تاریخ انتشار: ۱۰:۱۳ - ۰۹ شهريور ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

زمین‌لرزه‌ای که هنوز ادامه دارد | اسناد بریتانیا از طرحی ۴۰ برای فلسطین پرده برداشت

انتقال فلسطینی‌ها به صحرای سینا ایده تازه‌ای نیست. اسناد بریتانیایی نشان می‌دهد بیش از چهار دهه پیش و پس از حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲، سرنوشت آوارگان فلسطینی و انتقال آنها به مصر به موضوع گفت‌وگو در بالاترین سطوح سیاسی تبدیل شده بود؛ تا جایی که حسنی مبارک در دیداری خصوصی با مارگارت تاچر از درخواست آمریکا برای پذیرش فلسطینیان سخن گفته بود. اسنادی که امروز معنای تازه‌ای پیدا کرده‌اند: آیا «سینا» از دهه ۱۹۸۰ تاکنون همواره یکی از گزینه‌های روی میز برای حل مسئله فلسطین از طریق جابه‌جایی فلسطینی‌ها بوده است؟

زمین‌لرزه‌ای که هنوز ادامه دارد | اسناد بریتانیا از طرحی ۴۰ برای فلسطین پرده برداشت

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- تصور کنید در آغاز دهۀ ۱۹۸۰ ایستاده‌اید؛ خاورمیانه‌ای که روی لبۀ پرتگاه می‌لرزد. جنگ‌هایی که از مرز‌ها می‌گذرند و همه‌چیز را می‌بلعند، دولت‌هایی که مثل خانه‌های کاهی فرو می‌ریزند، و انسان‌هایی که از خانه‌هایشان رانده می‌شوند تا به «مسئله» تبدیل شوند—نه انسان، بلکه «مسئله». لبنان در آن روز‌ها میدان جنگی بود که در آن نیرو‌های منطقه‌ای و جهانی با هم می‌جنگیدند، هر کدام با نقشه‌ای متفاوت. تابستان ۱۹۸۲؛ اسرائیل تا قلب بیروت پیش می‌راند و سازمان آزادی‌بخش فلسطین را در محاصره‌ای خفقان‌آور به تسلیمی تحقیرآمیز می‌کشاند. اما پرسش واقعی بعد از آن آغاز شد: این میلیون‌ها انسان آواره که از لبنان به هر سویی پراکنده می‌شوند، سرانجام کجا قرار است «جا» بگیرند؟

اسناد تازه پاسخی شگفت‌انگیز و در عین حال آشنا می‌دهند: سینا. همان نامی که در تاریخ بار‌ها به‌عنوان «راه‌حل» مطرح شده است.

پس از طوفان، چه چیزی باقی ماند؟

وقتی کشتی‌ها در پایان تابستان ۱۹۸۲ از بندر بیروت دور شدند و نیرو‌های مسلح فلسطینی را به تونس و دیگر مقصد‌ها بردند، دوربین‌ها تصویری از پایان ثبت کردند. اما این پایانی دروغین بود. آنچه پشت سر ماند اردوگاه‌هایی بود که حالا از رهبری نظامی خود محروم شده بودند؛ اردوگاه‌هایی که در لبنان نه تنها سکونتگاه، بلکه تلاقی‌گاه سیاست، تفنگ، انتقام و حافظه بودند.

حملۀ اسرائیل هرچه هم که به نظر موفق می‌آمد، مسئله را حل نکرد؛ فقط جابه‌جایش کرد و تکه‌تکه‌ترش ساخت. خروج نیرو‌های مسلح به معنای پایان حضور فلسطینیان نبود؛ به معنای بی‌پناه‌تر شدن آنها بود؛ و این در کشوری اتفاق می‌افتاد که توازن جمعیتی و سیاسی‌اش به‌قدری شکننده است که هر موج جمعیتی می‌تواند زلزله‌ای سیاسی به پا کند. کمی بعد، ترور بشیر جمیل و سپس کشتار هولناک صبرا و شتیلا به جهان نشان داد که «پس از جنگ» می‌تواند از خود جنگ بی‌رحم‌تر باشد.

