آوتیس سلطانزاده؛ معمار حزب کمونیست ایران

رویداد۲۴ | جایگاه سلطانزاده در تاریخ چپ، جایگاهی استراتژیک است. او نخستین کسی بود که کوشید از ورای شعارهای پرطنین، «مکانیسم غارت» را در پیوند میان اریستوکراسی زمیندار و امپریالیسم مالی صورتبندی کند. اهمیت او در این است که برخلاف سلف خود در «حزب عدالت» یا اخلافش در دورههای بعدی، از تقلیل مبارزه به ناسیونالیسم رمانتیک یا مصلحتگرایی حزبی ابا داشت. او تجسم آن انترناسیونالیسمی بود که میان «خلوص نظری» و «ضرورت عملی» در نوسان بود و سرانجام در همین شکاف هولناک قربانی شد.
هویت ارمنی-ایرانی او و خاستگاه طبقاتیاش از اعماق فقر مراغه، به او دیدگانی بخشیده بود که واقعیت را عریانتر از نخبگان شهری میدید. او صدایی متمایز در کنگرههای جهانی بود؛ صدایی که نه از سر تفنن، بلکه از میان دود چاههای نفت باکو و رنج کارگران مهاجر برخاسته بود. برای درک تضادهای بنیادین جنبش چپ در ایران و فهم اینکه چرا سودای عدالت اجتماعی در این مرزوبوم چنین پروبلماتیک و پرهزینه بوده است، گریزی از بازگشت به آن نقطهی عزیمت نیست؛ به سالهای تکوین جوانی که در کنارههای سرد ارس، خواب آتش در سر داشت.
از کرانههای ارس تا تالارهای مسکو
جغرافیای قفقاز در سپیدهدم قرن بیستم، چیزی فراتر از یک واحد اداری در امپراتوری لرزان تزارها بود؛ آنجا آزمایشگاهی بود که در آن، سودای سوسیالدموکراسی ایرانی در بوتهی تجربه گداخته میشد. آوتیس در سال ۱۸۸۹ میلادی در مراغه، در قلب آذربایجان ایران، چشم به جهان گشود. خانوادهی او، میکائیلیان، از ارمنیان تهیدستی بودند که فقر را نه به عنوان یک مفهوم، بلکه به عنوان تقدیری روزمره زیسته بودند. این خاستگاه غیرمسلمان و فرودست در جامعهای که سنت و مذهب، ستونهای هویتبخش آن بودند، نخستین بذرهای بیگانگی و در عین حال پرسشگری را در ذهن آوتیس جوان کاشت.
در سال ۱۹۰۷، در حالی که شعلههای انقلاب مشروطه در ایران زبانه میکشید، آوتیس به ارمنستان تحت سلطهی روسیه مهاجرت کرد. اقامت در «سمینار مذهبی اچمیادزین» در نزدیکی ایروان، نقطهی عطفی در سرنوشت او بود. اگرچه اچمیادزین کانون آموزشهای الهیات و متون کلاسیک مذهبی بود، اما اتمسفر حاکم بر آن، تحت تأثیر جنبشهای انقلابی قفقاز، به شدت سیاسی شده بود. آوتیس در این سالها با گروههای رادیکالی، چون «هونچاک» آشنا شد؛ گروهی که آمیزهای از ناسیونالیسم ارمنی و سوسیالیسم انقلابی را تبلیغ میکرد. با این حال، ذهن منضبط و پیجوی او، به افقهای وسیعتری مینگریست.
او در سال ۱۹۰۹ نخستین حلقهی «حزب کارگر سوسیالدموکرات روسیه» را در ایروان بنیان نهاد و مدتی نیز به حرفهی آموزگاری پرداخت. اما کشش کانونهای قدرت انقلابی او را در سال ۱۹۱۰ به مسکو کشانید تا در «انستیتوی تجاری مسکو» به تحصیلات عالی بپردازد. تحصیل در این مرکز، او را به سلاح «تحلیل اقتصادی» مجهز کرد؛ سلاحی که بعدها او را از سایر رهبران سیاسی همعصرش متمایز ساخت. در اواخر سال ۱۹۱۲، آوتیس به فراکسیون «بلشویک» پیوست و به عنوان کادری وفادار و مستعد، مأموریتهای مخفیانهای را در قفقاز و تبریز بر عهده گرفت. در همین دورهی اختناق و تعقیب و گریز بود که او نام مستعار «سلطانزاده» را برگزید؛ نامی که بنا بود در دهههای بعد، لرزه بر اندام بورژوازی و محافظهکاران بینالملل بیندازد. آموزشهای کلاسیک سمینار اچمیادزین، برخلاف محتوای مذهبیاش، انضباط فکری و صوابدید متدولوژیکی در او پدید آورده بود که او را به سوی مارکسیسمی ارتدوکس و در عین حال تحلیلی سوق داد. با وقوع طوفان اکتبر ۱۹۱۷، او دیگر نه یک فعال حاشیهای، بلکه یکی از بازیگران اصلی سناریوی جهانی پرولتاریا بود
طوفان اکتبر و سازماندهی پرولتاریا
انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، برای سلطانزاده نه یک حادثهی خارجی، بلکه تحقق عینی تمامی آن چیزی بود که در سالهای تبعید و زندان در جستجویش بود. او به درستی دریافت که پیروزی بلشویکها، توازن قوا را در «بازی بزرگ» شرق به نفع فرودستان تغییر داده است. سلطانزاده با نگاهی استراتژیک، متوجه نیروی محرکهای شد که تا آن زمان از نگاه بسیاری از نخبگان مشروطهخواه پنهان مانده بود: تودهی عظیم کارگران مهاجر ایرانی.
از اواخر قرن نوزدهم، هزاران دهقان بیزمین و صنعتگر ورشکستهی ایرانی، در پی لقمهای نان، راهی چاههای نفت باکو و معادن مس و زغالسنگ آسیای میانه شده بودند. سلطانزاده در رسالههای خود با دقتی آماری اشاره میکند که این توده، که شمارشان به دهها هزار نفر میرسید، نخستین هستههای «پرولتاریای صنعتی ایران» را تشکیل میدادند. در سال ۱۹۱۹، او از سوی کمیتهی مرکزی حزب، مأمور سازماندهی این نیروها در تاشکند و ماورای خزر شد. او در مقام رئیس «بخش ویژه» در بینالملل سوم، وظیفهی خطیر تولید پروپاگاندای انقلابی برای ملل نیمهمستعمرهی شرق را بر عهده داشت.
در این دوران، سلطانزاده با شخصیتی قدرتمند، چون «میخائیل فرونزه» همکاری نزدیکی داشت. او با حمایت فرونزه، موفق شد واحدهای نظامی منظمی از کارگران ایرانی در دل «ارتش سرخ» پدید آورد تا علیه نفوذ بریتانیا در خاک ایران وارد کارزار شوند. او همچنین به بازسازی و دمیدن روحی تازه در کالبد «حزب عدالت» همت گماشت. نخستین کنفرانس سیاسی این گروه در تاشکند، تحت هدایت او، به نطفهی اولیهی حزب کمونیست ایران بدل شد. تجربهی سلطانزاده در این سالها، آمیزهای از سازماندهی نظامی و تبیین تئوریک بود. او آموخت که انقلاب در شرق، بدون تکیه بر قدرت سختافزاری و بدون تبدیل رنج کارگر به سلاح جنگی، خیالی خام بیش نیست. او اکنون آماده بود تا این نیروی صیقلخورده را از کرانههای جیحون به سواحل دریای مازندران گسیل دارد.
کنگرهی انزلی و پروبیماتیک حزب کمونیست ایران
بیشتر بخوانید:
چه گوارای ایران | حیدرخان عمواوغلی که بود؟
سیدجعفر پیشهوری آرزوی ناکام جمهوری خلقها
انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و تاثیرات آن؛ رخدادی که جهان را لرزاند
ژوئن ۱۹۲۰؛ بندر انزلی در میان مه و غبار ناشی از شلیک توپهای ناوگان شوروی، شاهد لحظهای تاریخی بود. با عقبنشینی نیروهای «دنیکین» و ورود ارتش سرخ، فضای بندرگاه آکنده از بوی باروت و امید انقلابی گشت. در ۲۳ ژوئن، ۴۸ نماینده از اقصا نقاط ایران، قفقاز و ترکستان، در میان تدابیر شدید امنیتی و علیرغم حضور جاسوسان بریتانیایی، گرد هم آمدند تا نخستین کنگرهی حزب کمونیست ایران را برگزار کنند.
سلطانزاده در این کنگره، نه یک مستمع، بلکه معمار اصلی بود. او که به عنوان دبیر اول حزب برگزیده شده بود، برنامهی حزب را با رویکردی به غایت رادیکال تدوین کرد. او رهبر جناح چپی بود که بر انقلاب ارضی فوری پای میفشرد. سلطانزاده با صراحتی که بوی جزمگرایی انقلابی میداد، معتقد بود که هرگونه سازش با مالکان لیبرال یا روحانیون، خیانت به آرمان دهقانان است. او در انزلی اعلام کرد که حزب باید بیدرنگ به مصادرهی زمینها و تشکیل شوراهای دهقانی اقدام کند.
این ولادت، اما با تضادهای درونی عمیقی همراه بود. در مقابل رادیکالیسم سلطانزاده، جناحهای معتدلتری ایستاده بودند که از واقعیتهای مذهبی و سنتی جامعهی ایران سخن میگفتند. سلطانزاده، سرمست از پیروزیهای ارتش سرخ، میخواست مراحل تکامل تاریخی را با یک جهش بلند دور بزند. او نگران بود که همکاری با عناصر ملیگرا، انقلاب را به استحاله بکشاند. این پروبلماتیک بنیادین، یعنی تضاد میان خلوص تئوریک مارکسیستی و واقعیتهای نیمهفئودالی ایران، از همان نخستین دقایق تأسیس حزب، سایهی سنگین خود را بر سرنوشت آن گسترد. سلطانزاده با این کولهبار از تضادها و آرزوها، راهی مسکو شد تا در تالارهای کرملین، اعتبار نگاه خود را در ترازوی جهانی بیازماید.
سلطانزاده در برابر لنین

کنگرهی دوم کمینترن در سال ۱۹۲۰، صحنهی یکی از باشکوهترین و در عین حال سرنوشتسازترین مناظرات قرن بیستم دربارهی «مسئلهی ملی و مستعمراتی» بود. در یک سو، ولادیمیر ایلیچ لنین ایستاده بود؛ استراتژیست بزرگی که با نگاهی پراگماتیست، حمایت از جنبشهای «دموکراتیک-بورژوا» در شرق را برای تضعیف کمرگاه امپریالیسم جهانی ضروری میدید. در سوی دیگر، جوانی سیویکساله از مراغه قرار داشت که جسارت آن را یافته بود تا در برابر «آموزگار بزرگ»، از منظری متفاوت سخن بگوید. سلطانزاده در سخنرانی تاریخی خود، نخست به نقد گزندهی «بینالملل دوم» پرداخت. او با تلخی یادآور شد که سوسیالیستهای اروپایی در جریان سرکوب نخستین انقلاب ایران توسط «جلادان روس و آلمانی»، حتی از صدور یک قطعنامهی حمایتی هم دریغ کردند. سپس، او به جوهر اختلاف نظر با لنین و «ام. ان. روی» (انقلابی هندی) رسید. روی معتقد بود که پیروزی کمونیسم در غرب، منوط به پیروزی انقلاب در شرق است؛ اما سلطانزاده با نگاهی واقعبینانهتر و در عین حال بدبینانه، استدلال کرد که پرولتاریای شرق بدون حمایت همزمان و مستقیم پرولتاریای پیروزمند در غرب (انگلستان و اروپا)، در برابر پاتک بورژوازی جهانی دوام نخواهد آورد. او به شکست انقلابهای ایران و چین در دهههای گذشته استناد کرد تا نشان دهد که «ارادهی انقلابی» به تنهایی کافی نیست.
نکتهی کلیدی استدلال سلطانزاده، مخالفت قاطع او با حمایت از بورژوازی ملی بود. او هشدار داد که در کشورهایی مانند ایران، که سابقهی بیش از ده سال مبارزهی پارلمانی و ملی را پشت سر گذاشتهاند، بورژوازی دیگر یک نیروی انقلابی نیست، بلکه طبقهای است که در نخستین فرصت با امپریالیسم سازش خواهد کرد تا منافع خود را حفظ کند. او با طنینی پیشگویانه گفت: «حمایت از جنبشهای دموکراتیک-بورژوا در این کشورها، به معنای سوق دادن تودهها به سوی ضدانقلاب است.» او معتقد بود که باید مستقیماً به سراغ تشکیل شوراهای کارگری و دهقانی رفت. این «انترناسیونالیسم ارتدوکس» او، اگرچه در آن زمان با تحسین لنین روبهرو شد و او به عضویت کمیتهی اجرایی کمینترن درآمد، اما شکافی را آشکار کرد که بعدها در سیاستهای شوروی نسبت به شرق، به تراژدی بدل شد.
برخورد با میرزا کوچکخان و تراژدی جنگل
بیشتر بخوانید: میرزا کوچک خان جنگلی؛ شیعه شوریده و مساواتطلب
در حالی که سلطانزاده در مسکو مشغول صیقلدادن تزهای جهانی بود، در جنگلهای مهآلود شمال ایران، «جمهوری شورایی سوسیالیستی ایران» در گیلان اعلام موجودیت کرده بود. این تجربه، که تحت رهبری میرزا کوچکخان جنگلی صورت گرفت، از دید سلطانزاده معمایی حلناشدنی و سرشار از تناقض بود. برخورد سلطانزاده با میرزا کوچکخان، تلاقی دو سنت سیاسی کاملاً بیگانه بود: یکی مارکسیست ارتدوکسی که جهان را از دریچهی تضاد طبقاتی میدید، و دیگری ناسیونالیست مذهبی که آرمانهایش در سنتهای محلی و شریعت ریشه داشت.
سلطانزاده نقد تندی بر ماهیت «خردهبورژوایی و مذهبی» نهضت جنگل وارد کرد. او میرزا را مصلحتگرایی میدید که با جلب حمایت مالکان لیبرال، عملاً دستوپای دهقانان را برای یک تحول ارضی واقعی بسته است. او در گزارشهای خود به کمینترن، با لحنی گزنده، میرزا را یک «مُلای خرافی» با نگاهی محدود توصیف کرد که قادر نیست جنبش را به سرمنزل مقصود برساند. سلطانزاده معتقد بود که جمهوری گیلان یک جمهوری واقعی شورایی نیست، بلکه پوششی است برای مطالبات ملیگرایانه که در نهایت در برابر فشار دولت مرکزی و بریتانیا تسلیم خواهد شد.
شکست خونین نهضت جنگل و فروپاشی جمهوری گیلان، از نظر سلطانزاده، تأییدی بر پیشبینیهای او بود. او بر این باور بود که عدم قاطعیت در سیاستهای ارضی و ترس از رادیکالیزهکردن تودهها، عامل اصلی پراکنده شدن نیروها و پیروزی رضاخان گشت. با این حال، بسیاری از مورخان، رادیکالیسم تندروانهی سلطانزاده و رفقایش را نیز در راندن متحدان محلی و تسهیل پیروزی ضدانقلاب بیتأثیر نمیدانند. با افول ستارهی سرخ در گیلان، سلطانزاده موقتاً از مرکز ثقل سیاست اجرایی کنار گذاشته شد و به سنگر نظریهپردازی پناه برد؛ جایی که بنا بود درخشانترین آثار مارکسیستی قرن بیستم دربارهی ایران را پدید آورد.
معمار اندیشه اقتصادی
دههی ۱۹۲۰ برای سلطانزاده، دوران اعتکاف نظری و آفرینشهای ماندگار علمی بود. او که در مسکو به کارهای اداری و آموزشی در نهادهایی، چون «گاسپلان» و «بانک دولتی» مشغول شده بود، از این فرصت برای تدوین نخستین تحلیلهای ساختاری از اقتصاد سیاسی ایران استفاده کرد. اثر سترگ او با عنوان «اقتصاد سیاسی سرمایهی مالی» (۱۹۲۰)، که تنها کتاب منتشرشده از سوی کمینترن دربارهی «جامعهی ملل» به شمار میرفت، نشان از نبوغی داشت که فراتر از شعارهای حزبی حرکت میکرد.
سلطانزاده در این سالها با دقتی وسواسگونه، پیوند میان اریستوکراسی زمیندار و امپریالیسم بریتانیا را کالبدشکافی کرد. او در کتاب «مسئلهی ارضی در ایران مدرن» (۱۹۲۲) و «کوشش برای نفت ایران»، آمار تکاندهندهای ارائه داد: او فاش کرد که تنها ۳۰۰۰ مالک نیمهفئودال، مالکیت سهچهارم اراضی قابل کشت کشور را در اختیار دارند، در حالی که بیش از ۱۰ میلیون دهقان در فقر مطلق غوطهورند. او به درستی دریافت که نفت، به عنوان «طلای سیاه»، به جای آنکه ابزار توسعه باشد، به زنجیری برای بندگی بیشتر بدل شده است.
او در تحلیلهای خود، دههها پیش از آنکه نظریهپردازان «وابستگی» در آمریکای لاتین ظهور کنند، به دقت صورتبندی کرد که چگونه توسعهی مرکز (لندن و پاریس) از طریق تخریب صنایع دستی پیرامون (اصفهان و تبریز) و تبدیل کشورهای شرقی به «منبع مواد خام» و «بازار کالاهای بنجل» میسر میشود. سلطانزاده نشان داد که امپریالیسم بریتانیا، با حمایت از مرتجعترین لایههای اجتماعی در ایران، مانع از هرگونه رشد سرمایهداری ملی و صنعتیشدن واقعی میگردد. او در این سالها، به عنوان صدای علمی شرق در کمینترن شناخته میشد؛ صدایی که حتی در دورهی افول سیاسیاش، احترام اقتصاددانان شوروی را برمیانگیخت.
بازگشت به «دوره سوم» و ستیز با بوخارین
در اواخر دههی ۱۹۲۰، اتمسفر سیاسی شوروی با چرخش استالین به سمت سیاستهای تندروانهی «دورهی سوم» (تأکید بر ستیز طبقاتی محض و نفی هرگونه همکاری با سوسیالدموکراتها)، بار دیگر به سود سلطانزاده تغییر کرد. او که همواره بر «خلوص طبقاتی» تأکید داشت، بار دیگر به مرکزیت حزب کمونیست ایران بازگشت و مسئولیت نشر نشریات تئوریک «ستارهی سرخ» و «پیکار» را بر عهده گرفت. حضور او در کنگرهی ششم کمینترن (۱۹۲۸)، صحنهی یکی از تاریخیترین برخوردهای نظری او بود؛ این بار در برابر «نیکولای بوخارین». سلطانزاده با تکیه بر دانش عمیق اقتصادیاش، به تعریف بوخارین از ماهیت سرمایهی مالی تاخت. او معتقد بود که بوخارین بیش از حد تحت تأثیر آرای «رودولف هیلفرینگ» قرار دارد و نتوانسته است تحولات جدید امپریالیسم در شرق را به درستی درک کند. سلطانزاده استدلال کرد که سرمایهی مالی در مستعمرات، برخلاف اروپا، لزوماً به صنعتیشدن منجر نمیشود، بلکه نوعی «سرمایهداری انگلی» پدید میآورد که تنها در خدمت غارت منابع است.
پارادوکس غریب زندگی او در این مقطع به اوج رسید. او که خود زمانی قربانی تهمت «چپروی ماجراجویانه» شده بود، اکنون در جایگاه مدافع ارتدوکسی در برابر جریانات راستگرای بینالملل ایستاده بود. او در این دوران، با قلمی صلب و نثری فاخر، علیه سلطنت نوپای رضا شاه و پیوند آن با امپریالیسم انگلستان قلم زد. اما او غافل بود از اینکه در دنیای تحت امر استالین، «حقیقت نظری» تنها تا زمانی خریدار دارد که با «ضرورت بقای قدرت» در تضاد نباشد. چرخدندههای عظیم تصفیه، پیش از آنکه او فرصت اصلاح تزهایش را بیابد، به حرکت درآمده بودند.
در «کومونارکا»: تصفیههای استالینی و فرجام یک متفکر
دههی ۳۰ میلادی، عصر سایههای بلند و رعبآور در مسکو بود. با تحکیم قدرت مطلقه توسط استالین، کادرهای بینالمللی که زمانی زینتبخش کنگرهها بودند، اکنون به چشم عناصر مشکوک نگریسته میشدند. سلطانزاده، که در سال ۱۹۳۲ از تمامی سمتهای حزبی برکنار و اخراج شده بود، به زندگی در انزوا و تدریس در انستیتوی شرقشناسی و کار در بخش برنامهریزی صنایع سبک روی آورده بود. او که روزگاری در برابر لنین قد علم کرده بود، اکنون ناچار بود برای بقای روزمرهاش در راهروهای سرد بروکراسی شوروی گم شود.
در ۱۷ ژانویهی ۱۹۳۸، «پلیس مخفی اتحاد شوروی» به سراغش آمد و دستگیرش کرد. از خصلت تراژیک-کمیک اتهاماتش هرچه گوییم کم است؛ اتهامش «جاسوسی برای آلمان نازی» بود. کسی که تمام عمرش را وقف ستیز با فاشیسم کرده بود، اکنون متهم شده بود که مزدور هیتلر است. بازجوییها در سلولهای انفرادی «لوبیانکا» پنج ماه به طول انجامید. در ۱۸ ژوئن ۱۹۳۸، در یک دادگاه فرمایشی که تنها چند دقیقه به طول انجامید، حکم اعدام صادر شد.
غروب همان روز، کالبد نحیف آوتیس سلطانزاده در برابر جوخهی آتش در میدان تیر «کومونارکا» قرار گرفت. او را در گودالی گمنام، در کنار هزاران انقلابی دیگر که جرمشان «بیش از حد دانستن» بود، دفن کردند. پایان فیزیکی او، پایان فصلی درخشان از اندیشهی سیاسی شرق بود. «اعاده حیثیت» دیرهنگام از او در سال ۱۹۵۶، پس از مرگ استالین، تنها اعترافی هزلآمیز به عبثبودن آن ماشین کشتاری بود که بهترین فرزندان خود را به جرم وفاداری به آرمان، بلعیده بود. سلطانزاده در حالی از جهان رفت که نه وطنی در ایران داشت و نه پناهی در شوروی؛ او به معنای واقعی کلمه، «انسان بیسرزمین» بود.