سندی که علت حمله عراق به ایران را فاش می کند | کینهای پنجساله؛ صدام چگونه منتظر سقوط شاه ماند؟

رویداد۲۴ | صدام حسین وسواسی غریب در ثبت تاریخ داشت؛ عادتی بیمارگونه برای ضبط صوتی و تصویری محرمانهترین جلسات حزب بعث، که سالها بعد با سقوط بغداد، به بزرگترین سند علیه خودش بدل شد. شامگاه سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۵۹ (۱۶ سپتامبر ۱۹۸۰)، در تالار شورای فرماندهی انقلاب در کاخ ریاستجمهوری بغداد، یکی از همین دستگاههای ضبط صوت روی میز فرماندهی در حال چرخش بود. کمتر از ۱۴۴ ساعت تا آغاز بزرگترین قمار نظامی خاورمیانه در قرن بیستم فاصله بود؛ قماری که شش روز بعد، در ظهر ۳۱ شهریور، با حمله جنگندههای عراقی به فرودگاه مهرآباد آغاز شد.
به گزارش رویداد۲۴، در تاریخنگاری رسمی حزب بعث، آغاز این جنگ همواره با واژگانی جعلی آراسته میشد: «قادسیه صدام»؛ نبردی که ادعا میکردند صرفا پاسخی ناگزیر به تحریکات مرزی و شلیکهای توپخانهای ایرانِ پساانقلاب به خانقین و مندلی بوده است. اما این سند بسیار مهم، کذب بودن این سخنان را عیان میکند. این سند نشاندهنده نیات صدام حسین برای درهمشکستن «ارتش تضعیفشده ایران»، محو کردن استقلال همسایه و لغو یکجانبه عهدنامه بینالمللی ۱۹۷۵ الجزایر است و در واقع نیات پنهان و افکار یک مستبد کینهجو را به نمایش میگذارد؛ کسی که خود را در ایام پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، پنج سال تمام، در سایه اقتدار ارتش ایران تحقیرشده میدید و اکنون در پی انتقام بود.
مقدمات یک ضیافت خونین
جلسه با نمایش تصنعی یک پیروزی آغاز میشود. عدنان خیرالله، وزیر دفاع جوان و مطیع صدام، نقشههایی از نوار مرزی غرب را میگشاید و از سقوط چند پاسگاه مرزی در ارتفاعات زینالقوس و سیفسعد گزارش میدهد؛ تپههایی لمیزرع در حوالی نفتشهر و قصرشیرین که در خلال اختلافات فنی تحدید حدود پس از پروتکل ۱۹۱۳ قسطنطنیه، همواره میان دو پایتخت دستبهدست شده بود. صدام در سخنانی کوتاه، این درگیریهای پراکنده را به سرپوشی برای هدف اصلی خود بدل میسازد:
صدام حسین: «استراتژی ما این بود که در هر مرحله تنها یک قطعه از اراضی را پس بگیریم تا ایرانیها متوجه شوند کل داستان منحصراً استرداد زمینهای تصرفشده است. رفیق عدنان، شش پاسگاهی که مانده بود چه شد؟»
عدنان خیرالله: «امروز همه را گرفتیم قربان؛ تنها یکی مانده که عملیات شبانهاش آماده است.»
صدام حسین: «پس پرونده بسته شد. امروز میتوانیم رسماً به ملت اعلام کنیم که تمام سرزمینهای غصبشده، یعنی حدود دویستوپنجاه کیلومتر مربع در زینالقوس و سیفسعد، به آغوش عراق بازگشت و این همان خط مرزی تاریخی ماست.»
این چند جمله، پایان پرده نخست بازی فریب است. صدام با خونسردی، تصرف ۲۵۰ کیلومتر مربع زمین مرزی را جشن میگیرد؛ نه به این دلیل که این ارتفاعات برای بغداد ارزش استراتژیک داشتند، بلکه از آن رو که میخواست عمق واکنش و فلجشدگی سیستم فرماندهی ایران را بسنجد. این سنگرها صرفاً محکی برای سنجش خاکریزها بودند. به محض آنکه مطمئن میشود سنگرهای مرزی ایران بدون پشتیبانی متمرکز فرو ریختهاند، بلافاصله پروندهٔ پاسگاهها را میبندد و بیهیچ درنگی به سراغ شریان اصلی میرود: اروندرود. بلعیدن این آبراهه بود که خصلت بنیادین تهاجم را رقم میزد، نه چند پاسگاه دورافتاده در کوهستان.
تخیلات کودکانه یک دیکتاتور
بیشتر بخوانید:
رویای قدرت اول خلیج فارس | چگونه نفت، صنعت و ارتش شاه را به اوج رساندند؟ و زمین زدند!
اروندرود برای عراق تنها معبر کشتیرانی به سوی آبهای آزاد خلیج فارس و شریان صدور نفت از بصره و فاو بود؛ برای ایران نیز مایه صیانت از مرزهای خوزستان و ضامن رونق بندرهای آبادان و خرمشهر به شمار میرفت. صدام حاکمیت بر این آبراه را مقولهای متوازن و مبتنی بر حقوق بینالملل رودخانههای مشترک درک نمیکرد؛ حاکمیت در دستگاه ذهنی او یعنی استقرار قهرآمیز یک پرچم بر فراز دکل تمامی کشتیها، تحقیر آشکار ملوانان ایرانی و باجخواهی مالی بر سر هر گذرگاه آبی. او با لحنی خشن، سناریوی عملیاتی خود را برای الغای حاکمیت مشترک ترسیم میکند:
به گزارش رویداد۲۴، صدام حسین: «اما موضوع اصلی هنوز باقی مانده: شطالعرب. تصمیم فرماندهی بر این است که حاکمیت کامل ما، حتی بر آنچه در ادوار پیشین واگذار شده، دوباره با قدرت احیا شود. مقصود ما از کنترل شطالعرب، اعلامیهای توخالی نیست؛ حاکمیت باید در عمل به مرحله اجرا درآید. کشتیرانی در شطالعرب باید صد درصد در مشت عراق باشد. هر کشتی ایرانی یا خارجی باید راهنمای دریایی عراقی سوار کند، پرچم عراق را بر فراز دکل خود بیفرازد، تحت نظارت مأموران ما بازرسی شود و عوارض ورود و خروج را تماموکمال به خزانه عراق واریز کند. اگر ناخدای کشتی ایرانی از برافراشتن پرچم ما سرپیچی کرد، راهنمای دریایی ما همانجا توی دهانش میکوبد! بله، این یعنی درگیری مستقیم در قلب شطالعرب؛ و دقیقا باید همین بشود.
طرح اجرایی ما این است: فردا جنبههای حقوقی را اعلام میکنیم و بلافاصله ترتیبات حاکمیتی پیش از ۱۹۷۵ را به کار میبندیم. تصور کنید یک کشتی باری ایتالیایی به مقصد بنادر ایران میآید؛ ناخدای راهنمای عراقی از دهانهٔ اروند روی عرشه میرود، پرچم عراق را بالا میکشد، کشتی را به بندر ایران میرساند و عوارض را هم از ایرانیها وصول میکند. اگر ملوان ایرانی مقاومت کرد، درگیری رخ میدهد؛ گشتیهای نظامی ما مداخله میکنند، و اگر پا را فراتر گذاشتند، سرشان را به سنگ میکوبیم تا اراده سیاسی ما را به زور تمکین کنند. این خواسته فقط با زبان ارتش پیش میرود.»
صدام تمایل دارد مرز آبی را نه بر اساس حقوق بینالملل رودخانههای مشترک، بلکه با زورآزمایی در سطح عرشه تعریف کند.به گزارش رویداد۲۴، تحمیل پرچم عراق به کشتیهایی که روانه بنادر خرمشهر و آبادان بودند و زدن راهنمای کشتی در صورت سرپیچی، تحقیر آشکار هویت و حاکمیت ایران بود. محمدرضاشاه پهلوی در اردیبهشت ۱۳۴۸ با به آب انداختن کشتی تجاری «ابنسینا» تحت اسکورت سنگین جنگندههای فانتوم و ناوچههای توپدار، چنین زیادهخواهیهایی را در نطفه خفه کرده بود. صدام که آن روز با حقارت مجبور به عقبنشینی شده بود، اکنون در غیاب چتر حفاظتی ارتش پیشین ایران، فرصت یافته بود تا همان رؤیای نافرجام را با مشت مأموران دریایی و شلیک گشتیها به کرسی بنشاند.
کابوس بارزانی؛ تنگنای تاریخی و انفعال ارتش عراق
بیشتر بخوانید: ناسیونالیسم کردی چگونه متولد شد؟ | از جمهوری مهاباد تا انقلاب ۱۳۵۷
برای درک اینکه چرا صدام در شهریور ۱۳۵۹ چنین شتابزده اروند را نشانه رفت، باید پنج سال به عقب بازگشت؛ به بحران مرگباری که موجودیت رژیم بعث را تا پای نیستی پیش برد. در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، جنبش خودمختاریطلبی کردهای عراق به رهبری ملا مصطفی بارزانی، بخشهای وسیعی از شمال عراق را به کانون نبردی خونین بدل کرده بود. بارزانی با بهرهگیری از جغرافیای کوهستانی کردستان و فرماندهی دهها هزار پیشمرگه، ضربات مهلکی بر پیکر ارتش عراق وارد میآورد. این شورش، زمانی ابعادی مرگبار برای بغداد یافت که حکومت پهلوی، در چارچوب رقابت ژئوپولیتیک و با هماهنگی سازمان سیا و موساد، به عنوان حامی لجستیکی و مالی بارزانی وارد کارزار شد. کمکهای مدرن توپخانهای، پوششهای راداری و پشتیبانی مالی ایران، ماشین جنگی بعث را در کوهها فلج کرده بود؛ بهگونهای که بیش از صد هزار سرباز عراقی در جبهه شمال زمینگیر و خسته شده بودند.
سعدون حمادی، وزیر خارجه وقت عراق، سالها بعد اعتراف کرد که رهبری بعث در سال ۱۹۷۵ خود را میان دو گزینهٔ دهشتناک دید: یا باید تجزیه و از دست رفتن شمال کشور را نظاره میکرد، یا با تمکین در برابر مطالبات مرزی شاه و پذیرش خط تالوگ در اروندرود، طناب دار شورش را در شمال پاره میکرد. صدام گزینه دوم را برگزید. او در الجزایر خط تالوگ را امضا کرد تا شاه شیر نفت و سلاح را به روی بارزانی ببندد؛ امری که به فروپاشی چندروزه قیام کردها انجامید. صدام در جلسه ۱۶ سپتامبر با کلماتی بیپرده، وضعیت ارتش مفلوک عراق در روزهای منتهی به آن توافق را روایت میکند:
صدام حسین: «شاید پارهای از رفقای جدید، چندوچون رخدادهای ۱۹۷۵ را به یاد نیاورند. بگذارید بیپرواترین حقایق را بازگو کنم: در سال ۱۹۷۵، موجودی گلولههای توپخانه ما در جنگ کردستان کاملاً پایان یافته بود. وضع بهگونهای بود که در تمام زرادخانههای نیروی هوایی، تنها سه بمب سنگین باقی مانده بود! رئیس ستاد ارتش را شتابان به مسکو فرستادیم تا مهمات بخرد؛ روسها با خونسردی پاسخ دادند که کل موجودی قابل تحویلشان تنها هزارودویست گلوله است! هزارودویست گلوله، در اوج آتش آن نبرد، تنها مصرف نصف روز جنگ بود! اینها بود حقایق صحنه.
ارتش شاه در موضع قدرت ایستاده بود و ما بدون سلاح قادر به ایستادگی نبودیم. در پیمان الجزایر، اساس کار معاملهای پایاپای بود: عراق خط تالوگ در شطالعرب را واگذار کرد، و ایران تعهد سپرد که اسب پیشبرنده خود_ملا مصطفی بارزانی_را ساقط کند و مرزهایش را به روی اشرار مسدود سازد. اگر ما آن روز زرادخانهای انباشته از سلاح داشتیم، کمترین انعطافی بروز نمیدادیم و تالوگ را به ایران تسلیم نمیکردیم. اما در محاصره بودیم و مهمات نداشتیم.»
صدام ملا مصطفی بارزانی را «اسب پیشبرندهٔ ایران» مینامد؛ تعبیری که به وضوح نشان میدهد رژیم بعث او را نه یک رهبر سیاسی، بلکه ابزار راهبردی تهران برای اعمال حاکمیت بر اروند میدید. محمدرضاشاه پهلوی توانست با کارت کردها، حاکمیت ایران بر نیمی از اروندرود را بدون شلیک حتی یک توپ در جنوب تثبیت کند. این ضربهٔ شست دیپلماتیک و نظامی، ساختار روانی صدام را در هم شکست. او توافق الجزایر را سندی ناشی از ارادهٔ ملی نمیدانست، بلکه آن را خفتنامهای میشمرد که شاه، با گروگان گرفتن بقای عراق از طریق کردها، بر گلوی بغداد گذاشته بود.
کینتوزی زیسته و وصیت به خونخواهی
بیشتر بخوانید:
پایان نکبتبار «قصاب بغداد» | نقش سیا از اعدام عبدالکریم قاسم تا قدرت گیری صدام حسین
صدام حسین، از بیرحمترین دیکتاتورهای قرن بیستم که با مشت آهنین حکمرانی کرد
دراماتیکترین بخش سخنان صدام، واگویهٔ رنج روحی ناشی از زانو زدن در برابر شاه در الجزایر است. فلاسفهٔ اخلاق و تئوریسینهای روانشناسی قدرت، مفهوم «کینتوزی» را احساسی تعریف میکنند که از ناتوانی مفرط در پاسخگویی به یک تحقیر در زمان وقوع پدید میآید؛ احساسی مسموم که در روان شکستخورده رسوب میکند و در نخستین لحظهٔ تغییر توازن، به شکل پرخاشگری سادیستیک و تلاش برای تخریب حریف فوران مینماید. صدام در این فراز، اعتراف میکند که جشنهای عمومی در خیابانهای بغداد، صرفاً پردهای بر شکست درونی او بوده است:
صدام حسین: «من بر اساس تحلیل سیاسی و محاسبات حزبی، پذیرش توافق الجزایر را پیروزی تلقی میکردم؛ زیرا دستکم شالودهٔ رژیم، انقلاب و ستون فقرات آن یعنی حزب بعث را از خطر نابودی فیزیکی مصون نگاه داشت. بدون بقای حزب، عراقی با این حد از انسجام و اقتدار پدید نمیآمد. با این همه، من در درون خود عمیقاً احساس شکست میکردم و با روحی آزرده و پردرد از الجزایر بازگشتم. تنها غریو شادی مردم در خیابانهای بغداد و احساس آسودگی تودهها از پایان جنگ در شمال بود که سوزش درونم را تسکین داد.
حال شاید کسی از شما بپرسد: چرا در عهد شاه دم فروبستید و اکنون وارد میدان شدهاید؟ پاسخ من در منطق تاریخ نهفته است: در آن برهه سکوت پیشه کردیم، زیرا ابزار و توان جنگیدن نداشتیم. پدری از پا درمیآید در حالی که انتقام خون خویش را نستانده است، اما فرزندانش را وصیت میکند که انتقام را پی بگیرند. بسیاری از پیشینیان ما جنگی را واگذار کردند تا آیندگان در نبردی تازه ظفر یابند. آنچه ما در ۱۹۷۵ کم داشتیم، ارادهٔ حاکمیت نبود؛ مهمات وارداتی بود. اکنون بیهیچ تعارفی اعلام میکنم: حتی اگر حکومت تازهٔ ایران دست به هیچ اقدام تحریکآمیزی نمیزد، به محض اینکه توانایی نظامی لازم را مییافتیم، برای بازپسگیری شطالعرب لشکر میکشیدیم.»
به گزارش رویداد۲۴، تمثیل پدری که پیش از گرفتن انتقام میمیرد و مسئولیت را بر گردهٔ فرزندان میگذارد، حقیقت غایی تجاوز به خاک ایران را نمایان میکند. صدام جنگ را با ادبیات خونخواهی، ناموسپرستی سنتی و جبران ناکامیهای شخصی بازتعریف میکند. او نقاب دفاع مشروع را کنار میزند و صراحتاً اعتراف میکند که برانگیختن مناقشات مرزی بهانهای بیش نیست؛ اصل ماجرا، تلافی تحقیری است که پنج سال در سینه پنهان داشته است. سقوط رژیم پهلوی و از هم گسیختگی شیرازهٔ ارتش شاهنشاهی پس از حوادث سال ۱۳۵۷، وسوسهای مقاومتناپذیر در ذهن صدام پدید آورد: فرارسیدن لحظهٔ خواندن وصیتنامه و گرفتن انتقام از وارثان شاه.
یکسانانگاری رهبران ایران
تحولات سال ۱۳۵۷ و تأسیس جمهوری اسلامی، سیمای سیاسی ایران را به بنیادینترین شکل دگرگون ساخت؛ اما صدام در این جلسه، با رویکردی مهندسیشده، هرگونه تمایز بنیادین میان نظام سلطنتی و ساختار انقلابی جدید را در عرصهٔ ژئوپولیتیک انکار میکند. او برای حاضرین تبیین میکند که هویت ایدئولوژیک حاکمان تهران در دستگاه محاسباتی بغداد بیارزش است؛ مادامی که ایران بر خط تالوگ پای بفشارد، دشمن حتمی بغداد تلقی خواهد شد:
صدام حسین: «هنگامی که سخن از استیفای حاکمیت ملی باشد، فرقی میان شاه و خمینی نیست؛ کما اینکه تفاوتی میان ایران با شوروی، چین یا آمریکا وجود ندارد. اگر خمینی اراضی مرزی و شطالعرب را که شاه با بهرهگیری از پیمان الجزایر تسخیر کرد به ما واگذار نکند، در نگرش ما عیناً همان شاه است. این تمایزها شاید برای تودههای مردم در ایران ارزش داشته باشد، اما در مقیاس منافع استراتژیک عراق، خمینی و شاه یک پدیدهاند.
به گزارش رویداد۲۴، اگر فردا حتی دولت سوسیالیستی چین قطعهای از اراضی عربی را اشغال کند و ما سازوبرگ بازپسگیریاش را داشته باشیم، با آتش سلاح اقدام میکنیم و پشیزی به مرام اشتراکی یا سرمایهداری آن نظام اهمیت نمیدهیم. پس جمعبندی قطعی رهبری این است: الجزایر کانلمیکن است و شطالعرب باید با قهر نظامی به شرایط پیش از ۱۹۷۵ عودت داده شود.»
صدام میترسید که شور فراملی و شیعی انقلاب اسلامی، در میان اکثریت شیعهٔ شهروندان عراق نفوذ کند. به همین دلیل، با تقلیل دادن یک زلزلهٔ بزرگ ژئوپولیتیک به نزاع دیرین «عرب و عجم»، کوشید فضای ناسیونالیسم افراطی را بازتولید کند. در چشمانداز او، چهرهٔ حاکم تهران تغییر کرده بود، اما واقعیت ژئوپولیتیک دستنخورده باقی مانده بود: همسایهای قدرتمند و پهناور که اروند را مسدود کرده است و اکنون به دلیل تلاطمهای پساانقلابی، آسیبپذیرترین مقطع حیات خود را سپری میکند.
حقوق بینالملل بهمثابه پرده استتار
اوج نگاه کاسبکارانه به نهادها و معاهدات بینالمللی در بیانات پایانی صدام متجلی میشود. در حالی که بند ۶ عهدنامهٔ ۱۹۷۵ الجزایر صریحاً مقرر میداشت که مرزهای تعیینشده دائمی و لایتجزّا هستند و حل هرگونه اختلافی منحصراً از مجرای مذاکره، وساطت دولت الجزایر و در نهایت ارجاع به دیوان بینالمللی دادگستری لاهه امکانپذیر است، صدام نشان میدهد که مفاهیم حقوقی در قاموس او تنها نقشی کاریکاتوری دارند:
به گزارش رویداد۲۴، صدام حسین: «من به دنبال جور کردن بهانههای حقوقی نیستم. حقیقت ماجرا فقط در یک کلمه خلاصه میشود: توانستن. اینکه آیا زورمان میرسد که خاکمان را پس بگیریم؟ بله، میرسد؛ پس میگیریم و کار را تمام میکنیم! باقیماندهٔ این ادعاها و استدلالهای حقوقی، ابزاری تبلیغاتی برای مجاب کردن وجدان عمومی جهان و کشورهای عربی است؛ سلاحی برای آوردگاه دیپلماسی تا وقتی یقهبهیقه شدیم دستمان خالی نباشد، و خوشبختانه این سلاح را خود ایرانیها با دست خودشان به ما هدیه دادند.
پیش از انقلاب، قرارداد الجزایر را لکهٔ ننگ استعماری نامیدند، پس از استقرار قدرت، مدتی دم فروبستند و اخیراً باز جار زدند که این پیمان را به رسمیت نمیشناسند. ما به این حاکمیت جدید یک سال و نیم تمام مهلت دادیم. صبوری بس است! چون با زبان خوش تمکین نکردند، حق خود را با قربانی کردن جانها و غرش سلاح میستانیم. قرارداد ۱۹۷۵ دیگر لاشهای بیش نیست و مسئولیت دفن آن مستقیماً با خود ایرانیهاست.»
با اعلام اینکه «قرارداد الجزایر لاشهای بیش نیست»، پرونده هرگونه راهحل سیاسی مختومه شد. فردای آن نشست، در چهارشنبه ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۰ (۲۶ شهریور ۱۳۵۹)، صدام در برابر لنز دوربینهای تلویزیونی در پارلمان عراق ظاهر شد و در اقدامی جنونآمیز، متن معاهدهٔ ۱۹۷۵ الجزایر را جلوی دیدگان جهان پاره کرد. پنج روز پس از آن نمایش رذیلانه، غرش تانکها و صفیر جنگندههای عراقی دشتهای غرب و جنوب ایران را به کام آتش کشید.
به گزارش رویداد۲۴، محاسبات جلسه ۱۶ سپتامبر بر این فرض استوار بود که میتوان با یک هجوم ضربتی، کینتوزیهای کهنه را شفا داد، اروندرود را به انحصار درآورد و رهبری جهان عرب را تسخیر کرد؛ اما این قمار مرگبار به باتلاقی هشتساله منتهی شد. تاریخ سرنوشت تلخی را برای این خودکامگی رقم زد. ده سال پس از این جلسه، در اوت ۱۹۹۰، صدام که با ارتش درهمشکسته و محاصره بینالمللی ناشی از اشغال کویت روبهرو شده بود، ناچار شد در نامهای به رئیسجمهور وقت ایران، دستها را بالا برده و تسلیم تمامعیار خود در برابر مفاد عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر و خط تالوگ را امضا کند.