ایران و طلسم قطعنامه ۵۹۸ | روایت غرور راهبردی و فرصتهای از دست رفتهای که اثراتی جبرانناپذیر داشت

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- شورای امنیت در ۲۹ تیر ۱۳۶۶، برابر با ۲۰ ژوئیه ۱۹۸۷، قطعنامه ۵۹۸ را به اتفاق آرا تصویب کرد. این قطعنامه نسبت به اسناد پیشین جامعتر بود: آتشبس فوری و توقف عملیات در زمین، دریا و هوا؛ عقبنشینی به مرزهای بینالمللی؛ اعزام ناظران؛ آزادی اسرا؛ میانجیگری دبیرکل؛ بررسی مسئولیت آغاز جنگ؛ و توجه به بازسازی. بند مربوط به تحقیق درباره مسئولیت منازعه، هرچند تعیین متجاوز را پیشاپیش تضمین نمیکرد، به یکی از مطالبات دیرینه ایران راه داده بود.
عراق قطعنامه را زود پذیرفت، اگرچه پذیرش و اجرای واقعی آن را به رفتار ایران پیوند میزد. ایران نه آن را صریحاً رد کرد و نه پذیرفت. موضع تهران این بود که ابتدا باید بند مربوط به تعیین مسئول جنگ اجرا شود و سپس آتشبس صورت گیرد؛ قدرتهای بزرگ و دبیرکل، در مقابل، اجرای بند نخست یعنی توقف جنگ را مقدم میدانستند. هاشمی رفسنجانی میگفت اگر کمیته تعیین متجاوز پیش از آتشبس تشکیل شود، ایران آماده همکاری است. از نگاه ایران، پذیرش بیقیدوشرط ممکن بود مهمترین اهرم باقیمانده را از بین ببرد؛ از نگاه شورای امنیت، تغییر ترتیب بندها به معنای مذاکره دوباره درباره قطعنامهای بود که با اجماع دشوار اعضای دائم حاصل شده بود.
اما فضای سیاسی تهران هنوز از انتظار پیروزی متأثر بود. آیتالله خمینی در ۶ مرداد ۱۳۶۶ گفت: «هماکنون که به مرز پیروزی مطلق رسیدهایم و قدمهای آخرمان را برمیداریم، صدای ناآشنای صلحطلبی ... به گوش میرسد.» در همان پیام، رهاکردن ملت در «نیمه راه پیروزی» خیانت خوانده شد و تأکید شد «تب جنگ در کشور ما جز به سقوط صدام فرو نخواهد نشست». این سخنان شکاف میان برداشت رسمی و روند واقعی توازن قوا را آشکار میکند. ایران در خاک عراق مواضعی داشت، اما نه در آستانه فروپاشی ارتش بعث بود و نه توان اقتصادی و تسلیحاتیاش رو به افزایش میرفت.
قطعنامه ۵۹۸ سومین و شاید روشنترین فرصت خروج بود. در تابستان ۱۳۶۶، ایران هنوز فاو و جزایر مجنون را در اختیار داشت، خطوطش در شرق بصره برقرار بود و ارتش عراق هنوز ضدحملههای بزرگ ۱۳۶۷ را آغاز نکرده بود. یک سال بعد، ایران همان قطعنامه را بدون تحقق تقدم مورد نظرش پذیرفت. تفاوت این دو لحظه، بهای تأخیر بود.
نفت، ارز و نیروی انسانی؛ جنگ در پشت جبهه
بیشتر بخوانید: صلحی که میتوانست زودتر حاصل شود | روایت شش سال جنگ اضافه بعد از فتح خرمشهر برای تنبیه متجاوز
طولانی شدن جنگ اثرات اقتصادی وخیمی نیز داشت که هر روز بر وخامتش افزوده میشد. اقتصاد ایران به صادرات نفت وابسته بود و حمله به پایانهها، نفتکشها و تأسیسات، همراه با افت قیمت جهانی نفت، درآمد دولت را کاهش داد. برآوردهای اقتصادی نشان میدهند ارزش افزوده بخش نفت در ۱۹۸۶ به سبب افت قیمت و آسیب جنگ به کف رسید؛ دولت ناچار بود هم هزینه جبهه را بپردازد، هم کالاهای اساسی وارد کند، هم زیرساختهای آسیبدیده را نگه دارد و هم زندگی روزمره جامعهای بزرگ را اداره کند. ایران برخلاف عراق، امکان اتکای گسترده به وام و کمک مستقیم دولتهای ثروتمند عرب را نداشت.
کمبود فقط به پول محدود نبود. هواپیماهای نظامی ایران، عمدتاً امریکایی، برای نگهداری به قطعاتی نیاز داشتند که تأمین آنها دشوار و گاه وابسته به شبکههای پنهان بود. ماجرای ایرانـکنترا نشان داد حتی دشمنان علنی نیز ممکن بود در خفا معامله کنند، اما چنین خریدهایی جای یک زنجیره پایدار تأمین را نمیگرفت. عراق همزمان جنگندهها، موشکها، تانکها، توپخانه و تجهیزات مهندسی تازه دریافت میکرد و شمار لشکرهایش را از حدود دوازده لشکر در آغاز جنگ به بیش از پنجاه لشکر در پایان آن رساند.
کمبود نیرو و کاهش داوطلبان انسانی نیز تعیینکننده بود. بسیج در سالهای نخست، بهویژه هنگام دفاع از خاک کشور، نیروی عظیمی فراهم کرده بود. اما انگیزه برای عملیاتهای تکرارشونده در خاک عراق، با هدفهایی که نتیجهشان برای مردم کمتر ملموس بود، الزاماً در همان سطح باقی نماند. خانوادهها سالها هزینه کشته، مجروح، اسیر و مفقود داده بودند. اقتصاد و آموزش و بازار کار از غیبت طولانی نیروی جوان آسیب میدید. در یادداشتهای مسئولان، تصویر «اتوبوسهای خالی» اعزام و کمبود رزمنده نشانهای از این تغییر است؛ حتی اگر شور انقلابی در بخشهایی از جامعه باقی بود، قابلیت بسیج نامحدود نبود.
این شرایط با شعار رسمی سازگار نبود. محمدجعفر روغنی زنجانی، رئیس وقت سازمان برنامه و بودجه، بعدها گفت در سال ۱۳۶۵ به نخستوزیر نوشته بود جنگ با این وضع قابل ادامه نیست و کشور به سوی فروپاشی میرود. به روایت او، مسئولان در اتاق پشتی هیئت دولت از دشواری ادامه جنگ میگفتند، اما در جلسه رسمی آیه و شعر حماسی میخواندند؛ جمعبندیاش صریح بود: «فکر میکنم همه درگیر خودسانسوری بودند.» این خودسانسوری فقط مسئله اخلاق فردی نبود؛ عارضه نهادی و حکومتی بود که مخالفت با ادامه جنگ میتوانست به ضعف ایمان، ترس یا سازشطلبی تعبیر شود.
مسئله اطلاعات؛ وقتی خبر بد به بالا نمیرسد
گره اصلی این دوره فقط کمبود منابع یا برتری دشمن نبود، بلکه شیوهٔ گردش اطلاعات در رأس هرم بود. در فضای سیاسی و انتخاباتیِ آن روزها، بخشی از مسئولان نیز از جنگ جدا نبودند، اما خبرهای تلخ اغلب در زبانهایی نرمتر و خوشبینانهتر بازگو میشد. در چنین وضعی، تصمیمگیر نهایی تصویری پالوده دریافت میکرد و امکان اصلاح راهبرد را از دست میداد. ساختاری که نقد جنگ را به بیوفایی یا ضعف انقلابی پیوند میداد، خودسانسوری را تشویق میکرد و چرخهای از خوشبینیِ اجباری میساخت.