در این فضای پرتنش، دیپلماسی غربی به دنبال راهی بود تا فاجعه‌ای انسانی را به مسئله‌ای «قابل مدیریت» تبدیل کند؛ و مدیریت در زبان دولت‌ها چه معنایی دارد؟ یعنی انتقال بحران از جایی به جای دیگر؛ جایی که کمترین تهدید را برای منافع امنیتی‌شان داشته باشد. اگر جنوب لبنان و بیروت دیگر «غیرقابل کنترل» شده بودند، سینا در نگاه سیاست‌گذاران غربی تصویری متفاوت داشت: پهناور، کم‌جمعیت، و مهم‌تر از همه، زیر چتر ترتیبات امنیتی کمپ‌دیوید.

سینا؛ وسوسه‌ای همیشگی

سینا فقط یک بیابان وسیع نیست؛ گره‌گاهی است میان امنیت اسرائیل، حاکمیت مصر و معماری پس از کمپ‌دیوید. پس از پیمان صلح میان مصر و اسرائیل، این شبه‌جزیره در چارچوبی امنیتی قرار گرفت که حضور نظامی مصر را محدود می‌کرد و ناظران بین‌المللی را به میدان می‌آورد. برای طراحان غربی، این ویژگی‌ها سینا را به فضایی تبدیل می‌کرد که می‌شود دربارۀ آن «طرح نوشت» —نه لزوماً به این معنا که اجرایش آسان است، بلکه به این معنا که حتی «تصورش» ممکن می‌نماید.

همین «قابلیت تصور» است که در تاریخ بار‌ها بازگشته. در نگاه برخی سیاستمداران، جابه‌جایی فلسطینیان از نقاط درگیری به پهنه‌ای دورتر دو فایده همزمان دارد: فشار امنیتی از مرز‌های اسرائیل کاسته می‌شود و کشور میزبان بحران‌زده، در اینجا لبنان، از کابوس توطین رها می‌گردد. اما این منطق از همان آغاز با یک مسئلۀ بنیادی روبه‌روست: فلسطینیان «بار» نیستند که بتوان آنها را جابه‌جا کرد؛ هر انتقال اجباری حافظه‌ای تازه می‌آفریند و ریشه‌های منازعه را عمیق‌تر می‌کند.

اسناد بریتانیا دقیقاً در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کنند: نشان می‌دهند ایدۀ سینا نه یک زمزمۀ حاشیه‌ای، بلکه موضوع گفتگوی رهبران بوده است؛ گفتگویی که در آن ملاحظات امنیتی و ژئوپلیتیک بر حقوق و اخلاق پیشی می‌گیرند.

وقتی سیاست لباس رسمی‌اش را در می‌آورد


بیشتر بخوانید:

چرا روابط ایران و مصر عادی نمی‌شود؟

آریل شارون، قصاب بیروت با میراثی مملو از نقض حقوق بشر!

تاریخ فشردهٔ چرخش به راست در اسرائیل | چگونه راست افراطی در سرزمین‌های اشغالی قدرت گرفت؟


فوریۀ ۱۹۸۳؛ حسنی مبارک عازم لندن می‌شود. در ظاهر یک دیدار معمول رهبران، اما طبق یادداشت‌های خصوصی دفتر نخست‌وزیر بریتانیا، چیزی غیرمعمول در دل آن پنهان است. مبارک پیش از نشست‌های رسمی خواهان ملاقاتی کاملاً خصوصی با مارگارت تاچر می‌شود؛ جلسه‌ای کوتاه، بدون حضور دیگران—از آن نوع گفت‌و‌گو‌هایی که سیاست در آن خود را کمتر پنهان می‌کند.

مبارک در آن زمان رئیس‌جمهوری تازه‌نشینی بود که سایۀ ترور سادات هنوز بر سرش سنگینی می‌کرد. او می‌دانست هر تصمیم بزرگ دربارۀ فلسطین می‌تواند در خیابان‌های قاهره به انفجاری سیاسی بدل شود. مصر پس از کمپ‌دیوید در جهان عرب منزوی شده بود و مبارک کوشش می‌کرد هم رابطۀ حیاتی با واشنگتن را حفظ کند و هم راهی برای بازگشت تدریجی مصر به جایگاه منطقه‌ای‌اش بیابد. در چنین توازنی، «پیشنهاد‌های پرخطر» می‌توانند به «کارت‌های معامله» تبدیل شوند.

بر پایۀ آنچه در اسناد آمده، مبارک به تاچر گفته بود که اصل درخواست آمریکا برای پذیرش فلسطینیان را رد نکرده، بلکه آن را به‌صورت مشروط پذیرفته است. اما این شرط تعیین‌کننده بود: چنین اقدامی تنها در صورتی قابل دفاع است که بخشی از یک چارچوب جامع برای حل منازعه خاورمیانه باشد. او در همان گفت‌و‌گو به مخاطرات امنیتی اخراج و جابه‌جایی فلسطینیان اشاره کرد و هشدار داد که این کار می‌تواند مشکلات تازه‌ای برای کشور‌های منطقه بیافریند؛ هشدار‌هایی که از زبان رهبر کشوری مانند مصر، بیش از آنکه رنگ انسان‌دوستانه داشته باشد، نشان‌دهندۀ نگرانی از بازگشت بحران به داخل مرزهاست.

نکته در همین دوگانگی نهفته است: مبارک هم خطر را می‌فهمد و هم ارزش معامله را. اسناد، مصر را نه صرفاً بازیگری تابع، بلکه کنشگری نشان می‌دهند که می‌کوشد در برابر «درخواست» غرب، «قیمت» تعیین کند؛ قیمتی که می‌توانست اقتصادی، سیاسی، یا مربوط به جایگاه قاهره در روند صلح باشد.

پاسپورت یا بازگشت؛ دوراهی تلخ

در آن جلسه و گفت‌و‌گو‌های مرتبط، چشم‌اندازی که از سوی قاهره طرح می‌شد به ایده‌ای قدیمی گره می‌خورد: کنفدراسیون یا پیوند سیاسی میان فلسطینیان و اردن. این طرح با نسخه‌های گوناگون سال‌ها در محافل غربی و برخی پایتخت‌های عربی دست‌به‌دست شده بود، چون دو هدف را یکجا برآورده می‌کرد: از تشکیل دولتی کاملاً مستقل که اسرائیل با آن مخالفت شدید داشت می‌گریخت و در عین حال وعدۀ «نوعی سامان سیاسی» برای فلسطینیان می‌داد.

اما مانع اصلی همان چیزی بود که از ۱۹۴۸ تا امروز مثل میخ در قلب هر طرح صلح فرو رفته است: حق بازگشت. تاچر، آن‌گونه که اسناد روایت می‌کنند، با صراحت گفته بود حتی اگر روزی دولتی کوچک یا موجودیتی فلسطینی شکل بگیرد، نمی‌تواند میلیون‌ها آوارۀ پراکنده در منطقه و جهان را در خود جای دهد. این جملۀ ساده پیامدی بزرگ دارد: اگر دولت کوچک نمی‌تواند آوارگان را جذب کند، پس آنها قرار است کجا بمانند؟ پاسخ ناگفته همان است که بسیاری از فلسطینیان از آن می‌ترسند: در کشور‌های میزبان، برای همیشه.

در همین نقطه، جملۀ بطرس بطرس‌غالی معنای نمادین پیدا می‌کند. او از ایدۀ کنفدراسیون دفاع کرد و گفت فلسطینی‌ها دست‌کم صاحب گذرنامه می‌شوند و نگاه بین‌المللی به آنها تغییر می‌کند؛ سپس آن گزارۀ جنجالی را مطرح کرد که جهان نباید فقط «دولت اسرائیل و دیاسپورای یهودی» داشته باشد، بلکه باید «دولت کوچک فلسطینی و دیاسپورای فلسطینی» هم شکل بگیرد.

اگر این عبارت را از لحن تکان‌دهنده‌اش جدا کنیم، به هستۀ یک واقع‌گرایی تلخ می‌رسیم: برخی نخبگان سیاسی عرب در خلوت سیاست، امکان تحقق بازگشت گسترده را بسیار دور می‌دیدند و به جای آن می‌کوشیدند تبعید را ساماندهی کنند. در چنین طرح‌هایی، آواره به «شهروند بالقوه» تبدیل می‌شود، اما شهروند کجا؟ شهروند یک موجودیت کوچک با منابع محدود و آینده‌ای نامعلوم؛ در حالی که زندگی واقعی میلیون‌ها نفر در اردوگاه‌ها و در وضعیت‌های حقوقی ناپایدار جریان دارد. گذرنامه می‌تواند وضعیت اداری را تغییر دهد، اما زخم تاریخ را نه.

بیروت و واژه‌ای که همه را متحد می‌کرد

اگر در لندن می‌شد دربارۀ انتقال جمعیت صحبت کرد، در بیروت واژه‌ای وجود داشت که تقریباً همۀ جریان‌ها را، با تمام دشمنی‌ها و تضادهایشان، بر سر یک «نه» مشترک جمع می‌کرد: توطین.

لبنان با نظام سیاسی مبتنی بر سهم‌بندی طائفه‌ای، از دهه‌ها پیش می‌دانست که تغییرات جمعیتی می‌تواند به فروپاشی معادلۀ قدرت بینجامد. به همین دلیل، هراس از «وطن جایگزین» فقط نگرانی مسیحیان مارونی نبود؛ بسیاری از مسلمانان و نیرو‌های چپ هم از آن بیم داشتند، هرچند انگیزه‌ها و روایت‌هایشان متفاوت بود.

برای لبنان جنگ‌زده، مسئلۀ فلسطینیان تنها یک پروندۀ انسانی نبود. حضور گستردۀ فلسطینیان در کشوری که دولت مرکزی‌اش از سال ۱۹۷۵ به بعد بار‌ها از کنترل بخش‌هایی از سرزمینش عاجز مانده بود، به معنای افزودن یک نیروی اجتماعی و سیاسی بزرگ به ترکیب متزلزل داخلی بود. از همین رو، هر طرحی که بوی اسکان دائمی بدهد در لبنان با مقاومت مواجه می‌شد؛ مقاومتی که حتی سال‌ها بعد نیز خود را نشان داد.

این حساسیت لبنانی با منطق طرح‌های جابه‌جایی در تضاد مستقیم قرار می‌گیرد، زیرا آن طرح‌ها به جای حل مسئله، آن را به جغرافیای دیگری منتقل می‌کنند. لبنان می‌خواهد از تبدیل شدن به «پایان خط» جلوگیری کند؛ مصر نیز از تبدیل شدن به «پایان خط» می‌ترسد و در عین حال وسوسه می‌شود که از همین ترس امتیاز بگیرد. آنچه اسناد بریتانیا به ما نشان می‌دهد، همین شبکۀ پیچیدۀ منافع و هراس‌هاست؛ شبکه‌ای که در آن آوارگان کمترین سهم را از تصمیم‌گیری دارند.

جنگ سرد در قلب مسئلۀ فلسطین

یکی از بخش‌های روشن‌گر اسناد، زاویۀ نگاه بریتانیاست. در اوایل دهۀ ۱۹۸۰، سیاست خارجی لندن هنوز عمیقاً در چارچوب جنگ سرد نفس می‌کشید. مسئلۀ فلسطین فقط نزاعی محلی نبود؛ می‌توانست دریچه‌ای برای نفوذ شوروی باشد. این نگرانی در گفته‌های منتسب به تاچر بازتاب یافته است: ترس از اینکه یک موجودیت فلسطینی مستقل به‌سرعت زیر نفوذ مسکو قرار گیرد.

پاسخ مصری‌ها هم سیاسی بود هم اقتصادی. استدلال مشاوران مبارک، از جمله اسامه الباز، بر این محور می‌چرخید که هر ساختار سیاسی فلسطینی در نهایت به کمک‌های مالی کشور‌های ثروتمند عرب وابسته می‌شود؛ کشور‌هایی که عموماً ضدکمونیست و نزدیک به غرب بودند. افزون بر آن، ایدۀ غیرنظامی‌سازی یک موجودیت فلسطینی نیز به‌عنوان تضمین مطرح می‌شد؛ تضمینی که برای غرب و به‌ویژه برای اسرائیل همیشه جذاب بوده است: دولتی بدون ارتش، دولتی کم‌خطرتر.

اینجا مبارک جمله‌ای را بر زبان می‌آورد که در دیپلماسی غربی حکم رمز عبور دارد: اطمینان از اینکه چنین موجودیتی خطری برای اسرائیل نخواهد بود. حتی اگر این گزاره در سطح نظری قابل مناقشه باشد، در سطح سیاسی کارکردش روشن است: نشان می‌دهد چگونه بحث دربارۀ سرنوشت فلسطینیان در نهایت به آزمونی برای امنیت اسرائیل تبدیل می‌شود؛ آزمونی که اگر از آن بگذرید، سایر ابعاد—از جمله حقوق آوارگان—به حاشیه رانده می‌شوند.

تداوم یک ایده؛ از ریگان تا امروز

این اسناد، اگر با دقت خوانده شوند، بیش از آنکه «راز بزرگ» تازه‌ای بسازند، ما را به دیدن یک تداوم دعوت می‌کنند. در دهۀ ۱۹۸۰، دولت ریگان در پی مهار بحران لبنان و کنترل پیامد‌های جنگ ۱۹۸۲ بود و هم‌زمان به دنبال طرحی برای آیندۀ فلسطینیان که هم با امنیت اسرائیل سازگار باشد و هم از نظر ژئوپلیتیک میدان را به شوروی ندهد. در چنین چارچوبی، ایده‌هایی مانند پیوند دادن آیندۀ سیاسی فلسطینیان به اردن یا کاستن از فشار جمعیتی از طریق جابه‌جایی جذاب می‌نمودند.

چهار دهه بعد، وقتی در فضای سیاست آمریکا دوباره ایده‌هایی دربارۀ انتقال فلسطینیان به سینا مطرح شد، بسیاری آن را شگفت‌آور پنداشتند. اما نگاه تاریخی نشان می‌دهد که «شگفت‌آور» بودن بیشتر ناشی از فراموشی است تا بی‌سابقه بودن. تفاوت‌ها البته کم نیست؛ جهان امروز دیگر جهان جنگ سرد نیست و وزن بازیگران منطقه‌ای و غیرمنطقه‌ای تغییر کرده است. اما یک عنصر ثابت مانده: وقتی بحران به اوج می‌رسد و راه‌حل سیاسی دور از دسترس می‌نماید، برخی سیاست‌گذاران دوباره به ساده‌ترین ابزار روی نقشه برمی‌گردند؛ جابه‌جایی جمعیت؛ و هر بار، همان پرسش اخلاقی و حقوقی با شدت بیشتری بازمی‌گردد: آیا می‌توان مسئله‌ای را که ریشه در حق و تاریخ دارد با انتقال انسان‌ها حل کرد؟

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: فلسطین
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha