شاه و کندی؛ سراب لیبرالیسم و واقعیت سیاست

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- وقتی جان اف. کندی در ژانویه ۱۹۶۱ قدم به کاخ سفید گذاشت، خود را وارث جهانی دوقطبی دید، جهانی که در آن «جهان سوم» به میدان اصلی نبرد ایدئولوژیک بدل شده بود. کندی با نقد سیاستهای خنثای دولت آیزنهاور، وعده داده بود که با رویکردی پویا و کنشگرایانه، چهره آمریکا را بازسازی کند. در نگاه دولتمردان جدید، رژیمهایی که آنها «سنتی، فاسد و تحتالحمایه غرب»، پاشنه آشیل جهان آزاد در برابر نفوذ کمونیسم بودند؛ و ایران با ساختاری الیگارشیک و اقتصادی سنتی نماد کامل این آسیبپذیری محسوب میشد.
بحرانهای متعدد منطقه خاورمیانه و ایران در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱، از جمله اعتراضات گسترده خیابانی، هشداری جدی برای واشینگتن بود. نیکیتا خروشچف با اطمینان پیشبینی میکرد که ایران همچون سیبی گندیده به دامان شوروی خواهد افتاد. در این بستر، دولت کندی با زرادخانهای از تئوریهای آکادمیک درباب «نوسازی» وارد میدان شد. هدف، تبدیل ایران از یک جامعه فئودالی به یک دولت-ملت مدرن و صنعتی بود. اما اسناد تاریخی نشان میدهند که این جاهطلبی ایدئولوژیک، به سرعت در باتلاق واقعیتهای سیاسی ایران و اختلافات بوروکراتیک واشینگتن گرفتار شد و در چرخشی آیرونیک، به تقویت همان چیزی انجامید که قصد اصلاحش را داشت.
معمای نوسازی: ایدئولوژی یا ابزار؟
بیشتر بخوانید: داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط
محور فکری دولت کندی در قبال جهان سوم، بر پایه نظریات دانشمندانی، چون والت روستو استوار بود. کتاب مشهور روستو، «مراحل رشد اقتصادی: یک مانیفست غیرکمونیستی»، نقشهراهی را ترسیم میکرد که بر اساس آن، جوامع سنتی میتوانستند با کمکهای فنی و مالی غرب، مرحله خیز اقتصادی را طی کنند و به ثبات سیاسی برسند. بن آفیلر استدلال میکند که اگرچه بسیاری از مقامات کندی به اصول کلی این نظریه باور داشتند، اما در عمل، این تئوری هرگز به یک دکترین منسجم و غالب در سیاست خارجی آمریکا تبدیل نشد. در مورد ایران، تضاد میان «امنیت فوری» و «توسعه بلندمدت» بلافاصله آشکار شد. کندی و مشاورانش معتقد بودند که تنها اصلاحات عمیق ارضی، اداری و سیاسی میتواند رژیم شاه را از سقوط نجات دهد. اما شاه ایران تفسیر متفاوتی از وضعیت داشت و به امنیت فوری اهمیت بیشتری میداد. این شکاف ادراکی، زمینهساز تنشهای دامنهداری شد. در حالی که «کارگروه ایران» در واشینگتن بر لزوم کاهش بودجه نظامی و افزایش سرمایهگذاری عمرانی تاکید میکرد، شاه هرگونه فشار برای کاهش ارتش را به مثابه تضعیف سلطنت و دعوت از شوروی برای تجاوز تلقی مینمود. کندی که میخواست با شعار «دههی توسعه» شناخته شود، خود را در موقعیتی یافت که مجبور بود برای حفظ اتحاد استراتژیک، اصول نظری خود را قربانی کند.
جنگ بوروکراتیک در واشینگتن

دیدار محمدرضا پهلوی با کندی و وزیر دفاعش روبرت مک نامارا- سال ۱۹۶۳
یکی از جذابترین جنبههای تاریخ روابط ایران و آمریکا در این دوره، شکاف عمیق و آشکار در درون دستگاه سیاستگذاری ایالات متحده بود. بن آفیلر این شکاف را در قالب تقابل دو چهره کلیدی به تصویر میکشد: رابرت کومر از شورای امنیت ملی و جولیوس هولمز، سفیر آمریکا در تهران.
کومر، که خود را «مسئول پرونده ایران» در کاخ سفید میدانست، نماینده جریان «کنشگر» بود. او با لحنی تند و صریح، وضعیت ایران را بحرانی توصیف میکرد و هشدار میداد که اگر آمریکا با تمام قوا شاه را وادار به اصلاحات نکند، «ویتنامی دیگر» در خاورمیانه تکرار خواهد شد و کمونیستها بر ایران تسلط خواهند یافت.
کومر معتقد بود که وزارت خارجه و سفارت آمریکا در تهران، گرفتار محافظهکاری دیپلماتیک هستند و جرات لازم برای اعمال فشار بر شاه را ندارند. او بیپروا از استراتژی «ریسک ناراضی کردن شاه» سخن میگفت و بر این باور بود که آمریکا باید حتی به قیمت رنجاندن شاه، از نیروهای اصلاحطلب حمایت کند.
در سوی دیگر، جولیوس هولمز، دیپلمات کهنهکار و «سنتگرا»، دیدگاهی کاملا متفاوت داشت. او معتقد بود که فشار بیش از حد بر شاه نتیجه معکوس خواهد داد و تنها ستون ثبات غرب در منطقه را متزلزل خواهد کرد. هولمز با رد دیدگاههای آخرالزمانی کومر، استدلال میکرد که هیچ جایگزین مناسبی برای شاه وجود ندارد و آمریکا باید به جای مداخله مستقیم، از سیاست «تشویق ملایم» و «نصیحت محرمانه» استفاده کند.
این کشمکش درونی باعث شد که سیاست آمریکا در قبال ایران دچار «ناهماهنگی» و «تناقض» شود. پیامهایی که از واشینگتن به تهران میرسید، اغلب دوگانه بود: کاخ سفید از لزوم تغییر سخن میگفت، اما سفارت در تهران به شاه اطمینان میداد که حمایت آمریکا خدشهناپذیر است. این وضعیت، به شاه امکان داد تا با بهرهگیری از شکافهای واشینگتن، فشارهای اصلاحطلبانه را خنثی کند.
علی امینی: ظهور و سقوط آخرین امید اصلاحات
بیشتر بخوانید: اصلاحات ارضی پروژهای که به انقلاب ایران ختم شد
در سال ۱۳۴۰ معلمان دست به اعتصاب زدند و این موضوع به یک بحران سیاسی کامل انجامید و شاه را وادار کرد تا علی امینی، سیاستمداری که منتقد دولتهای پیشین بود، را به نخستوزیری منصوب کند. انتصاب امینی، که از حمایت آشکار دولت کندی برخوردار بود، به عنوان «اوج نفوذ آمریکا در سیاستِ داخلی ایران» طرح میشود. امینی با برنامهای جسورانه برای مبارزه با فساد، اصلاحات ارضی و کاهش هزینههای دولتی وارد میدان شد.
برای اصلاحطلبان واشینگتن (مانند کومر)، امینی همان «منجی»ای بود که نظریه نوسازی وعده میداد. اما شاه، امینی را نه یک منجی، بلکه رقیبی خطرناک و «تحمیلی» میدید که قصد دارد اختیارات سلطنت را محدود کند. هسته اصلی اختلاف امینی و شاه، بر سر بودجه نظامی بود. امینی برای مهار بحران اقتصادی، خواهان کاهش هزینههای ارتش بود، اما شاه این اقدام را خیانت به امنیت ملی میدانست.
تراژدی دولت امینی در این بود که حمایت واشینگتن از او، «مشروط» و «ناقص» باقی ماند. زمانی که امینی برای جبران کسری بودجه دستبهدامان کمکهای مالی فوری آمریکا شد، بوروکراسی کند واشینگتن و تردیدهای ناشی از اختلافات داخلی، مانع از ارسال به موقع کمکها شد. همزمان، شاه با زیرکی تمام به مقامات نظامی آمریکا پیام میداد که تضعیف ارتش، منافع غرب را به خطر میاندازد.
امینی که خود را میان «بیاعتمادی شاه» و «بدقولی آمریکا» تنها میدید، در بهار سال ۱۳۴۱ استعفا داد؛ و استعفای او، پایان رویای اصلاحات دموکراتیک مورد نظر آمریکا بود. کندی با ارسال نامهای گرم به شاه پس از سقوط امینی، عملا پذیرفت که در بازی قدرت تهران، شاه پیروز شده است و آمریکا چارهای جز کار کردن با او ندارد.
تولد «سیاست ماساژ»
پس از شکست پروژه امینی، رابرت کومر که واقعگرایانهتر به صحنه مینگریست، استراتژی جدیدی را فرموله کرد که در اسناد محرمانه آمریکا به «مسئله ماساژ» شهرت یافت. تحلیل روانشناختی سازمانهای اطلاعاتی آمریکا نشان میداد که شاه شخصیتی «ناامن»، «حساس» و «نیازمند تایید» دارد. او دائما نگران بود که آمریکا قصد دارد او را جایگزین کند یا در برابر تهدیدات خارجی تنها بگذارد.
کومر نتیجه گرفت که برای حفظ نفوذ بر شاه و جلوگیری از اقدامات غیرمنطقی او، واشینگتن باید به طور مداوم ایگوی او را ماساژ دهد. این سیاست شامل ارسال نامههای ستایشآمیز ریاستجمهوری، دیدارهای سطح بالا، تمجیدهای اغراقآمیز از «رهبری داهیانه» او و پرهیز از انتقاد علنی بود.
هدف اولیه این سیاست، ایجاد اعتمادبهنفس در شاه برای پذیرش اصلاحات بود. اما در عمل، «سیاست ماساژ» به دامی برای خود آمریکا تبدیل شد. هرچه واشینگتن بیشتر از شاه تمجید میکرد، توهم خودبزرگبینی و احساس بینیازی به مشورت در او بیشتر تقویت میشد. این سیاست، به جای آنکه شاه را به مجری توصیههای آمریکا تبدیل کند، به او جسارت داد تا مسیر استبداد فردی را با اعتمادبهنفس طی کند.
رفراندوم دروغین و تایید واشینگتن

دیدار شاه و کندی سال ۱۹۶۳
اوج کارکرد مخرب «سیاست ماساژ» در مواجهه با «انقلاب سفید» آشکار شد. شاه با استفاده از برنامههای اصلاحی امینی (به ویژه اصلاحات ارضی) و افزودن اصول دیگر، بستهای را ارائه داد که هدفش درهمشکستن پایگاه قدرت مالکان بزرگ و روحانیون و ایجاد پایگاه جدیدی برای پادشاهی در میان دهقانان بود.
آفیلر این لحظه را یکی از بزرگترین «فرصتهای از دست رفته» میداند. آمریکا میتوانست حمایت خود را مشروط به باز شدن فضای سیاسی و مشارکت گروههای ملیگرا (مانند جبهه ملی) کند. اما اولویت «ماساژ دادن» شاه و ترس از بیثباتی، باعث شد واشینگتن چشم بر این موضوع ببندد و مُهر تأیید خود را بر تمام اقدامات شاه بزند. این تایید، به شاه پیام داد که تا زمانی که ظواهر نوسازی را حفظ کند و منافع امنیتی غرب را تامین نماید، میتواند هرگونه سیاستی را در داخل اجرا کند.
دیپلماسی منطقهای
در چارچوب سیاست ماساژ، دولت کندی تلاش کرد تا با واگذاری نقشهای میانجیگرانه به شاه در سطح منطقه، به حس اهمیت بینالمللی وی پاسخ دهد. نمونه بارز این رویکرد، در مناقشه مرزی میان افغانستان و پاکستان در سالهای ۱۹۶۲-۱۹۶۳ نمود یافت. واشینگتن که خود در حل این مناقشه ناکام مانده بود، با کمال میل صحنه را به شاه واگذار کرد تا او نقش «مرد صلح منطقه» را ایفا کند.
کندی با ارسال نامههایی، از تلاشهای «دولتمردانه» شاه تشکر کرد و او را تشویق نمود تا در مسائل پیچیدهای مانند کشمیر نیز اظهارنظر کند. آفیلر معتقد است که اگرچه این اقدامات برای آمریکا کمهزینه بود، اما در ذهن شاه، تاییدی بود بر اینکه ایران اکنون به یک «قدرت منطقهای» همتراز با قدرتهای جهانی تبدیل شده است. این توهم قدرت، که توسط دیپلماسی تملقآمیز آمریکا تغذیه میشد، زمینهساز بلندپروازیهای نظامی خطرناک شاه در سالهای بعد شد.
پایان عصر کندی: بازگشت به نقطه صفر؟
بیشتر بخوانید:
سفر شاه به آمریکا و دیدار با جان اف کندی
در ماههای پایانی ریاستجمهوری کندی، به ویژه پس از صدور دستورالعمل امنیت ملی ۲۲۸ واشینگتن بار دیگر سیاست خود در قبال ایران را بازنگری کرد. کندی از مشاورانش پرسید که آیا سیاست فعلی حمایت همهجانبه از شاه هنوز معتبر است؟
پاسخ دستگاه بوروکراسی (به ویژه وزارت خارجه) ناامیدکننده بود. گزارش دین راسک تاکید میکرد که با وجود تمام کاستیها، شاه تنها گزینه موجود است و سیاست فعلی باید ادامه یابد. کندی تنها چند هفته پیش از ترور شدن، نامهای را که جولیوس هولمز پیشنویس کرده بود و سرشار از عبارات تملقآمیز بود، برای شاه ارسال کرد. حتی رابرت کومر، منتقد دیروز، اکنون اذعان میکرد که ایران «نقطه روشن» منطقه است.
در تاریخ روابط ایران و آمریکا، دوران جان اف. کندی را نه میتوان دوران «اصلاحات پیروزمند» دانست و نه دوران «دوستی صمیمانه». این دوره، عصر «تنشهای مدیریتشده» و «سازشهای ناگزیر» بود. بنابر تحلیل آفیلر، دولت کندی با شعار نوسازی آمد، اما در عمل، «ثبات» را بر «توسعه سیاسی» مقدم شمرد. سیاست «ماساژ»، که قرار بود ابزاری برای کنترل شاه باشد، به مکانیزمی برای تغذیه کیش شخصیت او بدل شد.




