از رویا تا واقعیت | آیا ایران به واقع چهارمین قدرت بزرگ جهان شده است؟

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- اخیرا آقای شمسالواعظین خبر دادهاند که حاصل «چهل سال کار روزنامهنگاری و مطالعات راهبردی» ایشان این است که «ایران چهارمین بازیگر جهان در عرصه ژئوپلیتیک خواهد شد». مسئله فقط اغراق در یک داوری سیاسی نیست؛ مسئله سبک خطرناکی از سخن گفتن درباره قدرت است. ادعایی چنین بزرگ، چنین شاذ و چنین پیامددار، بیآنکه کمترین کوششی برای توضیح معیارها، شواهد، مسیر تحقق یا سازوکارهای عینی آن صورت گیرد. گویی سابقه حرفهای قرار است بهجای استدلال بنشیند و «چهل سال تجربه» کفایت کند تا جهان، جایگاهها و نسبت نیروها از نو ترتیب یابند. در این نوع گفتار، قدرت جهانی چیزی شبیه نوبت در صف نانوایی است: کافی است اعلام کنیم «بعدی ماییم».
اما قدرت جهانی واقعاً چیست و با چه معیارهایی سنجیده میشود؟ برندن سیمز در مقالهای خواندنی به همین مسئله پرداخته و کوشیده است میان دولتهای پرمدعا، قدرتهای منطقهای، بازیگران مهم و قدرتهای بزرگ تمایز بگذارد. آنچه در ادامه میآید، روایتی فشرده و تحلیلی از همین استدلال است: قدرت بزرگ بودن یعنی چه و کدام کشورها را میتوان قدرت بزرگ نامید.
قدرت بزرگ بودن یعنی چه؟
جهان بار دیگر به واژگانی بازگشته که گمان میرفت پس از پایان جنگ سرد، دستکم برای مدتی، از قاموس سیاست بینالملل کنار رفته باشند: رقابت قدرتهای بزرگ، حوزه نفوذ، بازدارندگی هستهای، مسیرهای دریایی، جنگ نیابتی، نظم جهانی و بازگشت تاریخ. اما پیش از آنکه از رقابت قدرتهای بزرگ سخن بگوییم، باید بپرسیم این قدرتهای بزرگ دقیقاً کداماند. در روزگاری که هر دولت متوسطی داعیه نقشآفرینی جهانی دارد، هر اقتصاد نوظهوری خود را نامزد رهبری آینده میداند و هر قدرت کهنسالی میکوشد زوال خود را پشت شکوه گذشته پنهان کند، تشخیص قدرت بزرگ از دولت پرمدعا آسان نیست.
قدرت بزرگ بودن نه عنوانی تشریفاتی است، نه رتبهای در جدول تولید ناخالص داخلی، نه صرفاً داشتن جمعیت بسیار، ارتش پرشمار یا سخنرانیهای پرطمطراق درباره رسالت تاریخی. قدرت بزرگ، پیش از هر چیز، رفتاری خاص دارد. چنین کشوری در مسائل اصلی جهان خود را صاحب حق میداند: حق مداخله، حق اظهارنظر، حق مخالفت، حق وتو، حق برهمزدن بازی. انتظار دارد در بحرانهای بزرگ، دیگران به او رجوع کنند یا دستکم او را نادیده نگیرند. حضورش وزن دارد و غیبتش خلأ میآفریند. دولتهای کوچک و متوسط معمولاً نظم را میپذیرند؛ قدرتهای بزرگ نظم را میسازند، تفسیر میکنند، و هرگاه لازم بدانند از آن عبور میکنند.
از همینجا نخستین نشانه قدرت بزرگ آشکار میشود: نسبت دوگانه آن با قانون. قدرتهای بزرگ گاه خود را پاسدار حقوق بینالملل معرفی میکنند و گاه، در همان حال، چنان رفتار میکنند که گویی قانون برای دیگران نوشته شده است. برای حاکمیت خود مرز مطلق میکشند، اما حاکمیت دولتهای ضعیفتر، بهویژه همسایگان و تابعان حوزه نفوذشان، در نظر آنان مشروط و قابل مذاکره است. اگر حکومتی در پیرامونشان تهدیدکننده یا ناخوشایند باشد، ممکن است حق تغییر آن را برای خود محفوظ بدانند؛ اما اگر همان منطق درباره خودشان به کار رود، آن را تجاوز، آشوبافکنی و نقض نظم جهانی میخوانند. قدرت بزرگ، به تعبیر روشنتر، هم قاعدهگذار است و هم قاعدهشکن؛ هم داور میدان است و هم بازیگر آن.
اما چنین جایگاهی تنها با اراده و ادعا به دست نمیآید. پشت این رفتار باید توان واقعی نهفته باشد. نخستین معیار، منابع است: توان نظامی، اقتصادی، فناورانه و سازمانی که به کشوری امکان دهد اراده خود را بر دیگران تحمیل کند یا دستکم در برابر اراده رقیبان بزرگ ایستادگی کند. در جهان امروز، قدرت نظامی همچنان بنیاد سخت قدرت است. میتوان درباره شیوه سنجش آن بحث کرد، اما بودجه دفاعی، کیفیت نیروها، تجربه عملیاتی، فناوری، ناوگان، سامانههای موشکی، توان اطلاعاتی و قدرت بسیج، تصویر نسبتاً روشنی از جایگاه دولتها به دست میدهد.
در این میان، سلاح هستهای جایگاهی جداگانه دارد. همه دولتهای هستهای قدرت بزرگ نیستند، اما همه قدرتهای بزرگ، به معنای جدی کلمه، باید بازدارندگی هستهای معتبر داشته باشند. توان رساندن ضربه اتمی به دشمن و جلوگیری از حمله اتمی علیه خود، دولت را وارد باشگاهی میکند که بیرون از آن، منزلت قدرت بزرگ ناقص میماند. زرادخانه هستهای فقط چند کلاهک در انبار نیست؛ مجموعهای عظیم از دانش، صنعت، فرماندهی، نگهداری، امنیت، آموزش، آزمایش، حفاظت و تصمیمگیری سیاسی است. هر کشوری از عهده چنین بار سنگینی برنمیآید، و هر کشوری که برآید نیز لزوماً قدرت بزرگ نیست؛ اما هیچ قدرت بزرگی نمیتواند از آن بینیاز باشد.
اقتصاد نیز ستون مهم قدرت است، اما اقتصاد بهتنهایی حکم نهایی را صادر نمیکند. کشوری ممکن است تولید ناخالص داخلی عظیمی داشته باشد، اما در لحظه جنگ، تحریم، محاصره یا قطع دسترسی به بازارهای خارجی، ناگهان چهرهای بسیار شکنندهتر پیدا کند. اقتصاد زمان صلح با اقتصاد زمان بحران و اقتصاد زمان جنگ یکی نیست. دولتی که برای مواد خام، انرژی، غذا، اعتبار مالی، فناوری یا مسیرهای حملونقل به دیگران وابسته است، در رقابت سخت قدرتها آسیبپذیر میشود. از همینرو تسلط بر دریاها، گذرگاهها، خطوط ارتباطی و فضاهای مشترک جهانی همچنان معیار مهمی در سلسلهمراتب قدرت است. قدرت اقتصادی وقتی به قدرت بزرگ بدل میشود که بتواند در زمان بحران دوام آورد و به نیروی نظامی، دیپلماسی و نفوذ جهانی تبدیل شود.
با این معیار، آمریکا همچنان با فاصله در صدر میایستد. نیروی نظامی آن، شبکه پایگاههای جهانیاش، بودجه دفاعیاش و ظرفیت اعزام نیرو به دورترین نقاط جهان، آن را در مرتبهای جداگانه قرار میدهد. چین در رتبه بعدی است؛ اقتصادی عظیم، ارتشی رو به گسترش، توان صنعتی کمنظیر و جاهطلبی جهانی. پس از این دو، با فاصلهای آشکار، بریتانیا و روسیه قرار میگیرند. بریتانیا دیگر امپراتوری پهناور گذشته نیست، اما هنوز توان نظامی، هستهای، اطلاعاتی و دریایی قابل اعتنا دارد. روسیه از نظر اقتصادی همپایه آمریکا و چین نیست، اما بزرگترین زرادخانه هستهای جهان و توان عظیم اخلالگری دارد. روسیه شاید نتواند نظم جهانی را اداره کند، اما میتواند آن را بلرزاند؛ و در سیاست قدرت، توان لرزاندن نظم گاه کمتر از توان اداره آن نیست.
معیار دوم، برد و دامنه اثرگذاری است. قدرت بزرگ فقط در منطقه خود قدرت ندارد؛ باید بتواند در ورای مرزهایش نیز حضور مؤثر داشته باشد. پرسش این است: آیا این دولت میتواند نیروی خود را دور از خانه مستقر کند؟ آیا پایگاههای نظامی، متحدان قابل اتکا، سرویس اطلاعاتی کارآمد، دیپلماسی حرفهای، بودجه کمک خارجی، توان سایبری و نفوذ در نهادهای بینالمللی دارد؟ آیا میتواند در بازارها، سازمان ملل، شبکههای مالی، زنجیرههای تأمین، فضای دیجیتال و حتی روایتهای جهانی اثر بگذارد؟ در دوران ما، برد قدرت فقط جغرافیایی نیست؛ مجازی، اقتصادی، نهادی و روانی نیز هست.
در این میدان، آمریکا همچنان بیرقیبترین شبکه جهانی را دارد. از اروپا تا شرق آسیا، از خلیج فارس تا اقیانوس آرام، از اقیانوس هند تا قطب شمال، حضور نظامی، اطلاعاتی و دیپلماتیک ایالات متحده محسوس است. بریتانیا دیگر آن جایگاه جهانی سابق را ندارد، اما هنوز در نقاطی، چون جبلالطارق، قبرس، فالکلند و عمان حضور راهبردی دارد و در امنیت شمال اروپا، بالتیک، خلیج فارس و شرق آسیا نقشی بیش از اندازه جغرافیا و جمعیت خود ایفا میکند. روسیه در پیرامون خود مدعی حوزه نفوذ است، هرچند در سالهای اخیر در خاورمیانه و آفریقا عقبنشینیهایی داشته است؛ اما در تبلیغات، جنگ اطلاعاتی، عملیات سایبری و ایجاد اختلال، بردی جهانی دارد. چین نیز هنوز از نظر نظامی شبکهای همسنگ آمریکا ندارد، اما حضورش در زنجیرههای تأمین، مواد خام حیاتی، فناوری، زیرساختهای جهانی و بازارهای نوظهور، نوعی قدرت فراسرزمینی تازه پدید آورده است. چین شاید هنوز به معنای کلاسیک امپراتوری دریایی نباشد، اما در رگهای اقتصاد جهانی جریان دارد.
معیار سوم، اعتبار و منزلت است. قدرت بزرگ فقط باید توانمند نباشد؛ باید از سوی دیگران نیز بهعنوان قدرت بزرگ شناخته شود. در سیاست بینالملل، تصور و اعتبار گاه خود بخشی از واقعیت است. کشوری که دیگران او را جدی نمیگیرند، هرچند مدعی باشد، به دشواری میتواند جایگاه قدرت بزرگ را حفظ کند. آمریکا و چین در این زمینه محل تردید نیستند. روسیه نیز، بهرغم ضعف اقتصادی، به سبب توان نظامی، هستهای و قدرت تخریب یا اخلال در نظم جهانی، همچنان در این رده دیده میشود. بریتانیا، اما موردی بحثانگیزتر است. با این همه، بسیاری از کشورهای اروپایی و آسیایی هنوز آن را بازیگری عمده میدانند. فنلاند و سوئد پیش از نهایی شدن چتر امنیتی ناتو، از لندن تضمین امنیتی خواستند. نیروی اعزامی مشترک به رهبری بریتانیا در امنیت بالتیک و شمال اروپا وزن دارد. ژاپن، برخی کشورهای خاورمیانه و بازیگران خلیج فارس نیز بریتانیا را متحدی ارزشمند میشمارند.
اعتبار فقط از زور نمیآید. قدرت بزرگ باید حامل روایتی بزرگتر از قدرت خام باشد. عظمت سیاسی، همیشه با ایدهای درباره جهان همراه است. آمریکا زمانی خود را ستون نظم لیبرال، تجارت آزاد و دموکراسی میدانست. بریتانیا و دیگر قدرتهای غربی هنوز میکوشند همین تصویر را حفظ کنند؛ تصویری از نظمی مبتنی بر قانون، بازار آزاد، نهادهای بینالمللی و حکومت نمایندگی. چین زبان تمدنی خود را دارد و از دیپلماسی با «ویژگیهای چینی» سخن میگوید؛ یعنی نظمی که نه الزاماً لیبرال است و نه غربی، اما مدعی عقلانیت، ثبات و صعود تاریخی شرق است. روسیه، با وجود خشونت آشکار و تکیه دائمی بر توان نظامی و هستهای، خود را مدافع ارزشهای مسیحی، خانواده و سنت در برابر غربی معرفی میکند که آن را بیروح و منحط مینامد. آمریکا در دوره بازگشت ترامپ با پرسشی تازه روبهروست: کشوری که زمانی نگهبان نظم مبتنی بر قواعد بود، اکنون دقیقاً نماینده چه چیزی است؟
اعتبار در نهادهای جهانی نیز تثبیت میشود. عضویت دائم در شورای امنیت سازمان ملل هنوز امتیازی عظیم است. آمریکا، روسیه، چین، بریتانیا و فرانسه با حق وتو در معماری رسمی قدرت جهانی جایگاهی ممتاز دارند.
اصلاح سازمان ملل دهههاست مطرح است، اما همچنان دور از دسترس مانده است؛ و همین ناتوانی در اصلاح، منزلت قدرتهای مستقر را تداوم میبخشد. آمریکا افزون بر این، در نهادهایی، چون صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی نقشی تعیینکننده دارد. قدرت بزرگ فقط در میدان نبرد دیده نمیشود؛ در اتاقهای هیئتمدیره، سازمانهای بینالمللی، بانکهای توسعه، شبکههای تحریم و سازوکارهای مالی نیز حضور دارد.
معیار چهارم، تابآوری است؛ شاید مهمترین و پنهانترین معیار. قدرت بزرگ باید بتواند رنج بکشد و از پا نیفتد. تاریخ نشان داده است که پیروزی همیشه نصیب آن نیست که بیشترین ضربه را وارد میکند؛ گاه از آنِ کسی است که بیشترین ضربه را تاب میآورد. دولتها در لحظه پیروزی خود را بزرگ مینمایانند، اما در شکست است که عیارشان معلوم میشود. از دست دادن، بازگشتن، بازسازی کردن، تحمل بحرانهای طولانی و حفظ انسجام اجتماعی، همان چیزی است که قدرت موقت را از قدرت تاریخی جدا میکند.
از این حیث، بریتانیا و آمریکا در تاریخ مدرن تابآوری چشمگیری داشتهاند. بریتانیا مستعمرات آمریکایی خود را از دست داد، اما به قدرت جهانی بدل ماند و حتی امپراتوری خود را در قرن نوزدهم گسترش داد. آمریکا در ویتنام شکست خورد، اما فرو نپاشید؛ از بحران مشروعیت گذشت و دوباره در اواخر قرن بیستم به قدرت برتر جهانی بدل شد. امروز هر دو کشور با بحرانهای داخلی، شکاف اجتماعی، فرسودگی سیاسی و بیاعتمادی عمومی روبهرویند، اما تاریخشان نشان میدهد ظرفیت بازسازی دارند. روسیه و چین، در شکل کنونی خود، جوانتر و زخمیترند. هر دو خاطره فروپاشی، تحقیر، انقلاب، جنگ داخلی یا آشوب سیاسی را در حافظه تاریخی خود حمل میکنند. تابآوری در نهایت فقط به ذخایر ارزی، تانک و موشک وابسته نیست؛ در پیوندهای اجتماعی، نهادهای سیاسی، اعتماد عمومی و حافظه تاریخی ریشه دارد.
با این معیارها، بسیاری از مدعیان از میدان بیرون میروند. آلمان و ژاپن اقتصادهای بزرگ، فناوری پیشرفته و قدرت نرم فراوان دارند، اما فاقد توان نظامی مستقل و سلاح هستهایاند. آنها ثروتمندند، اما ثروت کافی نیست. نفوذ دارند، اما نفوذشان بیشتر اقتصادی و دیپلماتیک است تا راهبردی و قهری. برزیل و اندونزی نیز از حیث جمعیت، منطقه و ظرفیت اقتصادی مهماند، اما برد نظامیشان عمدتاً منطقهای است و تصویر جهانیشان هنوز به سطح قدرت بزرگ نرسیده است. این کشورها میتوانند بازیگران مهم باشند، اما هر بازیگر مهمی قدرت بزرگ نیست.
هند وضعی پیچیدهتر دارد. بسیاری آن را قدرت بزرگ آینده میدانند: کشوری با جمعیت عظیم، اقتصاد بزرگ، سلاح هستهای، موقعیت راهبردی در اقیانوس هند و نقشی رو به رشد در مهار چین. اما هنوز بیشتر معیارها را کامل برآورده نمیکند. توان نظامی هند عمدتاً منطقهای است، نه جهانی. این کشور گاه خود را «آموزگار جهان» میخواند، اما این تصویر بیشتر فرهنگی و تمدنی است تا قدرتمحور به معنای سخت و کلاسیک آن. فقر گسترده، خشونتهای تروریستی، تنشهای فرقهای و جوان بودن ساختار سیاسی مدرن آن، تابآوریاش را هنوز محل پرسش میگذارد. هند شاید در آینده به جمع قدرتهای بزرگ بپیوندد، اما امروز هنوز در آستانه ایستاده است، نه درون باشگاه.
فرانسه دشوارترین مورد است؛ کشوری که نمیتوان بهآسانی نه بیرونش گذاشت و نه بیچونوچرا درونش آورد. فرانسه اقتصاد بزرگ دارد، زرادخانه هستهای مستقلتری از بریتانیا دارد، در آفریقا و هند-اقیانوس آرام حضور تاریخی و نظامی دارد و برند فرهنگیاش همچنان ممتاز است. اما بخشهایی از حاکمیت خود، از جمله کنترل کامل بر پول و مرزها، را در چارچوب اتحادیه اروپا واگذار کرده است. نفوذش در آفریقا رو به عقبنشینی است و در قلمروهای فراساحلی با موجهای ضد استعماری روبهروست. مهمتر آنکه، در معیار تابآوری تاریخی، فرانسه شکنندهتر از بریتانیاست. در سدههای نوزدهم و بیستم چندین بار دچار فروپاشی سیاسی شد و در ۱۹۴۰ زیر ضربه آلمان از هم پاشید و پس از جنگ با اتکای جدی به قدرتهای آنگلوساکسون بازسازی شد. فرانسه هنوز مهم است، اما قدرت بزرگ بودنش روشن و قطعی نیست.
پس تصویر نهایی چنین است: آمریکا و چین دو قدرت پیشتازند؛ یکی با شبکه جهانی، ارتش بیرقیب و میراث نهادی عظیم، دیگری با اقتصاد غولآسا، صنعت، فناوری و نفوذ در زنجیرههای تأمین. روسیه، هرچند از حیث اقتصادی عقبتر است، با زرادخانه هستهای، خشونت راهبردی و توان برهمزدن نظم، همچنان قدرت بزرگ است. بریتانیا، با همه افول تاریخیاش، هنوز آنقدر منبع، برد، اعتبار و تابآوری دارد که از ردیف دولتهای متوسط جدا شود. فرانسه در مرز ابهام ایستاده است. دیگران، از آلمان و ژاپن تا هند، برزیل و اندونزی، یا هنوز فاقد ابزارهای سخت قدرتاند، یا برد جهانی ندارند، یا تابآوری و اعتبارشان کامل نیست.
این نتیجه شاید در نگاه نخست غریب به نظر آید، بهویژه برای کسانی که قدرت را فقط با عددهای اقتصادی میسنجند. اما سیاست جهانی دفتر حسابداری نیست. قدرت بزرگ حاصل جمع ساده تولید ناخالص داخلی، جمعیت و بودجه نظامی نیست؛ ترکیبی تاریخی از منابع، برد، اعتبار و تابآوری است. به همین دلیل، فهرست قدرتهای بزرگ بسیار کندتر از نمودارهای اقتصادی تغییر میکند. کشوری ممکن است در یک نسل ثروتمند شود، اما برای قدرت بزرگ شدن به چیزی بیش از ثروت نیاز دارد: به حافظه تاریخی، نهادهای ریشهدار، توان جنگ و صلح، شبکه جهانی، روایت تمدنی و قابلیت بازگشت پس از شکست.
از منظر تاریخی، این فهرست چندان تازه نیست. توازن میان بازیگران دگرگون شده، اما نامهای اصلی برای نیاکان ما نیز بیگانه نبود: آمریکا، چین، روسیه، بریتانیا، و فرانسه در حاشیهای مبهم. قدرتهای بزرگ میآیند و میروند، اما نه به سرعتی که اخبار روزانه القا میکند. منزلت قدرت بزرگ در طول زمان ساخته میشود و در طول زمان فرومیریزد. جهان آینده احتمالاً همچنان حول همین چند نام خواهد چرخید؛ حتی اگر وزن آنها تغییر کند، حتی اگر آمریکا از درون فرسوده شود، چین بلندپروازتر شود، روسیه خشنتر، اما کمجانتر گردد، و بریتانیا با سایه بلند گذشته خود در جهانی کوچکتر حرکت کند. رقابت قدرتهای بزرگ آغاز شده است؛ اما همه مدعیان این میدان، قدرت بزرگ نیستند.
معیار ریاکاری و قدرت خلق حوادثی نظیر وقایع دیماه 404
اگه این فاکتور رو در نظر میگرفتین اون تشنه حق مردم که گفته ایران چهارمین قدرته شکست نفسی فرموده چون رتبه اول با اختلاف فاحش از آن ایرانه ......