تاریخ انتشار: ۰۰:۳۷ - ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

فروپاشی رویای رستگاری از راه جنگ | درس‌هایی از جنگ جهانی اول

با اعلام آغاز جنگ در سال ۱۹۱۴، بسیاری از مردم در خیابان‌های اروپا به رقص و پایکوبی پرداختند. آنها فاجعه را شبیه به یک رستگاری بزرگ در آغوش کشیدند. این جستار روایت سفری است که از آن سرمستی خیالی آغاز می‌شود و در لجن‌زار‌های «سُم» به پایان می‌رسد؛ جایی که زبان حماسه دفن شد و هنر مدرن از دل خاکستر عقل سر برآورد.

ریشه های شوق جمعی به ویرانی چیست؟

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم و دهه‌ی نخست قرن بیستم، دورانی بود که در تاریخ‌نگاری اروپایی به «عصر زیبا» (Belle Époque) شهرت یافت. در این برهه، تمدن بشری در غرب به چنان درجه‌ای از ثبات، رفاه مادی و انضباط مدنی دست یافته بود که گویی «تاریخ» به معنای سنتی آن، یعنی زنجیره‌ای از حوادث پیش‌بینی‌ناپذیر و خونین، به پایان رسیده است. علم با سرعتی خیره‌کننده تاریکی‌های طبیعت را فتح می‌کرد، طبابت بر بیماری‌های کهن فایق می‌آمد و راه‌آهن، چون رگ‌هایی پولادین، قاره را به هم پیوند می‌داد.

اما در پس این ویترین درخشان، روحی بیمار در کالبد انسان مدرن ریشه می‌دواند. نظمی که لیبرالیسم اقتصادی و اخلاقیات خشک بورژوایی بنا کرده بودند، زندگی را به مجموعه‌ای از محاسبات سرد سود و زیان و تکرار‌های بی‌معنای اداری تقلیل داده بود. برای جوانی که در وین، پاریس یا برلین آن روزگار بزرگ می‌شد، آینده چیزی جز یک مسیر از پیش‌تعیین‌شده، امن و به‌شدت «ملال‌آور» نبود. امنیت پلیسی و انضباط اجتماعی، هرگونه ساحت حماسی و قهرمانانه را از زندگی زدوده بود. تمدن، با تمام زرق‌وبرقش، به «قفس طلایی» بدل گشته بود که در آن «معنا» قربانی «رفاه» شده بود. این حس خفگی و تهوع از صلح پایدار، همان انبار باروت پنهانی بود که زیر پیاده‌رو‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی اروپا انتظار جرقه‌ای را می‌کشید. انسان سال ۱۹۱۴، ناخودآگاه تشنه‌ی حادثه‌ای بود که این سکون مرگبار را درهم بشکند؛ حتی اگر آن حادثه، آتشی باشد که تمام عمارت تمدن را به خاکستر بدل کند.

وقتی خون، پادزهر ملال می‌شود

هنگامی که در اوت ۱۹۱۴، طبل‌های جنگ در پایتخت‌های بزرگ به صدا درآمدند، جهان شاهد غریب‌ترین پارادوکس روان‌شناختی تاریخ بود. در حالی که منطق سیاسی حکم می‌کرد توده‌ها از سایه‌ی شوم مرگ به هراس بیفتند، خیابان‌ها لبریز از جمعیتی گشت که گویی به جشنی ملی فراخوانده شده‌اند. مردم نه با چهره‌های دژم، بل با لبخند و شاخه‌های گل، قطار‌های حامل سربازان را بدرقه می‌کردند. این پدیده که بعد‌ها «روح ۱۹۱۴» نامیده شد، نوعی «وجد جمعی» بود که مرز‌های طبقاتی، جناحی و مذهبی را در یک آن محو کرد. کارگر سوسیالیست، اشراف‌زاده‌ی سنت‌گرا و روشنفکر شکاک، همگی در یک صف قرار گرفتند.

