تاریخ انتشار: ۱۱:۵۷ - ۰۳ مهر ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد:

معمای یک نابینایی خودخواسته؛ بازخوانی سند فوق‌محرمانه وایت‌هال

سند محرمانه «سیاست بریتانیا در قبال ایران ۱۹۷۴-۱۹۷۸» به قلم نیکلاس براون که توسط وزارت امور خارجه بریتانیا تهیه شده، یکی از مهم‌ترین تحلیل‌های دستگاه دیپلماسی بریتانیا درباب ایران است.

پهلوی

رویداد۲۴| در مارس ۱۹۷۹، زمانی که آخرین تاج‌دار سلسله پهلوی سرگردان در دیار غربت بود و ساختار سیاسی چند هزار ساله ایران زیر گام‌های مواج یکی از عظیم‌ترین انقلاب‌های قرن بیستم فرو می‌ریخت، تاریک‌خانه‌های دیپلماسی بریتانیا در لندن دچار تکانه‌ای شدید شدند. دیوید اوئن، وزیر امور خارجه وقت بریتانیا، به بخش برنامه‌ریزی وزارت امور خارجه دستور داد گزارشی تحلیلی و بی‌رحمانه از عملکرد دستگاه دیپلماسی لندن در تهران در سال‌های پیش از سقوط تهیه کند. وظیفه این آسیب‌شناسی تاریخی به نیکلاس براون، از تحلیل‌گران ارشد وزارت امور خارجه، واگذار شد. حاصل این مأموریت، گزارشی محرمانه و هشتادوهفت‌صفحه‌ای بود که تحت عنوان «سیاست بریتانیا در قبال ایران ۱۹۷۴-۱۹۷۸» به نگارش درآمد و برای سال‌ها در طبقات فوق‌محرمانه بایگانی شد.

مایکل پالیسر، سرپرست دائم وقت وزارت امور خارجه بریتانیا، در پیش‌گفتار خود بر این گزارش، نیت اصلی این واکاوی آسیب‌شناسانه را با صراحتی تلخ و خویشتن‌دارانه چنین تبیین کرده است:

«هدف این سند متهم کردن کسی بابت این واقعیت نیست که ما نیز مانند تقریباً تمام دیگر ناظران مسائل ایران، در پیش‌بینی سقوط شاه ناکام ماندیم؛ هدف بررسی تاریخچه سیاست ما در قبال ایران و ارزیابی اطلاعات و قضاوت‌هایی بود که این سیاست بر آنها استوار گشته بود تا دریابیم در کجای مسیر مرتکب اشتباه شدیم و در آینده چگونه می‌توانیم عملکرد بهتری داشته باشیم.»

بازخوانی این سند پس از دهه‌ها، برای مخاطب اهل تحلیل، روایتی فراتر از یک مرور تاریخی ساده است. این سند درام سیاسی عریانی است از مکانیزم کارکرد قدرت و آسیب‌شناسی بوروکراسی دیپلماتیک در مواجهه با جوامع در حال دگرگونی. برخلاف پندار‌های ساده‌انگارانه‌ای که فروپاشی قدرت‌های سیاسی را حاصل سناریو‌های پنهان دیپلماسی خارجی می‌دانند، سند براون ثابت می‌کند دستگاه‌های اطلاعاتی و دیپلماتیک غربی خود در نوعی خودفریبی نهادینه‌شده، خوش‌خیالی تجاری و کوری ساختاری گرفتار بودند. گزارش براون تصویرگر رویه‌ای است که در آن ولع سوداگری، فروش اسلحه، و جذابیت دلار‌های نفتی، چشمان ناظران غربی را بر گسست‌های عمیق اجتماعی ایران بست و دیپلمات‌های برجسته لندن را در حصار ارزیابی‌های نادرست محبوس ساخت.

 بیماری ناپیدای پادشاه و سراب تمدن بزرگ

روایت براون با بازخوانی تحولات سال ۱۳۵۳ آغاز می‌شود؛ برهه‌ای که چهاربرابر شدن ناگهانی قیمت نفت پس از بحران ۱۹۷۳، سرمستی بی‌سابقه‌ای برای محمدرضا پهلوی به ارمغان آورد. شاه که خود را در اوج قدرت منطقه‌ای می‌دید، حجم اعتبارات برنامه پنجم توسعه را بدون توجه به ظرفیت‌های زیربنایی کشور ناگهان دوبرابر کرد و از جهش شتابان به سوی «تمدن بزرگ» سخن گفت. اما به شهادت گزارش‌های محرمانه بریتانیا، این فوران ناگهانی درآمدها، اقتصاد آسیب‌پذیر ایران را به تورمی کمرشکن، کمبود شدید کالا‌های اساسی و اختلال در زیرساخت‌های بندری دچار ساخت. بنادر کشور لبریز از کشتی‌های منتظری شد که تخلیه بار آنها ماه‌ها به طول می‌انجامید، و اجاره‌بهای مسکن در تهران سر به فلک کشید.

در میان این هیاهوی اقتصادی، سند براون به افشای رازی می‌پردازد که در همان سال‌ها از دید اکثر ناظران سیاسی پنهان مانده بود: تشخیص بیماری مهلک شاه و تأثیر روانی آن بر شتابزدگی او در اتخاذ تصمیم‌های کلان. سند تصریح می‌کند که بیماری خاموش پادشاه بر عجله او برای مدرن‌سازی اجباری افزوده بود: «دو پزشک فرانسوی بعد‌ها به‌طور خصوصی فاش ساختند که در سال ۱۹۷۳ بیماری سرطان غدد لنفاوی را در شاه تشخیص داده بودند و این عارضه احتمالاً بر عجله و شتابزدگی او در پیشبرد برنامه‌هایش افزوده بود؛ هرچند در آن زمان هیچ نشانه ظاهری مبنی بر تأثیر این بیماری بر عملکرد جسمی یا ذهنی شاه به چشم نمی‌خورد.»

شاه در سال ۱۳۵۴ با انحلال احزاب موجود و تأسیس «حزب رستاخیز»، تکثرگرایی ظاهری را محو ساخت و شهروندان را به عضویت در این حزب تک‌تاز یا مواجهه با تبعات خروج از کشور فراخواند. اما برخلاف تصور رژیم، این اقدام موجی از نارضایتی زیرپوستی و بدبینی ملی ایجاد کرد. مبارزه ساختگی با گرانی و جریمه و تبعید بازاریان به دست دانش‌جویان رستاخیزی، طبقه سنت‌گرای بازار را که بنیان اقتصادی جامعه را در دست داشت، به شدت زخمی کرد و آنها را بیش از پیش به پیوند تاریخی با روحانیت سوق داد.


بیشتر بخوانید: شاه و لیندون بی. جانسون | تولد ژاندارم منطقه و لحظه‌ای که مسیر ایران عوض شد


با روی کار آمدن جیمی کارتر در آمریکا و طرح شعار حقوق بشر، شاه سیاست «فضای باز سیاسی» را کلید زد؛ گامی که به زعم تحلیل‌گران بریتانیایی، سرپوش را از روی دیگ جوشان جامعه ایران برداشت. بر اساس بخش دوم گزارش براون، جامعه ایران در آن برهه به سه گروه عمده تقسیم شده بود: مخالفان سرسخت و ناپذیرفتنی مانند آیت‌الله خمینی و ملی‌گرایانی، چون مهدی بازرگان و شاپور بختیار و گروه‌های چریکی؛ حامیان سابق و ناراضیان جدید که از تورم، حاکمیت تک‌حزبی و مبارزه با گران‌فروشی زخم خورده بودند؛ و توده‌های شهری و محرومانی که در اثر اصلاحات ارضی و توسعه شتابان به حاشیه شهر‌ها مهاجرت کرده و پیوندی استوار با مسجد و خطابه دینی داشتند.

سوداگری نظامی و مناقشه نهادی در لندن؛ وقتی وزارت دفاع دیپلماسی را دور زد

یکی از خواندنی‌ترین و افشاگرانه‌ترین بخش‌های سند براون، واکاوی مناقشه پنهان میان وزارت دفاع بریتانیا و وزارت امور خارجه این کشور در لندن است. پس از خروج نیرو‌های نظامی بریتانیا از شرق سوئز در سال ۱۹۷۱، بازار ایران به بزرگ‌ترین منبع درآمد صنایع نظامی بریتانیا تبدیل شد. دلار‌های نفتی ایران، چون مغناطیسی نیرومند، توجه تمامی بخش‌های حکومت بریتانیا را جلب نمود و اشتهای شاه برای خرید پیشرفته‌ترین ادوات جنگی، فرصتی طلایی برای سوداگران بریتانیایی فراهم ساخت.

بر اساس اسناد مندرج در گزارش، وزارت دفاع بریتانیا و سازمان فروش‌های دفاعی برای بستن قرارداد‌های میلیاردی خرید تانک‌های پیشرفته «شیر ایران» (مدل ارتقایافته چیفتن)، سیستم‌های موشکی راپیر و تاسیسات مجتمع صنایع نظامی اصفهان، چنان شتابی به خرج می‌دادند که حاکمیت تحلیلی وزارت خارجه را یکسره نادیده می‌گرفتند.

گزارش براون با صراحتی کم‌نظیر، بر این شتابزدگی سوداگرانه دست می‌گذارد و نشان می‌دهد چگونه تصمیم‌گیری‌های کلان تسلیحاتی در غیاب بررسی‌های سیاسی اتخاذ می‌شد:

«تصمیم مهم تأیید نخستین محموله تانک‌ها به ایران در سال ۱۹۷۰ توسط وزیر مشاور وزارت خارجه ظرف یک آخر هفته و بدون بررسی مکتوب مناسب اتخاذ شد، تنها به این دلیل که مذاکره‌کنندگان وزارت دفاع سرعت عمل را ترجیح می‌دادند. مذاکره‌کنندگان وزارت دفاع مایل بودند معاملات دفاعی را به‌سرعت انجام دهند بدون آنکه سایر بخش‌های وزارت خارجه را به‌موقع مطلع سازند.»

وابستگی کارخانه‌های بزرگ تانک‌سازی بریتانیا مانند مجموعه لیدز به پول پرداختی از سوی ایران به حدی رسید که خط تولید ادوات سنگین ارتش خود بریتانیا نیز عملاً به تداوم سفارش‌های شاه متکی شد. سفارت بریتانیا در تهران و مقامات وایت‌هال به این نتیجه رسیدند که بریتانیا بیش از آنکه ایران به او نیاز داشته باشد، به خرید‌های ایران محتاج است. در چنین فضایی، هرگونه هشدار تحلیلی درباره شکنندگی ساختار اقتصادی ایران، تورم کمرشکن و احتمال ناتوانی رژیم در پرداخت هزینه‌ها، تحت‌الشعاع سود‌های هنگفت تجاری قرار می‌گرفت و نادیده انگاشته می‌شد. کارشناسان اقتصادی و نظامی لندن ترجیح می‌دادند چشم بر مخاطرات سیاسی ببندند تا قرارداد‌های کلان فروش اسلحه به خطر نیفتد.

دکترین «تملق سیاسی»؛ قربانی شدن حقیقت در پای بازار‌های میلیاردی

رویکرد رسمی دیپلماسی لندن در تهران از سال ۱۹۷۴ به بعد، بر پایه منطقی شکل گرفت که در اسناد محرمانه وزارت امور خارجه با تعبیر صریح «تملق گفتن به شاه» یا نوازش روحیه و غرور پادشاه ثبت شده است. دیپلمات‌های انگلیسی بر این باور بودند که شاه به شدت نسبت به موقعیت شخصی خود حساس است و با توجه به رقابت فشرده رقبای آمریکایی، فرانسوی و آلمان غربی برای جذب دلار‌های نفتی، هرگونه نقد سیاسی یا پافشاری بر مسائل حقوق بشر می‌تواند پادشاه را آزرده سازد و مناقصات کلان را به رقبای خارجی واگذار کند.


بیشتر بخوانید: شاه و لیندون بی. جانسون | تولد ژاندارم منطقه و لحظه‌ای که مسیر ایران عوض شد


هنگامی که سر آنتونی پارسونز در آوریل ۱۹۷۴ به‌عنوان سفیر جدید وارد تهران شد، این رویکرد را دستور کار اصلی سفارت قرار داد. در گزارش براون، تبیین این سیاست چاپلوسانه با عریانی کامل نقل شده است: «هنگامی که سفیر جدید، آنتونی پارسونز، در آوریل وارد تهران شد، برداشت خود را از سیاست بریتانیا این‌گونه خلاصه کرد: بریتانیا باید بکوشد خود را به‌عنوان «نخستین دوست» شاه نشان دهد و روند موجود را در برابر رقابت شدید خارجی حفظ کند. درباره دیدگاه‌های شاه پیرامون قیمت نفت، هرچه بریتانیا بیشتر به شاه تملق و چاپلوسی کند، نتایج بهتری خواهد گرفت.»

تثبیت این الگوی رفتاری، پیامد‌های تحلیلی سنگینی بر جای گذاشت. سفارت بریتانیا برای حفظ این رابطه مصلحت‌آمیز، چشمان خود را بر روی عوارض سرکوب سیاسی و رفتار‌های سرکوبگرانه ساواک بست. زمانی که سازمان عفو بین‌الملل گزارش‌های تکان‌دهنده‌ای درباره شکنجه سیستماتیک زندانیان سیاسی منتشر ساخت، وزارت امور خارجه بریتانیا از پذیرش رسمی این واقعیت‌ها خودداری ورزید.

گزارش براون این کوررنگی آگاهانه دیپلماتیک را این‌گونه روایت می‌کند: «در سال ۱۹۷۴ سفارت گزارش داد که تردید کمی درباره استفاده سیستماتیک از شکنجه وجود دارد و ابزار حکومت به‌شدت سرکوبگر است. با این حال، تا اوایل سال ۱۹۷۵ وزارت خارجه همچنان می‌نوشت که هیچ دانش خاص یا عامی از به‌کارگیری شکنجه در دست ندارد، چرا که نگران بودند بازتاب بد تصویر ایران در بریتانیا به روابط دوجانبه آسیب بزند.»

این نادیده‌انگاری آگاهانه سبب شد تا دیپلمات‌های بریتانیایی در ارزیابی‌های رسمی، ابعاد خشم فروخورده جامعه ایران را دست‌کم بگیرند. آنها سرکوبگری ابزار‌های امنیتی را ضامن ثبات فرضی قلمداد می‌کردند و از فهم این حقیقت عاجز ماندند که سرکوب عاری از عقلانیت سیاسی، خشم عمومی را به عمق جامعه منتقل می‌سازد و زمینه را برای انفجاری مهارناپذیر مهیا می‌کند.

شبح بی‌بی‌سی و هراس روانی پادشاه؛ جدال بر سر رسانه و تجارت

بخش دیگری از اسناد محرمانه وزارت خارجه بریتانیا، به تحلیل روان‌شناسانه چهره شاه و حساسیت‌های شدید او نسبت به رسانه‌های غرب، به‌ویژه بخش فارسی بی‌بی‌سی اختصاص دارد. پادشاه ایران، تحت تأثیر حافظه تاریخی و رویداد‌های شهریور ۱۳۲۰ و برکناری پدرش، همواره باور داشت که بخش فارسی بی‌بی‌سی ابزار پنهان دولت بریتانیا برای هدایت افکار عمومی و ابلاغ سیاست‌های سری وایت‌هال است. شاه تصور می‌کرد هرگونه خبر یا تحلیلی که از بی‌بی‌سی پخش می‌شود، بازتاب‌دهنده نیت واقعی و پنهانی حکومت بریتانیا درباره آینده حکومت اوست.

این نگرش روانی سبب شده بود که شاه با پخش هرگونه گزارش انتقادی درباره ناآرامی‌های ایران یا وضعیت زندانیان سیاسی، واکنش‌های شدید تلافی‌جویانه بروز دهد. او سفیر بریتانیا را احضار می‌نمود و رسماً تهدید می‌کرد که خرید‌های تجاری، ادوات نظامی و قرارداد‌های نفتی با لندن را متوقف خواهد ساخت.

وزارت امور خارجه بریتانیا در میان این تهدید‌های مکرر اقتصادی و حفظ ادعای آزادی رسانه‌ای بی‌بی‌سی، در موقعیت دشواری قرار می‌گرفت. دیپلمات‌های انگلیسی اگرچه در ظاهر بر استقلال بی‌بی‌سی تأکید می‌کردند، اما در پشت صحنه تلاش می‌نمودند مدیران شبکه را برای کنترل لحن گزارش‌ها تحت فشار قرار دهند.

در سند براون، این فشار‌های پشت پرده و نگرش شاه این‌گونه بازگو شده است: «شاه مدام بر این باور بود که بی‌بی‌سی بر ضد او به کار گرفته می‌شود، همان‌گونه که زمانی بر ضد پدرش به کار گرفته شده بود. هرگاه بی‌بی‌سی برنامه‌ای انتقادی پخش می‌کرد، ایرانیان تهدید به تحریم تجاری شرکت‌های بریتانیایی می‌کردند. وزارت خارجه به سفارت دستور داد تا به مقامات بی‌بی‌سی یادآوری کند که مراقبت بیشتری در گزارش مسائل ایران به خرج دهند.»


بیشتر بخوانید: داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط


این رویه تسکین‌دهنده، اثری معکوس بر جای گذاشت. شاه به جای درک استقلال رسانه‌ها، متمایل شد باور کند دولت بریتانیا توانایی مهار کامل بی‌بی‌سی را دارد و عدم مداخله مطلق آن، نشانه‌ای از خباثت پنهان دیپلمات‌های انگلیسی است. از سوی دیگر، این مناقشات مداوم موجب شد سفارت بریتانیا بیش از پیش در گرداب محافظه‌کاری تحلیلی فرو رود و اخبار میدانی را برای جلوگیری از رنجش دربار تهران تعدیل کند.

نقاط کور تحلیلی؛ ناشنوایی در برابر جامعه، دین و حیات روشنفکری

گزارش براون در نقد عملکرد نمایندگی سیاسی بریتانیا در تهران، سه غفلت و نقطه کور ساختاری را شناسایی می‌کند که سبب گردید سفارت نتواند ریشه‌های تعمیق‌یافته بحران را تحلیل کند. نخستین نقطه کور، قطع ارتباط کامل سفارت با گروه‌های مخالف، روحانیت و بازاریان از دهه ۱۹۶۰ میلادی بود. سفارت بریتانیا با این استدلال که شاه هرگونه تماس با مخالفان را اقدامی خصمانه تلقی می‌کند، کادر دیپلماتیک خود را به حضور در محافل رسمی، جشن‌های دربار و ارتباط با تکنوکرات‌ها محدود ساخته بود.

این در حالی بود که سفیران کهنه‌کاری، چون سیر دنیس رایت در اوایل دهه ۱۹۷۰ هشدار‌های عمیقی درباره آینده خط‌مشی رژیم داده بودند. رایت در پایان مأموریت خود در سال ۱۹۷۱، پرده از خطرات خودشیفتگی پادشاه برداشته بود.

در سند براون با اشاره به گزارش‌های فراموش‌شده رایت آمده است: «سیر دنیس رایت هنگام ترک تهران در آوریل ۱۹۷۱ پس از هشت سال سفارت نوشت که شاه فراتراز انتظارات وی موفق شده است، اما ابراز نگرانی کرد که اعتمادبه‌نفس بیش از حد ممکن است وی را به سمت اتخاذ گام‌های نسنجیده و زیان‌بار سوق دهد. وزارت خارجه توجه چندانی به این نتیجه‌گیری‌های نگران‌کننده نشان نداد.»

دومین و سومین نقطه کور سفارت، بی‌اطلاعی مطلق از نفوذ اجتماعی جریان‌های دینی و نادیده گرفتن حیات فکری و ادبی جامعه ایران بود. دیپلمات‌های بریتانیایی خشم مذهبی را پدیده‌ای پشت‌سرگذارده‌شده می‌پنداشتند و هیچ درکی از توان انقلابی اندیشه‌های آیت‌الله خمینی یا تأثیر سخنرانی‌های علی شریعتی نداشتند. آنها همچنین از تولیدات فکری، شعر معترض، نمایشنامه‌ها و آثار ادبی دهه ۱۳۵۰ غافل بودند و جریان‌های روشنفکری را محافلی دور از واقعیت قلمداد می‌کردند.

سند براون بر این غفلت فکری دست می‌گذارد و می‌نویسد: «سومین غفلت تحلیل‌گران بریتانیایی، عدم توجه کافی به حیات فکری و روشنفکری در ایران بود. بخش عمده‌ای از آثار نویسندگان ایرانی در دهه ۱۹۷۰ دست‌کم به‌طور ضمنی ضد رژیم بود و بی‌قراری جامعه را نسبت به سیاست‌ها و ارزش‌های عصر پهلوی بازگو می‌کرد.»

نادیده گرفتن آثار ادبی نویسندگان و معترضانی، چون غلامحسین ساعدی یا سعید سلطان‌پور و عدم درک خشم نهفته در محافل دانشگاهی، سبب شد سفارت بریتانیا جامعه ایران را جامعه‌ای آرام تصور کند که تنها به دنبال مواهب اقتصادی توسعه شتابان است. این کوری تحلیلی باعث گشت که با پیدایش نخستین جرقه‌های اعتراضات شهری، دیپلمات‌ها ناگهان خود را در برابر واقعیتی بینند که هیچ الگویی برای تبیین آن در اختیار نداشتند.

توهم ثبات در پایتخت‌های غربی و یک استثنای غیرمنتظره

سند براون برای سنجش میزان ناکارآمدی سفارت بریتانیا، به بررسی ارزیابی‌های سایر دولت‌ها و سازمان‌های اطلاعاتی جهان در همان برهه می‌پردازد. این بخش از سند اثبات می‌کند که خطای تحلیلی بریتانیا یک استثنا نبود، بلکه تمام قدرت‌های غربی در نوعی هم‌نوایی ناشی از ناآگاهی به‌سر می‌بردند.

ایالات متحده آمریکا، به عنوان اصلی‌ترین متحد بین‌المللی رژیم پهلوی، وضعیتی به مراتب آشفته‌تر داشت. سفارت آمریکا در تهران، به‌ویژه در دوران سفارت ریچارد هلمز (رئیس سابق سازمان سیا)، گزارش‌دهی درباره نقاط ضعف شاه یا نقد سرکوب سیاسی را ممنوع ساخته بود. هلمز اعتقاد داشت وظیفه سفارت تقویت روحیه شاه است، نه متزلزل کردن او با ارسال اخبار منفی به واشنگتن.

اوج این بی‌خبری در سند براون با اشاره به گزارش جنجالی سازمان سیا در تابستان ۱۳۵۷ افشا شده است: «سازمان سیا در اوت ۱۹۷۸ یادداشت مفصلی تهیه کرد که بعد‌ها افشای آن در مطبوعات موجب شرمساری شدیدش شد؛ در آن گزارش با قاطعیت نتیجه‌گیری شده بود که ایران در یک شرایط انقلابی یا حتی پیش‌انقلابی قرار ندارد.»

همچنین دولت‌های آلمان غربی و فرانسه ارزیابی‌هایی به شدت خوش‌بینانه از بقای حکومت پهلوی داشتند. آلمان غربی به دلیل منافع عظیم صنعتی مایل نبود هیچ‌گونه احتمالی درباره تغییر رژیم را بپذیرد. فرانسه نیز حتی پس از استقرار آیت‌الله خمینی در نوفل‌لوشاتو، پیش‌بینی دقیقی از آینده ابعاد این جنبش نداشت. اتحاد جماهیر شوروی نیز تا آخرین هفته‌های پیش از سقوط شاه، باور داشت که ارتش کنترل اوضاع را در دست خواهد گرفت.