بهار ۱۳۶۷؛ فروپاشی یک تصور
بیشتر بخوانید:
چرا جنگ ایران و عراق پس از آزادی خرمشهر ادامه یافت؟
عملیات طریق القدس و فتح المبین شاهکار رزمندگان در باز پسگیری خاک ایران
در سپیدهدم ۲۸ فروردین ۱۳۶۷، عراق عملیات بازپسگیری فاو را آغاز کرد. ایران هشدارهایی درباره حمله دریافت کرده بود، اما تمرکز فرماندهی و یگانها پراکنده بود؛ بخشی از فرماندهان ارشد، همزمان با جنگ، درگیر سیاست و رفتوآمدهای انتخاباتی نیز بودند. ارتش عراق با تمرکز گستردهٔ توپخانه، زرهی، نیروی هوایی، یگانهای ویژه و سلاح شیمیایی حمله کرد و موضعی که ایران دو سال برای حفظ آن هزینه داده بود، در زمانی کوتاه فرو ریخت. بازپسگیری فاو در آوریل ۱۹۸۸ یکی از بزرگترین ضربههای پایانی جنگ بود و نشان داد عراق از فرسودگی ایران بهخوبی بهره میگیرد.
روز بعد، ۲۹ فروردین، نیروی دریایی آمریکا عملیات «آخوندک» را اجرا کرد. پیدرپیآمدن سقوط فاو و ضربهٔ دریایی آمریکا، صرفنظر از وجود یا نبود هماهنگی مستقیم میان دو رویداد، در تهران معنایی روشن داشت: جنگ دیگر به یک جبهه محدود نبود و ایران میتوانست زیر فشار همزمان در خشکی و دریا قرار گیرد. با این همه، دستگاه رسمی هنوز از بیان کامل ابعاد شکست پرهیز داشت.
چهارم خرداد، ارتش عراق به شلمچه و شرق بصره حمله کرد و مواضعی را که ایران در کربلای ۵ با بهایی سنگین گرفته بود، بازپس گرفت. چهارم تیر نیز نوبت جزایر مجنون رسید؛ عراق با آتش سنگین و عوامل شیمیایی خطوط ایران را درهم شکست و آخرین دستاورد بزرگ عملیات خیبر را از میان برد. در هفتههای بعد، عینخوش، موسیان و دهلران زیر فشار رفتند و ایران از بخشهایی از مواضع خود در کردستان عراق، از جمله پیرامون حلبچه، عقب نشست. این روند بیش از آنکه نشانه یک عقبنشینی مقطعی باشد، فرسایش پیدرپی توان تهاجمی ایران را آشکار میکرد.
تراژدی پرواز ۶۵۵
۱۲ تیر ۱۳۶۷، هواپیمای ایرانایر پرواز ۶۵۵ از بندرعباس به مقصد دوبی برخاست. ناو آمریکایی «وینسنس»، در بحبوحه تنش با شناورهای ایرانی، هواپیمای مسافربری را با هدفی خصمانه اشتباه گرفت و دو موشک شلیک کرد؛ همه ۲۹۰ سرنشین و خدمه، از جمله ۶۶ کودک، کشته شدند. گزارشهای بعدی نیروی دریایی آمریکا نشان دادند که هواپیما در مسیر عادی پرواز میکرد و خطاهای انسانی و آشفتگی عملیاتی در این فاجعه نقش داشت. در تهران، این حادثه فقط یک خطای مرگبار تلقی نشد؛ نشانهای بود از اینکه رویارویی با آمریکا میتواند هزینهای نامحدود و پیشبینیناپذیر تولید کند.
واشنگتن از «تراژدی» ابراز تأسف کرد، اما عذرخواهی رسمیِ مورد انتظار تهران را نپذیرفت. با این حال، سرنگونی پرواز ۶کح۵۵ علت یگانه پذیرش قطعنامه نبود؛ این حادثه بیشتر شتابدهندهٔ تصمیمی شد که پیشتر بر اثر شکستهای زمینی، کمبود نیرو، فرسایش اقتصادی، برتری تسلیحاتی عراق و استفادهٔ گسترده از سلاح شیمیایی زمینهاش فراهم شده بود. در یادداشتهای آن روزها، فاصلهٔ میان زبان رسمی و واقعیت میدانی هرچه آشکارتر میشد و پذیرش ادامه جنگ دشوارتر.
گزارشهایی از فرماندهان نظامی
بیشتر بخوانید: محسن رضایی کیست؟ | چند دهه جنجالآفرینی مرد هزار نسخه؛ از کربلای۴ و نامه ۶۷ تا تنگه هرمز و شعام
در نیمه تیر ۱۳۶۷، جلسات فشردهای برای ارزیابی ادامه جنگ برگزار شد. مدیران اقتصادی از کمبود منابع گفتند و مسئولان سیاسی از کاهش تمایل عمومی برای حضور در جبهه. در نسخه منتشرشده از گزارش فرمانده سپاه، تحقق پیروزی تا پایان ۱۳۷۱ منوط به فراهمشدن ۳۵۰ تیپ پیاده، ۲۵۰۰ تانک، ۳۰۰۰ قبضه توپ، ۳۰۰ هواپیمای رزمی و ۳۰۰ بالگرد دانسته شده بود. اهمیت این نامه در فاصلهٔ عظیم میان چنین نیازهایی و ظرفیت واقعی کشور بود؛ فاصلهای که دیگر نمیشد با شعار پر کرد.
آیتالله خمینی در یادداشت محرمانه ۲۵ تیر، که سالها بعد منتشر شد، نوشت فرمانده سپاه «مهمترین قسمت موفقیت طرح خود را تهیه بهموقع بودجه و امکانات دانسته است» و سپس به تناقض اصلی اشاره کرد: «البته با ذکر این مطالب میگوید باید باز هم جنگید، که این دیگر شعاری بیش نیست.» این جمله نشان میدهد هنگامی که اطلاعاتِ بیپرده کنار یکدیگر قرار گرفتند، میان سخنان و ادعاهای اظهارشده و امکان واقعی تمایز گذاشته شد. در روایتهای پسینی آمده است که برای رساندن تصمیم نهایی به رهبر جمهوری اسلامی، مسئولیت سیاسی آن نیز میان عالیترین مقامات دستبهدست شد؛ آنچه قطعی است، تغییر نظر نهایی بر اثر اجماع گزارشهای سیاسی، نظامی و اقتصادی بود.
در نامه ۲۶ تیر ۱۳۶۷، سیدعلی خامنهای، رئیسجمهور وقت، پذیرش قطعنامه ۵۹۸ را به خاویر پرز دکوئیار، دبیرکل سازمان ملل، اعلام کرد و خبر آن ۲۷ تیر منتشر شد. سه روز بعد، پیام آیتالله خمینی به مردم انتشار یافت. او نوشت که تا چند روز پیش همچنان به همان شیوه دفاع و مواضع اعلامشده در جنگ باور داشته، اما با توجه به نظر کارشناسان سیاسی و نظامی کشور با آتشبس موافقت کرده است. در همان پیام، تعبیر ماندگار «جام زهر» آمد: «قبول این مسئله برای من از زهر کشندهتر است؛ ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او این جرعه را نوشیدم.»
آخرین حملات و برقراری آتشبس
پذیرش ایران به معنای توقف فوری درگیری نبود. عراق کوشید از فاصله میان اعلام پذیرش و استقرار آتشبس برای بهبود موقعیت خود استفاده کند. در ۳۱ تیر، نیروهای عراقی بار دیگر به خوزستان یورش بردند، شلمچه را پشت سر گذاشتند و خرمشهر را تهدید کردند. این بار بسیج سریع نیرو و دفاع شدید ایران مانع تکرار فاجعهٔ ۱۳۵۹ شد. همزمان، سازمان مجاهدین خلق با پشتیبانی عراق عملیات «فروغ جاویدان» را از مرز غربی آغاز کرد، اما در عملیات «مرصاد» شکست خورد.
فضای هراس از گسستن خطوط را میتوان در فرمان دوم مرداد آیتالله خمینی نیز دید: او خواستار تشکیل دادگاه ویژهٔ تخلفات جنگ شد تا «بدون رعایت هیچیک از مقررات دستوپاگیر» به اعمالی رسیدگی شود که موجب شکست یا تلفات شدهاند و برای برخی موارد مجازات مرگ در نظر بگیرد. از اجرای گستردهٔ این دستور گزارشی در دست نیست، اما صدور آن نشان میدهد پذیرش قطعنامه فوراً نگرانی از فروپاشی انضباط و سوءاستفادهٔ عراق را از میان نبرده بود. ایران پیشتر پذیرش خود را رسماً به دبیرکل اطلاع داده بود و آتشبس از ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ برقرار شد؛ ناظران سازمان ملل بر توقف آتش و عقبنشینی نظارت کردند. مبادلهٔ اسرا و حل مسائل مرزی نیز سالها به درازا کشید.
«فرصتهای از دسترفته»
در فاصله خرمشهر تا پذیرش ۵۹۸، چهار پنجره برای تغییر مسیر دیده میشود: تابستان ۱۳۶۱، هنگامی که ایران در اوج مشروعیت بود؛ فتح فاو در بهمن ۱۳۶۴، که اهرمی باارزش برای معامله فراهم کرد؛ تصویب قطعنامهٔ جامعتر ۵۹۸ در تیر ۱۳۶۶، هنگامی که مواضع ایران هنوز حفظ شده بود؛ و بهار ۱۳۶۷ پس از سقوط فاو، زمانی که توقف زودتر میتوانست از شکستهای بعدی بکاهد. «فرصت از دسترفته» به این معنا نیست که صلحی کامل منتظر امضای ایران بود؛ معنای دقیقتر آن است که نسبت هزینه و فایده در این مقاطع از تیر ۱۳۶۷ بهتر بود و ایران میتوانست بهجای شرطبندی همهچیز بر پیروزی قاطع، مسیرهای مرحلهای و قابل بازنگری را بیازماید.
غرور راهبردی
اگر هدف ورود محدود برای مذاکره بود، باید پس از شکست رمضان یا دستکم پس از فتح فاو، پیشنهاد سیاسی روشن عرضه میشد. اگر هدف سقوط صدام بود، باید صادقانه سنجیده میشد که آیا ایران که با تقریبا تمام کشورهای مهم جهان دشمن شده، منابع لازم برای شکست ارتشی برخوردار از پشتیبانی خارجی و سپس مدیریت پیامدهای سقوط حکومت عراق را دارد یا نه. میان این دو، ایران سالها در وضعیتی معلق ماند؛ میان اهداف آرمانی و امکانات عملی محدود.
ایران در مقطع پس از آزادسازی خرمشهر، دچار غرور راهبردی شد. منظور از «غرور راهبردی»، یک وضعیت نهادی-سیاسی، و نه صرفا فردی، است که در آن پیروزیهای متوالی به سه تصور خطرناک دامن زدند: اینکه روند گذشته الزاما ادامه خواهد یافت؛ اینکه اراده و فداکاری میتواند کاستی مادی را بهطور نامحدود جبران کند؛ و اینکه دشمن پس از چند شکست دیگر از درون فرو خواهد پاشید.
پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سرانجام تصمیمی واقعگرایانه برای جلوگیری از خسارت بیشتر بود. این تصمیم، هرچند دیر اتخاذ شد، نشان داد نظام سیاسی در لحظه خطر وجودی قادر است از شعار پیشین فاصله بگیرد. راهبرد دقیقا از جایی آغاز میشود که شعار پایان مییابد: از سنجش نسبت هدف و وسیله، از شنیدن خبر بد، از حفظ چند گزینه و از تشخیص اینکه زمان همیشه به سود ما کار نمیکند.