این استقبال جنون‌آمیز، در واقع واکنشی عصبی به دهه‌ها صلح بی‌روح بود. جنگ در تصور آن نسل، نه یک فاجعه‌ی انسانی، بل یک «ضرورت تطهیرکننده» جلوه‌گر شد؛ آتشی که قرار بود غبار ابتذال دنیای کاسب‌کاران را بشوید و شکوه فراموش‌شده‌ی شجاعت را به بطن زندگی بازگرداند. اشتفان تسوایگ، نویسنده‌ی بزرگ، در خاطرات خود با حیرت روایت می‌کند که چگونه در آن روز‌های آفتابی، حتی آگاه‌ترین انسان‌ها نیز فریب این احساس کاذب «برادری و عظمت» را خوردند. آنها گمان می‌کردند که جنگ، سوپاپ اطمینانی است که انرژی‌های سرکوب‌شده‌ی بشری را آزاد کرده و به زندگی بی‌معنای مدرن، «هدفی متعالی» می‌بخشد. در آن لحظه، هیچ‌کس در سنگر‌های نمور و گاز‌های سمی نمی‌اندیشید؛ همه در رؤیای یک حماسه‌ی کوتاه و دلاورانه بودند که قرار بود تا پیش از فرارسیدن کریسمس به پایان برسد و جهانی نو و پاکیزه بنا کند.

نیچه در سنگرها: فیلسوفی که با پتک می‌جنگید


بیشتر بخوانید: کتاب‌هایی که جهان را تکان دادند | آینه‌ای در برابر روح یا خطرناک‌ترین ابزار بشر؟


در میانه‌ی این التهاب فکری، نام یک متفکر بیش از هر نام دیگری بر سر زبان‌ها بود و کلماتش، چون سرود‌های مذهبی در سنگر‌ها زمزمه می‌شد: فریدریش نیچه. او که سال‌ها پیش از جنگ در تنهایی و جنون خویش چشم از جهان فرو بسته بود، اکنون به «پیامبر معنوی» جبهه‌ها بدل گشته بود. نیچه در دهه‌های منتهی به جنگ، با نقدی بی‌رحمانه به «اخلاق بردگی مسیحی» و «انحطاط تمدن غربی»، بشارت‌دهنده‌ی تولد انسانی بود که فراتر از خیر و شر، اراده‌ی خویش را بر هستی تحمیل می‌کند.

تأثیر او بر نسل ۱۹۱۴ چنان عمیق بود که یک کتاب‌فروش لندنی با ذکاوت، این نبرد را «جنگ نیچه‌وار اروپایی» نامید. آمار‌ها نشان می‌دهند که کتاب «چنین گفت زرتشت»، در کنار عهد جدید، پرخواننده‌ترین اثر در کوله‌پشتی سربازان آلمانی بود. بیش از ۱۵۰ هزار نسخه‌ی جیبی از این کتاب مخصوص جبهه‌ها چاپ شد تا رزمندگان در میانه‌ی غرش توپ‌ها، سطر‌هایی درباره‌ی «اراده‌ی معطوف به قدرت» و «ستایش خطر» را بخوانند. برای آن جوانان، نیچه نه یک فیلسوف انتزاعی، بل توجیه‌گر عصیان آنها علیه نظم فرسوده‌ی جهان قدیم بود. او به آنها آموخته بود که «باید خطرناک زیست» و اکنون، جنگ بزرگ‌ترین تجلی این زیستن خطرناک بود. در جبهه‌ی مقابل نیز، متفکران متفقین نیچه را «شیطان مجسم» می‌نامیدند که روح آلمان را مسموم کرده و آنها را به سوی بربریت سوق داده است. بدین‌سان، جنگ جهانی اول نخستین کارزار تاریخ بود که در آن، مفاهیم فلسفی به اندازه‌ی گلوله‌های توپ، بُرنده و ویرانگر ظاهر شدند.

جدال فرهنگ و تمدن


بیشتر بخوانید: راست افراطی چیست؟ | از گرایش به دولت اقتدارگرا تا نفرت از مهاجران؛ چرا راست افراطی این‌قدر پرسروصدا است؟


یکی از پیچیده‌ترین لایه‌های فکری این واقعه، تقابل میان دو مفهوم «فرهنگ» (Kultur) و «تمدن» (Zivilisation) بود که به‌ویژه در آلمان به موتور محرک روشنفکران بدل گشت. آلمانی‌ها، تحت تأثیر سنت‌های رمانتیسم، میان این دو واژه تمایزی هستی‌شناختی قائل بودند. از نگاه آنان، «تمدن» محصول تفکر انگلیسی و فرانسوی بود؛ یعنی مجموعه‌ای از رفاه مادی، دموکراسی صوری، تجارت بی‌روح و سطحی‌گری شهری. در مقابل، «فرهنگ» بیانگر روح عمیق ملی، پیوند ارگانیک با خاک، موسیقی متعالی (مانند آثار واگنر) و اخلاق قهرمانانه پنداشته می‌شد که ریشه در اعماق هستی دارد.

روشنفکران بزرگی، چون توماس مان در آن سال‌ها، جنگ را نه یک نزاع سرزمینی، بل نبردی مقدس برای حفاظت از «روح فرهنگ» در برابر هجوم «ماده‌گرایی تمدن» می‌دیدند. آنها بر این باور بودند که آلمان رسالتی تاریخی دارد تا جهان را از ابتذال سرمایه‌داری انگلیسی و عقل‌گرایی خشک فرانسوی نجات دهد. این نگاه، به جنگ صبغه‌ای آخرالزمانی می‌بخشید. سرباز آلمانی تصور می‌کرد که با فشردن ماشه، در حال پاسداری از «عمق روح بشری» است. از سوی دیگر، در انگلستان نیز کسانی، چون روپرت بروک، جنگ را پادزهری برای «بیماری صلح» می‌دیدند و معتقد بودند که فداکاری در میدان نبرد، تنها راه بازگرداندن «شرافت» به جهانی است که در آن همه چیز با پول سنجیده می‌شود. این تلقی استعلایی و شاعرانه از خشونت، همان پرده‌ی ضخیمی بود که مانع می‌شد تا نخبگان و توده‌ها، چهره‌ی زشت مسلسلی را که در هر دقیقه صد‌ها نفر را درو می‌کند، ببینند.

سودای رستگاری از راه خون: توهم بزرگ


بیشتر بخوانید: میل مقدس به جنگ از کجا آغاز شد؟ | انسان؛ طعمه‌ای که جنگ ساخت


در جمع‌بندی این بخش، باید گفت که نسل ۱۹۱۴ در جست‌وجوی گمشده‌ای به نام «معنا»، آگاهانه به سوی نابودی قدم برداشت. آنها گمان می‌کردند که تاریخ به بن‌بست رسیده و تنها راه گشایش، یک انفجار عظیم است. جنگ در نظر آنان نه یک «شر ضروری»، بل یک «موهبت الهی» بود که می‌توانست انسان تکه‌تکه‌شده‌ی مدرن را دوباره با کل هستی پیوند دهد. این «رستگاری از راه جنگ»، بزرگ‌ترین توهم تمدنی بود که در اوج شکوفایی علمی، به بدوی‌ترین غرایز خود بازگشته بود.

آنها تصور می‌کردند که میدان نبرد، تجلی‌گاه فضایل اخلاقی و عرصه‌ی تجلی اراده است؛ اما آنچه در انتظارشان بود، نه یک حماسه‌ی نیچه‌وار، بل یک «قتل‌عام ماشینی» بود که در آن، فردیت و اراده در برابر قدرت تخریب‌گر تکنولوژی، هیچ بهایی نداشت. در پرده‌ی نخست این تراژدی، همه با لبخند بر لب و کلمات فخیم بر زبان به صحنه آمدند، بی‌آنکه بدانند به‌زودی زبان حماسه در لجن‌زار‌های جبهه‌ی غرب دفن خواهد شد و جایش را به سکوتی رعب‌آور یا فریادی از سر پوچی خواهد داد.

در ادامه‌ی واکاوی این گسست عظیم تاریخی، پرده‌ی دوم این جستار را با تمرکز بر فروپاشی رؤیا‌های آغازین و زایش جهانی نو از دل خاکستر عقل تدوین کرده‌ام. در این بخش، روایت از میدان‌های جشن و سرور به لجن‌زار‌های خونین تغییر مسیر می‌دهد تا نشان دهد چگونه «انسان مدرن» در مواجهه با ماشینیسم جنگی، ناچار شد تمام باور‌های پیشین خود را بازنگری کند.

از حماسه‌ی خیالی تا تولید انبوه مرگ

آن غرور نیچه‌وار و اشتیاق شاعرانه‌ای که در تابستان ۱۹۱۴ بر جان‌های مشتاق سایه افکنده بود، به محض برخورد با واقعیت تکنولوژیک قرن بیستم، چون حبابی درهم‌شکست. برای خواننده‌ای که با مختصات این جنگ آشنا نیست، باید توضیح داد که جنگ جهانی اول، نخستین رویارویی همه‌جانبه‌ی «اراده‌ی انسانی» با «ماشینیسم صنعتی» بود. نبرد «سُم» (Somme) در ژوئیه ۱۹۱۶، نماد تام و تمام این بیداری هولناک است. در این کارزار، دیگر سخنی از شجاعت فردی و نبرد تن‌به‌تن شوالیه‌ها در میان نبود؛ آنچه حاکم بود، غرش بی‌پایان توپخانه‌ها و دروی بی‌رحمانه‌ی مسلسل‌ها بود.

تصور کنید تنها در ساعت ۷:۳۰ صبح نخستین روز جولای، ۱۱۰ هزار سرباز بریتانیایی با اطمینان به پیروزی، گام به «منطقه‌ی بی‌طرف» گذاشتند. تا پیش از غروب همان روز، بیش از ۶۰ هزار نفر از آنان کشته یا زخمی شده بودند؛ رکوردی سیاه که هنوز هم در تاریخ نظامی جهان بی‌رقیب مانده است. این دیگر «جنگ» به معنای کلاسیک آن نبود، بلکه «تولید انبوه مرگ» بود. سربازانی که با آرزوی قهرمانی به جبهه آمده بودند، خود را در لابلای سیم‌های خاردار و لجن‌زار‌های عفنی یافتند که در آن، مرگ نه بر اساس شجاعت، بلکه بر اساس تصادفی کور رقم می‌خورد. ناله‌های هزاران مجروح که روز‌ها در میان خطوط دو جبهه طنین‌انداز بود و کسی را یارای نجاتشان نبود، تیر خلاصی بود بر تمام آن رمانتیسم آغازین. تمدن دریافت که ماشین، دیگر در خدمت انسان نیست، بلکه انسان به قطعه‌ای مصرفی در ماشین عظیم تخریب بدل شده است.

قتل‌گاه کلمات

یکی از عمیق‌ترین پیامد‌های این فاجعه در ساحت «زبان» رخ داد. کلمات، که وظیفه‌ی انتقال معنا و ارزش را بر عهده دارند، در برابر هولناکی سنگر‌ها رنگ باختند. واژگانی، چون «افتخار»، «شجاعت»، «پیروزی» و «ایثار»، که قرن‌ها زینت‌بخش حماسه‌ها بودند، ناگهان در ذهن سربازان به الفاظی وقیح و بی‌معنا بدل گشتند. ارنست همینگوی، که خود شاهد این ویرانی بود، بعد‌ها نوشت که در دنیای پساجنگ، کلمات انتزاعی بزرگ دیگر هیچ اعتباری ندارند؛ تنها نام رودخانه‌ها، شماره‌ی گردان‌ها و تاریخ‌های دقیق کشتار بودند که حقیقتی در دل داشتند.

پاول فاسل، در مطالعات درخشان خود، نشان می‌دهد که چگونه میان زبان تبلیغاتی دولت‌ها و واقعیت سنگر‌ها شکافی پرناشدنی ایجاد شد. در حالی که روزنامه‌ها در لندن و برلین از «نبرد مقدس» و «خفتن در مهد وطن» سخن می‌گفتند، سربازان در میان تعفن اجساد و موش‌های جسدخوان، با حقیقتی روبه‌رو بودند که هیچ واژه‌ی فخیمی قادر به توصیفش نبود. از دل این تضاد، روحیه‌ی «آیرونی» یا طعنه‌آمیز (Irony) زاده شد. سربازان شروع کردند به تمسخر تمام آن آرمان‌هایی که آنها را به این مسلخ کشانده بود. زبان حماسه مُرد و از خاکستر آن، ادبیاتی سرد، گزنده و بی‌اعتماد به روایت‌های بزرگ زاده شد. تمدن آموخت که کلمات می‌توانند بزرگ‌ترین ابزار فریب باشند و از آن پس، شکاکیت به جزء تفکیک‌ناپذیر تفکر مدرن بدل گشت.

سکوت الوهیت و بازگشت به جادوی باستان

در اوج این جنون، ساحت «ایمان» نیز دچار زلزله‌ای ویرانگر شد. کلیسا‌های اروپا، که با آغاز نبرد هم‌صدا با دولت‌ها طبل جنگ می‌کوفتند و آن را «نبرد خیر علیه شر» می‌نامیدند، در برابر ابعاد بی‌پایان رنج انسانی، پاسخی برای ارائه نداشتند. سربازی که شاهد متلاشی شدن صمیمی‌ترین دوستانش در زیر باران گلوله بود، دیگر نمی‌توانست به راحتی از «عدل الهی» سخن بگوید. شاعرانی، چون زیگفرید ساسون و ویلفرد اوون، به‌صراحت از ناتوانی الهیات رسمی در مواجهه با این کابوس پرده برداشتند. ساسون در اشعارش، کشیش‌هایی را به تصویر می‌کشید که از امنیت پشت جبهه، جوانان را به سوی مرگی تشویق می‌کردند که خود مسیح نیز در برابرش سکوت کرده بود.

اما نکته‌ی شگفت‌آور اینجاست که در غیاب خدای کلیسا، نوعی «دین عامیانه» و خرافی در سنگر‌ها شکوفا شد. انسان هراسان، در جهانی که عقل و دین از تبیینش ناتوان بودند، دوباره به دامان جادو و طلسم پناه برد. سربازان با خود کارت‌های بخت‌آور، تکه‌هایی از صلیب‌های شکسته یا حرز‌هایی مرموز حمل می‌کردند. اعتقاد به ارواح و ارتباط با مردگان (اسپیریتوالیسم) به‌طرز وسیعی رواج یافت. خانواده‌های داغ‌دیده در پایتخت‌ها، به محافل احضار روح روی آوردند تا شاید خبری از عزیزان مفقودشان بیابند. این بازگشت به جادو، در واقع واکنشی دفاعی بود به جهانی که عقلانیت علمی‌اش تنها به اختراع گاز‌های سمی و مسلسل‌های پیشرفته منجر شده بود. بشر دریافت که عقل مدرن، به جای رهایی، او را به سلاخی جمعی کشانده است؛ پس به سوی نیرو‌های تاریک و ناشناخته‌ی روان بازگشت.

سوررئالیسم: هنر زایش از دل ترومای عقل

پایان جنگ در سال ۱۹۱۸، بازگشت به آرامش نبود، بلکه آغاز بیداری در یک ویرانه بود. تمدنی که به عقلانیت، پیشرفت و هنر کلاسیک خود می‌بالید، اکنون با حقیقتی روبه‌رو بود که هیچ جایگاهی در هندسه‌ی عقل نداشت. این شکست کامل عقل، به زایش جنبش‌های هنری رادیکالی منجر شد که قصد داشتند با خود مفهوم «منطق» بجنگند. سوررئالیسم، فرزند مستقیم این ضربه‌ی روانی (تروما) بود. هنرمندانی، چون مکس ارنست، که خود تجربه‌ی تلخ سنگر‌ها را داشت، معتقد بود که عقل بشری امتحانش را با خون پس داده و اکنون زمان آن است که به اعماق ناخودآگاه، رؤیا و امر غیرعقلانی پناه ببریم.

سوررئالیسم تلاشی بود برای دوباره «افسون‌زدایی» کردن از جهانی که علم و ماشین آن را به کشتارگاه بدل کرده بودند. هنرمندان این جنبش، مانند رنه ماگریت و سالوادور دالی، با مهارت فنی خیره‌کننده، تصاویری را خلق می‌کردند که در نگاه اول آشنا، اما در لایه‌های عمیق‌تر، به‌شدت هراس‌آور و غریب بودند.

اثر معروف رنه ماگریت

اثر معروف رنه ماگریت

اثر معروف سالوادور دالی

اثر معروف سالوادور دالی

برای مثال، اثر معروف مرت اوپنهایم با نام «صبحانه‌ی پشمی» (فنجان و قاشقی پوشیده از خز)، به‌خوبی این حس «بیگانگی» را بازتاب می‌دهد. سوررئالیست‌ها می‌خواستند نشان دهند که واقعیت صلب تمدن، تنها پوسته‌ای نازک بر روی اقیانوسی از آشوب و بی‌معنایی است. آنها با دست‌کاری در تجربه‌های روزمره، توجه را به این نکته جلب می‌کردند که «غیرعقلانی بودن»، بخشی جدایی‌ناپذیر از وضعیت انسانی است. تابلوی «وضعیت انسانی» اثر ماگریت، که در آن یک نقاشی با منظره‌ی پشت سرش ادغام شده، استعاره‌ای است از ناتوانی ما در درک حقیقت عریان؛ حقیقتی که در جنگ جهانی اول، نقاب از چهره برداشت و هولناکی خویش را نشان داد.

ریشه های شوق جمعی به ویرانی چیست؟

اثر معروف مرت اوپنهایم با نام «صبحانه‌ی پشمی»

میراث آینه‌ی شکسته


بیشتر بخوانید: راهنمای عملی خروج از پوچی و بحران معنا | چهار پیوند حیاتی که زندگی را معنادار می‌کنند


زمانی که سرانجام در نوامبر ۱۹۱۸ سکوت بر جبهه‌ها حاکم شد، اروپا دیگر آن قاره‌ی پرنشاط سابق نبود. آن استقبال جنون‌آمیز و آن رؤیای «رستگاری از راه جنگ»، به میراثی از زخم‌های ناسور، میلیون‌ها نقص‌عضو و سرخوردگی بی‌پایان منتهی گشت. جنگ جهانی اول، «معصومیت تمدن» را برای همیشه نابود کرد. پس از آن، دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست با اطمینان از «پیشرفت مداوم بشریت» سخن بگوید. تاریخ ثابت کرد که خشونت نه تنها تطهیرکننده نیست، بلکه دریچه‌ای است به سوی جنون‌های بعدی.

بزرگ‌ترین میراث این واقعه، فقدان قطعی معنا بود. واژه‌ی «شکوه» جای خود را به «پوچی» داد و ایمان به عقل، جای خود را به ترسی همیشگی از غیرعقلانی بودن جهان بخشید. انسان پساجنگ، انسانی بود که دیگر به کلمات سیاستمداران و واعظان اعتماد نداشت. او در دنیایی رها شده بود که در آن، تنها هنر آوانگارد و طعنه‌های گزنده می‌توانستند کمی از سنگینی رنج بکاهند. معصومیتی که در سال ۱۹۱۴ در میدان‌های شهر‌ها رقصیده بود، در سیم‌های خاردار جبهه‌ی غرب به دار آویخته شد. ما هنوز هم، در قرن بیست و یکم، وارثان همان زخم هستیم؛ وارثان تمدنی که دریافت زیباترین آرزوهایش برای تعالی، می‌تواند به هولناک‌ترین کابوس‌های تاریخ بدل شود. جنگ بزرگ به ما آموخت که هرگاه بشر بخواهد از طریق خون به رستگاری برسد، تنها چیزی که در انتهای مسیر خواهد یافت، آینه‌ای شکسته است که در آن، تصویر هیولای درون خویش را تماشا خواهد کرد. این جستار، سوگنامه‌ای است برای تمدنی که در اوج ادعای بلوغ، به بدوی‌ترین جنون خویش بازگشت و معصومیتش را برای همیشه در گل‌ولای سنگر‌ها دفن کرد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: ویرانی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما