تاریخ انتشار: ۰۹:۱۲ - ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

ترامپ ، پوتین و بازگشت نیست‌انگاری | چرا جهان حق دارد از مست‌شدگان از هیچ بترسد؟

واژه ای که زمانی در فلسفه نیچه و رمان‌های داستایفسکی به بحران معنای انسان مدرن اشاره داشت، امروز دوباره به ادبیات سیاسی غرب بازگشته است. بسیاری از تحلیلگران اروپایی و آمریکایی، دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین را نماد نوعی «نیست‌انگاری سیاسی» می‌دانند؛ سیاستی که در آن قدرت جای ارزش را می‌گیرد، حقیقت نسبی می‌شود و کرامت انسان دیگر معیار تصمیم‌گیری نیست.

ترامپ و پوتین

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- آری، اکنون دیگر آن ناخوانده‌ترین میهمانان از راه رسیده، دق‌الباب کرده و قدم به خانه‌های‌مان گذاشته. جهان انسان‌ها دیگر تماما در بند چنین ابلیسی است؛ انسان‌ها «بی‌جهان» شده‌اند و زیست و کنش فردی و جمعی‌شان، هردو، مقهور و مسخّر این شبح وهم‌انگیز است. فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، در اواسط قرن نوزدهم میلادی، نام این میهمان ناخوانده را فاش کرد: نیهیلیسم، و نسبت به عواقب هولناک اخلاقی و روانی آن هشدار داد؛ و مهمتر از او، نویسندگان روسی_ ابتدا تورگنیف، و سپس‌تر داستایفسکی_ در نیهیلیسم سیاسی کندوکاو کردند.

نیست‌انگار، این پدیدۀ مدرن و مردانه، در آن روزگار همچون مأیوسی تمام‌عیار در برابر نظم اروپای کهن و اندیشه‌هایش قد برافراشت. ویرانگری، براندازی، که هوای عقل روشنگری و قاعده‌هایش و سراسر نظام اخلاقی‌اش را یک‌باره خالی کرد. خدا مرده بود؛ تمام. همۀ آن ریاکاریِ مسیحیِ بورژوازی: هیچ نبود جز جعلی مناسک‌پرستانه و چسبِ نظام. زوال بود و زرق‌وبرقِ میان‌تهی.

نیچه گوهر نیست‌انگار را چنین تشخیص می‌دهد: «نفی ریشه‌ای ارزش، معنا، و هرآنچه خواستنی است». حقیقت؟ فقط سرِهم‌بندیِ بشری. باید فهمید که متأسفانه خیالِ انسان به‌مثابۀ همکاری شایسته در مدرنیّت انسان‌دوستانه راه به جایی نخواهد برد؛ این موجود نحیف را توانش نیست.

از نیچه تا ترامپ؛ بازگشت یک مفهوم قدیمی

اکنون، اما چرخی کوتاه بزنیم به روزگار خویش، آن‌جا که چندی پیش سفری صنفی-اروپایی به دل دهشت این روزگار رخ داد، به واشنگتن، نزد ترامپ، تا یک‌جا و هشت‌نفره در برابرش سینه سپر کنند. زیرا نیست‌انگار دیگر بار بر آستانۀ در ایستاده است، و این بار با ظهوری دوچهره. از آن زمان که هم پوتین و هم ترامپ، اروپای کهن را پایانیافته و در بهترین حالت شیئی موزه‌ای می‌پندارند، در افکار عمومی غرب توافقی نادر شکل گرفته که این دو مرد بزرگ را نیست‌انگار می‌خواند؛ از چپ تا راست طیف سیاسی. اجماع چنین است: نیست‌انگاری چیز خوبی نیست.

مورخی به نام مارسی شُر، ترامپ را به «نیست‌انگاری اخلاقی» متّهم می‌کند و می‌گوید برای این مرد اساساً درست و نادرست معنایی ندارد؛ همکارش، آن اپلبام، این تشخیص را به شرق حواله می‌دهد و می‌گوید روسیۀ امروز بر چیزی جز فساد و نیست‌انگاری و قدرت شخصی پوتین استوار نیست. دیوید بروکس، ستون‌نویس نیویورک تایمز، از «نیست‌انگاری سوزنده‌ای» سخن می‌گوید که خود را در ازدست‌رفتن اعتماد به ارزش‌های فرهنگ خویش نشان می‌دهد؛ جیمز هانتر، جستارنویس، شوق ویرانگری نیست‌انگارانه را شرح می‌دهد. اف‌بی‌آی از گونۀ تازه‌ای از تروریست سخن می‌گوید: «افراطیّ خشونت‌طلب نیست‌انگار» که جز ویرانی چیزی نمی‌خواهد. نویرشه تسایتونگ می‌گوید نیست‌انگاری در سیاست خارجی جای مداخله‌گری نظامی آمریکا را گرفته است. وال‌استریت ژورنال از «وحشی‌گری نیست‌انگارانهٔ» پوتین می‌نالد، گاردین از «تحقیر نیست‌انگارانه زندگی» در نگاه او، و دی‌تسایت تحلیل می‌کند که در «کائنات نیست‌انگارانهٔ دونالد ترامپ مجرمان وجود ندارند، فقط فرمانروایان برحق حضور دارند»، حال‌آنکه پوتین شاهد شکل‌گیری نظمی به‌کلّی تازه در جهان است.

ترامپ و پوتین، هر دو، در مقام ویرانگران نیست‌انگار نظام ارزشی غرب، هم‌پیمان یافته می‌شوند؛ و نیز در مقام آفرینندگان امر نو، به صِرفِ قدرتِ محض. بی‌گمان، در این میان پای نیچه‌خوانی هم در کار است.

نیست‌انگاری: مست از هیچ

اما اینکه نیست‌انگار چیست، از همان آغاز پیدایش این مفهوم در اروپا، همواره تودرتو و رنگ‌به‌رنگ بوده است. او همچون پیکار بر سر قدرت، پیوسته در جنبش است؛ و جالب آنکه امروز تقریباً همۀ کنشگران سیاسی، از جِی. دی. ونس گرفته تا منتقدانش، از پوتین تا مخالفان سیاسی‌اش، از گنجینۀ همین تاریخ دستچین می‌کنند. نیست‌انگاریِ دیرینۀ اروپایی، همچون شعار و کردار، همچون ذهنیت و تجربه، اکنون اوجی رنگین‌کمانی را از سر می‌گذراند. از این رو، اگر کسی به‌دنبال آن باشد که ببیند چه کسی پشت در ایستاده، اروپا نشانیِ درستی ست. دقیقاً همین‌جا، بر آستانۀ در، آزمونِ تصادف هم‌اکنون در حال وقوع است.

از انقلاب فرانسه تا ترامپ؛ یک میراث مشترک؟

پس یک بار دیگر، کوتاه به نقطه آغاز بازگردیم، که آن بسیار پیش از نیچه است. همچون تقریباً هرآنچه امروز دچار تلاطم شده، بازگشت یعنی: به سال‌های حدود ۱۸۰۰. انقلاب فرانسه پایان یافته، ماشین بخار اختراع شده، جمعیت رو به فزونی ست، اینک به لحاظ انگاره‌ای همگان به یکسان آزادند. اما در واقعیت نه. نیست‌انگاری در این سال‌ها چنان هزارچهره در بستر روزگار پیچ‌و‌تاب می‌خورد که تماشای کوتاه این پیچ‌و‌تاب، خودْ تماشایی ست. در «مفاهیم پایه در تاریخ»، آن دانشنامۀ سترگ و ماندگار تاریخ‌نگاری که طی دهه‌ها پژوهش پدید آمد، ردّ و نشان و سرچشمه‌های این پویایی را می‌توان یافت.

گرچه از سده‌های پایانی قرون وسطی، پیکرۀ آن کافرِ منکر که به هیچ چیز باور ندارد در بحث‌ها حضور داشته، nihil در لاتین یعنی «هیچ»، امّا نیست‌انگار مدرن تنها بر آستانۀ سدۀ نوزدهم، گویی در هیئت دانشجویی کت‌وشلوارپوش، سر برمی‌آورد و «نه» می‌گوید: در کشاکش با معماران عصر ــ کانت، گوته، سپس هگل ــ حکم می‌کند که خدایی در کار نیست، ولی به‌جایش «منِ» خویش حضور دارد و جز آن، تنها خلأ، تقدیر، ضرورتی بی‌روح. هر گونه مرجعیّت در مذاب نقد بخار می‌شود. آن‌جا که زمانی تجربۀ حسّی، ایدهٔ روشنگرانۀ تغییر و جهانی آفریده با روحی الهی قرار داشت، برای نیست‌انگاران، پس از کانت، چیزی جز دستگاهی بیرمق برای تأمل انتزاعی باقی نمی‌ماند؛ و نیروی خیال خودشان.


بیشتر بخوانید: در ستایش هیچ‌نکردن | چگونه انسان موهبت فراغت راستین را از دست داد؟


پرسشی سر برمی‌آورد که دویست سال بعد، هری پاتر جوان را نیز عذاب خواهد داد: «آیا این واقعی است؟ یا فقط در ذهن من رخ می‌دهد؟» آنچه غایب است، آموزگار خردمندی ست، چون دامبلدور، که پاسخ می‌داد: «البته که این در ذهن تو رخ می‌دهد، هری، اما به چه دلیل عجیبی باید فکر کنی که واقعی نیست؟»

سوژۀ جوان، که از ۱۷۸۹ به این سو آزادتر از همیشه است، با این واقعیت‌زدایی و «نه» گویی نقّادانه و خداگریخته، در اتاق گرم‌نشده‌اش اکنون یکّه و تنها ست. هوپرئونِ هولدرلین زاری می‌کند: «ای بیچارگانی که احساس می‌کنید (..) که ما برای هیچ زاده می‌شویم، هیچ را دوست داریم، به هیچ باور داریم...» و دانتونِ انقلابیِ بوشنر از تکرار ملال‌بار تقدیر به نومیدی می‌رسد. تاریخ را کاری نمی‌شود کرد. همه‌چیز بی‌اهمیت است. بی‌معناست. پدران روشنگر، تقریباً پنجاه‌ساله و پدرسالار، می‌گویند این خودْ خدایی کردن خویشتن است. نخستین تشخیص‌دهندگانِ حدود سال ۱۸۰۰ می‌گویند متأسفانه عاقبتِ هم‌زمان رها شدن تقدیرباوری، بی‌خدایی و خودپرستی، همین است.

از همین رو بود که نویسندۀ فرانسوی، لوئی-سباستین مرسیه، برای نیست‌انگار جوان در مقام اروپاییِ نو، نخستین کارنامۀ نادلپذیرش را به تاریخ ۱۸۰۱ صادر کرد: «او انسانی ست که خود را یکسره منزوی کرده و خویشتن را مرکز عالم ساخته است. دیگر هیچ آرزو و امیدی ندارد. خودپرستی ست که خداوندگار متعال را تنها بدان سبب کشته تا خود بر جایش بنشیند.» هر که در این تصویر، از جمله، نشانه‌هایی از دونالد ترامپِ سرگشته و گمراه باز شناسد، به خطا نرفته است؛ و نقد و بررسی‌ای که همتای آلمانی‌اش، کارل گوتسکُو، پنجاه سال بعد نوشت نیز چندان مهربانانه‌تر نبود: «نیست‌انگار از رأیی به رأی دیگر می‌جهد، از هر که قدرتِ زور در دست دارد فرمان می‌برد، و هموست ستیزندهٔ راستین، دشمن دیرینۀ همۀ چیز‌های خوب.» در این چشم‌انداز، نیست‌انگار بیش از هر چیز فرصت‌طلب قدرت است، پدیده‌ای توده‌ای، بی‌شخصیت، دمدمی‌مزاج، و در این هم می‌توان بارقه‌ای از ترامپ را دید. به هر روی، هیچ چیز خوبی در کار نیست.

امّا ماجرا تنها با سیاسی‌سازیِ جناح راست است که پرتنش می‌شود: خوان دُنُسُ کُرِتِس، اندیشمند محافظه‌کار، پس از انقلاب ۱۸۴۸ نیست‌انگاری را به پای لیبرال‌ها و سوسیالیست‌ها می‌نویسد؛ می‌گوید اینان خدا را از میان برداشته‌اند، دیگر هیچ چیز برایشان مقدس نیست، مقصرِ شکست‌باوری و آنارشی‌اند. اصلاً خوب نیست. در این لحن می‌توان نوای جی. دی. ونسِ نامشروع‌خواه را شنید که اکنون خدای مسیحی را با رنگ‌وبویی نئوکاتولیک بر سکّوهای خویش می‌نشاند:، امّا این بار نه به‌مثابۀ خدای همگانِ «برابرآفریده»، که به‌مثابۀ خدایی ماقبل مدرن، ویژه و انحصاری برای محبوبان محافظه‌کار.


بیشتر بخوانید: چرا ممکن است آمریکا به دوزخ برود؟ | از رویای مارتین لوتر کینگ تا نئوفاشیسم ترامپ


خدا مرده است؟ چه افسانه! این خدا را معاون رئیس‌جمهور آمریکا با رئیس‌جمهور روسیه شریک است. پوتین نیز، به شیوه‌ای ماقبل مدرن، به خدایی گزینشی متوسّل می‌شود که در مورد او منحصراً به کار روس‌ها می‌آید. در ایالات متحده، شمار گروندگان به کلیسای کاتولیک و ارتدوکس رو به افزایش است، به‌ویژه در میان مردان جوان.

روایت روسی نیست‌انگاری

امّا تاریخ نیست‌انگاری‌ای که پوتین در آن ایستاده، با تاریخ غرب و اخلاقیّت آن یکسره متفاوت است: نیست‌انگاریِ روسی که آن نیز در سدۀ نوزدهم پدید آمد ــ تورگنیف، نویسنده، بر آن بود که واژۀ نیست‌انگار را حتّی خود او ابداع کرده و در رمان «پدران و پسران» در ۱۸۶۱ بدان شکلی ماندگار بخشیده است، هم بر ضدّ حاکمیّت تزاری شورش می‌کند و هم بر ضدّ مدرنیتهٔ غربی. هر دو، بد.

او در جست‌وجوی انسان نوین، در راهی به‌راستی روسی است؛ ولو به بهای توسّل به ابزار تروریستی. از این میراث، نزد پوتین تنها یک تکه از پازل باقی مانده است: خواستِ گشودن راه نوینی که به‌راستی روسی باشد؛ راهی که او امروز همچون قدرتی بزرگ و نئوتزاری، بی‌ذره‌ای شفقت از میان جهان می‌کشد. بر ضدّ اروپای کهن، با حقّ زورمندتر، نه حقّ برآمده از پیمان‌ها.

نیچه چه هشداری داده بود؟

بدین ترتیب، باز به آن فیلسوف آلمانی رنگ‌پریده و بیمارگون، فریدریش نیچه، بازگشته‌ایم؛ کسی که اتفاقاً با این نیست‌انگاریِ روسی نیک آشنا بود. مهمان پشت درِ خانه‌اش، از جمله، از آن رو چنین دهشتناکش می‌نمود که بر فراز آدمیان قد می‌افراشت؛ و از آن رو که زندگی آن آدمیان برایش تاحدّ زیادی یکسان بود.

پس بیایید یک بار دیگر، واپسین بار، به سدۀ نوزدهم جوشان بازگردیم. در پایان این سده، پروتستانِ نیچه، چهرۀ مناقشه‌برانگیز نیست‌انگار اروپایی را با قوّت، هم سیاه‌قلم می‌زند و هم رنگ‌های درخشان بر آن می‌نشاند ــ هر دو به‌یک‌باره. زیرا برای او نیست‌انگاری‌ای که آنک پشت درِ خانۀ فرسودۀ اروپا ایستاده بود، به معنای «بی‌ارزش‌شدن والاترین ارزش‌ها» بود و درعین‌حال، افسون و جذبه‌ای با قوّت بالقوه. به‌جای آن شهروند خردگرا، با مسیحیّت جعلی و چیز‌های خوبِ سرِهم‌بندی‌شده‌اش، می‌بایست، پنجره را بگشایید!، «انسان رهایی‌بخش آینده» فرا رسد، با مأموریتی دوگانه، پس از آن که خدا دیگر شکست خورده بود: اینک می‌بایست «هیچ» ِ دهان‌گشوده را نیز شکست می‌داد و جهان کسل‌کننده و سطحی را با انرژی حیات‌باورانه از نو باردار می‌کرد.

مأموریتی برای خودپرستان نیرومند، متمرکز بر صلاحدید شخصی، چیزی در این مایه‌ها. «نیست‌سازی از راه داوری، نیست‌سازی از راه عمل را همراهی می‌کند.» اگر به زبان سیاست ترجمه شود: حالا دیگر سرانجام نوبت تصمیم‌های بزرگ فراخواهد رسید، گویی برآمده از نیستی، قهرمانانه، تا جهان مدنیِ غربی را ویران کند. این همان نسخه‌های نیست‌انگارانۀ کارل اشمیت و ارنست یونگر است. ویرانی‌ای که آنان جشن گرفتند، در ۱۹۴۵ تمام و کمال بود. هیچ چیز خوبی به‌جا نماند.

ممکن است این ماجرا به نظر از قرنی دیگر بیاید. جنگ جهانی دوّم درگذشته، گسست تمدنی هولوکاست، دو بمب اتم، اعلامیۀ جهانی حقوق بشر در کنار حقوق بین‌الملل، و فرایند استعمارزدایی بر جهان گذشته است؛ فرایندی که خود اینک در تغییرات اقلیمی، نابودگری تازه‌ای را باز می‌شناسد که ویران می‌کند.

چرا ترامپ و پوتین نیست‌انگار خوانده می‌شوند؟

امّا واژۀ نیست‌انگاری تروتازه به آستانه بازگشته است؛ زمستان را به سلامت پشت سر نهاده. آدمی می‌خواهد بگوید: خوش‌بختانه. زیرا تاریخ اروپا را بدون نیست‌انگاری نمی‌توان اندیشید. او سنگ محک سردی ست؛ قلم‌انداز سایه‌ها را تیزتر می‌کند، آن‌گاه که اروپا بازهم پرسش‌برانگیز می‌شود. آن اندیشهٔ پیونددهندۀ بشری، یعنی کرامت جهان‌شمول انسانی، که جامعه‌شناسی به‌نام هانس یوآس اینک با اثر سترگ «جهان‌شمول‌گرایی» برایش یادمانی برپا کرده، در نیست‌انگاری با منکر خویش روبه‌رو می‌شود. او به ارزش کرامتِ برابر همۀ انسان‌ها «نه» می‌گوید؛ ارزشی که اگر نبود، اعلامیۀ حقوق بشر و نیز قانون اساسی آلمان پدید نمی‌آمد. او «نه» می‌گوید، درست مانند ترامپ یا پوتین.

زیرا همین ارزشِ کرامت برابر است که ترامپ و پوتین هر دو حرمتش را پاس نمی‌دارند، آن‌گاه که خودکامانه قدرت تصمیم‌گیری را از آنِ خویش می‌دانند که کرامت چه کسی معتبر است و کرامت چه کسی نه. آن که قدرت دارد، زورمندتر است و بنابراین حق دارد کرامت دیگران را خدشه‌دار سازد. این دقیقاً همان چیزی ست که ایندو را به‌راستی نیست‌انگار می‌کند.

و، امّا با این همه سخن به پایان نمی‌رسد. زیرا میان ایندو تفاوتی هست: دونالد ترامپ همچنین از راه واقعیت‌زدایی از جهان خویش نیست‌انگار می‌شود؛ جهانی که تیموتی اسنایدر، مورخ، آن را در عرصۀ سیاست خارجی «جهان خیالی» می‌نامد، بی‌هیچ پیوندی با تجربۀ سیاسی. برای پوتین، اما جهان به‌طرزی رزم‌آورانه واقعی ست؛ و نیست‌انگاریِ او این ویژگی را دارد که در راه به‌راستی روسی، با خشونت، بر ضدّ ارزش‌های اروپایی پایداری کند تا به نظمی نوین در جهان دست یابد.

فقط نمی‌توان هیچ‌یک از این دو مرد قدرت‌مدار را متّهم کرد که در اندیشۀ «بی‌ارزش‌سازی والاترین ارزش‌ها»‌ی نیچه‌ای باشند، خدا را مرده انگارند، یا حتّی هستی انسانی را بی‌معنا بیابند. از این نظر، این دو مرد به‌عنوان نیست‌انگار چندان مستعد نیستند. ترامپ، که خود را در پناه ویژهٔ خدای خویش می‌داند، دست‌کم به ارزش‌های ملی‌گرایی، صلح و خانواده وفادار مانده، حتّی اگر حساب‌وکتابش در این میان با سکّه‌های سکس و پول باشد؛ و پوتین نیز، با خدایی که در کنار خویش دارد، افق ارزش‌های امپراتوریِ روسیۀ تزاری را در فهرست آمال خویش برای آینده می‌نگارد، چرا که زندگی بامعنا در نظر او زندگیِ روسی ست.

در این میان، نیست‌انگاریِ سرد، آن که دیگر هیچ کجا نه معنایی می‌بیند، نه خدایی، نه آرزویی و نه ارزشی، اکنون پشت در‌های دیگری ایستاده و رخصت ورود می‌طلبد. در جوامع دموکراتیک، او همچون دهشتناک‌ترین مهمان بر آستانه ایستاده است، و دهشتناکی‌اش از آن روست که برای بسیاری، کرست فولادینِ جبر‌ها و واقعیت‌ها، ماشین‌ها و مناسبات قدرت، می‌خواهد هر آنچه هنوز معنادار، نیک و زنده می‌نماید، در ناتوانی خفه کند: دیگر کاری نمی‌شود کرد، فردا بخار می‌شود، همه‌چیز بی‌اهمیت است، اصلن معنایی ندارد. تقریباً همان‌گونه که آن روزگار، بر درِ خانۀ آن فیلسوف آلمانی با «احساس ضعف». خردمندانه است که به روی این مهمان گشوده شود، تا سرانجام با او سخن بگوییم. طرف صحبت ما اروپایی ست، بیچاره.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: مدرن
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha