آثار ماندگار آموزش ایدئولوژیک بر روان کودکان

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- هنگامی که یک نظام سیاسی تمامیتخواه اراده میکند پایههای قدرت خود را تا ابدیت استوار سازد، پیش از هر نهاد دیگری به سراغ کودکان میرود. در چنین ساختاری، مدرسه رسالت تاریخی خود را در جایگاه کانون پرورش خرد و پرسشگری از دست میدهد و به کارخانهای برای تولید پیروانی چشموگوشبسته بدل میشود. رژیم نازی در آلمان یکی از هولناکترین نمونههای این دگردیسی را رقم زد و نشان داد چگونه میتوان با تسخیر ذهنهای خام، بذر نفرت، انقیاد و جنگافروزی را در روان یک نسل کاشت؛ تجربهای که آثار ویرانگر آن دههها پس از فروپاشی رایش سوم نیز بر پیکره جامعه آلمان، هویت فردی شهروندان و حافظه جمعی آنان سنگینی میکرد. امروزه نیز، با شنیدن اخبار جایگزینی برنامههای آموزشی مهدکودکها با کلاسهای تبلیغاتی در برخی نظامهای اقتدارگرا، بار دیگر سایه سنگین این حقیقت تاریخی بر سر ما میافتد که تسلط بر ذهن کودک، یگانه راه استیلای ابدی بر آینده جامعه است.
طلیعه تاریکی، از مدارای وایمار تا انحصار رایش
«کودکی من در دهسالگی به پایان رسید.» خاطره آلفونس هک، پسری بزرگشده در شهری کوچک در غرب آلمان، فراتر از روایتی شخصی، گواه آشکار انقراض معصومیت در آن دوران سیاه به شمار میرود. او روزی را به یاد میآورد که پا به سازمان جوانان هیتلری گذاشت و روانش، پیش از یافتن فرصت شکوفایی مستقل، به تسخیر دستگاه سرکوب و تبلیغات دولتی درآمد. برای درک ابعاد این فاجعه در نظام دانایی، بررسی چشمانداز آلمان پیش از استیلای تاریکی ضروری مینماید.
در روزگار جمهوری وایمار، تلاشی چشمگیر برای دموکراتیزه کردن آموزش جریان داشت. با تصویب قانون مدارس ابتدایی در سال ۱۹۲۰، آموزش به امری همگانی و تا حد زیادی برابر تبدیل شد. مدارس مقدماتی ویژه، که پیشتر همچون دژی انحصاری در خدمت طبقات فرادست جامعه و پیوسته به دبیرستانهای اشرافی بودند، ملغی شدند. کودکان آلمانی، فارغ از خاستگاه طبقاتی، شانس آن را یافتند که پشت نیمکتهای یکسان بنشینند و شرایط برابری را تجربه کنند. قانون اساسی وایمار، با پذیرش روح تکثرگرایی، حق تصمیمگیری درباره ماهیت مذهبی یا عرفی مدارس را به ایالتها سپرد. پس از کشاکشهای بسیار، مصالحهای ظریف شکل گرفت و مدارس ابتدایی هویتی عرفی و سکولار یافتند، با این تبصره که والدین میتوانستند در صورت حدنصاب رسیدن تعداد دانشآموزان در یک منطقه، مدارسی با رویکرد مذهبی کاتولیک یا پروتستان برای فرزندان خود طلب کنند. این ساختار مداراجو، بازتابی از یک جامعه در حال گذار به سوی آزادی و پذیرش تفاوتها بود.
این بهار کوتاه با روی کار آمدن حزب ناسیونالسوسیالیست در سال ۱۹۳۳ به خزانی مرگبار انجامید. زمامداران جدید رایش هیچ نیازی به پنهان کردن نیات خود نمیدیدند. آنها پرورش فکری و انباشت دانش را یکسره به حاشیه راندند و یگانه رسالت آموزش را «شکلدهی به شخصیت» در راستای اهداف حزب تعریف کردند. برنهارد روست، وزیر آموزش رایش، با صراحتی تکاندهنده اعلام کرد که کشور هیچ نیازی به پسران باهوش ندارد و تنها خواستار مردان جوانی جسور و سرشار از اراده است. آدولف هیتلر نیز در سخنرانیهای پرشور خود، آرمان جوان آلمانی را در قالب کلماتی سرد و فلزی میریخت و از آنها میخواست به سختی فولاد، به چالاکی سگهای تازی و به سرسختی چرم باشند. در این خوانش هولناک از انسان، کودک سوژهای مستقل با حقوق فردی به شمار نمیآمد و تنها ماده خامی در خدمت ماشین جنگی و ایدئولوژیک دولت محسوب میشد.
پاکسازی ساختار آموزش با سرعتی سرگیجهآور آغاز شد. در بهار ۱۹۳۳، قانون احیای خدمات مدنی حرفهای به تصویب رسید و دستاویزی قانونی برای تصفیه معلمان یهودی و دگراندیشان سیاسی فراهم آورد. این نخستین گام در زدودن تکثر از ساحت اندیشه بود. اندکی بعد، قانون جلوگیری از ازدحام در مدارس و دانشگاهها سایه شوم خود را گسترد و با اعمال سهمیههای نژادی سختگیرانه، دانشآموزان و دانشجویان یهودی را از چرخه آموزش عالی بیرون راند. خودمختاری ایالتها، از دستاوردهای مهم دوران وایمار، با تأسیس وزارت علوم و آموزش رایش در سال ۱۹۳۴ به کلی نابود شد. از آن پس، یک مرکزیت آهنین در برلین بر تمام برنامههای درسی، کتابها و انتصابات نظارت میکرد. معلمان، این نگاهبانان سنتی آگاهی، چارهای جز پیوستن به اتحادیه معلمان ناسیونالسوسیالیست نداشتند و در این فضای ارعاب، بسیاری برای حفظ جان و معیشت خود تسلیم ایدئولوژی حاکم شدند.
تسخیر زمان و ذهن، ماشین انسانسازی هیتلر
بیشتر بخوانید:
تاریخ سرکوب دانشگاه در ایران / جنبشهای دانشجویی در دوره پهلوی چه سرنوشتی داشتند؟
افسانه ژنهای برتر | چرا رتبههای اول کنکور فرزندان ثروتمندان هستند؟
کنکوریها «هم» بخوانند | چرا دانشگاه دیگر دانشگاه نیست؟
تسلط بر فضای فیزیکی مدرسه برای رژیم کافی نبود. زمامداران حزب به تمام ساعات بیداری کودک چشم طمع دوخته بودند. اریش لوست، نویسندهای که خود در دهسالگی طعم این سیستم را چشیده است، فضا را چنین توصیف میکند که روزنامهها مینوشتند مردم آلمان محصول یک سال از کودکان خود را به پیشوا هدیه دادهاند. دولت، کودکان را سازندگان رایش آینده میدانست و ساختاری عظیم و پیچیده برای بلعیدن اوقات فراغت آنها بنا کرد. آدولف هیتلر در نگاه این نسلِ شستوشوی مغزیدادهشده، جایگاهی خداگونه یافت و به شخصیتی آرمانی بدل شد که سررشته تمام امور را در دست داشت.
سازمان جوانان هیتلری پس از انحلال اجباری سازمانهای پیشاهنگی و مذهبی، به یگانه نهاد قانونی برای نوجوانان بدل شد. عضویت در این سازمانها به تدریج حالت اجباری به خود گرفت و شبکه وسیعی از کنترل روانشناختی بر جامعه سایه افکند. پسران و دختران، بر اساس سن و جنسیت، در گروههای مختلفی سازماندهی میشدند و هر یک مأموریتی مشخص در پیشبرد ماشین ایدئولوژی بر عهده داشتند.
پسران در این اردوگاههای فکری، برای جنگاور شدن و پذیرش نقش رهبری تربیت میشدند. تمرینات نظامی، راهپیماییهای طاقتفرسا و تیراندازی، جایگزین بازیهای کودکانه شد. رژیم در پی نابودی سیستماتیک هرگونه حس همدلی و ترحم بود. به گفته گرهارد ویلکه، از اعضای سابق این سازمان، همبستگی انسانی در آنجا هیچ جایگاهی نداشت. سرسختی یگانه قانون حاکم بود و کوچکترین نشانه ضعف با تحقیر و طرد روبهرو میشد. مربیان کودکان را وادار میکردند سر مرغها را ببرند، خرگوشها را سلاخی کنند و گردن کبوترها را بشکنند. این قساوتِ مهندسیشده، تمرینی برای بیحسی عاطفی بود تا روان آنها را برای کشتارهای بزرگتر در آینده آبدیده کند. در جبهه دیگر، دختران برای مأموریتی متفاوت آماده میشدند. آنها میبایست با فراگیری خانهداری و درک وظیفه نژادی، خود را برای تولیدمثل و به دنیا آوردن کودکان سالم آلمانی مهیا کنند. آرمانشهر نازی، مردان را در قامت سرباز مطیع و زنان را در نقش ماشینهای تولید ارتش میخواست.
رژیم در کنار سرکوب عواطف، از ابزارهای روانشناختی قدرتمندی برای مسخِ سوژه استفاده میکرد. پوشیدن یونیفرمهای یکدست، رژههای منظم و شرکت در مراسمهای پرشکوه، حس عمیقی از غرور و تعلق را در کودکان بیدار میکرد. آنها احساس میکردند که جدی گرفته میشوند و بخشی از یک کل عظیم و شکستناپذیرند. رناته فینک، عضو سابق اتحادیه دختران، اعتراف میکند که این احساس نیاز و تعلق، کارکردی شبیه به مواد مخدر داشت و آنها را کاملاً مسحور میکرد. قلعههای فرقه، نهادهایی با معماری باشکوه برای جوانان بزرگتر، میزبان مراسمهای نیایشی و سرودخوانیهای دستهجمعی بودند. افراد در لحظه اوج این مراسم، آمادگی فدا کردن جان خود برای میهن را با تمام وجود احساس میکردند. در این نقطه تاریک از روانشناسی تودهها، فردیت انسان در پیشگاه جمعگرایی افراطی ذبح میشود و هویتی کاذب، جایگزین تفکر مستقل میگردد.
مدارس نخبگان، نظیر مؤسسات آموزش سیاسی ملی و مدارس آدولف هیتلر، مختص پرورش سردمداران آینده حزب و ارتش تأسیس شدند. در این مراکز، آموزش نظامی و ایدئولوژیک بر تمام شئون زندگی سایه میانداخت. گونتر فوگل، دانشآموز یکی از این مدارس در پوتسدام، روزهای تلخ خود را به یاد میآورد که چگونه ضعف جسمانیاش زندگی را به کام او زهر کرده بود. در آن محیط، هرگونه کاستی در توان بدنی، مایه ننگ کل گروه شمرده میشد.
دانش در خدمت اسطوره، مسخ برنامههای درسی
بیشتر بخوانید:
رازهای نهفته در خون هیتلر | نقشهراه یک دیکتاتور
لنی ریفنشتال؛ فیلمساز هیتلر با نبوغ شیطانی
ژوزف گوبلز؛ وزیر تبلیغات هیتلر که به پلشتی خود افتخار میکرد
در مدارس عادی نیز برنامههای درسی دستخوش تحریفی بنیادین شدند. تربیت بدنی جایگاهی محوری یافت و ساعات آن دوچندان شد، زیرا رژیم نیازمند بدنهایی ورزیده برای میدانهای نبرد بود. زمان تخصیصیافته به ادبیات، موسیقی و هنر به شدت کاهش یافت و دروسی نظیر تاریخ، جغرافیا و زیستشناسی مستقیماً به ابزارهای شستوشوی مغزی تبدیل شدند.
زیستشناسی، با معرفی مباحثی توهمآمیز، چون نژادشناسی و بهداشت نژادی، به دانشآموزان میآموخت برتری نژاد آریایی یک حقیقت علمی بلامنازع است و اختلاط نژادی خطری مهلک برای بقای ملت به شمار میرود. دانشآموزان جمجمه همکلاسیهای خود را اندازه میگرفتند تا نشانههای این برتری موهوم را بیابند. این شبهعلم، زمینه روانی لازم را برای پذیرش سیاستهای عقیمسازی و بعدها اجرای هولوکاست فراهم آورد.
کلاسهای تاریخ، سرشار از اسطورههای دلاوری اقوام ژرمن و ترویج کینه نسبت به دشمنان فرضی شد. معلمان شکست آلمان در جنگ جهانی اول را حاصل توطئه و خیانت دشمنان داخلی تصویر میکردند. در جغرافیا، مرزهای همسایگان تنها به عنوان فضای حیاتی و حق طبیعی آلمان برای گسترش سرزمینی آموزش داده میشد. کلاسهای زبان و ادبیات نیز به تسخیر متون خون و خاک درآمد. این متون یکسره از حضور نویسندگان دگراندیش پاک شده بودند و سراسر به ستایش فداکاری برای ملت و پیشوا میپرداختند. اذهان کودکان به گونهای قالبریزی میشد که جنگ را امتداد طبیعی تاریخ و یگانه شرط بقا بدانند. هانس بوخهولتز یادآوری میکند شاکله فکری آنها در یک مسیر واحد هدایت میشد، مسیری که در آن فرد هیچ ارزشی نداشت و ملت همهچیز بود. حتی دروسی مانند ریاضیات و فیزیک از این هجوم در امان نماندند. طراحان کتابهای درسی مسائل ریاضی را با مقایسه هزینههای نگهداری از بیماران با بودجه خانوادههای سالم درمیآمیختند و فیزیک را به مباحث نظامی نظیر بالستیک و مواد منفجره تقلیل میدادند.
بهای سنگین مقاومت در برابر طوفان
در این هزارتوی وحشت، ایستادگی بهایی خونین داشت. قانون علیه حملات مخرب، هرگونه انتقاد از حاکمیت را با سرکوب شدید پاسخ میداد. با این حال، شعلههای مقاومت، هرچند پراکنده، همچنان روشن بود. پاول لانگن، مدیر مدرسهای کاتولیک در نزدیکی بن، یکی از این قهرمانان خاموش بود. او حاضر نشد تسلیم ماشین دروغپراکنی نازیها شود و مخفیانه با شاگردانش به رادیوهای خارجی گوش میداد. لانگن سرانجام به جرم بیان این حقیقت که آلمان در جنگ پیروز نخواهد شد، گرفتار گشتاپو گشت و پس از تحمل شکنجه، اندکی پیش از پایان جنگ در زندان به کام مرگ رفت.
خانوادههای مذهبی در برابر این طوفان ایستادگی شگرفی از خود نشان دادند. یکی از گروههایی که آماج خشنترین برخوردها قرار گرفتند، پیروان فرقه مسیحی موسوم به «شاهدان یهوه» بودند. این گروه اقلیت مذهبی، بر اساس باورهای سرسختانه و تفسیر خاص خود از کتاب مقدس، وفاداری مطلق را تنها شایسته پروردگار میدانستند و هرگونه ادای احترام نظامی، سوگند وفاداری به رهبران سیاسی یا شرکت در جنگ را گناهی نابخشودنی میپنداشتند. آنها با شجاعتی حیرتانگیز از ادای سلام هیتلری و شرکت در مراسم حزبی سر باز زدند. تاوان این پایداری، ویرانی آشیانههایشان بود.
دولت توتالیتر، که هیچ رقیبی را در تسلط بر روان انسان نمیپذیرفت، کودکان را از والدین مقاومتکننده جدا میکرد و به خانههای بازپروری میفرستاد تا روح آنها را از نو در قالب ناسیونالسوسیالیسم قالبریزی کند. هرمینه لیشکا، دختر یازدهساله اتریشی برآمده از همین خانوادههای معتقد، نمونهای آشکار از این قربانیان بود. او به دلیل امتناع پدرش از همگامی با ایدئولوژی نازی، از آغوش خانواده جدا شد و در مراکز بازپروری تحت فشارهای طاقتفرسا، گرسنگی و کار اجباری قرار گرفت. در این نظام، دولت آشکارا جایگاه خانواده و خدا را غصب کرده بود. به تعبیر مانفرد رومل، فرزند فیلدمارشال رومل، نازیها با جراحی بیرحمانهای خدا و فضیلتهایی، چون عشق به همنوع را از پیکره آموزش بیرون کشیدند و وفاداری به پیشوا را در مرکز اخلاقیات نشاندند.
زخمهای ماندگار، میراث شوم آموزش تمامیتخواه
هنگامی که رایش هزارساله هیتلر در دوازدهمین سال حیات خود در میان شعلهها و ویرانهها فرو ریخت، جهان نفس راحتی کشید. پژوهشهای علمی پاسخی تکاندهنده به میزان ماندگاری این ایدئولوژی در ذهن پرورشیافتگان آن دوران میدهند. بررسیهای دقیق نیکو فویگتلندر و هانسیواخیم ووت بر روی دادههای آماری دهههای پس از جنگ نشان میدهد آزمایشهای هولناک روی ذهن کودکان، اثری بس درازمدتتر از عمر عاملانشان دارند. آلمانیهایی که متولد دهههای بیست و سی میلادی بودند و در ماشین آموزش نازیها پرورش یافتند، حتی نیم قرن پس از فروپاشی رژیم، به طور معناداری یهودستیزتر از نسلهای بعدی باقی ماندند. میزان باورهای افراطی در میان این نسل، حدود سه برابر بیشتر از کسانی بود که پس از سال ۱۹۵۰ متولد شده بودند. این تأثیر شوم در مناطقی که از پیش مستعد تعصب بودند، عمق و پایداری هولناکتری داشت و کینههای قدیمی را برای نسلها نهادینه کرد.
مطالعات گروهی دیگر از پژوهشگران، پرده از آسیبهای عمیق مدنی برمیدارد. دانشآموزانی که کودکیشان با اخراج معلمان مجرب و فروپاشی ثبات محیط مدرسه همزمان بود، در بزرگسالی تمایل بسیار کمتری به مشارکت مدنی و سیاسی از خود نشان دادند. این افراد سیزده درصد کمتر به سیاست علاقهمند بودند و بیستوشش درصد کمتر در عرصه عمومی مشارکت میکردند. فروپاشی ساختار اعتماد و مهارتهای اجتماعی در دوران کودکی، آنها را در دوران بزرگسالی به شهروندانی بیتفاوت، منزوی و بیاعتماد به نهادهای مدنی بدل کرد.
نحوه مواجهه با این میراث شوم در آلمانِ پس از جنگ، روایتی از دو مسیر کاملاً متفاوت است. در آلمان شرقی، تحت سیطره اتحاد جماهیر شوروی، اعضای سابق سازمان جوانان هیتلری به سادگی در ساختار اقتدارگرای جدید یعنی جوانان آزاد آلمان هضم شدند. آنها یک جمعگرایی بسته را با جمعگرایی دیگری تاخت زدند و در پناه یک پیمان سکوت نانوشته در باب گذشته فاشیستی خود، از مواجهه دردناک با حقیقت گریختند. این امر، روحیه انطباقپذیری منفعلانه را در آنها تثبیت کرد. در آلمان غربی، با وجود تلاشهای گسترده نهادهای دموکراتیک برای اصلاح آموزش و تشویق جامعه به پذیرش مسئولیت اخلاقی در قبال جنایات هولوکاست، سایه سنگین آن تربیت توتالیتر تا دههها بر سر نسلهای درگیر باقی ماند.
تجربه نظام آموزشی آلمان نازی، آینهای است که چهره کریه قدرت عریان را بازمیتاباند. این روایت تلخ به ما یادآور میشود وقتی مدرسه، این محراب آگاهی و خرد، به دست مهندسان ایدئولوژی میافتد، کتابها و برنامههای درسی یگانه قربانیان ماجرا محسوب نمیشوند. در چنین مسلخی، روح و روان یک نسل، ظرفیت عشقورزی و گوهر آزادی انسان است که ذبح میگردد. اثرات مخرب یک تربیت تمامیتخواه، بسیار پس از آنکه دیکتاتورها به خاکستر تبدیل میشوند، همچون شبحی سرگردان در حافظه جمعی و رفتار مدنی یک ملت به زیست پنهان خود ادامه میدهد.




