چرا جمهوری اسلامی سرنوشت خود را به لبنان گره زده است؟

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- پرسش اصلی، همچنان پابرجاست و باید آن را جدی گرفت: مگر قرار نبود حزبالله لبنان عامل بازدارنده در برابر حمله به ایران باشد؟ مگر منطق حضور ایران در لبنان این نبود که تهدید از مرزهای ایران دور بماند و دشمن احتمالی، پیش از رسیدن به خاک ایران، با هزینههای سنگینتری روبهرو شود؟ پس چرا در بزنگاههای پرخطر، وقتی بحث آتشبس یا کاهش تنش مطرح میشود، ایران حاضر است شرط لبنان را به مذاکرات اضافه کند و حتی خطر تداوم فشار بر خود را بپذیرد؟ آیا این به معنای وارونه شدن منطق بازدارندگی نیست؟ آیا سپر، اکنون خود به باری بر دوش صاحب سپر تبدیل نشده است؟
از نگاه تهران، حزبالله فراتر از نیروی نیابتی صرف است. اگر حزبالله صرفا یک نیروی نیابتی قابل جایگزینی بود، شاید جمهوری اسلامی میتوانست در لحظهای حساس آن را در محاسبهای سرد کنار بگذارد و امنیت فوری خود را بر سرنوشت لبنان ترجیح دهد. اما در واقعیت، لبنان برای ایران به مجموعهای از معانی راهبردی، سیاسی، مذهبی، نهادی و نمادین گره خورده است. همین درهمتنیدگی است که مسئله را پیچیده میکند: ایران در ظاهر برای لبنان هزینه میدهد، اما در منطق خود، از چیزی دفاع میکند که آن را بخشی از امنیت، اعتبار و هویت منطقهای خویش میداند.
حزبالله فراتر از «نیروی نیابتی» است؟
بیشتر بخوانید:
لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت اول- فقر، فرقه و تولد یک بحران بیپایان
لبنان؛ کشوری که هرگز «کشور» نشد | قسمت دوم- از فروپاشی «سوئیس خاورمیانه» تا تولد حزبالله
در بسیاری از تحلیلهای رایج، رابطه ایران و حزبالله با واژه «پراکسی» یا نیروی نیابتی توضیح داده میشود. این واژه در نگاه نخست جذاب است، چون رابطه را ساده میکند: یک قدرت بزرگتر منابع، سلاح و پشتیبانی میدهد؛ یک بازیگر کوچکتر در میدان عمل میکند؛ و تصمیم نهایی نیز از مرکز صادر میشود. اما مشکل همینجاست: هرچه واقعیت پیچیدهتر باشد، چنین واژههایی بیشتر خطر گمراهکنندگی پیدا میکنند.
در معنای دقیقتر، نیروی نیابتی بازیگری است که عمدتاً برای پیشبرد اهداف یک حامی خارجی وارد منازعه میشود و تا حد زیادی با فشار، تشویق یا وابستگی شدید به آن حامی جهت میگیرد. اما رابطه ایران و حزبالله، با وجود نابرابری آشکار در قدرت و منابع، به این سادگی نیست. حزبالله از ایران پشتیبانی مالی، تسلیحاتی، آموزشی و سیاسی دریافت کرده و بدون این پشتیبانی، شکل کنونی آن قابل تصور نبود؛ اما این به معنای آن نیست که حزبالله صرفاً واحدی اجرایی در بیرون از مرزهای ایران است. این سازمان ریشههای اجتماعی، سیاسی و مذهبی خود را در لبنان دارد و تصمیماتش نیز در پیوند با شرایط داخلی لبنان، وضعیت جامعه شیعه این کشور، فشار اسرائیل، موازنه طایفهای و جایگاه خود در نظام سیاسی لبنان شکل میگیرد.
از سوی دیگر، ایران نیز با حزبالله صرفاً مانند یک پیمانکار نظامی رفتار نمیکند. برای تهران، حزبالله قدیمیترین و سازمانیافتهترین متحد منطقهای است؛ متحدی که در طول دههها، به بخشی از محاسبات امنیتی و تصویر ایدئولوژیک جمهوری اسلامی تبدیل شده است؛ بنابراین اگر در مذاکرات، ایران بر وارد شدن لبنان در شروط آتشبس یا کاهش تنش اصرار میکند، این فقط از سر حمایت از یک گروه همپیمان نیست؛ بلکه نشانه آن است که تهران سرنوشت این گروه را از سرنوشت منطقهای خود جدا نمیبیند.
پارادوکس نیروی نیابتی
بیشتر بخوانید: کلاف پیچیده دوستان و دشمنان در خاورمیانه
در نگاه سطحی، تناقض روشن به نظر میرسد. حزبالله قرار بود عاملی باشد برای بازداشتن اسرائیل یا آمریکا از حمله مستقیم به ایران. اکنون اگر ایران به خاطر حزبالله زیر فشار بیشتری قرار گیرد، گویی بازدارندگی به ضد خود تبدیل شده است. اما این برداشت، فقط بخشی از ماجرا را میبیند.
بازدارندگی همیشه به معنای جلوگیری کامل از جنگ نیست. گاه بازدارندگی یعنی بالا بردن هزینه جنگ؛ گاه یعنی پراکنده کردن توان دشمن؛ گاه یعنی ایجاد این محاسبه که حمله به یک نقطه، واکنش در نقطهای دیگر را در پی خواهد داشت. از این منظر، حزبالله برای ایران نه یک سپر منفعل، بلکه بخشی از یک سازوکار چندلایه فشار متقابل بوده است. حضور یک نیروی مسلح همپیمان ایران در مرزهای شمالی اسرائیل، سالها در محاسبات امنیتی تلآویو اثر گذاشته است. حتی اگر این اثر همیشه مطلق و تعیینکننده نبوده باشد، نمیتوان آن را نادیده گرفت.
حال اگر ایران بپذیرد که در توافقی گسترده، حملات به لبنان از شمول آتشبس بیرون بماند، در واقع اجازه میدهد یکی از مهمترین اجزای همین معماری بازدارندگی در فرصتی مناسب و با تمرکز بیشتر تضعیف شود. از نگاه تهران، این تصمیم شاید در کوتاهمدت فشار مستقیم بر ایران را کاهش دهد، اما در بلندمدت میتواند ایران را بیپشتوانهتر کند. به بیان سادهتر، مسئله فقط این نیست که ایران امروز برای لبنان هزینه میدهد؛ مسئله این است که از دید تصمیمگیران ایرانی، رها کردن لبنان ممکن است هزینههای بسیار سنگینتری را در آینده متوجه خود ایران کند.
در اینجا باید تفاوت میان «هزینه فوری» و «هزینه ساختاری» را دید. هزینه فوری آن است که ایران با پافشاری بر لبنان، مذاکرات را سختتر میکند و احتمال تداوم فشار را بالا میبرد. هزینه ساختاری، اما آن است که اگر لبنان از معادله حذف شود، یکی از پایههای بازدارندگی منطقهای ایران آسیب ببیند. تهران میان این دو هزینه، دومی را خطرناکتر میداند؛ حتی اگر اولی ملموستر و فوریتر باشد.
مسئله اعتماد در شبکهای به نام محور مقاومت
جای خالی ارتش ملی | چرا ارتش لبنان هیچ اقدامی در برابر حملات اسرائیل نمیکند؟
اهمیت لبنان فقط نظامی نیست. جمهوری اسلامی طی چند دهه، مجموعهای از روابط منطقهای را شکل داده که در ادبیات سیاسی ایران با عنوان «محور مقاومت» شناخته میشود. این شبکه شامل بازیگران گوناگونی در لبنان، عراق، سوریه، یمن و فلسطین است؛ بازیگرانی که یکسان نیستند، اهداف محلی متفاوت دارند و سطح وابستگیشان به ایران نیز مشابه نیست. اما میان آنها یک پیوند مشترک وجود دارد: تصور وجود یک پشتوانه سیاسی و راهبردی در تهران.
این پشتوانه، فراتر از امور مادی، اعتماد نیز هست. در روابط ائتلافی و بهویژه در ائتلافهای غیررسمی و نامتقارن، اعتماد متقابل نقشی حیاتی دارد. متحدان کوچکتر همواره نگراناند که بازیگر بزرگتر، هنگام افزایش هزینهها، آنها را قربانی توافقی بزرگتر کند. اگر ایران در موضوع لبنان عقبنشینی کند، این رفتار فقط در بیروت دیده نخواهد شد؛ در بغداد، صنعا، دمشق و غزه نیز معنا خواهد شد. پیام احتمالی آن چنین خواهد بود: حمایت تهران تا جایی ادامه دارد که هزینهاش برای ایران بیش از حد بالا نرود.
این پیام برای جمهوری اسلامی پرهزینه است، زیرا بخش مهمی از نفوذ منطقهای ایران بر همین تصور استوار است که تهران در لحظههای سخت، متحدانش را بهسادگی واگذار نمیکند. حزبالله در این میان جایگاه ویژهای دارد. این سازمان قدیمیترین، منسجمترین و از نظر نظامی توانمندترین شریک ایران در منطقه است. اگر چنین شریکی در لحظه فشار کنار گذاشته شود، دیگران چه برداشتی خواهند کرد؟ از همین رو، دفاع از لبنان برای تهران دفاع از اعتبار یک شبکه است، نه فقط دفاع از یک جبهه.
گاهی در سیاست منطقهای، اعتبار به اندازه توان نظامی اهمیت دارد. کشوری که متحدانش به پایداری تعهدات آن باور نداشته باشند، حتی اگر منابع فراوانی داشته باشد، در بسیج و نگهداشت شبکههای ائتلافی با مشکل روبهرو میشود. از نگاه تهران، وضع کنونی حزبالله لبنان آزمون همین اعتبار است.
ریشههای تاریخی: شبکهای پیش از دولتهای مدرن
برای فهم کاملتر ماجرا، باید از سطح رخدادهای روزمره فاصله گرفت و به تاریخ اجتماعی تشیع نگاه کرد. پیوند ایران و لبنان، بهویژه میان ایران و جامعه شیعی لبنان، فقط محصول جمهوری اسلامی نیست. این رابطه بر بستری قدیمیتر شکل گرفته است؛ بستری که به شبکههای مذهبی، آموزشی، مالی و اجتماعی شیعه در قرون گذشته بازمیگردد.
تشیع در بخش مهمی از تاریخ خود در غیاب یک دولت مرکزی نیرومند سازمان یافت. اقتدار دینی در چنین وضعی، بیش از آنکه بر قدرت سیاسی تکیه کند، بر اعتماد میان مرجع و مقلد، دانش فقهی، وجوهات شرعی، روابط میان علما و رفتوآمد طلاب استوار بود. حوزههای علمیه نجف و کربلا، و در دورههایی مراکز علمی جبلعامل در لبنان و سپس قم، درون شبکهای فراملی عمل میکردند. این شبکهها به مرزهای دولتهای مدرن محدود نبودند؛ زیرا بسیاری از آنها پیش از تثبیت همین مرزها پدید آمده بودند.
در این جهان، یک مرجع دینی میتوانست در ایران، عراق، لبنان، هند و مناطق شیعهنشین خلیج فارس پیروانی داشته باشد. تجار، علما، طلاب و خانوادههای مذهبی، مسیرهای ارتباطیای میساختند که در آن مرز سیاسی تنها یکی از عوامل بود، نه عامل تعیینکننده. به همین دلیل، میتوان گفت تشیع پیش از ورود به سیاست مدرن، تجربهای طولانی از «سازمانیافتگی فراملی» را پشت سر گذاشته بود.
این نکته برای فهم رابطه ایران و لبنان اهمیت فراوان دارد. هنگامی که در قرن بیستم سیاست شیعی شکلهای مدرنتری به خود گرفت، از صفر آغاز نکرد. در عراق، جریانهایی مانند حزبالدعوه کوشیدند میان سازمان سیاسی مدرن و سنت مرجعیت پیوند برقرار کنند. در لبنان، جامعه شیعه که در نظام طایفهای این کشور مدتها در حاشیه سیاسی و اقتصادی قرار داشت، بهتدریج در پی بازتعریف جایگاه خود برآمد. این تحولات بر بستری از پیوندهای قدیمی دینی و اجتماعی رخ دادند.
انقلاب ایران و تغییر مرکز ثقل
بیشتر بخوانید:
چرا شعار نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران را نباید تکرار کرد؟
دوگانه نجف - قم چقدر جدی است؟/ کدام حوزه تعیین کننده آینده شیعیان خواهد بود؟
انقلاب ۱۳۵۷ ایران نقطه عطفی در این روند بود. با تأسیس جمهوری اسلامی، برای نخستین بار یک دولت مدرن در منطقه خود را حامل پروژهای فراملی با زبان دینی و سیاسی معرفی کرد. قم و تهران در کنار نجف، کربلا و دیگر مراکز سنتی، به کانونهای مهمی در جهان شیعه تبدیل شدند. نظریه ولایت فقیه نیز اقتدار دینی را از سطح فتوا و مرجعیت فردی به سطح حکمرانی سیاسی گسترش داد.
اما این تحول به معنای آن نبود که همه مراکز دیگر حذف شدند یا تمام جهان شیعه زیر فرمان مستقیم تهران قرار گرفت. واقعیت پیچیدهتر بود. ایران پس از انقلاب به یک گره بسیار مهم و پرمنبع در شبکهای چندکانونی تبدیل شد؛ گرهی که توان مالی، نظامی و نهادی بیشتری داشت، اما در خلأ عمل نمیکرد. نجف همچنان جایگاه فقهی خود را حفظ کرد، جامعه شیعه لبنان مسیر خاص خود را پیمود و نیروهای شیعی در عراق و خلیج فارس نیز با زمینههای محلی خود حرکت کردند.
حزبالله در چنین زمینهای شکل گرفت: در نقطه تلاقی اشغال جنوب لبنان، حاشیهنشینی تاریخی شیعیان لبنان، تأثیر انقلاب ایران، شبکههای مذهبی فراملی و نیاز بخشی از جامعه شیعه لبنان به سازمانیابی سیاسی و نظامی. بنابراین، حزبالله را نه میتوان فقط محصول جامعه لبنان دانست و نه صرفاً ساخته ایران. این سازمان نتیجه پیوند چند روند تاریخی و سیاسی بود. درست به همین دلیل، رابطه آن با ایران هم رابطهای ساده و یکخطی نیست.
لبنان بهعنوان نماد سیاسی و ایدئولوژیک
جمهوری اسلامی از آغاز، خود را صرفاً یک دولت ملی معمولی تعریف نکرد. در گفتمان رسمی آن، مفاهیمی مانند حمایت از «مستضعفان»، مخالفت با سلطه خارجی، پشتیبانی از فلسطین و مقابله با اسرائیل جایگاهی مرکزی داشتهاند. این گفتمان، چه آن را بپذیریم و چه نقد کنیم، بخشی از هویت سیاسی جمهوری اسلامی را ساخته است. در چنین چارچوبی، حزبالله لبنان یکی از مهمترین نمونههای تحقق عملی این گفتمان در بیرون از مرزهای ایران تلقی شده است.
برای تهران، حزبالله فقط یک نیروی مسلح نیست؛ نمادی است از این ادعا که الگوی مقاومت میتواند در برابر فشار نظامی و سیاسی دوام بیاورد و در معادلات منطقهای اثر بگذارد. این سازمان در حافظه رسمی جمهوری اسلامی، جایگاهی ویژه یافته است؛ جایگاهی که با جنگها، عقبنشینیهای اسرائیل از برخی مناطق لبنان، حضور در سیاست داخلی لبنان و نقشآفرینی منطقهای تثبیت شده است. بنابراین، تضعیف جدی یا رها شدن حزبالله فقط یک شکست نظامی برای ایران تلقی نمیشود؛ میتواند بهعنوان شکست یک روایت نیز معنا شود.
این بعد نمادین، بهویژه در سیاست داخلی ایران اهمیت دارد. بخشی از پایگاه اجتماعی جمهوری اسلامی، حمایت از لبنان و حزبالله را نه صرفاً بر اساس محاسبات ژئوپلیتیک، بلکه در چارچوب هویت دینی و سیاسی خود میفهمد. برای این بخش از جامعه، لبنان یک پرونده خارجی معمولی نیست؛ نشانهای است از وفاداری جمهوری اسلامی به شعارها و تعهداتی که دههها تکرار کرده است. اگر تهران در لحظهای حساس لبنان را از توافق کنار بگذارد، با پرسشی درونی روبهرو خواهد شد: اگر قدیمیترین متحد و برجستهترین نماد منطقهای قابل معامله باشد، پس کدام تعهد غیرقابل معامله است؟
این پرسش برای هر نظام ایدئولوژیک سنگین است. دولتهای ایدئولوژیک، برخلاف دولتهای صرفاً عملگرا، نمیتوانند همه چیز را بیهزینه به زبان معامله ترجمه کنند. آنها با مجموعهای از وعدهها، نمادها و روایتها زندگی میکنند و همین روایتها گاه دست سیاستگذار را میبندد. جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست.
درهمتنیدگی نهادی و انسانی
در طول چهار دهه، رابطه ایران و حزبالله از سطح حمایت سیاسی و نظامی فراتر رفته و به شبکهای از روابط نهادی و انسانی تبدیل شده است. همکاریهای آموزشی، امنیتی، سیاسی و رسانهای میان دو طرف، نوعی حافظه مشترک پدید آورده است. فرماندهان، روحانیون، فعالان سیاسی و خانوادههای مرتبط با این شبکه، در طول زمان به یکدیگر نزدیک شدهاند.
چنین رابطهای را نمیتوان مانند رابطه میان یک دولت و یک پیمانکار خارجی فهمید. هرچه پیوندها طولانیتر و چندلایهتر شوند، هزینه قطع یا تضعیف آنها بیشتر میشود. اگر ایران در موضوع لبنان عقب بنشیند، فقط یک ابزار عملیاتی را از دست نمیدهد؛ بخشی از شبکهای را دچار بحران میکند که در آن نهاد، خاطره، اعتماد، عاطفه و ایدئولوژی درهم آمیختهاند. از این منظر، تصمیم ایران برای وارد کردن لبنان در شروط مذاکرات، بازتاب ساختار عمیقتری است که در آن سیاست خارجی، امنیت منطقهای، هویت مذهبی، روایت انقلابی و روابط نهادی به یکدیگر گره خوردهاند.
عاملیت حزبالله و محدودیت نگاه یکطرفه
برای بیطرفانه دیدن ماجرا، باید به خود حزبالله نیز عاملیت داد. این سازمان، هرچند به ایران وابسته است، اما فقط بر اساس خواست تهران عمل نمیکند. حزبالله در لبنان پایگاه اجتماعی، منافع محلی، رقبای داخلی، مسئولیت سیاسی و دغدغه بقای سازمانی خود را دارد. تصمیمهای آن در خلأ گرفته نمیشود و نمیتوان هر کنش آن را به فرمان مستقیم ایران فروکاست.
در دورههایی که تنش با اسرائیل افزایش یافته، حزبالله نیز با محاسبات خاص خود روبهرو بوده است: حفظ اعتبار بازدارنده، پاسخ به فشارهای نظامی، جلوگیری از فرسایش موقعیت خود در لبنان، و نشان دادن اینکه حملات یا عملیات علیه این سازمان بیپاسخ نمیماند؛ بنابراین ورود یا عدم ورود حزبالله به درگیری، فقط تابع نیازهای ایران نیست؛ به نیازهای خود سازمان نیز مربوط است.
همین نکته بار دیگر نشان میدهد که رابطه ایران و حزبالله بیشتر به «وابستگی متقابل» شباهت دارد تا فرماندهی یکطرفه. ایران به حزبالله برای حفظ بخشی از بازدارندگی، اعتبار منطقهای و روایت ایدئولوژیک خود نیاز دارد؛ حزبالله نیز به ایران برای پشتیبانی نظامی، سیاسی و مالی نیازمند است. این رابطه نامتقارن است، اما یکسویه نیست.
چرا ایران خطر میکند؟
اکنون میتوان به پرسش آغازین بازگشت. چرا ایران با آوردن لبنان در شروط مذاکرات، سرنوشت خود را به خطر میاندازد؟ پاسخ این است که از نگاه جمهوری اسلامی، کنار گذاشتن لبنان خود نوعی خطر بزرگتر است؛ خطری شاید آرامتر، اما عمیقتر و ساختاریتر.
اگر لبنان از توافق بیرون بماند، ایران ممکن است در کوتاهمدت از بخشی از فشار مستقیم بکاهد، اما در عوض چند آسیب بزرگ را میپذیرد: تضعیف یکی از لایههای بازدارندگی منطقهای؛ کاهش اعتماد متحدان؛ آسیب به روایت ایدئولوژیک رسمی؛ ایجاد شکاف در پایگاه اجتماعی وفادار؛ و فروکاستن از اعتبار خود در شبکهای که سالها برای ساخت آن هزینه داده است. بنابراین، از نگاه تهران، مسئله چنین نیست که «ایران فدای لبنان میشود»؛ بلکه مسئله این است که ایران، لبنان را بخشی از ساختار امنیت و هویت خود میداند.
این نگاه البته هزینههای جدی دارد و میتواند ایران را در معرض فشارهای بیشتر قرار دهد. منتقدان میتوانند بگویند چنین سیاستی، کشور را بیش از حد درگیر مسائل بیرونی میکند و میان امنیت ملی و تعهدات ایدئولوژیک مرز روشنی باقی نمیگذارد. این نقد قابل طرح است و نباید نادیده گرفته شود. اما برای فهم رفتار جمهوری اسلامی، باید دانست که تصمیمگیران آن میان ایران و لبنان یک مرز کاملاً بیرونی و سرد نمیبینند. در نگاه آنان، لبنان نه پروندهای جداگانه، بلکه یکی از عرصههایی است که آینده نظم مطلوب ایران در منطقه در آن آزموده میشود.
از همین جاست که پارادوکس اولیه معنای تازهای پیدا میکند. سپر، وقتی سالها با هویت و اعتبار صاحب خود درآمیخته باشد، دیگر فقط سپر نیست؛ بخشی از بدن سیاسی اوست. بریدن آن شاید لحظهای از درد بکاهد، اما میتواند تعادل کل پیکر را بر هم بزند.
اکنون پرسش اصلی این نیست که آیا ایران میتواند لبنان را از سرنوشت خود جدا کند، بلکه این است که هزینه جدا نکردن آن تا کجا قابل تحمل خواهد بود. آینده نشان خواهد داد که این پیوند برای جمهوری اسلامی منبع ماندگاری بازدارندگی است یا منشأ گرفتار شدن در چرخهای از تعهدات پرهزینه و دشوار.