بیشتر بخوانید: تصویر جالب از کودکی پادشاه بریتانیا در کنار محمدرضا شاه پهلوی


اما در میان این ناآگاهی عمومی، سند براون به یک استثنای تحلیلی نایاب اشاره می‌کند که نشان می‌دهد دریافت دقیق اطلاعات غیرممکن نبوده است: ارزیابی‌های نمایندگی سیاسی و اطلاعاتی اسرائیل در تهران.

در متن سند درباره تحلیل‌های متفاوت اسرائیل آمده است: «ارزیابی‌های رئیس نمایندگی اسرائیل در تهران بین سال‌های ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۸ نشان می‌دهد که او از سال ۱۹۷۴ به حکومت خود توصیه می‌کرد وابستگی شدید به نفت ایران را کاهش دهد. او در سال ۱۹۷۵ به این نتیجه رسیده بود که سقوط شاه تنها مسئله زمان است و رهبران دینی بزرگ‌ترین تهدید هستند.»

نمایش این تضاد تحلیلی ثابت می‌کند دیپلمات‌های غربی به دلیل محصور ماندن در برج‌های عاج، ارتباطات تجاری و خوش‌بینی‌های ساختگی، حواس جمعی خود را برای دریافت پیام‌های دگرگونی از دست داده بودند، در حالی که ناظرانی که بدون واسطه به تحلیل مناسبات اجتماعی بازار و مسجد می‌پرداختند، به درک واقع‌گرایانه‌تری دست یافته بودند.

دفاعیه آنتونی پارسونز؛ روایتی از یک پارانویای تاریخی

پیوست دوم سند محرمانه براون شامل یادداشت مفصل و دفاعی سر آنتونی پارسونز، سفیر بریتانیا در تهران در سال‌های بحرانی ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ است. پارسونز در این یادداشت با صراحتی کم‌نظیر به اتهامات مطرح‌شده پاسخ می‌دهد و به تشریح تناقض‌های عمیق کار دیپلماتیک در جامعه‌ای مانند ایران می‌پردازد.

پارسونز بر عارضه تاریخی بدگمانی ایرانیان نسبت به انگلیس دست می‌گذارد. او توضیح می‌دهد که پس از سابقه طولانی مداخلات بریتانیا از اوایل قرن بیستم، کودتای ۱۲۹۹ و رویداد‌های سال ۱۳۳۲، نوعی باور عمومی و وسواس روانی در میان ایرانیان و به‌ویژه خود شاه وجود داشت که بر اساس آن هر حرکت سیاسی به «دست پنهان انگلیس» نسبت داده می‌شد. شاه باور داشت هرگونه تماس سفارت بریتانیا با مخالفان یا چهره‌های دینی، به معنای آغاز سناریوی لندن برای سرنگونی اوست.

پارسونز در یادداشت دفاعی خود این تنگنای دیپلماتیک را چنین تبیین می‌کند: «پس از ۱۵۰ سال مداخله فاحش بریتانیا در امور داخلی ایران، تمام ایرانیان و از جمله خود شاه، دچار عقده و وسواس فکری درباره دست پنهان بریتانیا بودند. تنها امید ما برای برقراری یک رابطه کاری سودآور با شاه این بود که هر کار ممکنی را برای کاهش این بدگمانی‌ها انجام دهیم و دست به هیچ اقدامی نزنیم که به این تصورات دامن بزند.»

پارسونز همچنین تصویر مرسوم از شاه به عنوان فردی ضعیف و بی‌تصمیم را که در ماه‌های پایانی شکل گرفته بود به چالش می‌کشد. او یادآور می‌شود که شاه در دوران اقتدارش، پادشاهی کینه‌توز بود که در برابر کوچک‌ترین بی‌احترامی یا نقد کشور‌های غربی، مجازات‌های سنگین تجاری اعمال می‌کرد.

سفیر سابق بریتانیا خاطراتی افشاگرانه از برخورد‌های تلافی‌جویانه شاه ارائه می‌دهد: «من شاهد ظرفیت شدید شاه برای برخورد و تلافی‌جویی بودم؛ از جمله واردات از هلند برای چند ماه ممنوع شد و تجارت با سوئد، نروژ، بلژیک و ایتالیا به دلیل رنجش‌های واقعی یا خیالی به حالت تعلیق درآمد. شاه شاید امروز چهره‌ای ترسو و بی‌تصمیم به نظر برسد، اما در دوران اوج خود، از تصمیم‌گیری ابایی نداشت و رگه‌ای قوی از کینه‌توزی در شخصیتش موجود بود.»

پارسونز در جمع‌بندی دفاعیه خود مدعی می‌شود که شکست اصلی دیپلماسی غرب ناآگاهی از ابزار «اعتصاب سراسری» بود. او معتقد است تظاهرات خیابانی به تنهایی نمی‌توانست حکومت را سرنگون سازد، بلکه فلج شدن صنعت نفت، بانک‌ها و بوروکراسی در اثر اعتصابات بود که ارکان قدرت را از درون تهی ساخت و ارتش را ناچار به تسلیم کرد.

درس‌های سنگین برای دیپلماسی وایت‌هال؛ آمیختن آرزو با واقعیت

فصل پایانی سند نیکلاس براون به جمع‌بندی دروس اجرایی برای ساختار سیاست خارجی بریتانیا اختصاص یافته است. سند با قاطعیت تصریح می‌کند که خطای بزرگ دیپلماسی بریتانیا، خلط میان «آنچه مایل بودند رخ دهد» با «آنچه در واقعیت رخ می‌داد» بود؛ عارضه‌ای تحلیلی که در ادبیات سیاسی با تعبیر آرزواندیشی شناخته می‌شود. دیپلمات‌ها به دلیل سود‌های سرشار اقتصادی، در نیت خود برای حفظ استقرار شاه غرق شده بودند و به طور ناخودآگاه، تمامی داده‌های متناقض با این آرزو را حذف می‌کردند.

براون پیشنهاد‌هایی برای اصلاح سیستم تحلیلی ارائه می‌دهد: افزایش کادر تحلیلی سفارتخانه‌ها، اجبار دیپلمات‌ها به تسلط بر زبان محلی و سفر به نقاط دوردست کشور، قطع وابستگی اطلاعاتی به سرویس‌های امنیتی حکام مستبد مانند ساواک، و جداسازی کامل بخش تحلیل ریسک سیاسی از بخش‌های توسعه تجارت و فروش تسلیحات.

سند براون با صلابت نظری بالا، درس بنیادی این تجربه تلخ دیپلماتیک را این‌گونه به پایان می‌برد: «شاه همواره فردی دشوار برای تعامل بود و تملق‌گویی اغلب بهترین سلاح برای جلب نظر او به شمار می‌رفت. اما درس نهایی این بررسی آن است که غرب شاه را بیش از حد جدی گرفت. تصور بر این بود که او در صورت رنجش آماده است به منافع غرب آسیب بزند، در حالی که در عمل او نادرتر از آنچه گمان می‌رفت دست به چنین کاری می‌زد.»

این گزارش محرمانه تاریخی، شهادت‌نامه‌ای بر فرجام رژیمی است که با تکیه بر ساختار‌های نظامی گران‌قیمت، تملق‌های بین‌المللی و ثروت نفتی، دچار جدایی کامل از متن جامعه شد. در این میان، قدرت‌های غربی نیز که با سرود‌های ناشایسته‌ی ثبات تجاری دلخوش بودند، زمانی به خود آمدند که طوفان واقعیت، ساختار فرسوده پهلوی را ربوده بود و جایی برای دیپلماسی پرمنفعت گذشته باقی نگذارده بود.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: اسناد
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha