تاریخ خونبار ملال! | هیولای خاموشی که جهان را به سمت جنگ و ویرانی میبرد

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- ملال مانند گودالی است که زیر پای معنا باز میشود. لحظهای را تصور کنید که تمام هیاهوی جهان، تمام صداها، تصویرها، مشغلهها، ناگهان خاموش میشوند. نه آرامش است این. نه سکوتی شفابخش. بلکه وحشتی است که یکباره از درون سر میزند: وحشت از کشف این حقیقت که آنچه روزها و شبهای شما را پر کرده، کوچکترین تماسی با جوهر درونیتان نداشته است. گویی همه این مدت در صحنهای ایستاده بودید که بازی در آن برای دیگران جریان داشت، و شما تنها تماشاگری بودید در پوستین یک بازیگر. این لحظه، آزاردهنده است. سخت است. تلخ است.
اما در همان دل این تلخی، پنجرهای باز میشود، کوچک، شکننده، اما رو به سوی آزادی مطلق. یک توقف ناگهانی در میانهی ماراتن بینفس زندگی که اجازه میدهد پرسشی باستانی، برنده و هرگز کاملاً پاسخ نگرفته از اعماق سر بزند: به راستی چه چیزی شایسته است که تمام جان را فدایش کنیم؟
در دورانهای طولانی صلح، یا در فواصل کشدار میان نبردها، این رخوت همچون غباری نامرئی بر آینهی روح مینشیند. لایه بر لایه، بیصدا. نه با تکاپوهای سطحی پاک میشود، نه با سرگرمیهای ارزان. تنها یک چیز آن را میزداید: کنشی که وزن داشته باشد. کنشی که در آن، توانمندیهای بالقوهی ما با چالشی همتراز خود روبهرو شود.
اگر چالش خُرد باشد، رخوت ما را میبلعد.
اگر چالش از توان ما فراتر رود، اضطراب روح ما را درهم میکوبد.
اما درست در آستانهی این دو مرز، در آن فضای معلق میان «زیادی ساده» و «زیادی دشوار»، انسان به سوی خلق چیزی عظیم خیز برمیدارد. در این نقطهی بحرانی، یکنواختی به میلی سرکش و مهارناپذیر بدل میشود — میل به درهمشکستن هر چارچوبی که آدمی را در خود زندانی کرده است.
گاهی این میل با خلق زندگیای جدید ارضا میشود — زندگیای حامل رسالت و معنا.
اما اغلب، این اشتیاق کور راهی خطرناکتر مییابد: شیرجه زدن در آغوش خشونتی عریان که وعده میدهد، بار دیگر، طعم غلظت زندگی را بچشانی.
این شکاف میان آنچه در توان ماست و معنایی که از اعمالمان دریافت میکنیم، صرفاً یک بحران فردی نیست. یک پدیدهی عمیقاً اجتماعی است — و درست زمانی بر جوامع چیره میشود که زندگی مدرن با انبوهی از گزینههای پر زرق و برق، اما کاملاً تهی از غایت اشغال شده باشد. در اینجاست که ملال به نیرنگ زیرکانهی تاریخ بدل میشود: احضار پرسشهایی که همواره به تعویق افتادهاند — پس چاره کار چیست؟ کدام کنش میتواند این خلأ را پر کند؟
زیستشناسی و روانشناسی ملال
جیمز دانکرت و جان دی ایستوود در کتاب برجستهی خود «سرم در حال انفجار است»، ملال را اینگونه تعریف میکنند: «فقدان عاملیت و از دست رفتن پیوندهای معنادار با جهان پیرامون.»
به گزارش رویداد۲۴، آنها با ظرافتی که شایستهی این موضوع است، تأکید میکنند که ملال، ساختاری شبیه به زیبایی دارد. همانطور که زیبایی در چشم بیننده شکل میگیرد، ملال نیز در ذهن تجربهگر زاده میشود. آنچه برای یکی سرچشمهی شور است، برای دیگری باتلاقی از کسالت خواهد بود. از منظر عصبشناسی، ملال همان افت محسوس فعالیت قشر مغز در برابر محرکهای فقیر و ناکافی است. وقتی جهان بیرون نمیتواند خوراک مناسبی برای ذهن فراهم کند، مغز شبکههای دیگری را فعال میکند تا درونیات خود را بکاود، و از این رهگذر است که رویاهای بیداری و خیالپردازیها سر میزنند، همچون فرستادههایی که از عمق برای طلب کمک آمدهاند.
اما آنچه از نگاه بیولوژیکی برجسته میشود، عمیقتر است: ما انسانها ذاتاً و به حکم تکامل، به سوی درگیری ذهنی و فعالیت شناختی گرایش داریم. هنگامی که ظرفیتهای ذهنی ما بلاتکلیف و راکد بمانند، بیقراری تمام وجود را فرا میگیرد. این وضعیت شباهتی حیرتانگیز به سوءتغذیه دارد.
ملال، «زنگ خطر زیستی» است. سیگنالی که دقیقاً شبیه به گرسنگی در زمان کمبود مواد مغذی عمل میکند، و ما را وادار میسازد برخیزیم، بجنبیم، و برای ذهن خود خوراکی شایسته بیابیم. در این فرآیند، دو مکانیسم کلیدی درگیرند: پتانسیلهای راکد و معمای لاینحل رغبت. این دو در هم میتنند، یکدیگر را میطلبند، و اگر پاسخ درست نیابند به سوی مخربترین راهحلهای ممکن سرریز میشوند.
از ایستگاه قطار تا پرتگاه وجود
مارتین هایدگر، ملال را پدیدهای یکدست و ساده نمیبیند. برای آن مراتبی قائل است که هر مرحلهاش از مرحلهی پیشین هولناکتر است.
مرتبهی اول، ملال سطحی. همان احساس آشنایی که در انتظار قطاری با تأخیر تجربه میکنیم. زمان کش میآید. ثانیهها سنگینی پیدا میکنند. این ملالِ خُرد است، آزاردهنده، اما زودگذر.
مرتبهی دوم، ملال ناشی از برخوردهای گذرا. این ملال در مهمانیهایی رخ میدهد که هیچ ردپای عمیقی در روح به جا نمیگذارند. از آب و هوا سخن میگوییم، از فرزندان و داستانهای پیشپاافتاده. دیدارهایی که در ظاهر دلپذیرند، اما به محض پایان، رسوبی از پوچی در جان بر جای مینهند.
مرتبه سوم، «ملال عمیق» هولناکترین درجه. این ملال زمانی فرا میرسد که مبارزهی روزمرهی انسان برای بقا، تمام معنا و ارزش خود را از دست میدهد. نه دردی مشخص هست، نه شکستی که بتوان نامش را برد. فقط یک خلأ دهشتناک لحظهای که انسان بر لبهی پرتگاهی بیانتها میایستد و نمیفهمد چرا.
لئو تولستوی این معما را در عبارتی کوتاه، اما آتشین خلاصه کرده است: «ملال چیزی نیست جز تمنای داشتن یک تمنا».
رغبتی کور برای اینکه بتوانی دوباره چیزی بخواهی. گره کور ملال دقیقاً همین است: شما با تمام وجود میخواهید کاری انجام دهید. تشنهی غرق شدن در یک جریان هستید. اما نگاه که میکنید، هیچ چیز باارزشی در افق دید پدیدار نیست.
ملال با سرخوردگی تفاوتی بنیادین دارد. در سرخوردگی، هدفی داریم، اما از رسیدن به آن محروم میشویم. در ملال، فاجعه گم کردن خودِ هدف است، نه شکست در رسیدن به آن، بلکه ندانستن که اصلاً برای چه چیزی باید دوید.
با این تفسیر، ملال به معنای غیاب حرکت فیزیکی نیست. بلکه فقدان قطبنماست. ممکن است یک روز تمام لبریز از کار و وظیفه باشد و آدمی همواره در حرکت، اما در پایان آن روز، فرسنگها از خود واقعیاش دور افتاده باشد.
آنچه میتواند ما را به درون خلوتگاه ذاتمان بازگرداند، افزودن بر حجم کارها نیست — بلکه یافتن کنشی است که تعادلی شفابخش میان مهارتها و چالشهایمان برقرار کند. تنها در نقطهی تلاقی این دو است که زمان از حرکت میایستد، حواس شعلهور میشوند و آدمی در لحظه غرق میشود — نه از سر فرار از رخوت، بلکه از سر لمس کردن چیزی که به تقلاها ارزشی جاودان میبخشد.
آونگ شوپنهاور ملال به مثابه موتور تمدن و ریشهی شر
بیشتر بخوانید:
از پیادهروی تا روزمرهنگاری | کارهای کوچکی که فیلسوفان به آن توصیه کردهاند
در بحبوحه جنگ، اضطراب و خانهنشینی، فیلم خوب چه ببینیم؟
تابآوری در دوران ظلمت | امید رادیکال به مثابه تصمیمی اخلاقی برای وفادار ماندن به امکان بهبود
آرتور شوپنهاور معتقد است جوهر زندگی انسان در سه کلمه خلاصه میشود: میل، تقلا، اشتیاق.
به گزارش رویداد۲۴، از نگاه او، شادمانی تنها دستاوردی موقت است که در پی ارضای نیازی پدیدار میشود، و به محض برطرف شدن آن نیاز، فوری میل دیگری سر برمیآورد. سرنوشت محتوم بشر این است که بیشتر اوقات زندگی خود را در رنج به سر برد، رنج نرسیدن به آرزو، یا ملالِ پس از ارضا، آن هنگام که هدفی برای جنگیدن در کار نباشد.
با درک این آونگ ابدی، روشن میشود چرا یافتن چالشی مناسب میتواند داروی شفابخش ملال مزمن باشد: چنین چالشی، توجه پراکنده را حول یک هدف مشخص سامان میدهد و به انسان فرصت میدهد سودمندی وجود خود را محک بزند.
اما فاجعه زمانی رخ میدهد که شرایط برای یافتن چنین چالشی فراهم نشود، و در آن فضای خلأ، وسوسهی پناه بردن به هر ایدئولوژی آمادهای که وعدهی یقین مطلق میدهد، به شدت قدرتمند میشود.
شوپنهاور میگوید باید خود را بینهایت خوشبخت بدانیم اگر هنوز در زندگی چیزی برای آرزو کردن داریم.
اگر چرخهی تبدیل میل به ارضا سریع بچرخد، نامش خوشبختی است.
اگر کند و فرساینده باشد، نامش غم است. اما اگر این چرخه از حرکت بایستد، اگر دچار انجماد شود، آنگاه است که ملال وحشتناک چیره میشود: حسرت کشیدن برای زندگی، بدون دانستن که دقیقاً تشنهی چه هستیم.
لحظهای تصور کنید اگر نیاکان باستانی ما به گرمای شعلههای غار قانع میشدند. اگر هیچ انگیزهای برای کشف افقهای جدید، آفرینش ابزار و فهم قوانین طبیعت در خود نمییافتند. زندگی انسان در همان مراحل بدوی باقی میماند، کوتاه و بیثمر.
ملال، درست مانند درد جسمانی، یک سیگنال حیاتی است که فریاد میزند: «برخیز. دست به کار شو. ظرفیتهای وجودیت را به فعلیت برسان.» و از همین نقطهی عصیان علیه ملال بود که انسان بنای تمدن را پایهریزی کرد.
اما همین نیروی تمدنساز، اگر به افراط کشیده شود، هیولا میشود.
سورن کییرکگارد با تیزبینی هشدار میدهد که آنگاه که میل به «کنشی سترگ» چنان عظیم شود که هرگونه تأمل اخلاقی را به حاشیه براند، ملال تغییر ماهیت میدهد و به سوخت اصلی شرارتهای بشری بدل میشود.
برتراند راسل نیز در «تسخیر خوشبختی» صراحتاً مینویسد که بسیاری از جنگهای ویرانگر و قتلعامهای تاریخ، پناهگاهی بودهاند برای فرار از چنگال کسالت. انسانها ترجیح دادهاند با همسایگان خود وارد خونریزی شوند تا بار سنگین روتین روزمره را به دوش بکشند. راسل هشدار میدهد که ترس از ملال، ریشهی اصلی نیمی از گناهان بزرگ بشریت بوده است.
خشونت نیابتی و کالبدشکافی جنگ جهانی اول از روزمرگی تا آغوش مرگ
بیشتر بخوانید: فروپاشی رویای رستگاری از راه جنگ | درسهایی از جنگ جهانی اول
به گزارش رویداد۲۴، هنگامی که ملال به عمیقترین لایههای روان رسوخ میکند، برای رهایی از آن به چیزی کمتر از یک رخداد رادیکال نیاز نیست، رخدادی که بتواند ساختار زندگی را از نو تعریف کند.
یورگ کوسترمانز در «خوانشگر مطالعات ملال» اشاره میکند که این رویداد نجاتبخش میتواند یک شوک عظیم باشد، حتی یک جنگ تمامعیار، که «روح پژمرده را دوباره احیا میکند.»
او برای اثبات این مدعا، رمان الویس پیترز را تحلیل میکند: گروهی از نوجوانان که در چنبرهی ملالی کشدار گرفتار شدهاند، روی پلی قدم میزنند، رانندگان عبوری را غافلگیر میکنند و در دل آنها وحشت میکارند. تصادف رخ میدهد. مردم برای نجات مصدومان میشتابند. این نوجوانان، اما با خونسردی از صحنه عکس میگیرند و در تاریکی محو میشوند.
با گذشت زمان، این بازی دیگر کافی نیست. برای غلبه بر کرختی مزمن، باید سطح خشونت ارتقا یابد. آشکار میشود که تنها یکی از آنها ذاتاً گرایشهای سایکوپاتیک دارد، اما سایرین نه از سر شرارت، بلکه منحصراً برای فرار از ملال همراهی میکنند.
اینجاست که کوسترمانز بر نکتهای کلیدی دست میگذارد: این نوجوانان مستقیماً دست به خشونت نمیزنند. آنها تنها مقدمات فاجعه را میچینند و در جایگاه تماشاچی به نظاره مینشینند. این «خشونت نیابتی» است تئاتری از درد که تماشایش برای شکستن حصار ملال کفایت میکند.
حال سؤالی هولناک: آیا میتوان این الگوی کوچک را به ابعاد کلان تاریخ تعمیم داد؟
آیا ممکن است جرقهی برخی از ویرانگرترین جنگهای بشری، صرفاً به این دلیل زده شده باشد که صاحبان قدرت نیازمند تئاتری از خشونت بودند تا آن را نظاره کنند؟ شواهد تاریخی مؤید این فرضیهاند. پلوتارخ روایت میکند که پیروس، پادشاه اپیروس، نبردهای خونین خود را به راه انداخت تنها به این دلیل ساده که «حوصلهاش سر نرود.».
اما در دوران مدرن، این پدیده ابعاد دمکراتیک به خود گرفت. ملال دیگر بیماری اشراف نبود — به اپیدمیمی فراگیر بدل شده بود که تمام طبقات را آلوده ساخت: از سیاستمداری که تصمیم به اعلان جنگ میگرفت تا جوان کارگری که از روتین کارخانه به ستوه آمده بود و با اشتیاق لباس سربازی به تن میکرد، تا سربازانی که در سنگرها ساعتها در انتظار نشسته بودند و قساوت در قلبهایشان رسوب میکرد.
بسیاری از روشنفکران پیش از جنگ جهانی اول تصور میکردند که پیشرفت اقتصادی، رفاه نسبی، ظهور جنبشهای روشنگری و کنفرانسهای صلح، بشریت را به آستانهی صلحی پایدار رسانده است. ایدهی وقوع جنگی فراگیر در قارهی متمدن اروپا نامعقول مینمود.
اما این تمدن پر زرق و برق، با خود بیگانگی عمیقی به همراه آورده بود. انسانهای عادی به این باور دردناک رسیده بودند که چرخدندههایی بیارزش در سیستمی عظیم شدهاند؛ و در همین اتمسفر مسموم بود که جوانان اروپایی خبر آغاز جنگ جهانی اول را در تابستان ۱۹۱۴ با شور و شعفی بینظیر استقبال کردند.
یوهان بکر، سیاستمدار آلمانی، صریح نوشت: «اعلان یک جنگ بزرگ جهانی به این معناست که مردم دیگر مجبور نیستند پشت میزهای خود بپوسند».
فرانتس مارک، نقاش نامدار، جنگ را نه درگیری میان ملتها، بلکه «نبردی مقدس علیه دشمن پنهان و درونی روح اروپایی» میدانست همان رخوت و کسالتی که از درون میخورد.
جوانان داوطلب شدند تا بخشی از یک رویداد حماسی باشند. امیدوار بودند عاملیت و اهمیت خود را بازیابند، یا دستکم به مرگی شکوهمند دست یابند و از شر زندگی حقیرانهی تکراری رهایی یابند.
تناقض سنگرها وقتی رمانتیک میشود آنچه باید هرگز فراموش نشود
بیشتر بخوانید:
راهنمای عملی خروج از پوچی و بحران معنا | چهار پیوند حیاتی که زندگی را معنادار میکنند
از پیادهروی تا روزمرهنگاری | کارهای کوچکی که فیلسوفان به آن توصیه کردهاند
بزرگترین طنز تلخ تاریخ در انتظار این جوانان پرشور بود. جنگ جهانی اول نه یک ماجراجویی حماسی، بلکه فصلهایی بیانتها از ملالی کشدار و فلجکننده بود که تنها با لحظاتی از وحشت ناب قطع میشد. در سنگرهای گلآلود، مجال تصمیمگیری فردی به صفر رسید. آن عاملیت موعود هرگز محقق نشد. ماهها انتظار در میان گل و لای، تماشای مرگ تدریجی همرزمان، از دست رفتن نه میلیون انسان — این بود میراث آنانی که زنده ماندند.
اما ذهن انسان مکانیسم دفاعی شگفتانگیزی دارد. یک دهه پس از پایان جنگ، هنگامی که بازگشتگان از جبهه شروع به نگارش خاطرات کردند، آنچه بیش از همه برجسته شد نه گل و لای بود و نه بوی تعفن اجساد، بلکه حس برادری در میان خون و آتش. شاهکارهایی، چون «در جبههی غرب خبری نیست» و «خداحافظی با همه اینها» بر پیوندهای عمیق انسانی تمرکز کردند و ناخواسته بر چهرهی کریه جنگ نقابی رمانتیک کشیدند، تا بار دیگر این توهم خطرناک زنده شود که شاید در دنیایی بیمعنا، جنگ هنوز هم میتواند راه نجات باشد.
این الگوی انتظار و رخوت را میتوان در جنگهای دهههای بعد، مأموریتهای حفظ صلح و حتی کارزارهای مدرن «جنگ علیه تروریسم» نیز دید: دورههای طولانی فرسایندهی انتظار که با جرقههایی ناگهانی از خشونت در هم میشکنند؛ و چنانکه کوسترمانز اشاره میکند: برای بسیاری از سربازان، جذابیت میدان نبرد در خودِ خشونت نبود — بلکه در فرصتی بود که برای غلبه بر ترس یا کسب مهارتی جدید پیش میآمد. مهارتی که حس تسلط میداد.
وقتی فاجعه به سرگرمی تبدیل میشود
بیشتر بخوانید:
امروزه ملال تغییر شکل داده است. مجلهی علمی اسپکترا ملال را «حالت خلقی بنیادین در دوران مدرنیته» توصیف میکند. تکنولوژی مدرن زمان فراغت بیسابقهای برای ما به ارمغان آورده، اما همزمان وعده میدهد که با جریانی بیوقفه از سرگرمی این زمان خالی را پر خواهد کرد.
ما با خستگی از جهان واقعی به آغوش صفحهنمایشها پناه میبریم، روی مبلها لم میدهیم و بیهدف در میان انبوهی از اعلانها پیمایش میکنیم. در ظاهر استراحت میکنیم. در حقیقت، فرسنگها از درون خود فاصله گرفتهایم.
حتی جنگ نیز به یکی از اقلام سبد مصرفی تبدیل شده است. بازتولید فوری تصاویر جنگ، رنج انسانها را به کالایی بصری تقلیل داده که تنها کارکردش تحریک لحظهای احساسات است. در این بازار مکاره، جنگها دستهبندی میشوند: برخی در الگوریتمها «جذابتر» ارزیابی میشوند و برخی در سکوت خبری دفن میگردند.
در اقیانوس بیکران سرگرمیها، تصاویر شهرهای ویرانشده دقیقاً در کنار ویدیوهای کمدی و عکسهای حیوانات خانگی قرار میگیرند. اطلاعات مربوط به فجیعترین جنایات بشری، حالا به همان اندازه پتانسیل ایجاد کسالت دارند که یک تبلیغ بازرگانی.
شهادت دادن بر رنج دیگران روزگاری عملی مقدس و تاریخساز بود. اما ما امروز در قفسی نامرئی گرفتار شدهایم که احساس گناه و ملال را همزمان به ما تزریق میکند. تراژدیهای بزرگ روی صفحات شیشهای مسطح و بیبعد میشوند و قدرت برانگیختن به سوی کنش حقیقی را از دست میدهند.
ما شاهدان منفعل یک تناقض بزرگ شدهایم: تماشای همزمان روزمرگیهای مبتذل و فجایع استثنایی — از تصاویر بشقابهای غذا تا بدنهای غرق به خون کودکانی که پیش چشمانمان جان میدهند.
بازیابی معنا در برابر هجوم پوچی
به گزارش رویداد۲۴، فضای دیجیتال میتواند سرگرمیهای بیپایانی فراهم کند —، اما هرگز قادر نیست غایت این تماشاگری را به ما اعطا کند.
با تکرار این چرخه، قدرت تراژدیها برای برانگیختن ما به سوی کنش حقیقی تحلیل میرود.
پادزهر این وضعیت، نه قطع کامل ارتباط با جهان است و نه غرق شدن منفعلانه در سیلاب اطلاعات، بلکه «پرورش و انضباط توجه» است. باید برای رویارویی با این جریان متلاطم، حدومرزهایی آگاهانه تعیین کنیم. باید تماشای منفعلانه را با مشارکت سازنده، گامهای عملی و تلاش برای تغییرات مثبت واقعی جایگزین کنیم، تا شاید بتوانیم بار دیگر وزن حقیقی رویدادها را دریابیم.
اگر ملال در طول تاریخ بارها انسان را به پرتگاه خشونت سوق داده، تنها راه درمانش مهیا کردن بستری برای زایش کنشهای اصیل و سازنده است. باید تعادلی پویا میان ارتقای مهارتهای فردی و پذیرش چالشهای معقول ایجاد کنیم تا از انجماد روح پیشگیری شود. باید برای خود نقشهایی تعریف کنیم که در بستر جامعه تأثیری ملموس بر جای گذارند.
نهادهای اجتماعی و سیستمهای حکومتی نیز موظفند فضایی فراهم آورند که در آن جوانان طعم واقعی ارزشآفرینی و تعهد به رسالتی انسانی را بچشند — رسالتی که سپری مستحکم در برابر ملال باشد و نگذارد عطش طبیعی آنها برای کنشی سترگ، توسط ایدئولوژیهای مخرب مصادره شود.
پرسشی که تاریخ همواره مطرح کرده
ملال یک تقدیر شوم و گریزناپذیر نیست.
تنها یک سیستم هشداردهندهی درونی است که فریاد میزند: ما نیازمند بازنگری بنیادین در ساختار معنایی زندگی خود هستیم.
پرسش نهایی و اساسی این نیست که «چگونه ملال را از بین ببریم؟»
پرسش حیاتی این است:
کدام معنای اصیل و شکوهمند، آنقدر شایستگی دارد که بتواند این خلأ هولناک را در درون ما پر کند؟
پاسخ به این پرسش، تفاوت میان آدمی است که تمدن میسازد — و آدمی که جنگ به پا میکند.