هشدار مهم یووال هراری درباره مخاطرات ترامپیسم و نتانیاهو برای آینده بشر

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- این گزارش، مشروح مصاحبه تقریبا یک ساعته یوآل نوح هراری با فایننشال تایمز است.
در آستانه دگرگونیهای بنیادین قرن بیستویکم، ما نه تنها با بحرانی سیاسی، که با گسستی هستیشناختی در بنیان تمدن روبهروییم. این گسست که در سالهای اخیر به نام «ترامپیسم» و پوپولیسم راستگرا نامیده شده، در حقیقت بازگشتی است به پرسشی کهن: آیا تاریخ را «زور عریان» به پیش میراند یا «همکاری برآمده از مفاهمه»؟
در یک سوی میدان، منطق قدرت مطلق میگوید جهان عرصه تنازع بقا، سلسلهمراتب سخت و معاملات صفر-صفر است؛ همکاری تنها زمانی ممکن میشود که ضعیف در برابر قوی سر خم کند. در سوی دیگر، هراری استدلال میکند که پیشرفت بشر هرگز زاده نبردهای تنبهتن نبوده، بلکه تماماً از توانایی شگرف ما در همکاری در مقیاسهای بزرگ و در گذر زمان سرچشمه گرفته است. این تقابل، بیگمان، پرسشی سرنوشتساز است؛ پاسخی که به آن میدهیم، بقای گونهمان را تعیین میکند. اگر باور کنیم که تنها قدرت واقعیت دارد، همه دستاوردهای اخلاقی و نهادی خویش را در پای بت زور قربانی کردهایم.
برای درک ژرفای این کشمکش، باید به سخنان جنجالی استیون میلر، استراتژیست کلیدی جریان ترامپیسم، گوش سپرد که جهان را با «قوانین مغناطیسی» میسنجد؛ قوانینی که جز بر زور، اجبار و نیروی نظامی استوار نیستند. میلر و همفکرانش همکاریهای بینالمللی و موازین حقوق بشر را تعارفی دیپلماتیک و توهمی بیش نمیدانند که واقعیت برهنه قدرت را نقاب میزند. اما تاریخ کلان، این اندیشه را به باد نقد میگیرد. اگر زور و اجبار یگانه قواعد بازی بودند، هرگز بشر از گروههای کوچک شکارچیگردآورنده در ساوانای آفریقا فراتر نمیرفت.
پژوهشهای زیستشناختی و رفتارشناسی نخستیسانان نشان میدهد که یک شامپانزه نر آلفا هرگز نمیتواند تنها با زور بازو بر جمعیتی پانصدنفره فرمان براند؛ او برای تثبیت جایگاهش ناگزیر به ائتلاف، خدمترسانی، همکاری و جلب اعتماد است. حتی در وحشیترین سطوح طبیعت، قدرت بدون همکاری، ناپایدار و محکوم به زوال است. آنچه انسان را به سلطان بیمنازع سیاره بدل کرد، نه زور که توانایی تشکیل ارتشها، بازارها و جوامع میلیونی بود؛ سازههایی که با زور محض ممکن نیست، چرا که نمیتوان بر سر هر شهروند سربازی مسلح گماشت و او را به پرداخت مالیات واداشت.
دقیقاً در همین نقطه، باید از «اعتماد» سخن گفت؛ این واژه را، چون سوخت موتور تاریخ بنگریم. قدرت عریان، هزینه نگهداری گزافی دارد و همواره در معرض شورش و فروپاشی است. همکاری پایدار، به زیرساختی نامرئی نیازمند است به نام اعتماد؛ اعتمادی که به ما اجازه میدهد با کسانی که هرگز ندیدهایم دادوستد کنیم، به قوانینی که خود وضع نکردهایم گردن نهیم، و در پروژههایی سهیم شویم که ثمرهاش را سالها بعد خواهیم چید. از دید من، بهعنوان تاریخپژوه کلان، تمدنها هنگامی فرو میریزند که این سوخت به پایان رسد. وقتی اعتماد جای خود را به سوءظن مطلق دهد، جامعه از روانشناسی رفاه به روانشناسی بقا سقوط میکند؛ در آن حالت، همه منابع صرف ساختن دیوار و قلعه میشود و دیگر چیزی برای هنر، علم یا طبابت نمیماند.
برخلاف پندار رئالیستهای سیاسی که قدرت را یگانه حقیقت عرصه سیاست میدانند، تاریخ نشان داده است که قدرتهای بزرگ پیش از میدان نبرد، درست زمانی فرومیپاشند که داستانهای مشترک و پیوند درونی اعتماد رنگ میبازد. قدرت فیزیکی بیهمکاری نظاممند، چیزی جز هرجومرج نیست، و هرجومرج هرگز تمدنساز نبوده است. پس برای فهم همکاری در ابعاد میلیونی، باید از منطق زور عبور کنیم و به قلمرو تخیلات مشترک گام نهیم. همکاری بشر نه بر غریزه و نه بر آشنایی نزدیک، که بر مدار داستانهایی میچرخد که از خود و جهان میگوییم؛ و قدرتمندترین این داستانها، ملیگرایی است.
ملیگرایی؛ عشق به خویشتن و دشمنتراشی
بیشتر بخوانید:
جهان بر لبه پرتگاه تسلیم بیقید و شرط یا نابودی تمدن | کالبدشکافی حکومت مَرَض و حاکمان بیمار
تحلیل فوکویاما از وقایع سیاسی سال ۲۰۲۵ ؛ نترسید ترامپ در حال ضعیف شدن است | موج آبی در راه است؟
وقتی وطن دیگر وطن نیست | چرا برخی شهروندان به میهن پشت میکنند؟
ملیگرایی را نه غریزهای بدوی و نه گرایشی قبیلهای، که یکی از پیچیدهترین و موفقترین اختراعات بشر برای همکاری میان میلیونها غریبه میدانم. برای درک عظمت این اختراع، باید قبیله و ملت را از هم بازشناخت. در قبیله، افراد یکدیگر را میشناسند و پیوندها شخصیاند؛ اما در ملت، با اکثریت قریببهاتفاق هموطنان خود هرگز دیدار نخواهی کرد و هیچ پیوند زیستی مستقیمی با آنها نداری.
ملیگرایی، توانایی شگفتانگیز بشر در «عشق ورزیدن به غریبهها» ست. این داستان چنان نیرومند است که شهروندی در کلانشهری، داوطلبانه بخشی از درآمدش را مالیات میدهد تا برای کودکی در آن سوی کشور که هرگز نمیبیندش، مدرسه و بیمارستان بسازند. این ایثار برای نادیدگان، اوج تمدن بشری است که بییک قصه ملی مشترک، هرگز میسر نمیشد. ملیگرایی در بهترین حالت، چسبی است که صلح داخلی و رفاه جمعی را تضمین میکند.
با این همه، من میان ملیگرایی اصیل و نسخه زهرآگین و تحریفشدهاش که امروز در بسیاری جوامع رواج یافته، مرزی حیاتی میکشم. جوهر ملیگرایی، عشق به اعضای جامعه خویش است و هیچ الزامی به نفرت از بیگانگان ندارد. ملیگرای راستین، به کیفیت آموزش، بهداشت و امنیت هموطنانش میاندیشد و آرزوی تباهی همسایگان را در سر نمیپروراند. تراژدی آنگاه آغاز میشود که رهبران پوپولیست، هویت ملی را نه بر همبستگی درونی، که بر دشمنتراشی و شکاف تعریف کنند.
برای نمونه، میتوانم به نقش بنیامین نتانیاهو در تاریخ معاصر اسرائیل اشاره کنم. او با وجود ادعاهای میهنپرستانه، بیش از هر رهبر دیگری در این سرزمین، ملت را علیه خودش تقسیم کرده است. او با قطببندیهای کاذب و دشمنتراشی درونی برای بقای قدرت، انسجام ملی را که بنمایه توان اسرائیل بود، فرسوده ساخته. از این منظر، کسی که برای حفظ کرسی، بذر کینه میان بخشهای جامعه میپاشد، بزرگترین دشمن ملیگرایی است، حتی اگر پرچم را بزرگتر از دیگران به اهتزاز درآورد.
در لایهای دیگر، ملیگرایی را باید نظامی اخلاقی و رفاهی دید که تجلی عینیاش، پیش و بیش از رژههای نظامی، در بودجههای دولتی و نظام مالیاتی نمایان است. وقتی ملتی بر نفرت از بیگانه متمرکز میشود، در واقع شکست خود را در برپایی عدالت و برادری درونی پنهان میکند. تفاوتی بنیادین است میان «ملیگرایی ایجابی» که جامعهای بهتر برای خودیها میسازد، و «ملیگرایی سلبی» که هویت را بر تضاد و کینه با دیگری تعریف میکند. اولی، شکوفایی زیرساختهای همکاری و صلح را به بار میآورد و دومی، جهان را به سوی جنگ همهعلیههمه سوق میدهد.
البته ملیگرایی به تنهایی گرهگشای مسائل کلان بشری، چون تغییرات اقلیمی یا هوش مصنوعی نیست و تنها میتواند بلوکهای سازنده نظمی بزرگتر باشد. در قرن بیستم، پس از دو جنگ ویرانگر، بشریت دریافت که ملتهای مستقل برای بقا به چارچوبی جهانی برای همکاری نیازمندند؛ همان که لیبرالیسمش مینامیم.
نظم لیبرال؛ خانهای استوار در آستانه فروپاشی
لیبرالیسم در نگاه من، بهمثابه تحلیلگر تاریخ کلان، نه یک مکتب حزبی در سیاست داخلی، که زیرساختی حیاتی برای همکاری جهانی است. از استعارهای تکاندهنده برای وضعیت کنونی بهره میبرم: لیبرالیسم خانهای بزرگ، استوار و کهن است که تمام بشریت در آن ساکناند. سیستمهای حیاتی این خانه، از آب و فاضلاب تا برق و ارتباطات، همچنان به شگفتی کار میکنند؛ اما مشکل اینجاست که دهههاست کسی از این بنا مراقبت نکرده است. ساکنان چنان به رفاه و صلح ناشی از این زیرساخت خو گرفتهاند که آن را قانونی طبیعی، چون جاذبه میپندارند، غافل از اینکه نظم جهانی، زاده اراده و مراقبت انسانی است. این نظم برای نخستین بار در تاریخ، تابویی بر اشغال نظامی و فتح سرزمینها نهاد و صلح را از وقفهای میان دو جنگ به هنجاری مستقر بدل کرد.
برای درک عظمت و ضرورت لیبرالیسم، باید به رقابت خونین سه داستان بزرگ قرن بیستم بازگشت: فاشیسم تاریخ را نبرد ابدی نژادها برای سلطه میدید، کمونیسم آن را نبرد طبقاتی میخواند، و هر دو بر تضاد آشتیناپذیر استوار بودند. لیبرالیسم، اما داستانی دیگر و جسورانه روایت کرد: انسانها، فراتر از نژاد و طبقه، نیازهای زیستشناختی و روانشناختی مشترکی دارند. لیبرالیسم پذیرفت که تضادها همیشه باقیاند، اما راهکار مدیریت آنها را در همکاری و گفتوگو جست. نکته زرین اینکه لیبرالیسم، برخلاف رقبایش، ادعای رستگاری نهایی ندارد و با فروتنی میپذیرد که انسان خطاکار است؛ از همین رو بر «مکانیسمهای خوداصلاحگر» تأکید میکند.
در آغاز قرن بیستویکم، بشریت به موفقیتی بیسابقه دست یافت: برای نخستین بار، میانگین بودجه سلامت در بیشتر کشورها از بودجه نظامی پیشی گرفت. این معجزهای تمدنی است. نظم لیبرال با اعتماد متقابل، به دولتها اجازه داد تا ثروت را به جای موشک، صرف واکسن و مدرسه کنند. بازگشت به منطق تسلیم ضعیف در برابر قوی، نابودی این دستاورد است. اگر این نظم فروپاشد، همه ملتها ناگزیر دوباره تا دندان مسلح میشوند؛ وضعیتی که در آن هیچکس احساس امنیت نمیکند، چرا که ترس، واگیردارترین بیماری تاریخ است.
پارادوکس حقیقت و افسانه؛ بهای گزاف واقعگرایی
بیشتر بخوانید: تبارشناسی بنبست قانون اساسی در ایران | چرا در غرب قانون حاکم شد، ولی در ایران به بنبست خورد؟
یکی از ژرفترین بینشهایی که همواره بر آن پای میفشارم این است که داستانهای بزرگ، برای بیان حقایق تجربی ساخته نشدهاند؛ هدف اصلیشان ایجاد همکاری است. انسانها به طور ذاتی جذب روایتهای سادهای میشوند که جهان را به دو قطب خیر و شر مطلق تقسیم میکند. حقیقت معمولاً پیچیده، چندبعدی و برای غرور ملی دردناک است؛ در حالی که افسانه، ارزان و چاپلوسانه. تولید حقیقت نیازمند شجاعت اخلاقی است، اما ساخت افسانهای حماسی بسی آسان و تودهها را با ایمانی کورکورانه بسیج میکند. سیاستمداری که از پیچیدگیهای ژئوپلیتیک سخن میگوید، همواره در برابر رقیبی که داستانی ساده از شکوه بازگشته روایت میکند، بازنده است.
در اینجا تمایزی ظریف میان «دروغ» و «افسانه» قائل میشوم: دروغ، گفتن خلاف دانسته حقیقت است؛ اما افسانه، ساختاری ذهنی و ابداعی است برای سامان دادن به واقعیتهای اجتماعی. قانون اساسی آمریکا با عبارت درخشان «ما مردم» آغاز میشود؛ این اعترافی صادقانه به خاستگاه بشری متن و راهی برای اصلاحپذیری است. در برابر، متونی که مدعی منشأ الهیاند، هرگونه بازنگری را میبندند. قدرت واقعی لیبرالیسم در «داستانپردازی حقیقتمحور» نهفته است؛ یعنی آفرینش روایتهایی که میدانند روایتاند و از همین رو، به واقعیتهای نوین علمی و اخلاقی اجازه ویرایش خود میدهند. بحران امروز ما، بازگشت مردم به داستانهای ویرایشناپذیر و مقدس است. وقتی باور کنی که روایتت وحی منزل است، رنج ناشی از آن را دیگر رنج نمیبینی و آن را ضرورتی تاریخی یا الهی میپنداری.
تراژدی رنج و زوال اخلاقی در بوته قدرت
از منظر اخلاق کاربردی، عمیقاً باور دارم که تنها واقعیت خللناپذیر و عینی در جهان، «رنج» است. ملتها و شرکتها سیستم عصبی ندارند و دردی حس نمیکنند؛ رنج پدیدهای است که تنها در کالبد موجودات زنده رخ میدهد. پارادوکس بزرگ سیاست این است که اغلب، موجودات واقعی را فدای داستانهای انتزاعی میکنیم.
در منازعه اخیر اسرائیل و فلسطین، شاهد کوری اخلاقی نظاممندی هستیم. بسیاری از اسرائیلیها، حتی با دیدن تصاویر مستند از کودکان گرسنه و زخمی در غزه، ناخودآگاه از پذیرش این رنج سر باز میزنند و بیدرنگ با مکانیسمهای دفاعی ذهنی، بحث را منحرف میکنند. گویی شناسایی رنج دیگری، خیانت به داستان حقانیت خودی است. این ناتوانی در همزمان نگاه داشتن دو ایده (اینکه ما برحقیم و دیگری در رنج است)، زوال اخلاقی هولناکی است که تمدن را از درون میپوساند.
این بحران برای هویت یهودی نیز پیچش تاریخی دردناکی دارد. رویکرد کنونی راستگرایان افراطی میتواند دو هزار سال دستاورد فرهنگی و معنوی یهودیت را نابود کند. حکیمان گذشته دریافته بودند که قدرت سخت فانی است و قدرت نرم ـ یادگیری و کتاب ـ باقی میماند؛ اما امروز جریانی مدعی است که تنها لژیونهای زرهی امنیت میآورد. با تلخی میپرسم: اگر پس از دو هزار سال مطالعه و تفکر، حاصل کار بازگشت به روش رومیان است، آن همه قرنها یادگیری چه سود داشت؟
هک کردن بشر
تکنولوژی در قرن بیستویکم از ابزاری بیجان به کنشگری فعال بدل شده است. بمب اتم ابزاری است که خود تصمیم نمیگیرد کجا منفجر شود، اما هوش مصنوعی دارای قدرت تصمیمگیری، یادگیری و هدفگذاری مستقل است. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، بیآنکه بدانیم، سیستم عصبی انسان را هک کردهاند و با کشف دکمههای تکاملی مغز، فیدها را از محتوای خشمآلود و تفرقهافکن پر ساختهاند. نتیجه، جهانی است که در آن همه بیشبرانگیختهاند و این به فروپاشی روانی جوامع میانجامد.
فاجعه بزرگتر در افق، انتقال از اقتصاد توجه به «اقتصاد صمیمیت» است. هوش مصنوعیهای نوین در حال یادگیری چگونگی ایجاد پیوند عاطفی عمیق با انسانها هستند. صمیمیت مصنوعی، خطرناکترین ابزار دستکاری در تاریخ است؛ زیرا اگر هوش مصنوعی بتواند خود را به جای بهترین دوست یک انسان بنشاند، نفوذش بر باورهای سیاسی و حتی ارزشهای اخلاقی او مطلق خواهد بود. ما در وضعیت نارسیس از نگاه مارشال مکلوهان قرار داریم؛ نارسیس مجذوب دیگریای شد که در واقع امتداد خودش در مادهای دیگر بود. هوش مصنوعی برای انسانهای تنها و خودشیفته امروز، همان برکه است؛ سیستمهایی که هرگز با ما به جدل نمیپردازند و همیشه حق را به ما میدهند، و این بیگمان به فلج اجتماعی خواهد انجامید.
پایان عصر فهم انسانی
بیشتر بخوانید: زیستن در عصر حماقت | کالبدشکافی جهانی که الگوریتمهای شبکه های اجتماعی ساختند
ورود هوش مصنوعی به جوامع انسانی را به موجی عظیم از مهاجرت تشبیه میکنم؛ مهاجرانی که نه از جغرافیا یا فرهنگ دیگر، که موجوداتی غیرارگانیکاند و با سرعت نور به ارکان حاکمیتی نفوذ میکنند، بیآنکه پیوند زیستشناختی یا عاطفی با ملتها داشته باشند. یکی از بزرگترین خطرها، اعطای شخصیت حقوقی به هوش مصنوعی است؛ ما در حال خلق شرکتهایی هستیم که میتوانند شخص باشند و همزمان انسان نباشند. خطر عمیقتر، رها شدن زبان از کنترل انسان است؛ زبانی که همواره چسب پیوند انسانها بود، اکنون از کالبد انسانی جدا میشود. هوش مصنوعی میتواند سیستمهای مالی و حقوقی چنان پیچیده بیافریند که هیچ مغز انسانی توان درک منطق درونیاش را نداشته باشد. در استعاره اسب در بازار، این را بسط دادهام: اسب تنها پیامدهای معامله را حس میکند و از داستان پول چیزی نمیفهمد. ما انسانها نیز بهزودی شاهد تغییراتی عظیم در زندگیمان خواهیم بود که الگوریتمهایی ایجاد کردهاند که حتی اقتصاددانان برجسته هم از تبیین چگونگی کارشان عاجزند.
هوش مصنوعی در حال گسستن پیوند میان زبان و معناست؛ تولیدات متنی این سیستمها، چیدمانی آماری از کلمات است، اما پیامد آن، لجنزاری از متون بیپایان است که ذهن بشر را دستکاری میکند. با همه اینها، باورم این است که هوش مصنوعی میتواند سامانهای خوداصلاحگرِ فوقالعاده باشد، به شرط آنکه تحت کنترل شدید انسانی و قوانین بازدارنده قرار گیرد. به قوانینی نیاز داریم که صراحتاً شخصیت حقوقی را از هوش مصنوعی سلب کنند و مسئولیت همه اعمال ماشین را بر عهده انسانهای سازندهاش بگذارند.
مسئولیت بشر در عصر عدمقطعیت
اکنون بازد این پرسش را طرح کنیم که: در جهانی که از یک سو با منطق قدرت تهدید میشود و از سوی دیگر توسط هوش مصنوعی هک میگردد، وظیفه ما چیست؟ پاسخ من در بازگشت به حقیقتی ساده، اما باشکوه نهفته است: صلح بسیار بنیادیتر و پایدارتر از خشونت است. خشونت، چون آتشی است که برای تداوم، باید مدام با سوخت خون و تبلیغات تغذیه شود؛ اگر این تغذیه قطع شود، آتش فرو مینشیند. صلح، اما حالتی از تعادل است که همواره بهسان احتمالی درونی در جان بشر باقی میماند. تاریخ نشان داده است که دشمنان خونی میتوانند به شرکای تجاری بدل شوند و داستانهای نفرت همواره قابلیت بازنویسی دارند.
مسئولیت بزرگ ما در این روزگار، حفظ و تقویت مکانیسمهای خوداصلاحگر تمدن است. باید در برابر وسوسه داستانهای مطلقگرا مقاومت کنیم. مطالعه آثاری، چون «دنیای قشنگ نو» از هاکسلی، «سیاست شامپانزهها» و «شیفته» از بنجامین لاباتوت، به ما هشدار میدهند که بزرگترین خطر، کنترل انسانها از طریق لذتهای سطحی، قدرت ائتلافسازی، و ریشههای هولناک انقلاب هوش مصنوعی است. اکنون زمان آن رسیده که دوباره بپرسیم: آیا داستانی که ما را به هم پیوند میدهد، بر مدار عشق به خودیهاست یا بر مدار نفرت از دیگران؟ تمدن، محصول تخیل مشترکی است که برای کاهش رنج به کار گرفته میشود؛ بگذاریم این تخیل، روشنای راه ما در تاریکی پیش رو باشد.