیض نژادی» در خود ژاپن تشکیل شده بود و هدفش روشن بود: پایان دادن به تحقیر مهاجران ژاپنی در آمریکا، کانادا و استرالیا.
اما فضای پس از جنگ، فضای داروینیسم فاتحان بود. نخستوزیر استرالیا، ویلیام هیوز، ریاست کمیسیون بررسی این موضوع را بر عهده داشت. او با تحمیل شرط اتفاق آرا برای تصویب، عملاً حکم مرگ این پیشنهاد را امضا کرد. کشورهای سفیدپوست وتو کردند. پیام روشن بود: شما ممکن است جنگها را ببرید، اما هرگز یکی از ما نخواهید شد.
این رد شدن، موضع ملیگرایانی را که به خلوص نژادی ژاپنی و اصالت مشترک این ملت باور داشتند، استوارتر کرد. ژاپن، ملتی که میخواست پیشرفته باشد و بر جایگاه ویژهاش در آسیا تکیه میزد، به حاشیه رانده شد ـ نه توسط دشمنانش، بلکه توسط همان متحدانی که در کنارشان جنگیده بود. بذر خیانت در خاک کاشته شد و هر سال عمیقتر ریشه دوانید.
دو: افسرانی که دولت را در دولت ساختند
بیشتر بخوانید:
دو راهی ژاپن در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم | چرا ژاپن ناگهان شمشیر را زمین گذاشت؟

رویداد۲۴، ماجرای شاندونگ، آن منطقه استراتژیک در شرق چین که ژاپن در ورسای تصاحبش کرده بود، خود گرهی از گرهها بود. از یک سو، آتش انقلاب را در چین برافروخت ـ جنبش چهارم مه ۱۹۱۹ محصول مستقیم همین واگذاری بود ـ و از سوی دیگر، سنای آمریکا را از تصویب پیمان ورسای بازداشت، چرا که این تصاحب با اصل حق تعیین سرنوشت ملتها تعارض آشکار داشت. در پیمان واشنگتن ۱۹۲۲، ژاپن ناگزیر شد شاندونگ را در ازای مبلغی به چین بازگرداند ـ، اما تحقیر دوجانبه بود: پکن برای پس گرفتن خاک خودش باید به ژاپن پول میداد، آن هم با وامی که از خود ژاپن گرفته بود.
در داخل ژاپن، سیاستمداران نخستین قربانیان این سلسله عقبنشینیها شدند. نظامیانی که هر روز تندروتر و مستقلتر میشدند، این امتیازدهیها را نشانه بزدلی و فساد طبقه سیاسی میدانستند. آنان در پی آن بودند که دولتی در درون دولت بسازند ـ و ساختند. آزادی عملی که ارتش برای خود قائل شده بود، در هجدهم سپتامبر ۱۹۳۱ در منچوری به ثمر نشست، هنگامی که افسرانی به رهبری کانجی ایشیوارا، بدون کسب اجازه از توکیو، انفجاری ساختگی در خطآهن موکدن ترتیب دادند و آن را بهانه اشغال شمال شرقی چین کردند.
ایشیوارا نظریهپردازی نظامی بود که «نظریه جنگ نهایی» را پرداخته بود: تسخیر منچوری گام نخست بود؛ سپس دفع خطر کمونیسم شوروی؛ آنگاه اتحاد با چین برای بیرون راندن مستعمرات غربی از آسیا؛ و سرانجام صلحی مبتنی بر تقسیم منافع با ایالات متحده ـ یا اگر آمریکا نپذیرد، جنگ نهایی. این نقشهها خیالپردازانه مینمودند، اما افسرانی که آنها را میپروراندند، قدرت واقعی داشتند.
دولت مرکزی، در برابر عمل انجامشده، مردد ماند. اما شور افکار عمومی و التهاب فرماندهان نظامی در توکیو، سیاستمداران را واداشت تا تأسیس دولت دستنشانده منچوکوئو را تأیید کنند ـ سرزمینی سرشار از زغالسنگ و آهن که صدها هزار ژاپنی به سوی آن سرازیر شدند. وقتی جامعه ملل کمیسیونی فرستاد و گزارشش در فوریه ۱۹۳۳ به محکومیت ژاپن انجامید، پاسخ توکیو ساده بود: خروج. مجمعالجزایر ژاپن نخستین کشوری شد که نظم بینالمللی را آشکارا در هم شکست ـ پیش از آلمان نازی، پیش از ایتالیای فاشیست.
دموکراسیای که خودش را بلعید

رویداد۲۴، فروپاشی دموکراسی ژاپن فرایندی تدریجی، اما بیبازگشت بود. در سال ۱۹۳۲، گروهی از دانشجویان افسری نیروی دریایی، نخستوزیر اینوکای تسویوشی را ترور کردند. احزاب سیاسی به فساد متهم شدند و وزارتخانهها یکی پس از دیگری به دست نظامیان افتاد. ارتش خود به دو جناح تقسیم شد: «کودوها» یا جناح راه امپراتور، که تا سر حد تعصب به هیروهیتو عشق میورزیدند و به اقدام مستقیم و خشونتآمیز باور داشتند؛ و «توسیها» یا جناح کنترل، که میانهروتر بودند، اما باز هم نظامی میاندیشیدند.
در بیستوششم فوریه ۱۹۳۶، نزدیک به هزار و پانصد سرباز از جناح نخست، توکیو را سه روز تمام اشغال کردند و چند وزیر را به قتل رساندند. سردمداران شورش محاکمه و اعدام شدند، اما روند انتقال قدرت متوقف نشد. در اوایل ۱۹۳۷، اعضای دولت ناچار شدند از هرگونه وابستگی حزبی چشم بپوشند. دموکراسی پارلمانی ژاپن، که هرگز ریشههای عمیقی نداشت، خاموش مُرد ـ نه با یک ضربه، بلکه با سلسلهای از تسلیمهای کوچک.
ماه ژوئیه همان سال سرآغاز جنگ تمامعیار با چین بود. ژاپن اکنون دیگر از متحدان دیرین خود جدا افتاده بود: انگلستان پیمان ۱۹۰۲ خود را تمدید نکرده بود، و ایالات متحده با نگاهی آکنده از بدگمانی به توسعهطلبی توکیو مینگریست. ناوگان اقیانوس آرام آمریکا از سندیگو به پرل هاربر منتقل شد. از آن پس، تمام برنامههای راهبردی واشنگتن حول محور درگیری احتمالی با ژاپن میچرخید.
باتلاق چین و دوراهی مرگبار

ژاپنیها روی جنگ برقآسا حساب باز کرده بودند ـ فتح سریع، صلح تحمیلی، بازگشت به خانه. اما چین باتلاقی بیانتها بود. نبرد فرسایشی شد، مقاومت ملیگرایان ادامه یافت، و توکیو ناگزیر شد دامنه عملیات را گسترش دهد. تمام آسیای جنوبشرقی ـ هندوچین، برمه، اندونزی ـ هدف قرار گرفت تا هم خطوط پشتیبانی مقاومت چین بریده شود و هم منابع انرژی تازهای به دست آید. مورخان ژاپنی امروزه از «جنگ پانزدهساله» (۱۹۳۱ تا ۱۹۴۵) سخن میگویند تا این پیوستگی را نشان دهند ـ زنجیرهای از تصمیمات که هر یک، تصمیم بعدی را اجتنابناپذیرتر میساخت.
رویداد۲۴،راز منظر راهبردی، ارتش دچار دوپارگی شده بود. افسران مستقر در منچوری میخواستند ابتدا با شوروی بجنگند؛ ستاد کل که در مرکز چین گیر افتاده بود، خواستار تهاجم به جنوب بود. در تابستان ۱۹۳۹، گزینه شمالی آزمایش شد و با شکست سنگین از ارتش سرخ در خلخینگل مواجه گردید. همان هفتهها، استالین پیمان عدم تجاوز با هیتلر امضا کرد ـ و یکی از دلایلش دقیقاً همین بیم از حمله ژاپن به مرزهای شرقی شوروی بود. ضربه مضاعف بود: ژاپن دیگر نه میتوانست شوروی را شکست دهد و نه میتوانست روی متحد آلمانیاش حساب باز کند.
فروپاشی فرانسه در تابستان ۱۹۴۰ فرصتی طلایی پیش پای توکیو گذاشت. نیروهای ژاپنی بخش شمالی تونکن را اشغال کردند و راهبرد تهاجم به جنوب فعال شد. واشنگتن در ابتدا واکنشی نشان نداد، اما وقتی ژاپن پیمان سهجانبه با آلمان و ایتالیا را امضا کرد، خطوط قرمز ترسیم شد.
رویداد۲۴، در تابستان ۱۹۴۱، با پیشروی ژاپن به مناطق جنوبی هندوچین، آمریکا و بریتانیا داراییهای ژاپن را مسدود و صادرات نفت خام را قطع کردند. هلند نیز میدانهای نفتی هند شرقی خود را از دسترس ژاپن خارج کرد. این تحریمها برای ژاپنیها معنایی جز اعلان جنگ اقتصادی نداشت. ذخایر نفتی ژاپن برای هجده ماه بیشتر دوام نمیآورد. ساعت شروع به تیکتیک کرد.
پیر گروسر، مورخ فرانسوی، در کتاب «تاریخ جهان در آسیا رقم میخورد» به نکتهای ظریف اشاره میکند: «باور ژاپنیها این بود که هیچ جنگی برای ملتی متحد و ذاتاً جنگاور، غیرقابل پیروزی نیست.» آنها فراموش نکرده بودند که در ۱۹۰۴ جهان روی شکستشان در برابر روسیه شرط بسته بود ـ و آنها پیروز شده بودند. چرا این بار نشود؟
اما محاسبهای سردتر نیز در کار بود. مؤسسه مطالعات جنگ همهجانبه، که در سال ۱۹۴۰ تحت نظارت شخص نخستوزیر تأسیس شده بود، در اوت ۱۹۴۱ نتیجهگیری کرد که ژاپن شاید بتواند در چند نبرد پیروز شود، اما هرگز نمیتواند در جنگی تمامعیار در برابر دشمنی که ظرفیت صنعتیاش بیست برابر بیشتر است، فاتح میدان باشد. هیچکس جرئت نکرد این حقیقت را بهطور رسمی بازتاب دهد. حقیقت، در ژاپن امپراتوری، از مرگ خطرناکتر بود.
شبیخون و خودفریبی بزرگ
روزولت درهای مذاکره را کاملاً نبسته بود، اما شروط سنگینی دیکته کرد: خروج کامل از چین و هندوچین، فاصلهگیری از محور. برای توکیو، پذیرش این شروط معنایی جز تسلیم بیقید و شرط نداشت ـ و تسلیم برای نظامیانی که اکنون تمام اهرمهای قدرت را در دست داشتند، تصورناپذیر بود.
رویداد۲۴، راهبرد دریاسالار یاماموتو ایسوروکو از همین استیصال زاده شد. او بهتر از هر کس میدانست که ژاپن توان پیروزی در جنگ متعارف با آمریکا را ندارد ـ سالها در آمریکا تحصیل کرده و ظرفیت صنعتی آن کشور را از نزدیک دیده بود. تنها راه، شبیخونی غافلگیرانه بود: فلج کردن ناوگان آمریکا در اقیانوس آرام پیش از آنکه فرصت واکنش پیدا کند، فتح سریع مناطق جنوب، و سپس مذاکره از موضع قدرت. درست همان کاری که در پورت آرتور در ۱۹۰۴ علیه روسها انجام داده بودند.
در اوایل نوامبر، امپراتور هیروهیتو با «فرمان شماره یک» موافقت کرد. ناوگان حمله به سوی هاوایی حرکت کرد. مذاکرات در واشنگتن ادامه داشت ـ ظاهری فریبکارانه که هر دو طرف میدانستند به جایی نخواهد رسید. متفقین عزم توکیو را دستکم گرفته بودند، درست همانگونه که استالین اراده هیتلر را برای حمله به شوروی دستکم گرفته بود. آنها باور نمیکردند ژاپنیها «جرئت» کنند.
رویداد۲۴، پس از جنگ، مشخص شد بسیاری از رهبران ژاپنی با راهحل نظامی موافق نبودهاند. اما هیچکس مخالفت خود را به زبان نیاورد. مسیر انتحاری انتخاب شد ـ نه از سر جنون، بلکه از سر ناتوانی سیستمی در شنیدن حقیقت. این همان پدیدهای است که مورخان ژاپنی بعدها «مسئولیت بدون مسئول» خواندند: هیچکس تصمیم نگرفت و همه تصمیم گرفتند.
پرسشی تأملبرانگیز باقی میماند: آیا اگر ژاپن تنها به مستعمرات بریتانیا در آسیای جنوبشرقی حمله میکرد و پرل هاربر را هدف قرار نمیداد، کنگره آمریکا ورود به جنگ را تصویب میکرد؟ پاسخ به هیچروی قطعی نیست. اما روزولت هرگز مجبور نشد این آزمون را بگذراند ـ پرل هاربر، با تمام ویرانگریاش، هدیهای بود که جنگطلبان ژاپنی ناخواسته به او دادند.
هفت: شاعران مرگ
در پایان این روایت، باید لحظهای درنگ کرد بر چهرههایی که پشت این ماشین جنگی ایستاده بودند ـ نه ژنرالها و دریاسالاران، بلکه جوانانی که محصول نهایی تمام این تحقیرها و غرورها و محاسبات بودند.
کامیکازهها ـ خلبانان انتحاریای که از ۱۹۴۴ به بعد هواپیماهای بمبگذاریشده خود را بر عرشه ناوهای آمریکایی فرو میکوبیدند ـ پیش از پرواز آخرینشان، اشعاری کوتاه میسرودند که «جیسی» خوانده میشد: قالبی از هایکو یا مضامین سنتی قهرمانان مدافع میهن. کریستیان کسلر در کتاب «کامیکازهها (۱۹۴۴ـ۱۹۴۵)» تحلیل میکند که این اشعار تلاشی بودند برای بخشیدن رنگوبوی زیباشناختی به مرگی که حتی در چشم خود خلبانان نیز سودمندیاش در هالهای از ابهام بود. آنان فرمان امپراتوری ۱۸۸۲ را با خود زمزمه میکردند: «بار وظیفه از کوه سنگینتر است و مرگ از پر سبکتر.»
واکوی توشیرو نوشت: «شهیدی در راه امپراتور / سامورایی در حال سقوط در گستره آسمان / رسالتش بس گران است /، اما پیکرش سبکبار است.»
و ایتو هیرویوکی، با لطافتی دردناکتر، سرود: «همگام با جریان گلهای داوودی شناور بر آب / من، شکوفه جوان گیلاس / مسلح به کمان کاتالپا / بیبازگشت به سوی نبرد روانهام.»
در این سطرها چیزی هست که فراتر از تبلیغات جنگی میرود ـ لحظهای از صداقت شکننده، وقتی جوانی بیستساله میداند که مرگش بیفایده است و باز هم شکوفه گیلاس میشود و بر آب میافتد. شاید تمام تراژدی پرل هاربر در همین تصویر نهفته باشد: ملتی که خود را شکوفهای دید که باید بر آب بیفتد ـ نه به این دلیل که پیروزی ممکن بود، بلکه به این دلیل که سقوط، زیباتر از تسلیم مینمود.

