تاریخ انتشار: ۱۱:۲۶ - ۲۳ فروردين ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

استراتژیست‌های نظامی چگونه در ضمیر دشمن پیروز می‌شوند؟

استراتژیست‌های نظامی از دیرباز از «عملیات روانی» استفاده کرده‌اند که ترس، سردرگمی و فریب را به سلاحی برای غلبه بر دشمن تبدیل می‌کند.

عملیات روانی

رویداد۲۴| دگرگون ساختن پندار‌های ذهنی با هدف هدایت رفتار‌های خصمانه، از دیرباز شالوده دگرگونی‌های بزرگ در جهان بوده است. کارزار روانی، فراتر از ابزار‌های سخت، همواره به دنبال گشودن دژ‌های نفوذناپذیر از درون بوده است. این شیوه نبرد، از فریب تاریخی اسب چوبی در تروا گرفته تا بمباران اطلاعاتی و پخش شب‌نامه‌ها در جنگ‌های معاصر، همواره به عنوان لایه‌ای پنهان، اما سرنوشت‌ساز در تلاطم‌های سیاسی و نظامی حضور داشته است. در این آوردگاه، سلاح‌ها نه قلب را می‌شکافند و نه کالبد را می‌درند؛ بلکه آماج اصلی، ویران کردن ثبات فکری، از بین بردن انگیزه ایستادگی و گسستن رشته‌های پیوند میان اراده و عمل در صفوف دشمن است.

هنر تسلیم کردن رقیب بدون خون‌ریزی و شلیک گلوله، عالی‌ترین سطح از راهبرد نبرد به شمار می‌رود که در آن، پیروزی نه در میدان خاک، بلکه در پهنه اندیشه به دست می‌آید. کارآمدترین عملیات‌های روانی در طول تاریخ، با هوشمندی تمام، غریزه‌های بنیادین بشر همچون هراس از ناشناخته‌ها، باور‌های استوار، خطا‌های ادراکی و نیاز به همبستگی گروهی را به ابزار‌هایی برای فلج کردن قدرت تصمیم‌گیری حریف بدل کرده‌اند. این اقدامات با جایگزین کردن تردید به جای اطمینان، جبهه مقابل را به سوی فروپاشی درونی سوق می‌دهند. برخی از این نقشه‌های مکارانه، به دلیل ظرافت در طراحی و عمق تاثیرگذاری، به عنوان الگو‌هایی ماندگار در تاریخ ثبت شده‌اند.

در اینجا به بررسی هفت نمونه خیره‌کننده از این دستبرد‌ها به روان دشمن می‌پردازیم.

اسکندر مقدونی (قرن چهارم پیش از میلاد) و استفاده از خرافات


بیشتر بخوانید:

پروپاگاندا چیست و چرا افراد باهوش هم فریب آن را می‌خورند؟ | راه‌های غلبه بر یگانه هنر دولت‌های شرور

دوازده حربه در جنگ روانی | از باران بروشور بر سر آلمان‌ها تا مارش تانک‌های بادی؛ سیری در تاریخ فنون نبرد روانی


اسکندر مقدونی استاد استراتژی در میدان نبرد بود، اما این پادشاه مقدونی همچنین از جنگ روانی برای ترساندن دشمنان، مدت‌ها پیش از کشیدن شمشیرها، استفاده می‌کرد. مؤثرترین ابزار او چه بود؟ بهره‌برداری از خرافات محلی برای به تصویر کشیدن خود به عنوان یک فاتح خداگونه و توقف‌ناپذیر. دکتر جیمز کراسلند، مورخ متخصص جنگ روانی و نویسنده‌ی کتاب «مامور سرکش» می‌گوید: «اسکندر مقدونی با جذب فرهنگ سرزمین‌هایی که فتح می‌کرد، به اسطوره‌سازی و برساختن نوعی هویت مشترک می‌پرداخت.» به این ترتیب، او می‌توانست «خود را به عنوان تجسم خدایان محلی و مناطق اشغال‌شده معرفی کند.»

در ایران، او آداب و رسوم سلطنتی و عناوین الهی پادشاهان هخامنشی را پذیرفت و خود را «شاهنشاه» نامید و لباس‌های سنتی سلطنتی ایرانی به تن کرد. در مصر، کاهنان او را به عنوان فرعون، خدایی تجسم‌یافته، به تصویر کشیدند. او تصویر خود را با اسطوره‌های خویشاوندی تقویت کرد و خود را از نسل هراکلس و آشیل، نماد‌های قدرت و دلاوری، دانست. کاهنان مصری حتی او را پسر زئوس-آمون، خدای ترکیبی یونانی-مصری، اعلام کردند و نقش او را به عنوان پلی معنوی میان امپراتوری‌ها تثبیت کردند.

کیش شخصیتی که اسکندر ایجاد کرد، باعث شد سربازانش باور کنند که خدایان طرفدار او هستند، و دشمنانش را به وحشت انداخت. روایت‌های باستانی می‌گویند برخی از دشمنان ترجیح می‌دادند خود را از صخره‌ها به پایین پرتاب کنند تا اینکه در نبرد با او رو‌به‌رو شوند.

عملیات روانی اسکندر به طرز چشمگیری موثر بود. اگرچه مقدونیه از ثروت یا نفوذ فرهنگی دولت‌شهر‌هایی مانند آتن برخوردار نبود، اما او امپراتوری قدرتمند ایران را فتح کرد و قلمرو وسیعی را تا پاکستان امروزی به وجود آورد. کراسلند می‌گوید روایت «من همان کسی هستم که منتظرش بودید» بسیار موثر است، زیرا با نیاز انسان به داشتن توضیحی ساده برای اینکه چرا این شخص همه چیز را در مسیرش نابود کرده، بازی می‌کند.

چنگیزخان (قرن سیزدهم میلادی) و سلاح رعب

چنگیزخان از وحشت به عنوان یک سلاح حساب‌شده استفاده می‌کرد و جنگ روانی را به سنگ بنای فتوحات خود تبدیل کرد. کراسلند می‌گوید: «مانند آتیلا هون پیش از او و ولاد به میخ‌کشنده پس از او، چنگیزخان از شایعه برای بزرگ‌نمایی شهرت خود پیش از هر عملیات نظامی استفاده می‌کرد.»

او با کشتار‌های دسته‌جمعی، قتل‌عام تقریبا همه‌ی ساکنان یک شهر، اما رها کردن عمدی چند نفر، در دل مخالفانش ترس می‌انداخت. این بازماندگان سپس خبر وحشی‌گری مغول‌ها را پخش می‌کردند و به قانع کردن شهر بعدی برای تسلیم بدون جنگ کمک می‌کردند.

در میدان نبرد، او از فشار حسی بیش از حد استفاده می‌کرد. صدای هماهنگ طبل‌ها، شیپور‌ها و فریاد‌های جنگی خونین، دیواری کرکننده از صدا ایجاد می‌کرد تا دشمنانش را سردرگم و وحشت‌زده کند. او از چندین جهت حمله می‌کرد تا ارتش حریف یا مدافعان شهر را در تنش و عدم تعادل نگه دارد و آنها را از پیش‌بینی حرکت بعدی خود ناتوان سازد.

استراتژی‌های او به طرز چشمگیری موثر بود. چنگیزخان، عمدتا از طریق ارعاب، در ۲۵ سال، سرزمینی بیش از آنچه روم در ۴۰۰ سال فتح کرد را به تصرف خود درآورد. کراسلند می‌گوید: «این‌ها نمونه‌های کلاسیک عملیات روانی هستند که اصولش از دوران باستان تاکنون تغییر نکرده است. چنگیزخان از بازار برای پخش شایعات خود استفاده می‌کرد، و ما از رسانه‌های اجتماعی استفاده می‌کنیم.»

«رئیس» (۱۹۴۱)


بیشتر بخوانید:

چنگیزخان مغول بلای خانمان‌سوز آسیا

رهبران بزرگ تاریخ؛ اسکندر کبیر| فرمانده شکست ناپذیری که شاگرد ارسطو بود

ژوزف گوبلز؛ وزیر تبلیغات هیتلر که به پلشتی خود افتخار می‌کرد


در طول جنگ جهانی دوم، بسیاری از آلمانی‌ها ندانسته به ایستگاه‌های رادیویی جعلی بریتانیایی گوش می‌دادند که توسط «هیئت اجرایی جنگ سیاسی»، یک نهاد مخفی تولیدکننده پروپاگاندای جنگی، ایجاد شده بود. مأموریت آنها: دستکاری افکار عمومی، تضعیف روحیه و از بین بردن ایمان به رژیم هیتلر از درون. یکی از محبوب‌ترین صدا‌های آن «رئیس» (Der Chef) بود، یک شخصیت خیالی خودی که به نظر می‌رسید با اقتدار از درون رایش سوم سخن می‌گوید.

«رئیس» یک افسر نازی خیالی بود که از یک ایستگاه رادیویی جعلی به نام گوستاو زیگفرید آینس پخش می‌شد. او با تظاهر به اینکه یک ژنرال پروسی سنتی است، با استفاده از اطلاعات به ظاهر خودی، علیه رهبران نازی انتقاد می‌کرد، آنها را به فساد، دلقک‌بازی و انحرافات جنسی متهم می‌کرد، در حالی که ادعای وفاداری به رژیم را داشت.

سفتون دیلمر مجری برنامه رادیویی رئیس

دنیس سفتون دیلمر مجری برنامه رادیویی رئیس

در سال ۱۹۴۵، OSS (دفتر خدمات استراتژیک، سلف سیا) با عملیات «کورن‌فلیک» این فریب را یک گام فراتر برد، طرحی جسورانه برای نفوذ به سیستم پستی هیتلر با پرتاب روزنامه‌ها و نامه‌های جعلی ضدنازی از هواپیما که به آدرس آلمانی‌های عادی فرستاده می‌شد. این تلاش در هرج و مرج نهایی جنگ ناکام ماند، اما همچنان یکی از جسورانه‌ترین اقدامات روانی آن درگیری به شمار می‌رود.

یوزف گوبلز، رئیس پروپاگاندای نازی‌ها، قطعاً فکر می‌کرد که این برنامه‌های رادیویی و روزنامه‌های جعلی مؤثر بوده‌اند. کراسلند می‌گوید: «مردم باور می‌کردند که واقعی است. توانایی رئیس در صحبت کردن به زبان آلمانی، دانش او از فرهنگ آلمان، و شناخت نازی‌ها، شخصیتی متقاعدکننده ایجاد کرد که مردم به آن باور داشتند. او سوالاتی را می‌پرسید که مردم عادی در آلمان سال‌های ۱۹۴۲-۴۳ شروع به پرسیدنشان کرده بودند.»

عملیات گوشت چرخ‌کرده (۱۹۴۳)

در سال ۱۹۴۳، مقامات اسپانیایی جسد «سرگرد ویلیام مارتین» از تفنگداران دریایی سلطنتی را در سواحل اسپانیا پیدا کردند. او بلیت‌های تئاتر، نامه‌های عاشقانه، عکسی از نامزدش، و اسناد محرمانه‌ای که نشان می‌داد متفقین به یونان حمله خواهند کرد، نه سیسیل، به همراه داشت.

بریتانیایی‌ها برای بازگرداندن اسناد التماس کردند. آلمانی‌ها که فریب خورده بودند، نیرو‌های خود را از سیسیل به یونان منتقل کردند.

جنازه سرگرد مارتین

تصویری از جنازه سرگرد مارتین

اما «سرگرد مارتین» هرگز وجود نداشت. جسد متعلق به گلیندور مایکل، یک مرد بی‌خانمان بود که بر اثر سم موش مرده بود. عملیات «گوشت چرخ‌کرده» به متفقین کمک کرد تا سیسیل را تنها در یک ماه فتح کنند و راه را برای تهاجم به ایتالیا هموار سازند.

کراسلند می‌گوید: «عملیات گوشت چرخ‌کرده، که بخشی از آن توسط یان فلمینگ، خالق آینده جیمز باند که در آن زمان افسر اطلاعات نیروی دریایی بریتانیا بود، طراحی شد، یک «اقدام انحرافی» بسیار موفق بود که از یکی از هوشمندانه‌ترین ترفند‌های تاریخ استفاده کرد. این عملیات موفق بود، زیرا برای آلمانی‌ها در آن زمان منطقی به نظر می‌رسید که جسد توسط اسپانیایی‌ها پیدا شود و تمام شواهد نشان می‌داد که او به این نقشه‌ها دسترسی داشته است.»

عملیات بردباری (۱۹۴۴)

در سال ۱۹۴۴، آدولف هیتلر می‌دانست که متفقین به فرانسه حمله خواهند کرد، اما نمی‌دانست کجا. او به «پا-دو-کاله»، باریک‌ترین نقطه کانال مانش، مشکوک بود. نرماندی و نروژ نیز گزینه‌های دیگر بودند. متفقین تصمیم گرفتند هیتلر را متقاعد کنند که حق با اوست.

به عنوان بخشی از عملیات «بردباری، آنها یک فریب بزرگ را به راه انداختند: صد‌ها تانک بادی در «کنت»، در آن سوی کانال مانش روبروی کاله، در کنار «گروه ارتش اول ایالات متحده» خیالی که ظاهراً توسط ژنرال جورج اس. پتون رهبری می‌شد، مستقر شدند. مکالمات رادیویی جعلی این توهم را کامل می‌کرد.

در همین حال، خوان پوژول گارسیا (با نام رمز: گاربو)، یک مأمور دوجانبه، جریانی مداوم از اطلاعات نادرست را از شبکه‌ای از جاسوسان کاملاً خیالی به برلین می‌فرستاد.

این نیرنگ کارساز شد. ۱۵۰،۰۰۰ نیروی آلمانی حتی پس از روز دی‌دی (D-Day) در کاله زمین‌گیر ماندند و به متفقین اجازه دادند تا سرپل خود را در نرماندی ایجاد کنند. به گفته کراسلند، عملیات بردباری در چندین سطح عمل کرد. «فریب در کار بود؛ تانک‌های بادی ترفند جالبی بود. این عملیات همچنین بر باور از پیش موجود هیتلر مبنی بر اینکه متفقین از پا-دو-کاله حمله خواهند کرد، بازی کرد و سپس آن باور را بزرگنمایی کرد و واقعیت را پیرامون آن تحریف نمود.»

هیولای «خون‌آشام» (۱۹۵۰)

در طول شورش کمونیستی «هوک» در فیلیپین، ارتش فیلیپین با کمک سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) خرافات محلی را در یکی از خونین‌ترین عملیات‌های روانی تاریخ به سلاح تبدیل کرد.

جوخه‌های «جنگ روانی» ارتش، برای بهره‌برداری از ترس‌های محلی از «آسوانگ»، هیولایی خون‌آشام از افسانه‌های فیلیپینی، شایعه کردند که یکی از این موجودات در تپه‌های تحت کنترل شورشیان هوک پرسه می‌زند. آنها پنج روز به این داستان فرصت دادند تا در روستا‌ها و اردوگاه‌های کوهستانی اطراف ریشه بدواند.

سپس، تحت پوشش شب، کمین کردند. هنگامی که کشتی هوک از آنجا عبور می‌کرد، جوخه بی‌صدا آخرین نفر را ربود. آنها با زخم‌هایی شبیه نیش، گردن او را سوراخ کردند، خونش را تخلیه کردند و جسدش را در مسیر رها کردند تا همرزمانش آن را پیدا کنند، مدرکی که به نظر می‌رسید از یک شکارچی ماوراءالطبیعه باشد.

به نظر می‌رسید عملیات روانی خون‌آشام کارساز بود. وقتی شورشیان هوک جسد بی‌خون را پیدا کردند، منطقه را ترک کردند؛ مطمئن نبودند که تهدید یک آسوانگ است یا مأموران خشن آمریکایی.

اگرچه به نظر می‌رسد این تنها یک عملیات بوده است، شورش هوک به «آزمایشگاهی» برای جنگ روانی تبدیل شد. تاکتیک‌های دیگر شامل پرواز بر فراز مناطق شورشی و پخش نفرین برای کشاورزانی که مشکوک به کمک به جنگجویان بودند، و نقاشی نماد‌های شوم، مانند «چشم خدا»، بر روی خانه‌های هواداران مشکوک بود. در نهایت، این تاکتیک‌های سنتی‌تر و خستگی فزاینده بود که در سال ۱۹۵۴ به این درگیری پایان داد.

عملیات روح سرگردان (۱۹۶۹–۱۹۷۰)

در شب ۱۰ فوریه ۱۹۷۰، فریاد‌ها و جیغ‌های وهم‌آوری در جنگل اطراف یک پایگاه ارتش آمریکا در استان «هاو نگیا»، ویتنام جنوبی، طنین‌انداز شد. بلندگو‌های مخفی، صدا‌های شبح‌مانندی را پخش می‌کردند که به ویتنامی هق‌هق‌کنان می‌گفتند: «دوستان من، برگشته‌ام تا به شما بگویم که مرده‌ام... من مرده‌ام! اینجا جهنم است... من در جهنم هستم!»

این نوار «روح سرگردان» بود، یک سلاح روانی که برای بهره‌برداری از باور‌های معنوی ویتنامی‌ها در مورد مرگ و تدفین طراحی شده بود. بسیاری از ویت‌کنگ‌هایی که در جنگ ویتنام می‌جنگیدند، از مردن دور از خانه و تبدیل شدن به «ارواح سرگردان» نفرین‌شده که برای همیشه بدون مراسم مناسب در جنگل گرفتار می‌شوند، می‌ترسیدند.

سنجش اثربخشی این نوار دشوار است. کراسلند می‌گوید: «این عملیات قطعا از باور‌های از پیش موجود ویتنامی‌ها در مورد اهمیت تدفین مناسب بهره‌برداری کرد و آن را با واقعیت آن جنگ ترکیب نمود و از ضبط‌های صوتی برای تقویت آن استفاده کرد. مواردی وجود داشت که ویت‌کنگ‌ها گروه‌های تدفین را اعزام می‌کردند یا تسلیم می‌شدند.» یک شب، زمانی که واحد عملیات روانی نوار ارواح را با صدای ببر‌های باغ‌وحش بانکوک ترکیب کرد، حدود ۱۵۰ جنگجوی ویت‌کنگ تسلیم شدند.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: روانی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما