سایهی بلند ویتنام؛ روزی که آمریکا را از درون شکست خورد

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- جنگ ویتنام، به معنای واقعی، بحرانی در سیاست خارجی ایالات متحده بود. نبردی که در ظاهر برای مهار کمونیسم آغاز شد، بهتدریج به آزمونی برای مشروعیت قدرت، صداقت دولت، ظرفیت رسانهها، معنای میهندوستی و حدود اختیارات ریاستجمهوری بدل شد. آمریکا با این تصور وارد ویتنام شد که میتواند با اتکا به قدرت نظامی، فناوری پیشرفته، نیروی هوایی عظیم و ارادهی سیاسی خود، مسیر تاریخ کشوری دیگر را تعیین کند. اما نتیجه، نه پیروزی سریع بود و نه حتی شکستی ساده و قابلهضم؛ نتیجه زخمی عمیق بود که سیاست آمریکا را برای دههها تحت تأثیر قرار داد.
ویتنام برای ایالات متحده فقط یک شکست نظامی نبود. این جنگ، شکستی روایی، اخلاقی و نهادی نیز بود. دولت آمریکا نتوانست برای مردم خود توضیح دهد که چرا هزاران جوان باید به جنگی اعزام شوند که هدفش هر روز مبهمتر میشد. نتوانست میان ادعای دفاع از آزادی و حمایت از حکومتی کممشروعیت در ویتنام جنوبی آشتی برقرار کند. نتوانست فاصله میان گزارشهای خوشبینانهی رسمی و تصاویر خونینی را که هر شب از تلویزیون پخش میشد پر کند. از همینجا بود که «بحران اعتبار» زاده شد؛ بحرانی که نه فقط جانسون و نیکسون، بلکه کل ساختار سیاسی آمریکا را در برابر پرسشی بنیادین قرار داد: آیا مردم هنوز میتوانند به دولت خود اعتماد کنند؟
از استعمار فرانسه تا جنگ سرد آمریکا

برای فهم جنگ ویتنام و اثرات سیاسی آن، باید از فروپاشی استعمار فرانسه در هندوچین آغاز کرد. با پایان جنگ جهانی دوم، جهان دیگر جهان سابق نبود. امپراتوریهای اروپایی که روزگاری با اطمینان بر نقشهی آسیا و آفریقا خط میکشیدند، با مردمانی روبهرو شدند که استقلال را دیگر یک آرزو نمیدانستند، بلکه آن را حق تاریخی خود میشمردند. فرانسه کوشید ویتنام را دوباره زیر سلطهی خود نگه دارد، اما جریان تاریخ علیه آن حرکت میکرد. نیروهای ویتمین، با پشتیبانی شوروی و چین، در نبرد دینبینفو ضربهای قاطع بر فرانسه وارد کردند و سرانجام پاریس ناچار شد از مستعمرهی پیشین خود عقبنشینی کند.
اما عقبنشینی فرانسه، پایان بحران نبود؛ آغاز مرحلهای تازه بود. آمریکا، که پس از جنگ جهانی دوم خود را رهبر «جهان آزاد» میدانست، هر جنبش ضداستعماریِ نزدیک به چپ را بخشی از گسترش جهانی کمونیسم میدید. در نگاه واشنگتن، ویتنام فقط کشوری کوچک در جنوب شرق آسیا نبود؛ حلقهای بود در زنجیرهی بزرگ جنگ سرد. سیاست «مهار کمونیسم» که در اروپا معنایی نسبتاً روشن داشت، در آسیا صورتی پیچیدهتر یافت. آنچه برای بسیاری از ویتنامیها مبارزهای ملی برای استقلال بود، در چشم سیاستگذاران آمریکایی به تهدیدی ایدئولوژیک تبدیل شد.
همین سوءفهم، ریشهی تراژدی بود. آمریکا با زبانی سادهساز وارد مسئلهای پیچیده شد: یا کمونیسم، یا آزادی؛ یا شمال، یا جنوب؛ یا پیروزی، یا سقوط. اما ویتنام فقط میدان رقابت دو ایدئولوژی نبود. آنجا تاریخ استعمار، ملیگرایی، فقر، مذهب، شکافهای طبقاتی، مداخلهی خارجی و جنگ داخلی بههم گره خورده بودند. آمریکا این پیچیدگی را تا حد زیادی نادیده گرفت و در نتیجه، جنگی را آغاز کرد که صورت ظاهریاش نظامی بود، اما ماهیتش عمیقاً سیاسی و اجتماعی باقی ماند.
توافق ژنو در ۱۹۵۴ ویتنام را موقتاً به دو بخش تقسیم کرد: شمال کمونیست و جنوب ضدکمونیست. قرار بود انتخابات سراسری برگزار شود و کشور دوباره وحدت یابد، اما این انتخابات هرگز انجام نشد. رهبر ویتنام جنوبی، نگو دین دیم، با حمایت آمریکا از برگزاری انتخاباتی که احتمال پیروزی کمونیستها در آن بالا بود جلوگیری کرد. از همان لحظه، تناقضی بنیادین شکل گرفت: آمریکا به نام دفاع از آزادی وارد ویتنام شد، اما از لغو انتخاباتی حمایت کرد که میتوانست ارادهی عمومی مردم ویتنام را نشان دهد.
این تناقض بعدها بارها بازگشت. جنگی که قرار بود از دموکراسی دفاع کند، بر پایهی جلوگیری از انتخاب آزاد آغاز شد. جنگی که قرار بود استقلال ویتنام جنوبی را حفظ کند، بیش از پیش آن را وابسته به نیروی نظامی و مالی آمریکا ساخت؛ و جنگی که قرار بود مانع سلطهی خارجی شود، خود به نماد مداخلهی خارجی بدل شد.
گسترش قدرت ریاستجمهوری
در آغاز دههی ۱۹۶۰، حضور آمریکا در ویتنام هنوز بیشتر در قالب کمک، آموزش و اعزام مشاوران نظامی تعریف میشد. اما این وضعیت بهسرعت تغییر کرد. جان اف. کندی شمار مشاوران نظامی را افزایش داد، و پس از او لیندون جانسون جنگ را وارد مرحلهای تازه کرد. حادثهی خلیج تونکین در اوت ۱۹۶۴ نقطهی چرخش بود.
ادعا شد که قایقهای ویتنام شمالی به ناوشکنهای آمریکایی حمله کردهاند. جانسون از کنگره اختیار بیشتری خواست و قطعنامهی خلیج تونکین تصویب شد؛ قطعنامهای که به رئیسجمهور قدرتی گسترده برای گسترش جنگ داد.
این قطعنامه به رئیس جمهور قدرت بیشتری داد و کنگره عملا بخش بزرگی از اختیار خود در تصمیمگیری دربارهی جنگ را به رئیسجمهور واگذار کرد. در نظام سیاسی آمریکا، اعلان جنگ و نظارت بر استفاده از نیروی نظامی باید با مشارکت جدی کنگره انجام شود. اما در فضای جنگ سرد، ترس از کمونیسم و فشار سیاسی داخلی باعث شد نمایندگان، قدرتی بسیار وسیع به قوهی مجریه بدهند. این لحظه، بعدها به نمونهای هشداردهنده تبدیل شد: چگونه یک بحران امنیتی میتواند به گسترش کمسابقهی قدرت ریاستجمهوری بینجامد.
جانسون فقط از منظر استراتژیک به ویتنام نگاه نمیکرد. او در سیاست داخلی نیز گرفتار بود. هیچ رئیسجمهوری در دوران جنگ سرد نمیخواست متهم شود که کشوری را «به کمونیسم باخته» است. خاطرهی پیروزی کمونیستها در چین در ۱۹۴۹ هنوز در سیاست آمریکا زنده بود و جمهوریخواهان از آن برای حمله به دموکراتها استفاده کرده بودند. جانسون نمیخواست مانند ترومن هدف اتهام ضعف در برابر کمونیسم قرار گیرد؛ بنابراین ویتنام برای او فقط مسئلهای خارجی نبود؛ صحنهای برای دفاع از اعتبار سیاسی خودش نیز بود.
جانسون میدانست جنگ دشوار است، اما عقبنشینی را از نظر سیاسی خطرناکتر میدید. او میترسید اگر ویتنام جنوبی سقوط کند، مخالفان داخلی او را به ضعف، بیکفایتی یا خیانت متهم کنند. در نتیجه، جنگی که باید با محاسبهی دقیق منافع و هزینهها اداره میشد، به گروگان حیثیت سیاسی رئیسجمهور و حزب حاکم تبدیل شد.
جنگ چریکی و شکست منطق قدرت

از ۱۹۶۵، جنگ وارد مرحلهای خونینتر شد. عملیات «رعد غلتان» با بمباران گستردهی ویتنام شمالی آغاز شد و نیروهای زمینی آمریکا نیز بهطور فزاینده وارد میدان شدند. مأموریتهای «جستوجو و نابودی» برای یافتن ویتکنگها در جنوب گسترش یافت. واشنگتن امیدوار بود فشار نظامی، دشمن را فرسوده و وادار به عقبنشینی کند. اما میدان جنگ ویتنام با تصورات کلاسیک نظامی آمریکا سازگار نبود.
ارتش ایالات متحده از نظر فناوری، تجهیزات، نیروی هوایی، توپخانه و امکانات لجستیکی برتری عظیمی داشت. اما این برتری در برابر جنگ چریکی محدودیتهای آشکاری پیدا کرد. ویتکنگها و نیروهای ویتنام شمالی اغلب با کمین، تونل، مین، حملات ناگهانی و عقبنشینی سریع میجنگیدند. آنان زمین را میشناختند، با روستاها پیوند داشتند و میتوانستند در میان مردم پنهان شوند. آمریکا میتوانست منطقهای را بمباران کند، اما نمیتوانست بهسادگی وفاداری سیاسی مردم محلی را به دست آورد.
در اینجا تفاوت میان قدرت نظامی و قدرت سیاسی آشکار شد. آمریکا میتوانست بجنگد، اما نمیتوانست معنای جنگ را به سود خود تثبیت کند. میتوانست نیرو اعزام کند، اما نمیتوانست مشروعیت دولت ویتنام جنوبی را تضمین کند. میتوانست دشمن را در یک نبرد شکست دهد، اما نمیتوانست مانع بازگشت او در هفتهای دیگر و در منطقهای دیگر شود. جنگ ویتنام نشان داد که قدرت سخت، اگر با فهم اجتماعی و سیاسی همراه نباشد، ممکن است عظیم باشد، اما تعیینکننده نباشد.
فرماندهان نظامی آمریکا کوشیدند موفقیت را با آمار نشان دهند: تعداد عملیاتها، تعداد کشتههای دشمن، مقدار سلاحهای کشفشده، تعداد روستاهای پاکسازیشده. اما این اعداد نمیتوانستند پرسش اصلی را پاسخ دهند: آیا آمریکا به پیروزی نزدیکتر شده است؟ جنگی که معیار روشن پیروزی ندارد، بهتدریج اعتماد عمومی را فرسوده میکند. هر گزارش رسمی از پیشرفت، وقتی با ادامهی خشونت و افزایش تلفات همراه باشد، نه اطمینان، بلکه تردید میآفریند.
تلویزیون، تت و فروپاشی اعتماد
بیشتر بخوانید:
استراتژیستهای نظامی چگونه در ضمیر دشمن پیروز میشوند؟
ویتنام نخستین جنگ تلویزیونی آمریکا بود. این نکته برای فهم اثر سیاسی جنگ حیاتی است. پیش از آن، دولتها تا حد زیادی میتوانستند تصویر جنگ را از مسیر بیانیههای رسمی، عکسهای گزینششده و گزارشهای کنترلشده مدیریت کنند. اما در ویتنام، تصاویر جنگ هر شب وارد خانههای آمریکاییها میشد. خانوادهها نه فقط سخنان رئیسجمهور و ژنرالها، بلکه بدنهای زخمی، روستاهای ویران، سربازان خسته و تابوتهای بازگشته را میدیدند.
این تصاویر، روایت رسمی را فرسوده کردند. کاخ سفید میگفت پیروزی نزدیک است؛ تلویزیون جنگی بیپایان را نشان میداد. فرماندهان از پیشرفت سخن میگفتند؛ خبرنگاران از بنبست، خشونت و آشفتگی گزارش میدادند. این فاصله، همان چیزی بود که بعدها «شکاف اعتبار» نام گرفت. مردم احساس کردند دولت حقیقت را کامل نمیگوید، یا حتی آگاهانه آنان را فریب میدهد.
حملهی تت در ژانویهی ۱۹۶۸ این بحران را به نقطهی انفجار رساند. تا پیش از آن، مقامات آمریکایی بارها گفته بودند دشمن در آستانهی شکست است. اما نیروهای ویتنام شمالی و ویتکنگ ناگهان حملاتی گسترده و هماهنگ در سراسر ویتنام جنوبی انجام دادند. از نظر نظامی، این حمله در نهایت دفع شد. اما از نظر سیاسی، ضربهای سهمگین بر افکار عمومی آمریکا وارد کرد. اگر دشمن واقعاً در حال فروپاشی بود، چگونه توانسته بود چنین عملیاتی را سازمان دهد؟
تت نشان داد که در جنگهای مدرن، پیروزی نظامی لزوماً به پیروزی سیاسی تبدیل نمیشود. آمریکا در میدان توانست حمله را عقب بزند، اما در خانه روایت جنگ را باخت. از آن پس، شک و تردید نسبت به اظهارات دولت به جریان اصلی جامعه راه یافت. این فقط مخالفت با یک سیاست نبود؛ فروپاشی اعتماد به صداقت قدرت بود.
خیابان علیه جنگ
بیشتر بخوانید:
سقوط سایگون و اتمام جنگ ویتنام
کشتار فجیع غیرنظامیان «می لای» در ویتنام
پس از حملهی تت، جنبش ضدجنگ نیرویی گستردهتر یافت. مخالفت با جنگ ابتدا در دانشگاهها، میان روشنفکران، دانشجویان، فعالان چپ و گروههای صلحطلب رشد کرده بود، اما بهتدریج به پدیدهای ملی بدل شد. جوانان آمریکایی، بهویژه دانشجویان، با نظام سربازگیری اجباری مخالف بودند. برای آنان، ویتنام جنگی نبود که مستقیماً از خاک آمریکا دفاع کند؛ جنگی بود دور، مبهم و خونین که آنان باید بهایش را با بدن خود میپرداختند.
سوزاندن کارتهای خدمت سربازی، تظاهرات گسترده، موسیقی اعتراضی و شعارهای ضدجنگ فقط نشانههای نارضایتی نبودند؛ نشانههای پیدایش نوع تازهای از سیاست بودند. خیابان به رقیب کاخ سفید و کنگره تبدیل شد. شهروندان، بهویژه نسل جوان، دیگر نمیخواستند فقط رأیدهنده باشند؛ میخواستند در لحظهی تصمیمگیری تاریخی حضور داشته باشند. این حضور، سیاست آمریکا را دگرگون کرد.
جنبش ضدجنگ با دیگر جنبشهای اجتماعی نیز پیوند خورد. فعالان حقوق مدنی پرسیدند چرا مردان فقیر و اقلیتهای نژادی سهم بیشتری از بار جنگ را تحمل میکنند. مارتین لوتر کینگ جونیور، که پیشتر با احتیاط دربارهی سیاست خارجی سخن میگفت، سرانجام علیه جنگ موضع گرفت. او جنگ ویتنام را نه فقط مسئلهای خارجی، بلکه مانعی در برابر عدالت اجتماعی در داخل آمریکا میدانست. منابعی که میتوانست صرف مبارزه با فقر، آموزش، مسکن و اصلاحات اجتماعی شود، در جنگی فرسایشی مصرف میشد.
بدین ترتیب، ویتنام به نقطهی اتصال بحرانهای داخلی آمریکا تبدیل شد: نژاد، طبقه، نسل، قدرت، رسانه و دولت. مخالفت با جنگ فقط مخالفت با بمباران و اعزام نیرو نبود؛ مخالفت با ساختاری بود که تصمیم میگرفت چه کسانی بجنگند، چه کسانی سود ببرند، چه کسانی حقیقت را بدانند و چه کسانی قربانی شوند.
۱۹۶۸ و سیاست ترس

سال ۱۹۶۸ یکی از پرآشوبترین سالهای تاریخ معاصر آمریکا بود. جنگ ویتنام شدت گرفته بود. اعتراضات خیابانی افزایش یافته بود. مارتین لوتر کینگ ترور شد. رابرت کندی نیز در میانهی رقابتهای انتخاباتی به قتل رسید. کنوانسیون دموکراتها در شیکاگو به صحنهی خشونت پلیس و معترضان تبدیل شد و تصاویر آن از تلویزیون پخش شد. جامعهی آمریکا احساس میکرد نظم قدیم در حال فروپاشی است.
در چنین فضایی، ریچارد نیکسون با شعار «قانون و نظم» به میدان آمد. این شعار در ظاهر وعدهی بازگرداندن امنیت بود، اما در لایهای عمیقتر، پاسخی سیاسی به ترس طبقهی متوسط از آشوب، اعتراض، جنبشهای اجتماعی و شکست خارجی محسوب میشد. نیکسون خود را صدای مردمی معرفی کرد که به خیابان نمیآمدند، اما از آنچه میدیدند نگران بودند. او بعدها از «اکثریت خاموش» سخن گفت؛ مفهومی که تأثیر عمیقی بر سیاست آمریکا گذاشت.
جامعه به دو بخش تقسیم میشد: معترضان پرصدا و شهروندان آرام؛ نخبگان لیبرال و مردم عادی؛ مخالفان جنگ و وطندوستان؛ آشوب و نظم. چنین دوگانهای به نیکسون امکان داد مخالفت با جنگ را نه صرفاً نقدی سیاسی، بلکه تهدیدی علیه ثبات و هویت ملی جلوه دهد. این منطق بعدها در سیاست آمریکا بارها بازتولید شد و به قطبیسازی فرهنگی و سیاسی دامن زد.
نیکسون وعده داد جنگ را با «صلحی شرافتمندانه» پایان دهد. اما راه او به پایان جنگ، خود آکنده از تناقض بود. سیاست «ویتنامیسازی» قرار بود نیروهای زمینی آمریکا را کاهش دهد و مسئولیت جنگ را به ارتش ویتنام جنوبی بسپارد. اما همزمان، جنگ به کامبوج و لائوس کشیده شد.
حمله به کامبوج در ۱۹۷۰ موجی تازه از اعتراضات برانگیخت و در دانشگاه کنتاستیت به تراژدی انجامید؛ جایی که نیروهای گارد ملی اوهایو به سوی دانشجویان شلیک کردند و چند نفر را کشتند.
کنتاستیت لحظهای نمادین بود. جنگی که قرار بود در جنوب شرق آسیا مهار شود، به قلب دانشگاه آمریکایی بازگشته بود. گلولههایی که به نام نظم شلیک شدند، نشان دادند که سیاست جنگی چگونه میتواند خشونت خارجی را به خشونت داخلی پیوند بزند.
پایان جنگ و آغاز بدگمانی
توافقنامهی پاریس در ۱۹۷۳ به دخالت مستقیم نظامی آمریکا در ویتنام پایان داد. اما پایان حضور نظامی، پایان پیامدهای سیاسی نبود. نخستین پیامد مهم، پایان خدمت سربازی اجباری و حرکت به سوی ارتش داوطلبانه بود. این تغییر رابطهی جامعه و جنگ را دگرگون کرد. از آن پس، بخش کوچکتری از جامعه مستقیماً بار جنگ را بر دوش گرفت. جنگ برای بسیاری از شهروندان به امری دورتر و غیرمستقیمتر تبدیل شد. این تحول از یک سو فشار اجتماعی علیه جنگها را کاهش داد و از سوی دیگر شکاف میان ارتش و جامعهی مدنی را افزایش داد.
دومین پیامد بزرگ، تصویب قانون اختیارات جنگی در ۱۹۷۳ بود. این قانون کوششی بود برای محدود کردن قدرت رئیسجمهور در اعزام نیرو بدون نظارت کنگره. تجربهی خلیج تونکین نشان داده بود که تفویض بیحساب اختیار به قوهی مجریه میتواند کشور را وارد جنگی طولانی و پرهزینه کند. قانون اختیارات جنگی تلاشی بود برای بازگرداندن توازن میان ریاستجمهوری و کنگره، هرچند در عمل همواره محل مناقشه باقی ماند.
اما زخم اصلی، سقوط سایگون در ۱۹۷۵ بود. دو سال پس از خروج نیروهای آمریکایی، ویتنام شمالی پایتخت جنوب را تصرف کرد. تصاویر فرار آمریکاییها و متحدان ویتنامیشان از پشتبامها و هلیکوپترها به نماد شکست تبدیل شد. آمریکا جنگ را ترک کرده بود، اما شکست را نمیتوانست ترک کند. از دل همین تجربه، چیزی شکل گرفت که بعدها «سندروم ویتنام» نام گرفت: تردید عمیق نسبت به مداخلههای نظامی خارجی، ترس از جنگهای فرسایشی، و بدگمانی نسبت به وعدههای آسان پیروزی.

ویتنام همراه با رسوایی واترگیت، اعتماد عمومی به دولت را بهشدت تضعیف کرد. مردم نه فقط به سیاست جنگی، بلکه به صداقت ساختار قدرت بدبین شدند. دولت دیگر آن نهاد مطمئنی نبود که در دههی ۱۹۵۰ بسیاری از آمریکاییها به آن اعتماد داشتند. پس از ویتنام، روزنامهنگاری تحقیقی، افشاگری، نظارت عمومی و شکاکیت سیاسی جایگاه تازهای یافتند. این تغییر شاید یکی از ماندگارترین آثار جنگ باشد: شهروند آمریکایی پس از ویتنام، دیگر بهآسانی روایت رسمی را نمیپذیرفت.
میراث ناتمام
اثر ویتنام بر سیاست انتخاباتی آمریکا نیز دههها ادامه یافت. برای سیاستمدارانی که در سن خدمت نظامی دوران ویتنام بودند، این پرسش بارها مطرح شد: جنگیدند یا نگریختند؟ خدمت کردند یا معافیت گرفتند؟ از جنگ حمایت کردند یا با آن مخالف بودند؟ جان مککین، اسیر جنگی سابق، سرمایهی اخلاقی بزرگی از تجربهی ویتنام به دست آورد. در مقابل، چهرههایی، چون بیل کلینتون، جورج بوش پسر، دیک چنی و دونالد ترامپ بارها به دلیل انتخابها و معافیتهایشان در دوران جنگ مورد پرسش قرار گرفتند.
ویتنام به معیاری برای سنجش شجاعت، صداقت، وطندوستی و حتی شخصیت سیاسی تبدیل شد. جنگی که از نظر نظامی در دههی ۱۹۷۰ پایان یافته بود، در مناظرات انتخاباتی دهههای بعد زنده ماند. این خود نشان میدهد که جنگها فقط با قراردادهای صلح پایان نمییابند. جنگها در حافظهی سیاسی، در زبان عمومی، در فیلمها، ترانهها، انتخابات و نزاعهای فرهنگی ادامه پیدا میکنند.
اما شاید ژرفترین میراث ویتنام، تغییر نگاه آمریکا به مفهوم قدرت بود. پیش از ویتنام، تصور غالب این بود که برتری نظامی آمریکا اگر با ارادهی سیاسی همراه شود، میتواند نتیجه را تعیین کند. پس از ویتنام، این تصور ترک برداشت. آمریکا دریافت که فناوری نظامی الزاماً به پیروزی سیاسی منتهی نمیشود؛ بمباران گسترده الزاماً ارادهی دشمن را نمیشکند؛ و حمایت از یک دولت متحد، اگر آن دولت از مشروعیت داخلی تهی باشد، ثبات نمیآفریند.




