تاریخ انتشار: ۱۳:۱۷ - ۰۷ فروردين ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

چگونه جنگ‌ها پایان می‌یابند؟ | گیدئون رز؛ سراب فتح و توهم پایان

جستار پیش‌رو براساس کتاب «جنگ‌ها چگونه پایان می‌یابند»، اثر گیدئون رز نگاشته شده و حاوی تاملاتی درباب فرجام‌بخشی به جنگ است.

چگونه جنگ‌ها پایان می‌یابند؟ | گیدئون رز؛ سراب فتح و توهم پایان

رویداد۲۴| پنداری خام و دیرینه در عمیق‌ترین لایه‌های ذهن بشر رسوب کرده است که بر مبنای آن، جنگ‌ها با آخرین گلوله‌ای که از لوله تفنگی شلیک می‌شود، یا با امضای لرزان سرداران شکست‌خورده بر عرشه یک ناو جنگی، به نقطه پایان قطعی و بی‌بازگشت خود می‌رسند. انسان‌ها به‌واسطه ساختار ذهن روایت‌گر و میل ذاتی‌شان به یافتن معنا در دل آشوب، همواره شیفته لحظات اوج دراماتیک بوده‌اند. ما مسحور برافراشتن پرچم فاتحان بر فراز ویرانه‌های دودگرفته پایتخت دشمن، رژه‌های پرطمطراق پیروزی در خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده، و آن سکوت سنگین و معناداری هستیم که پس از غرش بی‌امان توپ‌ها بر میدان نبرد حاکم می‌شود. در حافظه جمعی ما و در بازنمایی‌های تقلیل‌یافته کتاب‌های تاریخی، این لحظاتِ نمادین به عنوان تجلی عینی، شکوهمند و بلامنازع واژه پایان ثبت و ضبط می‌گردند.

آن‌گاه که تندیس برنزی و غول‌آسای حاکم بغداد در میدان فردوس، در میان غریو و هیاهوی جمعیتی هیجان‌زده و در برابر چشمان میلیون‌ها بیننده تلویزیونی به زیر کشیده شد، جهانیان برای چند ثانیه پرالتهاب گمان بردند که به تماشای فرجام یک جنگ پرهزینه نشسته‌اند. در قاب محدود و جهت‌دار دوربین‌های خبری، هندسه ماجرا به غایت ساده و اسطوره‌ای می‌نمود و چنین القا می‌کرد که جبهه فاتح به غایت مطلوب خود رسیده و تاریخ صفحه نویی را ورق زده است. اما تاریخ بشری با آن طنز تلخ و گزنده‌اش هیچ‌گاه به این پایان‌بندی‌های تماشایی و هالیوودی وقعی ننهاده است. سنت لایزال و بی‌رحم تاریخ بر این مدار می‌چرخد که درست در همان بزنگاهی که غبار نبرد فرو می‌نشیند و خبرنگاران جنگی با خیالی آسوده چمدان‌هایشان را می‌بندند، تازه دشوارترین، پیچیده‌ترین و تاریک‌ترین وجه از حیات سیاسی جوامع آغاز می‌شود.

پیروزی نظامی در میدان کارزار، اگر با یک نظم سیاسی مدون و پایدار گره نخورد، تنها پیش‌درآمدی شوم بر فاجعه‌ای دیگر و بذری مسموم است که برای جنگی خونین‌تر و طولانی‌تر کاشته می‌شود. این همان نقطه کوری است که گیدئون رز، استراتژیست ارشد و اندیشمند حوزه روابط بین‌الملل، در رساله درخشان و تحلیلی خود با عنوان «چگونه جنگ‌ها پایان می‌یابند» با ظرافت آن را می‌شکافد و نشان می‌دهد که چرا ماشین عظیم و پرهزینه دولت‌ها تا این حد در هنر پایان بخشیدن اصولی به مخاصمات عاجز و ناتوان‌اند.

ویرانی و سازندگی در جنگ

برای آنکه عمق این بحران مفهومی را درک کنیم، ناگزیریم به ماهیت بنیادین خود پدیده جنگ بازگردیم. کارل فون کلاوزویتس، متفکر و نظریه‌پرداز بزرگ نظامی، قرن‌ها پیش با بینشی پیامبرگونه به این حقیقت اشاره کرده بود که جنگ در ذات خود چیزی نیست جز امتداد سیاست با ابزار‌های دیگر و خشن‌تر. بر این اساس، هیچ کشوری ارتش خود را روانه میدان نمی‌کند صرفاً برای آنکه نیرو‌های مقابل را به خاک و خون بکشد، بلکه جنگ همواره ابزاری قهری برای رسیدن به یک چشم‌انداز مشخص سیاسی و تحمیل اراده بر خصم است. با این وجود، تراژدی از آنجا آغاز می‌شود که به محض نواخته شدن شیپور جنگ، این اصل بنیادین و عقلانی در هیاهوی کرکننده میدان نبرد گم می‌شود و هدف سیاسی جای خود را به غریزه نابودی می‌دهد.

گیدئون رز در تحلیل ساختاری خود، ماهیت جنگ‌ها را واجد سرشتی دوگانه می‌داند که از دو فاز کاملاً متمایز، اما در هم تنیده تشکیل می‌یابند. فاجعه تاریخی در آنجا رقم می‌خورد که دستگاه‌های محاسباتی قدرت، تمامی توان دیوان‌سالارانه، مالی و نظامی خویش را صرف تنها یکی از این دو مرحله می‌کنند و از دیگری یکسره غافل می‌مانند. مرحله نخست که رز آن را فاز منفی می‌نامد، ساحت غرش توپخانه‌ها، پیشروی برق‌آسای ستون‌های زرهی و انهدام سیستماتیک ماشین جنگی است. منطق حاکم بر این فاز، منطق سلبی، تخریب، زوال و از کار انداختن ظرفیت‌های فیزیکی دشمن است و هدف نهایی آن سوق دادن نیروی متخاصم به نقطه استیصال مطلق و وادار کردن او به تسلیم بی‌قیدوشرط می‌باشد.

اما پس از فروکش کردن این طوفان ویرانگر، بلادرنگ مرحله‌ای به غایت خطیر و سرنوشت‌ساز رخ می‌نماید که می‌توان آن را فاز مثبت یا عملیات مرحله چهارم نامید. در این مقطع، دیگر سخن از انهدام و کشتار نیست، بلکه مسئله غامض پیش رو این است که بر روی این تل خاکستر و شهر‌های ویران‌شده، چه بنای سیاسی و اجتماعی جدیدی می‌توان و باید برافراشت. طراحان استراتژیک باید به این پرسش‌های جان‌کاه پاسخ دهند که آرایش نظام سیاسی در کشور مغلوب چگونه باید پی‌ریزی گردد تا از زایش مجدد استبداد و میلیتاریسم جلوگیری شود و با مردمان، نخبگان و حاکمان جبهه مغلوب چه رویکردی باید اتخاذ گردد تا چرخه خشونت متوقف شود.

رز با استدلالی محکم بیان می‌کند که اگر پیروزی نظامی در فاز منفی نتواند به یک حل‌وفصل سیاسی و پایدار در فاز مثبت ترجمه شود، آن پیروزی کاملاً پوچ، گذرا و فریبنده خواهد بود. هنر پیروزی در صلح نیازمند ذهنیتی کاملاً متفاوت از هنر جنگیدن است و ظرافت دیپلماتیک، درک عمیق از روان‌شناسی جوامع شکست‌خورده و چشم‌اندازی روشن برای آینده‌ای مشترک را می‌طلبد.

تجلی خرد سیاسی در صلح آپوماتوکس | چگونه جنگ داخلی بعد از جنگ خارجی را مهار کنیم؟


بیشتر بخوانید:  دو راهی ژاپن در واپسین روز‌های جنگ جهانی دوم | چرا ژاپن ناگهان شمشیر را زمین گذاشت؟


برای درک عینی این موضوع که چگونه می‌توان هنر پیروزی در صلح را در ساحت عمل پیاده کرد، باید به یکی از درخشان‌ترین فصول تاریخ معاصر یعنی دوران جنگ داخلی آمریکا در دهه ۱۸۶۰ میلادی رجوع کنیم. در این خونین‌ترین و ویرانگرترین تقابل هویتی تاریخ ایالات متحده، ایالت‌های شمالی به رهبری آبراهام لینکلن برای حفظ وحدت سرزمینی و الغای نهاد برده‌داری وارد کارزاری سهمگین با هم‌وطنان جنوبی خود شدند. در چنین نبرد‌های موجودیتی و ایدئولوژیکی، کینه و نفرت به عمیق‌ترین لایه‌های جامعه نفوذ می‌کند و خطر انتقام‌جویی کور از دشمن شکست‌خورده به بالاترین حد ممکن می‌رسد. در آن برهه، بسیاری از سیاستمداران تندرو و پرنفوذ جبهه شمال خواهان اعدام صحرایی رهبران ائتلاف جنوب، مصادره بی‌رحمانه زمین‌ها، نابودی ساختار اقتصادی ایالت‌های یاغی و اداره آنها به عنوان سرزمین‌های اشغالی تحت انقیاد نظامی بودند.

اما آنچه لینکلن را در قامت یک دولتمرد استثنایی و الگویی بی‌بدیل در مدیریت پایان جنگ متبلور می‌سازد، مخالفت سرسختانه و شجاعانه او با این رویکرد ویرانگر و وسواس فکری عمیقش نسبت به طراحی دقیق فاز مثبت بود. او با بصیرتی تاریخی دریافته بود که شکست نظامی ارتش جنوب تنها نیمی از راه است و اگر جنوبی‌ها با احساس تحقیر، فقر و کینه به بدنه کشور بازگردانده شوند، بذر جنگ داخلی دیگری در آینده‌ای نه چندان دور کاشته خواهد شد. از همین رو، او تمام سرمایه سیاسی خود را صرف پی‌ریزی یک حل‌وفصل سیاسی کرد که بتواند دو نیمه پاره‌پاره و خون‌چکان یک ملت را دوباره به هم پیوند دهد.

این استراتژی ایجابی در سخنرانی تاریخی دومین مراسم تحلیف لینکلن به اوج بلوغ خود رسید، جایی که او با عبور از ادبیات فاتحانه، دکترینی بر پایه ادغام مجدد و آشتی ملی بنا نهاد و خواستار شفقتی فراگیر برای ترمیم زخم‌های ملت شد. این رویکرد خردمندانه به فرماندهان نظامی میدان، به‌ویژه ژنرال یولیسیز سایمن گرانت، به صورت دستورالعملی قطعی دیکته شد. هنگامی که لحظه تسلیم ژنرال رابرت ادوارد لی در عمارت آپوماتوکس فرا رسید، شروط تسلیم چنان محترمانه و شرافتمندانه طراحی شده بود که در تاریخ مخاصمات نظامی کمتر نظیری برای آن می‌توان یافت. گرانت در حرکتی نمادین شمشیر ژنرال شکست‌خورده را نپذیرفت، به افسران جنوبی اجازه داد سلاح‌های کمری خود را برای حفظ غرور نظامی‌شان نگه دارند و در تصمیمی حیاتی، به سربازان عادی اجازه داد اسب‌ها و قاطر‌های خود را همراه ببرند تا بتوانند در فصل بهار مزارع ویران‌شده‌شان را شخم بزنند. هیچ دادگاه صحرایی برپا نشد و هیچ اعدامی صورت نگرفت. این خردورزی سیاسی نشان داد که چگونه برنامه‌ریزی برای فردای پس از جنگ می‌تواند بر غرایز بدوی انتقام غلبه کرده و صلحی پایدار را تضمین نماید.

ورسای و زایش هیولای فاشیسم


بیشتر بخوانید:

استراتژیست‌های بزرگ تاریخ | فردریک کبیر، آخرین استاد جنگ

استراتژیست‌های بزرگ تاریخ| ناپلئون بناپارت؛ کسی که نقشه اروپا را از نو ترسیم کرد

ژوزف گوبلز؛ وزیر تبلیغات هیتلر که به پلشتی خود افتخار می‌کرد

منافع ملی چیست و چگونه به ابزار سرکوب بدل می‌شود؟


با وجود این تجربه درخشان، تاریخ نشان می‌دهد که خردورزی در پایان جنگ‌ها یک استثنای نادر است. برای درک عمق فاجعه مفهومی در غفلت از فاز مثبت و تسلیم شدن در برابر هیجانات انتقام‌جویانه، باید به سالن‌های سرد، مجلل و آینه‌کاری‌شده کاخ ورسای در سال ۱۹۱۹ میلادی بازگردیم. جنگ جهانی اول با توحشی بی‌سابقه، استفاده از سلاح‌های شیمیایی، نبرد‌های فرسایشی در خندق‌ها و ویرانی گسترده‌ای پایان یافته بود و فضای سیاسی اروپا آکنده از بوی خشم، خسران و وسوسه شیطانی برای مجازات مسببین این فاجعه بود.

از منظر تحلیل‌گرانی، چون رز، آنچه در کنفرانس صلح پاریس و معاهده ورسای رقم خورد، بارزترین، مهلک‌ترین و آموزنده‌ترین نمونه از طراحی فاجعه‌بار و ابتر یک فاز مثبت در تاریخ مدرن است. رهبران متفقین فاتح در پی آن بودند که دو مقصود کاملاً متناقض و غیرقابل جمع را به طور همزمان محقق سازند و این تضاد درونی پایه‌های صلح را از همان ابتدا لرزان کرد. آنها از یک سو می‌خواستند عطش سیری‌ناپذیر افکار عمومی خود برای انتقام را با اعمال اشد مجازات و تحمیل غرامت‌های نجومی بر آلمان فرونشانند، و از سوی دیگر قصد داشتند ترتیبات امنیتی جدیدی برای ممانعت از ظهور مجدد یک قدرت متخاصم در قلب اروپا سامان دهند. ترکیب این دو هدف متناقض، هیولایی دیپلماتیک خلق کرد که نه مجازاتی بازدارنده بود و نه صلحی التیام‌بخش.

جمهوری نوپای وایمار در آلمان زیر بار غرامت‌های خردکننده اقتصادی به زانو درآمد، ارتش مقتدر آن به نیرویی حاشیه‌ای تقلیل یافت، قلمروش باستانی‌اش تکه‌پاره شد و بند گناه جنگ به طور کامل بر گردن این ملت آویخته شد. با این حال، از منظر موجودیت سیاسی و ژئوپلیتیک، آلمان به مثابه یک واحد ملی یکپارچه و بالقوه قدرتمند باقی ماند. متفقین، آلمان را آن‌چنان در انظار جهانیان تحقیر کردند که شعله‌های کینه و ناسیونالیسم افراطی در روح روان‌نژند این ملت بیدار بماند، اما ماشین وجودی‌اش را چنان متلاشی نکردند که توان برخاستن و تجهیز مجدد نداشته باشد. در این بستر مسموم و بیمارگونه بود که افسانه زهرآگین خنجر از پشت در میان نظامیان و توده‌های سرخورده نطفه بست و پرورش یافت. پیمان ورسای به جای پی‌ریزی یک نظم نوین و عادلانه، به بمبی ساعتی بدل گشت که تیک‌تاک شوم آن در طول دهه بیست میلادی شنیده می‌شد و در نهایت در دهه ۱۹۳۰ با ظهور فاشیسم و به قدرت رسیدن حزب نازی منفجر شد و جهان را دیگرباره در کام آتشی به مراتب سوزان‌تر فرو برد.

خیزش آلمان غربی


بیشتر بخوانید: سیاست چیست و چرا ایده «من سیاسی نیستم» درست نیست؟


در نقطه عطف تاریخی سال ۱۹۴۵ میلادی، صحنه شطرنج ویران اروپا دیگربار چیده شد، اما این بار با بلوغ، هوشمندی و دوراندیشی شگرفی در هندسه فاز مثبت همراه بود. آلمان در این مقطع سرنوشت‌ساز صرفاً یک نیروی شکست‌خورده نبود، بلکه به معنای واقعی کلمه فروپاشیده، تسخیرشده و از حیز انتفاع ساقط شده بود. شهرهایش به تلی از خاکستر بدل گشته و زیرساخت‌هایش کاملاً منهدم شده بودند. رهبران متفقین غربی این بار با کوله‌باری از تجارب تلخ و خون‌بار ورسای قدم به عرصه برنامه‌ریزی پساجنگ گذاشتند و به روشنی دریافتند که صرف تحمیل مجازات و رها کردن یک ملت در قعر فقر و سرخوردگی، معمار صلح پایدار نخواهد بود، بلکه تنها کمونیسم یا فاشیسمی جدید را زایش خواهد کرد.

آنچه در دهه سرنوشت‌ساز پس از سال ۱۹۴۵ به وقوع پیوست، بی‌گمان از درخشان‌ترین و کارآمدترین الگو‌های موفق در مدیریت فاز مثبت است که تاریخ دیپلماسی به خود دیده است. ایالات متحده با درک عمیق از اهمیت اقتصاد در ثبات سیاسی، طرح عظیم مارشال را برای احیای شریان‌های اقتصادی اروپای غربی، از جمله آلمان، به اجرا درآورد. همزمان، فرایند نازی‌زدایی برای زدودن رسوبات فکری فاشیسم از ساختار دیوان‌سالاری و آموزشی پیاده‌سازی شد. اما حیاتی‌تر از همه این اقدامات، دگردیسی بنیادین نگاه فاتحان به دشمن دیروز بود که او را به عنوان شریک و متحد استراتژیک امروز در برابر تهدیدات جدید پذیرفتند.

تفاوت ماهوی و سرنوشت‌ساز تجارب سال‌های ۱۹۱۹ و ۱۹۴۵ در این بود که متفقین غربی در پایان جنگ جهانی دوم در دام وسوسه تنبیه صرف و انتقام‌جویی کور نیفتادند. آنها با نگاهی به افق‌های دوردست پرسیدند که آلمان پساجنگ چه جایگاه ارگانیک و سازنده‌ای در معماری نظم آینده جهان خواهد داشت و چگونه می‌تواند به موتوری برای توسعه تبدیل شود. پاسخ عملی به همین پرسش استراتژیک بود که بستر ارتقای آلمان غربی را به ستون فقرات نظم دموکراتیک در اروپا فراهم آورد و به جهانیان نشان داد اگر فاز مثبت با خردورزی، سرمایه‌گذاری و گذشت طراحی شود، خروج همیشگی از چرخه باطل جنگ و خون‌ریزی امری محال نخواهد بود.

گرداب نبرد‌های بی‌فرجام

با فاصله گرفتن از جنگ‌های جهانی، در نقاط میانی این طیف تاریخی، آوردگاه‌های خونین و فرسایشی دیگری، چون جنگ کره و ویتنام قرار دارند که در آنها نه شکست قاطعی برای یک طرف ثبت می‌شود و نه صلح مبرهنی زاییده می‌گردد. این پدیده بغرنج را می‌توان فرجام منجمد نامید که ناشی از سردرگمی مفرط در تعریف اهداف سیاسی جنگ است. در این نبردها، قدرت‌های بزرگ بدون داشتن تصویری روشن از فاز مثبت وارد کارزار شدند و بهای سنگینی برای این ابهام راهبردی پرداختند.

در نبرد کره، ایالات متحده در ابتدا با هدفی محدود و مشخص مبنی بر عقب راندن قوای مهاجم کره شمالی به مدار سی و هشت درجه وارد میدان شد. اما با کسب موفقیت‌های اولیه نظامی، وسوسه خطرناک بسط استراتژیک برای آزادسازی کل شبه‌جزیره و نابودی کامل رژیم شمالی در ذهن فرماندهان بیدار شد. این دگردیسی متکبرانه در اهداف جنگ که بدون در نظر گرفتن حساسیت‌های ژئوپلیتیک همسایگان صورت گرفت، ارتش عظیم چین را وارد کارزار کرد و جنگی محدود و قابل مدیریت را به بن‌بستی فرسایشی، خونین و طولانی‌مدت کشاند. ماحصل این فقدان چشم‌انداز، تا به امروز به شکل شبه‌جزیره‌ای دوپاره با نظامی‌ترین نوار مرزی جهان باقی مانده است که دائماً صلح جهانی را تهدید می‌کند.

در باتلاق هولناک ویتنام نیز، ماشین جنگی آمریکا پیش از آنکه طرحی ایجابی، واقع‌بینانه و منطبق بر واقعیات فرهنگی منطقه برای فاز مثبت داشته باشد، در اسارت هراس پارانوئیک از بسط کمونیسم دست‌وپا می‌زد. ماشین مهیب فاز منفی با اجرای بمباران‌های فرشی گسترده، استفاده از مواد شیمیایی از بین برنده پوشش گیاهی و گسیل صد‌ها هزار نیروی پیاده به پیش می‌تاخت، بی‌آنکه ذهن روشنی در راهرو‌های قدرت واشنگتن بداند پس از این ویرانی گسترده چه نوع نظم سیاسی پایدار و مشروعی شکل خواهد گرفت. خروجی محتوم این سرگشتگی استراتژیک، فروپاشی اراده سیاسی در داخل و در نهایت نوعی خروج آشفته، شتاب‌زده و شرم‌آور از بام سفارتخانه در سایگون بود. این دو پرونده قطور تاریخی با زبانی رسا نشان می‌دهند هرگاه فاز مثبت با وضوح و مبتنی بر واقعیات عینی تعریف نگردد، عملیات نظامی هرچند قدرتمند، یا در سرمای بن‌بست‌های مرزی یخ می‌زند یا در قالب عقب‌نشینی‌های فاجعه‌بار و فروپاشی کامل دستاورد‌های پیشین رنگ می‌بازد.

سندرم بینایی تونلی

در تاریخ معاصر، تهاجم نظامی به عراق آوردگاهی است که تمامی خطا‌های شناختی، استراتژیک و محاسباتی در آن با دقتی حیرت‌انگیز و ابعادی فاجعه‌بار تکرار شدند. ریشه‌های این بحران به جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ میلادی بازمی‌گردد، جایی که واشنگتن ماشین جنگی حزب بعث را درهم شکست، اما با محاسباتی محتاطانه در دروازه‌های بغداد متوقف شد و ساختار قدرت پیشین را به حال خود رها کرد. این تصمیم، گرچه در آن زمان منطقی به نظر می‌رسید، به عقده‌ای حل‌نشده در ذهن نومحافظه‌کاران آمریکایی بدل شد. سال‌ها بعد و در پی شوک روانی وقایع ۱۱ سپتامبر، واشنگتن با یقینی ایدئولوژیک و کورکورانه برای جبران آنچه خطای گذشته می‌پنداشت، عزم سرنگونی کامل حکومت عراق را کرد.

در بهار سال ۲۰۰۳، سرویس‌های نظامی برای اجرای بی‌نقص ماشین کشتار و فاز منفی تا دندان مسلح و آماده بودند و در عرض چند هفته توانستند با استراتژی شوک و ارعاب، شاکله ارتش کلاسیک عراق را متلاشی کنند. اما توشه دیپلماتیک و فکری آنها برای فاز مثبت، از تخیلات خام، پیش‌فرض‌های شرق‌شناسانه و شعار‌های آرمان‌شهری فراتر نمی‌رفت. آنها با ساده‌انگاری محض می‌پنداشتند که به محض برچیده شدن رژیم حاکم، توده‌های مردم با گل و شیرینی به استقبال سربازان بیگانه خواهند رفت و نهال دموکراسی غربی به طور خودکار و بدون نیاز به بسترسازی در خاک خشک خاورمیانه شکوفا خواهد شد.

اما واقعیت سخت و بی‌رحم خیلی زود چهره عبوس خود را نمایان ساخت. صدور احکام نسنجیده، شتاب‌زده و فاقد پشتوانه علمی، نظیر انحلال دفعی و کامل ارتش عراق و اجرای قانون انتقام‌جویانه بعث‌زدایی عمیق، شیرازه شکننده نظم اجتماعی و اداری کشور را در کسری از ثانیه از هم گسست. صد‌ها هزار مرد مسلح و آموزش‌دیده که یک‌شبه منبع درآمد و منزلت اجتماعی خود را از دست داده بودند، با کوهی از کینه، تحقیر و سلاح‌های به غارت‌رفته در جامعه‌ای چندپاره که درگیر شکاف‌های عمیق فرقه‌ای بود، رها شدند. به این ترتیب، فاز مثبت که قرار بود بستر برقراری ثبات و دموکراسی باشد، خود به زهدان تاریک پرورش مخوف‌ترین جنگ‌های داخلی، بمب‌گذاری‌های روزانه انتحاری، قدرت‌گیری شاخه القاعده در عراق و در نهایت ظهور هیولای تروریسم تکفیری تحت لوای داعش بدل شد. این تهاجم تندیس عریان کوته‌بینی استراتژیک است که در آن تمرکز بیمارگونه بر برافراشتن پرچم فتح نظامی و بی‌اعتنایی مجرمانه به پگاه فردای ویرانه‌ها، منطقه‌ای وسیع را برای دهه‌ها در کام آتش فرو برد.

این ناکامی‌ها پرده از نقاط کور بنیادین در هندسه فکری متفکرانی، چون گیدئون رز برمی‌دارد. او می‌پندارد که جنگ پدیده‌ای کاملا خطی و مکانیکی است که با برنامه‌ریزی دقیق در اتاق‌های فکر می‌تواند به فرجام مطلوب ختم شود و فجایع را صرفاً معلول دیوان‌سالاران ناکارآمد می‌داند. اما ذات جنگ بسیار آشوبناک‌تر، سیال‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر از فرمول‌های شسته‌ورفته مدیریتی است. علاوه بر این، تقلیل جنگ به یک پروژه مدیریتی، خلاء خطرناک اخلاقیات را در پی دارد و این پرسش بنیادین را نادیده می‌گیرد که آیا برای جنگی که ماهیت آن متجاوزانه است، اساساً می‌توان پایان‌بندی عادلانه‌ای متصور شد. همچنین، غفلت از صحنه پرآشوب سیاست داخلی کشور‌ها، از دیگر ضعف‌های این نگاه تقلیل‌گرایانه است.

اما این نقد‌ها به معنای بی‌اعتبار شدن کل کتاب گیدئون رز نیستند. او در پی ارائه نسخه‌ای عملی یا نظری برای پایان دادن به جنگ‌ها نیست. ارزش کار رز در جابه‌جا کردن کانون توجه از لحظه فریبنده پیروزی نظامی به فرآیند طولانی، شکننده و عمیقا سیاسی پس از آن است.

گیدئون رز در این کتاب بر یک حقیقت ساده، اما غالبا فراموش‌شده انگشت می‌گذارد: جنگ‌ها در میدان نبرد آغاز می‌شوند، اما در اتاق‌های سیاست، نهاد‌های اداری و ذهن مردمان پایان می‌یابند. حتی اگر مه و غبار جنگ همه محاسبات را تیره کند و نیرو‌های غیرقابل‌پیش‌بینی تاریخ مسیر برنامه‌ها را منحرف سازند، باز هم فقدان هرگونه تصور از آینده سیاسیِ پس از جنگ، احتمال لغزش به هرج‌ومرج را چندین برابر می‌کند. به بیان دیگر، مشکل نه در این است که برنامه‌ها همیشه شکست می‌خورند، بلکه در آن است که اغلب اصلا برنامه‌ای وجود ندارد.

از همین منظر، شاید بزرگ‌ترین توهم راهبردی عصر مدرن همان سراب فتح باشد: این باور خام که پیروزی نظامی خودبه‌خود حامل بذر نظم جدید است. تاریخ، اما بار‌ها نشان داده است که میدان‌های نبرد بیشتر در کار تخریب‌اند تا تاسیس؛ توپخانه‌ها می‌توانند شهر‌ها را ویران کنند، اما قادر به ساختن دولت‌ها نیستند. نظم سیاسی پایدار، محصول فرآیندی به‌مراتب پیچیده‌تر است که به آشتی اجتماعی، بازسازی اقتصادی، مشروعیت نهادی و درکی واقع‌بینانه از روان جمعی جامعه شکست‌خورده نیاز دارد. از این رو، شاید بتوان گفت پایان واقعی جنگ زمانی فرا می‌رسد که دشمنان دیروز بتوانند آینده‌ای مشترک را، هرچند با اکراه، در افق تصور کنند. تا پیش از آن، آنچه ما پایان می‌نامیم اغلب چیزی نیست جز وقفه‌ای کوتاه در میانه زنجیره‌ای بلند از خشونت‌های تاریخ.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: جنگ
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما