میل مقدس به جنگ از کجا آغاز شد؟ | انسان؛ طعمهای که جنگ ساخت

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- تاریخ اندیشهی بشر همواره با پارادوکسی هولناک و در عین حال خیرهکننده دستبهگریبان بوده است: چرا موجودی که قادر به پیریزی بنای رفیع عقلانیت مدرن، خلق هنر متعالی و تدوین نظامهای اخلاقی پیچیده است، در برابر وسوسهی خونریزی جمعی چنین ناتوان و تسلیم بهنظر میرسد؟ عقلانیت مدرن به ما میآموزد که جنگ، اتلاف منابع، ویرانی زیرساختها و نابودی سرمایههای انسانی است؛ با این حال، در طول هزارهها، بشر همواره بر این زشتی عریان، جامهای از شکوه، قداست و وجد متعالی پوشانده است. درک ریشههای این کشش بهظاهر غیرعقلانی، تنها یک تمرین آکادمیک در حوزهی تاریخ یا باستانشناسی نیست، بلکه برای بقای معنوی و فیزیکی انسان در عصر سلاحهای ویرانگر، ضرورتی حیاتی دارد. ما ناگزیریم بپرسیم: چرا جنگ، علیرغم تمام بوی تعفن، شقاوت و مرگش، در طول تاریخ همواره با هالهای از قداست و شکوهی مذهبی احاطه شده است؟
این سوال مرکزی، ما را به لایههایی بس عمیقتر از تحلیلهای سیاسی و اقتصادی معمول میبرد. آیا ما به دلیل یک «غریزهی شکارگری» ذاتی به سوی میدانهای نبرد کشیده میشویم، یا این قداست، در واقع سرپوشی بر یک ترس کهنتر، بنیادینتر و تاریکتر است؟
باربارا ارنرایک در اثر دورانساز خود، «آیینهای خونین»، ما را به سفری از اعماق غارهای تاریک پیشازتاریخ تا اتاقهای عملیات مدرن میبرد تا نشان دهد که چگونه تجربهی «طعمه بودن» در برابر شکارچیان شبزی، روان جمعی ما را شکل داده است. از خندقهای گلآلود جنگ جهانی اول که در آن سربازان با احساسی مذهبی جان میدادند، تا قربانگاههای باستانی که خون در آنها نه برای قساوت، بلکه برای «تداوم جهان» ریخته میشد، همگی از یک حقیقت واحد سخن میگویند. در این جستار، ما این فرضیه را واکاوی خواهیم کرد که جنگ، نه برآمده از میل به کشتار، بلکه یک نهاد مذهبی-اجتماعی است که برای غلبه بر ترومای باستانی شکار شدن توسط هیولاها ابداع شده است. اما پیش از رسیدن به این ریشهها، باید ابتدا این پرسش را پیش بکشیم: آیا جنگ واقعاً برآمده از یک غریزهی سادهی کشتار است که در کدهای ژنتیکی ما حک شده؟ یا حقیقتی هولناکتر در پس این پرده نهفته است؟
گذار از انسان به جنگجو: نقد نظریهی غریزهی کشتن
در بسیاری از محافل فکری، پذیرش بیچونوچرای «غریزهی خشونت» به عنوان موتور محرک جنگ، راه را بر هرگونه تحلیل علمی دقیقتر بسته است. این انگاره که انسانها ذاتاً «قاتل» هستند، اگرچه سادهفهم بهنظر میرسد، اما با واقعیتهای تاریخی و مشاهدات رفتاری همخوانی ندارد. تمایز استراتژیک میان «نزاع فردی» و «جنگ سازمانیافته» کلید درک این معماست. نزاع فردی ممکن است ریشه در خشم، غریزه یا غلیان آنی عواطف داشته باشد، اما جنگ یک فعالیت «پیچیده، ارکسترال و بهشدت سازمانیافته» است. غریزه نمیتواند خطوط تدارکاتی را بسیج کند، تفنگ بسازد، اونیفورمهای متحدالشکل صادر کند یا ارتشی صد هزار نفری را با انضباطی آهنین از نقطهای به نقطهی دیگر منتقل کند.
نظریات کلاسیک، مانند دیدگاه کارل فون کلاوزویتس که جنگ را صرفاً «ادامهی سیاست با وسایل دیگر» و فعالیتی کاملاً عقلانی میدید، یا نگاه زیگموند فروید که آن را به «سائق مرگ» و نقص تاریک روان بشر نسبت میداد، هر دو از توضیح چسبندگی روانی و کشش مذهبی جنگ بازمیمانند. شواهد تاریخی نشان میدهند که انسانها نه تنها میلی غریزی به کشتار ندارند، بلکه برای تبدیل شدن به یک «قاتل قابلاعتماد»، باید فرآیندی سخت، دردناک و آیینمند را طی کنند. برای مثال، سربازان پروسی در قرن هجدهم چنان از وحشت جنگ و خدمت اجباری گریزان بودند که آییننامههای نظامی، اردو زدن در نزدیکی جنگلها یا بیشههای انبوه را صراحتاً ممنوع کرده بودند؛ چرا که فرماندهان میدانستند به محض مهیا شدن کوچکترین فرصت، سربازان در میان انبوه درختان ناپدید شده و به زندگی عادی خود فرار میکنند. در مصر قرن نوزدهم، دهقانان برای گریز از چنگال سربازگیری اجباری، به اقدامات دهشتناکی دست میزدند؛ آنها دندانهای جلوی خود را میکشیدند تا نتوانند چاشنی فشنگ را با دندان باز کنند، یا انگشتان سبابه خود را قطع میکردند تا قادر به چکاندن ماشه نباشند. این سطح از خودزنی برای فرار از میدان نبرد، با فرضیهی «غریزهی کشتار» در تضادی آشکار است.
ارنرایک در تحلیل خود بر این نکته تأکید میکند که برای عبور از سد امتناع انسانی از کشتار، جوامع به «آیینهای دگرگونساز» روی آوردهاند. در جوامع سنتی، این تغییر هویت از طریق ضربآهنگ سهمگین طبلها، رقصهای فرساینده، روزهداریهای طولانی و پرهیزهای سخت صورت میگرفت تا فرد را از زندگی روزمره خارج کرده و به حالتی از خلسهی جنگی ببرد.
در دوران مدرن، پادگانها و دورههای آموزشی خردکننده همین کارکرد را دارند؛ جایی که هویت قبلی فرد، نام او، علایقش و پیوندهای عاطفیاش درهمشکسته میشود تا به عنوان یک ماشین جنگی تحت فرمان بازتولید شود.
این دگرگونی آیینمند، که در آن جنگجو خود را به شکل خرس (در سنتهای شمال اروپا) یا هیولا (مانند کوچولین در اساطیر ایرلندی که در هنگام خشم، چشمانش در کاسهی سر جابجا میشد و هیبتی ناپیدا مییافت) در میآورد، نشاندهندهی یک حقیقت مهم است: جنگ، برشی از زندگی عادی نیست، بلکه ورود به ساحت «امر قدسی» است. همین پیوند میان خشونت سازمانیافته و تجربهی دگرگونی، ما را به سوی درک بُعد مذهبی جنگ رهنمون میسازد؛ جایی که فرد در شکوه یک کل بزرگتر مستحیل میشود.
مذهب جنگ: وجد جمعی و فنای در «کل بزرگتر»
بیشتر بخوانید: کلازویتس، کاشف منطق پنهان جنگ | میراث یک متفکر میدان نبرد
جنگ فراتر از یک ابزار سیاسی، همواره به عنوان یک «مذهب» عمل کرده است که قادر است تودهها را در حالتی از وجد ازخودبیخودکننده متحد کند. این وجد، نه به معنای شادی متعارف، بلکه به معنای خروج از حصار تنگ «خود» و حل شدن در یک موجودیت لاهوتی و بزرگتر است. در آغاز جنگ جهانی اول، شور و شوقی که لندن، برلین و سنپترزبورگ را فرا گرفت، هیچ توجیه عقلانی یا اقتصادی نداشت. تودههایی که تا روز قبل مخالف جنگ بودند، ناگهان با اعلام رسمی خصومت، به خیابانها ریختند. در لندن، جمعیت خروشان برای روزها کاخ باکینگهام را احاطه کردند؛ در برلین، آنگونه که شاهدان عینی توصیف کردهاند، جمعیت «همچون رودی انسانی که بستر خود را شکافته باشد، جهان را فرا گرفته بود». حتی فیلسوفان و نویسندگانی، چون رینر ماریا ریلکه و زیگموند فروید نیز در آن روزهای نخستین، تحت تأثیر این موج عظیم قرار گرفتند.
ارنرایک توضیح میدهد که این وجد جمعی، خلأهای معنوی جوامع مدرن را پر میکند. مفهوم «مستی پیروزی»، توصیفگر حالتی است که در آن فرد، بارهای مسئولیت شخصی، اضطرابهای فردی و حقارتهای روزمرهی خود را فراموش کرده و قدرت عظیم و شکستناپذیر «ملت» یا «خدا» را در کالبد خود حس میکند.
آرنولد توینبی، مورخ برجسته، استدلال میکند که دولت-ملتهای مدرن در واقع جایگزین کلیساها شدهاند. پرچمها، سرودهای ملی و بناهای یادبود «سرباز گمنام» که با شعلههای جاویدان پاس داشته میشوند، همگی نمادهای یک مذهب جدید هستند: مذهب ناسیونالیسم میلیتاریستی.
«احساساتی که اروپا را در سال ۱۹۱۴ در بر گرفت، ربطی به خشم یا نفرت یا طمع نداشت. بلکه در زمرهی شریفترین احساساتی بود که انسانها خوشبختانه تجربه میکنند: احساس بخشندگی، جامعهگرایی و غرق شدن در یک هدف بزرگ و ارزشمند. تفاوتی میان شور و شوقی که از جنگ استقبال کرد و زیربناهای عاطفی جنبشهای سوسیالیستی که وعدهی زمین و صلح میدادند، وجود نداشت. برای بخشهای مهمی از طبقات متوسط و مرفه، جنگ به عنوان رهایی از ملامت و پوچی، و به عنوان نویدی برای جامعهای آرمانی آمد که از طبقات اجتماعی فراتر میرود.»
«وجد ناشی از جنگ، تلاشی برای برآوردن همان نیازهای روانی است که در غیر این صورت توسط عشق، مذهب، مستی یا هنر برآورده میشدند. جنگ، مذهبی است که در آن، شکوه نبرد یکی از اصول بنیادین ایمان تلقی میشود. در میان جمعیت، نادانان و ناتوانان از حس ناچیزی خود رها میشوند و در عوض، صاحب قدرتی زمخت، موقت، اما عظیم میگردند.»
این خلسهی جمعی، فرد را به ساحتی میبرد که در آن کشتن و کشته شدن، دیگر جنایت یا فاجعه نیست، بلکه «ایثار» و «قربانی» است. پیوند میان این مذهب مدرن جنگ و آیینهای کهن خونریزی، در مفهوم «گوشت مقدس» نهفته است؛ جایی که محراب و مذبح به هم میرسند و خدایان، سهم خود را از خون جاری طلب میکنند.
گوشت مقدس: پیوند دیرینهی مذبح و محراب
خون در طول تاریخ، همواره به عنوان یک رسانهی ارتباطی نیرومند با امر قدسی عمل کرده است. آیین قربانی، که در آن موجودی زنده با تشریفاتی وسواسگونه کشته میشود، مرکز ثقل تمامی تمدنهای باستانی، از عبرانیان و یونانیان تا مایاها و اینکاها بوده است. والتر برکرت، دانشمند برجستهی کلاسیک، معتقد است که «کشتار قربانی، تجربهی اساسی و اولیهی امر قدسی است».
رنه ژیرار در تحلیل مشهور خود، این آیینها را تلاشی برای مهار خشونت داخلی جامعه میداند. او معتقد است که جوامع برای جلوگیری از انتقامهای زنجیرهای و فروپاشی داخلی، خشونت انباشتهی خود را بر یک «قربانی بیرونی» متمرکز میکنند. با کشتن این قربانی، صلح و انسجام به گروه بازمیگردد. اما ارنرایک لایهی دیگری را به این تحلیل اضافه میکند: چرا خدایان باید «گوشت» بخورند؟ در اسطورهی هابیل و قابیل، خدا هدیهی قابیل را که محصولاتی گیاهی بود نمیپذیرد، اما به هدیهی هابیل که گوشت نخستزادگان گله بود با میل مینگرد. این ترجیح الهی برای گوشت و خون، ریشه در واقعیتی فراتر از نمادگراییهای صرف دارد.
«در آیینهای قربانی، بیننده نه تنها با قربانیکنندهای که خنجر در دست دارد همذاتپنداری میکند، بلکه با موجود ناتوانی که قرار است به خدایان تقدیم شود نیز احساس یگانگی میکند. این آیین درسی وحشتناک به همراه دارد: از نگاه یک خدای گوشتخوار، انسانها نیز صرفاً گوشت هستند. تقریباً تمام تمدنهای باستان، از ارتفاعات آند تا درهی گنگ، معابدی داشتند که در واقع کشتارگاه بودند. در متون کهن، آتش الهی گاهی با هیجان بیرون میجهد و گوشت روی محراب را به معنای واقعی کلمه میبلعد.»
«قربانی کردن، روشی است که انسانها با آن به خدایان غذا میدهند؛ قربانی در واقع یک وعده غذایی است. خدایان مایا به خون برای تداوم خود نیاز داشتند؛ خدایان اینکا لاماها را میخوردند؛ و خدایان هاوایی با دیدن قربانیان خود لب میگزیدند. این پیوند میان خشونت و تغذیه، نشاندهندهی یک اضطراب قدیمیتر از دین و جنگ است؛ اضطرابی که به جایگاه ما در زنجیرهی خورده شدن باز میگردد.»
این پرسش که «چرا خدایان به گوشت نیاز داشتند؟» ما را به قلب فرضیهی ارنرایک میبرد. برای پاسخ به این سوال، باید افسانهی علمی «انسان شکارچی» را به چالش بکشیم و با واقعیتی هولناکتر در فرآیند تکامل بشر روبهرو شویم؛ واقعیتی که میلیونها سال ما را در هراس دائم نگه داشته بود.
توهم «انسان شکارچی»: بازخوانی انتقادی یک افسانهی علمی
بیشتر بخوانید:
قدرت سیاسی چیست و چرا برای حفظ آن خشونت میورزند؟
چگونه جنگها پایان مییابند؟ | گیدئون رز؛ سراب فتح و توهم پایان
برای دههها، روایتی فرادست در انسانشناسی وجود داشت که تمام دستاوردهای متمایز بشر، از هوش و زبان تا ساختار اجتماعی، را محصول «شکارگری» میدانست. طبق این فرضیهی شکار، نیاکان ما با خروج از جنگلهای آفریقا و ورود به دشتهای بیحصار، به شکارچیان جسوری تبدیل شدند که برای بقا ناگزیر از کشتن حیوانات بزرگ بودند. این تصویر از «مرد شکارچی» که با نیزهای در دست در برابر افق ایستاده، نه تنها در موزهها، بلکه در روانشناسی تکاملی نیز به عنوان ریشهی ذاتی خشونت بشر پذیرفته شد. ریموند دارت، دیرینشناس مشهور، این میل به خونریزی را «نشان قابیلی» مینامید که ما را از بستگان میمونسانمان جدا کرده و به درندهترین گوشتخواران پیوند میدهد.
اما ارنرایک با تکیه بر دادههای جدیدتر، این افسانه را از اعتبار میاندازد. مطالعات روی اقوام معاصر مانند قوم کونگ در صحرای کالاهاری، نشان میدهد که بخش اعظم کالری (بیش از ۷۰ درصد) از طریق گردآوری گیاهان توسط زنان تأمین میشود، نه شکار مردان. شواهد باستانشناسی نیز نشان میدهند که بسیاری از ابزارهای سنگی اولیه، نه سلاحهایی برای حمله و کشتن، بلکه ابزارهایی برای خراشیدن و کندن گوشت از استخوان لاشههایی بودهاند که شکارچیان واقعی (گربهسانان بزرگ) باقی گذاشته بودند.
در واقع، انسان برای میلیونها سال، نه یک شکارچی پیروز و فاتح، بلکه یک «لاشخور» و مهمتر از آن، یک «طعمه» بوده است. ابزارهای ما نه برای دریدن گلو، بلکه برای قاپیدن تکهای گوشت از سفرهی شیرها و پلنگها ساخته شده بود.
«فرضیهی شکار، به شکلی مشکوک، با تقسیم کار جنسی در حومهی شهرهای آمریکا در اواسط قرن بیستم مطابقت دارد؛ جایی که مردان برای شکار و کسب درآمد بیرون میروند و زنان در خانه منتظر سهم گوشت خود میمانند. اما شواهد نشان میدهند که هومینیدها و حتی انسانهای هوشمند اولیه، به احتمال زیاد گوشت خود را از طریق لاشخوری از باقیماندهی شکار شکارچیان کارآمدتر، مانند گربهسانان بزرگ، تأمین میکردند. شکار جانوران بزرگ، نوآوری نسبتاً متأخری است که به حدود ۷۰ تا ۹۰ هزار سال پیش بازمیگردد. بنابراین، بهتر است با زن گردآورنده یا انسان لاشخور شروع کنیم.»
«تصویر انسان به عنوان یک شکارچی مادرزاد، کاملاً جنبهای از رابطهی انسان و حیوان را نادیده میگیرد که احتمالاً در شکلگیری تکامل ما بسیار مهمتر بوده است. دشتهایی که نیاکان ما در آن راه میرفتند، مملو از شکارچیان مرگباری بود؛ از ببرهای دندانخنجری تا اجداد شیرها و پلنگها. پیش از عصر انسان شکارچی، دورانی طولانی از انسان شکارشده وجود داشته است. ما موجوداتی بودیم که شبها از هر صدایی در تاریکی بر خود میلرزیدیم و در انتظار دندانهای نیش هیولا بودیم.»
این بازنگری در روایت تکامل، جایگاه ما را در زنجیرهی غذایی تغییر میدهد. حقیقت تکاندهندهای که سی. کی. برین، باستانشناس برجسته، فاش کرد، دریچهای به سوی درک روانشناسی تروما در بشر گشود: ما نه وارثان قاتلان مغرور، بلکه بازماندگان وحشتزدهی طعمههایی هستیم که آموختند چگونه از خورده شدن بگریزند.
فرضیهی دفاع: تروما و شکوه طعمه بودن
نقطهی عطف درک تاریخ خشونت بشر، در کشف یک جمجمهی باستانی نهفته است. سی. کی. برین با بررسی بقایای استرالوپیتکوس در غارهای آفریقای جنوبی، متوجه دو سوراخ متقارن و عمیق در جمجمهی یک کودک شد. او با دقت یک کارآگاه جنایی ثابت کرد که این سوراخها نه ناشی از سلاح انسانی دیگر، بلکه دقیقاً مطابق با فاصلهی دندانهای نیش یک پلنگ باستانی است. این کشف، استعارهای بزرگ برای کل تاریخ بشر شد: «انسان، غذای گربهسانان بود».

جمجمه یک استرالوپیتکوس که در تاریخ آگوست ۲۰۰۸ در غاری در نزدیکی مالاپا، چند کیلومتری شمال ژوهانسبورگ کشف شد
ارنرایک استدلال میکند که بسیاری از ویژگیهای انسانی که ما به آنها میبالیم، در واقع پاسخهایی دفاعی به این وحشت شکار شدن بودهاند. زندگی اجتماعی و تشکیل گروه، نه برای حمله، بلکه برای محافظت جمعی در برابر شکارچیان تکامل یافت. آتش، پیش از آنکه برای پختوپز باشد، ابزاری برای راندن جانوران شبزی بود.
حتی زبان ممکن است از فریادهای هشدار برای حضور پلنگ ریشه گرفته باشد. همچنین ناتوانی خیرهکنندهی نوزاد انسان و «اضطراب جدایی» او، ریشه در این واقعیت دارد که رها شدن حتی برای یک لحظه، به معنای قرار گرفتن در دهان یک درنده بود. نوزادانی که بلندتر گریه میکردند، شانس بیشتری برای دیده شدن و نجات یافتن داشتند.
«ما به فکر کردن به حیوانات به عنوان ابزاری برای اهداف انسانی عادت کردهایم، اما در ذهن انسان اولیه، حیوانات بازیگرانی مسلط بودند. ترومای بنیادین، ترومای شکار شدن توسط حیوانات و خورده شدن بود. در اینجا، منشأ عادت انسانی ما به قدسیسازی خشونت نهفته است: در وحشتی که توسط جانور بلعنده ایجاد میشد و در احساسات قدرتمندی که برای دفاع جمعی لازم بود؛ احساساتی، چون شجاعت و ایثار برای گروه که بعدها به میدانهای جنگ منتقل شد.»
«هوموساپینس مدرن، در دوران نوزادی خود، طعمهای ایدهآل است: ناتوان، ترد و بیتجربه. تمام شکوه انسان، در واقع پیروزی طعمهای است که آموخته چگونه در برابر هیولا بایستد. ما با ابداع سلاح، در واقع دندانها و چنگالهایی مصنوعی برای خود ساختیم تا ضعف بیولوژیکمان را بپوشانیم. تکنولوژی نظامی امروز ما، امتداد همان چنگالهای مصنوعی است که روزگاری برای فرار از چنگال پلنگ ابداع کردیم.»
این تروما چنان عمیق است که حتی امروزه در کابوسهای کودکان ما بازتولید میشود. اما انسان چگونه توانست با این ترس کنار بیاید؟ پاسخ در «آیینهای خونین» نهفته است: تلاشی برای تبدیل شدن به آنچه از آن میترسیدیم؛ یعنی تبدیل شدن از طعمه به شکارگر.
آیینهای خونین به مثابهی بازسازی گذار از طعمه به شکارگر
بیشتر بخوانید: تأملی در باب فلسفهی جنگ | چگونه جنگ به وضع طبیعی بدل شد؟
آیینهای خونین، در واقع نمایشهای دراماتیک و نمادینی هستند که یک گذار عظیم تاریخی را بازآفرینی میکنند: گذار از «طعمه بودن» به «شکارگر شدن». وقتی انسانی حیوانی را قربانی میکند، در واقع دارد به طور نمادین اعلام میکند: «من دیگر آن موجود ضعیفی نیستم که کشته میشد؛ من اکنون قدرت کشتن دارم». این پیروزی همیشه با اضطرابی عمیق همراه است، گویی ما هنوز در حال فریب دادن شکارچی اصلی هستیم تا سهم خود را بگیرد و ما را رها کند.
در مذهب آزتکها، این موضوع با وضوحی ترسناک دیده میشود. خدایان آنها اغلب ویژگیهای شکارچیان بزرگ را دارند؛ مانند «خدای پلنگ» یا «خدای عقاب». آزتکها بر این باور بودند که خورشید برای طلوع دوباره و گرم کردن زمین، نیاز به خون مداوم انسان دارد. این در واقع بازنمایی همان منطق باستانی شکارچی است: برای اینکه شکارچی بزرگ (خورشید یا هیولا) به کل گروه حمله نکند، باید یکی از اعضا را به او پیشکش کرد تا بقیه نجات یابند. قربانی کردن، نوعی رشوه به هیولا بود. جنگهای آزتک که با هدف گرفتن اسیر انجام میشد، بازآفرینی مداوم آن لحظهی تروما بود تا با تکرار آیینمند آن، بر ترس غلبه کنند.
جنگ مدرن نیز از همین منطق دفاعی و تحولی پیروی میکند. ما جنگ را مقدس میکنیم، زیرا در آن، انسانها از وضعیت قربانی منفعل طبیعت خارج شده و خود به عاملیت فعال تخریب تبدیل میشوند. در میدان نبرد، وجد جمعی و آمادگی برای مرگ، تکرار همان همبستگی دفاعی اولیهای است که نیاکان ما در برابر درندگان داشتند. ما با کشتن دشمن، در واقع به طور نمادین به شکارچی تبدیل میشویم تا از طعمه بودن خود فرار کنیم. اما پارادوکس اینجاست که ما برای فرار از طعمه بودن طبیعی، خود را به طعمهی نهادی مقتدر به نام «جنگ» تبدیل میکنیم.
«مذهب آزتک پیوندی ناگسستنی میان جنگ و تغذیهی خورشید برقرار کرده بود. آنها معتقد بودند برای جلوگیری از نابودی جهان، باید خورشید را با مایع گرانبها یعنی خون تقویت کرد. جنگ آیینی، روش اصلی تأمین قربانی بود. این مذهب، قلب تپندهی زندگی آنها بود. در واقع، هر قربانی کردن، تلاشی بود برای کنترل آن وحشت قدیمی؛ با تبدیل کردن مرگ تصادفی در چنگال درنده به یک مرگ انتخابی و آیینی بر فراز هرم، انسان احساس کرد که بر تقدیر خود به عنوان طعمه غلبه کرده است.»
جنگ، مذهبی است که در آن انسان تلاش میکند با پوشیدن لباس رزم و به دست گرفتن سلاح، آن لرزش باستانی پیکر خود را پنهان کند. اما آیا این آیینها واقعاً ما را رها کردهاند، یا تنها شکل هیولا عوض شده است؟
آیینهایی که هنوز در رگهای ما میدوند
اکنون میتوانیم به سوال ابتدایی بازگردیم: چرا جنگ مقدس است؟ قداست جنگ نه ناشی از قدرت و شکوه ذاتی ما، بلکه برآمده از ضعف و ترس کهن ماست. ما جنگ را مقدس کردهایم تا به عمل فجیع کشتار، معنایی فراتر از گوشت و خون ببخشیم. این قداست، در واقع مکانیسمی دفاعی است که به ما اجازه میدهد ترومای میلیونها سال شکار شدن را به شکوه شکارگر بودن تبدیل کنیم. ما در میدانهای جنگ میرزمیم و میمیریم، نه، چون ذاتاً قاتل هستیم، بلکه، چون هنوز در اعماق روانمان از تاریکی پشت اردوگاه میترسیم. ما جنگ را مقدس میکنیم تا بر لرزش باستانی پیکرمان در برابر هیولایی که اکنون نامش به «قدرتهای تمامیتخواه» یا «دشمن ملی» تغییر کرده، غلبه کنیم.
امروز، گربهسانان بزرگ دیگر تهدیدی برای بقای گونهی ما نیستند، اما آن ساختار روانی که در مواجهه با آنها شکل گرفته، همچنان پابرزاست. ما اکنون شکارچیانی ساختهایم که از هر پلنگی درندهترند: دولتها، ارتشهای مدرن و ایدئولوژیهای سهمگین. ما هنوز در حال رقصیدن در برابر چشمان درخشان شکارچیانی هستیم که دیگر در بیشهها کمین نکردهاند، بلکه در ساختارهای قدرت و در اعماق روان خودمان لانه ساختهاند. تکنولوژی نظامی ما، در حقیقت، امتداد همان چنگالها و دندانهایی است که برای جبران بیدفاع بودن بیولوژیکمان ابداع کردیم؛ اما اکنون این سلاحها، خود ما را تهدید به بلعیدن میکنند.
انسان امروز، میراثدار موجودی است که با هوش، همبستگی و شجاعت ناشی از ترس، از چنگال انقراض گریخت. شعلههای آتشی که روزگاری در دهانهی غارها برای راندن درندگان روشن میشد، اکنون در چراغهای شهرهای مدرن و در درخشش موشکهای بالستیک تکثیر شده است.
ما هنوز همان موجود تنهای دشتهای آفریقا هستیم که برای فرار از طعمه بودن، به کیش شکارگری پناه برده است. فرجام ما در این نهفته است که آیا میتوانیم روزی بدون نیاز به ریختن خون یکدیگر، با آن ترس کهن روبهرو شویم و بپذیریم که شکوه واقعی ما، نه در قدرت کشتن، بلکه در همان هوش و پیوندی است که روزگاری برای ماندن و دفاع کردن آفریدیم. آیینهای خونین شاید هنوز در رگهای ما بدوند، اما آگاهی از ریشههای آنها، نخستین قدم برای رهایی از این رقص خونین در برابر چشمان هیولاست. ما باید بیاموزیم که بدون قربانی کردن دیگری، بر تاریکی درونمان غلبه کنیم.




