بازخوانی ماجرای خروج شاه از ایران

رویداد ۲۴| آخرین پادشاه ایران در روز ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ ایران را ترک کرد. محمدرضاشاه پهلوی که هنگام خروج از ایران دلشکسته و غمگین مینمود، در کشورهای مختلف آواره شد و کمتر از دو سال بعد نیز بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفت. او در همین ایام تبعید کتابی با نام پاسخ به تاریخ نوشت؛ کتابی که در آن «جلای وطن» نیز روایت شده و شاهنشاه درباب ترک وطن اینطور نوشته است: «آخرین روزهای اقامت در تهران سخت دشوار بود و شبها با بیخوابی گذشت. میبایست روزها همچنان به کار خود ادامه دهم، حال آنکه تاریخ حرکت نزدیک و نزدیکتر میشد و لحظهای از وضع دلخراش ایران فارق نبودم. نمیتوانم احساسات خود را به هنگامی که به اتفاق شهبانو ایران را ترک میکردیم وصف نمایم. به حکم تجربه طولانی و احساس قلبی، نسبت به آینده سخت نگران بودم. آرزو داشتم سفر من موجب پیدایش آرامش و تسکین تشنجات شود. امیدوار بودم بخت با شاپور بختیار یاری کند و وی بتواند کاری انجام دهد و سرانجام وطن از ویرانی و نابودی نجات یابد».
در این میان، مهمترین چیز همانا تکلیف ارتش در غیبت شاه بود. اغلب افسران ردهبالای ارتش پس از خروج شاه از کشور مخالفت میکردند و آن در حکم فروپاشی حکومت تلقی میکردند. علاوه بر این، امروز هم بسیاری از تاریخنگاران انقلاب بر این باورند که اگر شاه از کشور خارج نمیشد، ارتش اعلام بیطرفی نمیکرد و درنتیجه انقلاب پیروز نمیشد. وقتی که تیمسار قرهباغی، رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، از تصمیم شاه مبنی بر خروج از کشور باخبر شد، تمام تلاش خود را برای منصرف کردن او به کار بست و نهایتا از فرح پهلوی خواست که شاهنشاه را از این تصمیم منصرف کند: «اگر اعلیحضرت از ایران خارج شوند، ارتش دیگر خویشتندار نخواهد بود».
«آخرین روزها و تلاشها»
بیشتر بخوانید: وقتی جیمی کارتر هم به حکومت پهلوی پشت کرد| چرا آمریکا همپیمان خوبی نبود؟
شاه، اما از تصمیم خود منصرف نشد. منوچهر خسروداد، فرمانده ارتش، و عبدالعلی بدرهای، فرمانده نیروی زمینی، پیشنهاد دیگری را نزد شاه طرح کردند تا بلکه مانع از خروج وی شوند: از شاه درخواست کردند به جای خروج از ایران به جزیره کیش رفته و مدتی آنجا بماند تا آتش انقلاب خاموشی بگیرد. علاوه بر این، هیاتی از نمایندگان مجلس شورای ملی نیز با درخواستی مشابهی نزد فرح پهلوی رفتند و حتی اردشیر زاهدی ترتیبی داد که فردی از افراد مرتبط با انقلابیون، که منصور اقبال نام داشت، با شاه دیدار کند و برنامه انقلابیون برای گرفتن قدرت در نبود وی را به گوشش برساند. اما سخنان منصور اقبال نیز کارگر نشد و، درواقع، منصور اقبال آخرین فردی بود که با شاه دیدار کرد تا وی را از ترک کشور منصرف کند.
اقبال دربارهی ملاقاتش با شاهنشاه چنین آورده که: «به کاخ نیاوران رفتم و نیروهای گارد ویژه را نیز در آنجا دیدم. به داخل رفتم و حس کردم هیچکس نیست. از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شاه شدم و چند دقیقهای منتظر ماندم. سپس به مدت بیست دقیقه با او ملاقات کردم. دیدن چهره شاهنشاه، چهرهای که عمیقا غمگین به نظر میرسید، برایم قابل تحمل نبود. به ایشان پیشنهاد کردم به نوشهر بروند و در ایران بمانند که شاهنشاه این پیشنهاد را مسکوت گذاشتند».
فلج سیاسی
محمدرضاشاه در این مقطع تصمیمش را گرفته بود و فقط و فقط میخواست برود. عباس میلانی درباب تصمیم وی مینویسد: «در یک نکته به گمانم شکی روا نیست. آن روزها شاه احساس میکرد مردم ایران به او «پشت» کردهاند. حتی میگفت قدر خدماتش را ندانستهاند. غرب را هم به خیانت متهم میکرد. میگفت سالها متملّقان اطرافش به او دروغ گفتند و مردم هم همه خدماتش را نادیده انگاشتهاند و به آنها پشت کردهاند». میلانی اینطور ادامه داده که: «در سالهای دهه چهل، یعنی از آغاز قدرقدرتیاش، دیگر شاه صبر چندانی برای شنیدن نظرات انتقادی حتی کسانی که خیرخواهش بودند نداشت. بسیاری از سیاستمداران قدیمی را که حاضر به بازگویی حقیقت بودند از دربار رانده بود. به علاوه شاه بارها گفته بود که از همه چیز در مملکت خبردار است. میگفت از چندین و چند منبع اطلاعاتی مختلف گزارش دریافت میکند. به همین خاطر بود که وقتی با ابعاد واقعی مخالفت در میان مردم روبهرو شد، دچار شوک روانی و فلج سیاسی گشت و همچنین مواجههاش با مردم دیگر همراه نوعی قهر عاطفی بود. بارها اعلام کرده بود که میان او و ملّت ایران پیوندی ناگسستنی وجود دارد. میگفت ریشه این پیوند را هم در تاریخ دیرین سلطنت در ایران سراغ باید کرد و هم در دستاوردهای انقلاب شاه و مردم».
شهبانوی ژاندارک!
در این میان، فرح دیبا تلاش میکرد کاری کند. او که نسبت به عزم راسخ همسرش برای ترک کشور آگاهی یافته بود شد، پیشنهاد کرد که شاهنشاه خودش شخصا ایران را ترک کند و شهبانو و ولیعهد جوان، در نبود شاه «همچون نمادی از حضور شاه» بوده و جای او را پر کنند.
این پیشنهاد ابدا دور از ذهن نبود، زیرا فرح دیبا در آن ایام نایبالسلطنهی شاه محسوب میشد و وظیفه داشت ادارهی امور مملکت را در ایام فترت_ مابین فوت همسرش تا زمانی که فرزندشان به سن قانونی میرسد_ بر عهده گیرد. با این وجود، شاه پس از شنیدن پیشنهاد همسرش برآشفته شد و در پاسخ گفت: «لازم نیست شما نقش ژاندارک را بازی کنید».
فرزندان شاه در روز دوشنبه ۲۵ دی ماه ایران را ترک کردند. خودش و همسرش نیز یک روز بعد سفرشان را آغاز کردند و از ایران رفتند. روز خروج شاه از ایران، کارکنان فرودگاه و خدمه پروازها در اعتصاب بودند و حتی برای پذیرایی در پرواز کسی را نیافته بودند.
تصاویری که از لحظات خروج شاه از ایران ثبت شده، به خوبی بیانگر احوال روحی و جسمی او هستند و بینیازند از توضیح و تفسیر. در مراسم بدرقه، بیش از همه منتظر و مشتاق دیدار با بختیار بود؛ و عجب آنکه بختیار سالهای زیادی از عمر خود را صرف مبارزه با حکومت شاه کرده بود و شاه انتظار فردی را میکشید که پیشتر، وقتی در اوج قدرت بود، او و دار و دستهاش را سرکوب کرده و به سادگی از حقوق سیاسی محرومشان کرده بود. در آن روز وداع، اما هم شاه گریست و هم بختیار.
شاه دستان بختیار را در دست گرفت و گفت برای شما آرزوی موفقیت دارم، و همچنین گفت که «ایران را به شما میسپارم و شما را به خدا».
آخرین تصاویر از ایران
محمدرضاشاه پهلوی، در پاسخ به تاریخ، واپسین لحظات حضور در ایران را اینطور روایت کرده است: «در فرودگاه مهرآباد بادی سرد میوزید... و مقامات مهم کشوری و لشکری، از جمله شاهپور بختیار، نخستوزیر، رئیس مجلس شورای ملی و چند تن از فرماندهان نیروهای مسلح به بدرقه آمده بودند. به حاضران توصیه کردم که در رفتار خود جانب حزم و احتیاط را نگه دارند. خداوند یکتا را به شهادت میگیرم که آنچه در توان داشتم را برای نجات خدمتگذاران به وطن از مخاطرات احتمالی، انجام دادم... احساسات و صمیمیتی که آنجا ابراز شد، مرا عمیقا تحت تاثیر قرار داد. همه سکوت کرده بودند و بسیاری میگریستند. آخرین تصویری که از ایران به یاد دارم، چهرههای غمزده و اشکآلودهی افرادی است که به بدرقه آمده بودند.»





محمدرضا شاه چند بار فرار کرد. یکبار قبل از کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ و یکبار سال ۵۷. محمدرضا پهلوی وطن فروش و خائن به مشروطه بود. مشروطه به معنای محدود بودنِ قدرت در نزد پادشاه. محمدرضا پهلوی تک حزبی رستاخیز درست کرد. از اعدام های سیاسی مثل اعدام=قتل قتل عمد دولتیِ وزیر خارجه ایران " شهید حسین فاطمی " تا اعدام گلسرخی و حتا اعدام های مواد مخدر در زمان دیکتاتوری محمدرضا شاه. وطن فروش های سطلنت طلب از چه چیز دفاع می کنند. خاندان وطن فروش پهلوی را بیگانه سر کار آورد و همان بیگانه او را تنها گذاشت. رضا شاه کبیر! را چه کسی تبعید و ذلیل کرد. رهبر انقلاب۵۷، شخص محمدرضا شاهه ،که با دیکتاتوری باعث ویرانی ایران شد. هفت جلد کتاب "یادداشتهای اسدالله اعلم" نوکر و معتمد دربار، گویاست که محمدرضا شاه چگونه بود. سلطنت طلبها کتاب " سقوط شاه " از فریدون هویدا و یادداشتهای اسدالله اعلم را بخوانند. هوچی گری نکنند