ناسیونالیسم کردی چگونه متولد شد؟ | از جمهوری مهاباد تا انقلاب ۱۳۵۷

قاضی محمد در سال ۱۹۴۶ به عنوان رئیس حزب دموکرات کردستان در مهاباد، ایران، انتخاب شد.
رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- تاریخ سیاسی کردستان ایران را باید در نقطهای آغاز کرد که ایرانِ نوین، پس از قرنها پراکندگی قدرت، ناامنی مرزها، ضعف دولت مرکزی و مداخلات خارجی، تصمیم گرفت خود را به صورت یک دولتملت مدرن بازسازی کند. این پروژه، بهویژه در دوران رضاشاه، هم ضرورتی تاریخی بود و هم سرچشمه تنشهایی ماندگار. ضرورت بود، زیرا ایرانِ آغاز قرن چهاردهم خورشیدی، اگر ارتش، دیوانسالاری، نظام آموزشی و اقتدار سراسری نمیساخت، در برابر قدرتهای خارجی و نیروهای گریز از مرکز بیدفاع میماند. اما تنشزا بود، زیرا این دولتسازی، در عمل، اغلب با شتابی آمرانه و با فهمی محدود از تکثر تاریخی ایران پیش رفت. دولت مرکزی میخواست ایران را از فروپاشی نجات دهد؛ اما گاه در این راه، تنوع زبانی، مذهبی و محلی ایران را نه سرمایهای ملی، بلکه مزاحمی برای انسجام سیاسی دید.
دولتملت مدرن و آغاز مسئله کردستان
به گزارش رویداد۲۴، کردستان درست در دل همین تناقض قرار گرفت. از یک سو، کردستان بخشی از ایران تاریخی بود؛ پیوندهای فرهنگی، اقتصادی، مذهبی، ایلی و سیاسی آن با ایران عمیقتر از آن بود که بتوان آن را با روایتهای ساده جداییخواهانه توضیح داد. از سوی دیگر، جامعه کردستان، بهویژه در دوران دولتسازی پهلوی، خود را در معرض تمرکزگرایی سخت، توسعهنیافتگی، بیتوجهی به زبان و فرهنگ محلی، و نگاه امنیتی دولت مرکزی میدید. ناسیونالیسم کردی در ایران از همین شکاف برخاست: شکاف میان دولت ملیای که میخواست کشور را یکپارچه نگاه دارد، و جامعهای پیرامونی که احساس میکرد سهمش از این یکپارچگی، بیشتر اطاعت است تا مشارکت.
«فارسیسازی»؛ سیاست وحدت یا آغاز رنجش؟
بیشتر بخوانید:
از کلاس درس تا زندان/ جزییات حکم ۱۰ سال حبس برای زهرا محمدی معلم زبان کُردی
تندروهای مذهبی چگونه آموزش زبان خارجی را کفر میپنداشتند؟
در ادبیات سیاسی، از سیاستهای فرهنگی و اداری دوران پهلوی گاه با عنوان «فارسیسازی» یاد میشود. این تعبیر اگر درست فهمیده نشود، میتواند گمراهکننده باشد. فارسی زبان تاریخی و تمدنی ایران است و نه زبانی بیگانه یا تحمیلی. اما مسئله آنجا پدید آمد که زبان مشترک ملی، در عمل، به یگانه زبان مشروع دولت، مدرسه و ارتقای اجتماعی تبدیل شد و زبانهای دیگر، از جمله کردی، از عرصه رسمی کنار گذاشته شدند. در چنین وضعی، زبان فارسی که میتوانست ظرف مشترک ایرانیت باشد، نزد بخشی از جوامع غیرفارس به نشانه نادیدهگرفتن هویت محلی تعبیر شد. این همان نقطهای است که در آن، ابزار وحدت میتواند ناخواسته به عامل رنجش بدل شود.
برای فهم تکوین ناسیونالیسم کردی، مفهوم «محرومیت نسبی» راهگشاست. محرومیت نسبی به معنای فقر مطلق نیست؛ به معنای شکاف میان انتظارات یک گروه و امکانات واقعی آن برای دستیابی به منزلت، مشارکت و حقوق است. بخشی از نخبگان کرد در ایران احساس میکردند که دولت مرکزی از آنان وفاداری میخواهد، اما زبان، روایت تاریخی، توسعه منطقهای و مشارکت سیاسی آنان را به رسمیت نمیشناسد. این احساس، چه در همه جزئیاتش دقیق باشد و چه آمیخته به اغراق سیاسی، در عمل نیرویی واقعی پدید آورد. به گزارش رویداد۲۴، سیاست فقط از واقعیتهای عینی ساخته نمیشود؛ از خاطره، ادراک و احساس بیعدالتی نیز تغذیه میکند.
کوردایتی چگونه تقویت شد؟
در همین فضا، «کوردایتی» از احساس تعلق قومی فراتر رفت و به یک هویت سیاسی بدل شد. کوردایتی، در معنای فرهنگی، به پیوندهای زبانی، تاریخی و عاطفی کردها در ایران، عراق، ترکیه و سوریه اشاره دارد. اما وقتی این پیوند فرهنگی به برنامه سیاسی تبدیل میشود، با مسئله حاکمیت دولتها برخورد میکند. اینجا همان مرز حساس میان هویت و سیاست است. کرد بودن درون ایران، نه تنها تهدیدی برای ایران نیست، بلکه بخشی از غنای تاریخی ایران است؛ اما اگر کردبودن در برابر ایران تعریف شود و به رؤیای حاکمیت فرامرزی یا تضعیف دولت ملی بینجامد، ناگزیر با امنیت ملی ایران برخورد میکند.
این تمایز برای داوری منصفانه حیاتی است. ناسیونالیسم کردی را نه باید یکسره پدیدهای مصنوعی و وارداتی دانست، نه باید آن را بیمسئله و مقدس جلوه داد. این ناسیونالیسم از دل خطاهای دولتسازی متمرکز، توسعه نامتوازن، بیاعتنایی فرهنگی، ادبیات هویتساز، رقابتهای منطقهای و جاهطلبی نخبگان محلی پدید آمد. در آن هم مطالبه واقعی وجود داشت، هم خطر سیاسی. هم میتوانست به مطالبه حقوق فرهنگی و مشارکت درون ایران بدل شود، هم میتوانست به سیاست فرامرزی و چالش با حاکمیت ملی بلغزد. تاریخ احزاب کردستان ایران، تاریخ نوسان میان همین دو امکان است.
به گزارش رویداد۲۴، پیش از آنکه ناسیونالیسم کردی به صورت حزب و سازمان سیاسی ظاهر شود، در ادبیات و حافظه تاریخی ریشه داشت. «شرفنامه» شرفخان بدلیسی در قرن شانزدهم، نخستین کوشش مهم برای صورتبندی تاریخی جهان کردی بود؛ روایتی که کردها را در نسبت با همسایگان و قدرتهای بزرگ زمانه تعریف میکرد. احمد خانی در «مم و زین» از فقدان پادشاه و وحدت سیاسی کردان گلایه کرد و در زبان شعر، حسرتی سیاسی را به حافظه فرهنگی سپرد.
حاجی قادر کویی در قرن نوزدهم، تندتر و روشنتر، از ضرورت عبور از تفرقه قبیلهای سخن گفت و جهل، پراکندگی و خودخواهی سران محلی را از علل عقبماندگی کردها دانست. این آثار در زمان خود برنامه حزبی نبودند، اما بعدها به ذخیره نمادین ناسیونالیسم کردی بدل شدند. هر ناسیونالیسمی، برای ساختن آینده، گذشتهای برای خود میسازد؛ و گذشته کردی نیز از راه ادبیات، شعر و تاریخنگاری به سیاست راه یافت.
جمهوری مهاباد؛ رؤیای دولت کردی یا محصول خلأ قدرت
بیشتر بخوانید:
تشکیل ارتش مدرن ملی و سربازگیری اجباری در ایران / ارتش رضاخانی چگونه تشکیل شد؟
از تهران تا مسکو؛ قوامالسلطنه و بازی با ابرقدرتها
با سقوط رضاشاه و اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، اقتدار دولت مرکزی ناگهان سست شد. ارتشی که ستون تمرکزگرایی رضاشاهی بود، در برابر نیروهای خارجی فروپاشید و فضای سیاسی کشور، از تهران تا آذربایجان و کردستان، دستخوش تحول شد. در همین فضای خلأ قدرت بود که «کومهڵهی ژیانهوهی کورد» یا جمعیت تجدید حیات کردستان، معروف به «ژ. ک»، در شهریور ۱۳۲۱ در مهاباد پدید آمد. ژ. ک محصول طبقهای تازه بود: روشنفکران شهری، معلمان، کارمندان، جوانان باسواد و کسانی که دیگر نمیخواستند سیاست کردستان در انحصار خانها و رؤسای قبایل بماند.
ژ. ک از یک جهت نقطه عطف بود. این جمعیت، سیاست کردی را از پراکندگی ایلی به سازماندهی مخفی مدرن کشاند. نشریه «نیشتمان» با زبانی پرشور و رمانتیک، از میهن، زبان، هویت و حقوق کردها سخن گفت. اما از همان آغاز، در دل این حرکت دو گرایش همزمان وجود داشت: گرایشی فرهنگی و حقوقی که میخواست کردها در ایران دیده شوند؛ و گرایشی فرامرزی که رؤیای کردستانی بزرگتر از مرزهای ایران را در سر داشت. این دو گرایش همیشه از هم جدا نبودند و همین ابهام، بعدها هزینههای سنگینی آفرید.
پیمان «سه مرز» در سال ۱۳۲۳ در کوه دالامپر، که نمایندگانی از کردهای ایران، عراق و ترکیه را گرد آورد، در حافظه ناسیونالیستی کردها نمادی از همبستگی فرامرزی شد. اما از منظر دولت ملی ایران، چنین رخدادی نمیتوانست بیمعنا باشد. ایران در آن زمان کشوری اشغالشده و آسیبپذیر بود. وقتی در منطقهای مرزی، نیروهایی سیاسی از سه سوی مرز درباره وحدت ملی کردها سخن میگفتند، طبیعی بود که دولت مرکزی آن را فقط فعالیت فرهنگی تلقی نکند. اینجا، بار دیگر، همان دوگانگی ظاهر شد: آنچه برای فعالان کرد «همبستگی» بود، برای دولت ایران میتوانست «تهدید بالقوه» باشد.
قاضی محمد چگونه به اسطوره تبدیل شد؟

بیشتر بخوانید: قاضی محمد که بود؟| همه چیز درباره جمهوری مهاباد که با حمایت و خیانت شوروی عروج و افول کرد
به گزارش رویداد۲۴، در مهر ۱۳۲۴، ژ. ک جای خود را به حزب دموکرات کردستان ایران داد؛ حزبی علنیتر، فراگیرتر و سیاسیتر که قاضی محمد در رأس آن قرار گرفت. قاضی محمد، برخاسته از خانوادهای مذهبی و متنفذ، چهرهای بود که میتوانست میان سنت و سیاست جدید پل بزند. او نه صرفاً روشنفکری شهری بود و نه خان ایلی؛ همین موقعیت میانی به او امکان داد ناسیونالیسم کردی را از حلقههای مخفی روشنفکری به سطحی وسیعتر بکشاند. حزب دموکرات با او وارد مرحلهای شد که دیگر مسئله فقط زبان و فرهنگ نبود؛ مسئله قدرت سیاسی و اداره منطقه نیز مطرح شد.
تأسیس جمهوری کردستان در مهاباد در دوم بهمن ۱۳۲۴، نقطه اوج این روند بود. جمهوری مهاباد، با همه کوتاهی عمرش، تجربهای پرمعنا بود. آموزش به زبان کردی، چاپخانه، نشریات، سازمان اداری محلی، نیروی پیشمرگه و تلاش برای ساخت نمادهای حکمرانی، همه نشان میداد که جنبش کردی از مطالبه فرهنگی به تجربه نهادی گذر کرده است. برای بخشی از کردها، مهاباد لحظهای بود که در آن هویت تحقیرشده، لباس دولت پوشید. اما برای دولت ایران، مهاباد در متن اشغال شمال ایران و حضور شوروی معنا داشت؛ یعنی در وضعیتی که بخشی از حاکمیت ملی عملاً تعلیق شده بود.

اینجا انصاف تاریخی اقتضا میکند دو حقیقت را همزمان ببینیم. حقیقت نخست آن است که جمهوری مهاباد برای بخشی از جامعه کردستان تجربهای از منزلت، زبان و خودادارهگری بود و نمیتوان آن را صرفاً «غائله» یا «ساخته بیگانه» نامید. حقیقت دوم آن است که این جمهوری بدون چتر حمایت شوروی و بدون ضعف دولت مرکزی ایران امکان ظهور و دوام نمییافت. هر پروژه سیاسی محلی که در قلمرو ایران، زیر سایه نیروی خارجی و در لحظه فروپاشی اقتدار دولت مرکزی شکل بگیرد، از منظر حاکمیت ملی مسئلهدار است؛ حتی اگر مطالباتی واقعی را نمایندگی کند.
با خروج شوروی و توافقهای سیاسی دولت قوام، جمهوری مهاباد تنها ماند. ارتش ایران بازگشت و جمهوری فروپاشید. به گزارش رویداد۲۴، در فروردین ۱۳۲۶، قاضی محمد، صدر قاضی و سیف قاضی در میدان چوارچرا اعدام شدند. این لحظه برای دولت ایران، بازگشت حاکمیت بود؛ برای بسیاری از کردها، آغاز زخمی تاریخی. اعدام رهبران مهاباد، شاید از نگاه دولت مرکزی پایان یک پرونده امنیتی بود، اما در حافظه سیاسی کردستان آن پرونده را نبست؛ آن را اسطورهای کرد. قاضی محمد از رهبر یک تجربه شکستخورده به نماد کرامت سیاسی بدل شد، و میدان چوارچرا به مکانی حافظهساز.
در کنار آنان، سرنوشت افسران کرد عراقی، از جمله محمد قدسی، خیرالله عبدالکریم، مصطفی خوشناو و عزت عبدالعزیز، که با جمهوری همراه شده بودند و بعدها در عراق اعدام شدند، نشان داد که همبستگی فرامرزی چه هزینهای دارد. این تجربه از همان آغاز یک درس تلخ به همراه داشت: سیاست فرامرزی، اگرچه در لحظه شورانگیز به نظر میرسد، اما در میدان دولتها و مرزها، بسیار بیرحم است. ملتها شعر میگویند، اما دولتها معامله میکنند.
بارزانی، شاه و بازی خطرناک مرزها
بیشتر بخوانید:
ریشههای کودتای ۲۸ مرداد؛ از شکلگیری صنعت نفت تا حصر مصدق
بازخوانی جنایات روسیه در تاریخ ایران | قاضی محمد: همه چیز به اراده روسها انجام میشد!
پس از سقوط مهاباد، جنبش کردی در ایران به زیرزمین رفت. سرکوب، تبعید، زندان و انحلال نهادهای سیاسی، فضای کردستان را خاموش کرد، اما این خاموشی به معنای پایان سیاست نبود. در لایههای زیرین جامعه، خاطره مهاباد باقی ماند. حضور ملا مصطفی بارزانی و نیروهایش در مهاباد، و عقبنشینی آنان به شوروی پس از سقوط جمهوری، نخستین نشانههای پدیدهای بود که بعدها به «وابستگی فضایی» جنبشهای کردی بدل شد؛ یعنی نیاز به پناهگاه بیرون از مرز برای ادامه حیات سیاسی و نظامی. این وابستگی در کوتاهمدت امکان بقا میآورد، اما در بلندمدت استقلال تصمیم را میفرساید.

مصطفی بارزانی به همراه سربازان جمهوری خودمختار مهاباد در سال ۱۹۴۶
به گزارش رویداد۲۴، در داخل کردستان، پس از سقوط جمهوری، انرژی سیاسی رفتهرفته از سطح ناسیونالیسم حزبی به سطح اجتماعی و طبقاتی منتقل شد. دهقانان، که زیر فشار نظام ارباب ـ رعیتی، سهمبری، بیگاری و سلطه خاندانهای محلی بودند، مسئلهای دیگر را به صحنه آوردند: عدالت اجتماعی. قیام دهقانی موکریان در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲، بهویژه در اطراف بوکان و مهاباد، نشان داد که جامعه کردستان فقط از مسئله هویت رنج نمیبرد؛ درون خود نیز شکافهای سخت طبقاتی داشت.
این قیام را باید یکی از نقاط کلیدی تاریخ سیاسی کردستان دانست. ناسیونالیسم کلاسیک معمولاً میکوشد همه طبقات را زیر پرچم هویت واحد گرد آورد؛ اما قیام موکریان نشان داد که «کردبودن» بهتنهایی رنج دهقان بیزمین را درمان نمیکند. ارباب کرد، برای دهقان کرد، همچنان ارباب بود. مناسبات سهمبری، سلطه مالکان، تنبیه بدنی، بیگاری و فقر روستایی واقعیتهایی بودند که زبان ناسیونالیستی بهتنهایی نمیتوانست توضیحشان دهد.
دولت دکتر مصدق و تصویب لایحه معروف به «۲۰ درصد»، که مالکان را موظف میکرد بخشی از درآمد خود را به دهقانان و عمران روستاها اختصاص دهند، برای دهقانان کرد فرصتی سیاسی فراهم کرد. آنان این قانون را دستاویزی برای اعتراض به نظم محلی قرار دادند. در برخی روایتها، دهقانان با ابزارهای ساده کشاورزی، داس و چنگک، و با نشانههایی جمعی وارد میدان شدند. حرکت آنان، که در حافظه محلی به «راپهرینی جوتیاران» شهرت یافت، لرزهای بر نظم سنتی منطقه انداخت.
موضع حزب دموکرات در برابر این قیام دوپهلو بود. بخشی از کادرهای پاییندستی حزب با دهقانان همدلی داشتند و در اعتراضات مشارکت کردند، اما رهبری حزب، به دلیل پیوندهای اجتماعی و طبقاتی خود با برخی مالکان و نخبگان سنتی، نتوانست رهبری روشن و پیگیری بر عهده گیرد. عبدالرحمن قاسملو بعدها اذعان کرد که حزب در آن دوره استراتژی منسجمی برای پیوند دادن مبارزه ملی و مبارزه طبقاتی نداشت. همین ناتوانی بعدها به سود جریانهای چپ تمام شد.
سرکوب قیام، بهویژه پس از کودتای ۲۸ مرداد و بازگشت اقتدار سخت دولت و مالکان، زخمی دیگر بر حافظه سیاسی منطقه افزود. به گزارش رویداد۲۴، در روایتهای محلی از خشونتهای سنگین، سوزاندن روستاها و فجایع انسانی سخن رفته است. حتی اگر در برخی جزئیات نیازمند احتیاط تاریخی باشیم، اصل ماجرا روشن است: در کردستان، مسئله ملی بدون مسئله زمین، دهقان و عدالت فهمیده نمیشد. همین تجربه، زمینه فکری و عاطفی ظهور جریانهایی را فراهم کرد که بعدها گفتند رهایی کردستان بدون دگرگونی اجتماعی ممکن نیست.
دهه ۱۳۴۰، فصل دیگری از این تاریخ بود؛ فصلی که در آن مسئله کردستان ایران به کردستان عراق گره خورد. بازگشت ملا مصطفی بارزانی از شوروی و آغاز قیام کردهای عراق، برای فعالان کرد ایرانی پنجرهای از امید گشود. بسیاری از کادرهای حزب دموکرات که در داخل زیر فشار ساواک بودند، به عراق رفتند و در مناطق زیر نفوذ بارزانی مستقر شدند. در ظاهر، این پناهگاه فرامرزی امکان بازسازی میداد؛ در عمل، جنبش کردستان ایران را به معادلهای وارد کرد که اختیار آن در دست خودش نبود.
اینجا مفهوم «وابستگی فضایی» معنای کاملتری مییابد. جنبشی که برای بقا به خاک دیگری نیازمند است، دیر یا زود ناچار میشود ملاحظات صاحب آن خاک را رعایت کند. بارزانی برای جنگ با بغداد، به حمایت شاه ایران نیاز داشت. شاه نیز از بارزانی به عنوان اهرمی علیه عراق استفاده میکرد، اما همزمان نمیخواست کردهای ایران در داخل کشور فعال شوند. نتیجه این شد که فعالان کرد ایرانی، که گمان میکردند در کردستان عراق پناه یافتهاند، خود به مسئلهای مزاحم در رابطه شاه و بارزانی تبدیل شدند.
موج بازداشتهای سال ۱۳۳۸، که در حافظه حزبی به «سال قران» یا سال نابودی معروف شد، بسیاری از کادرهای حزب را به عراق راند. درون حزب دموکرات، شکاف میان جناحی که به احمد توفیق و هماهنگی کامل با بارزانی نزدیک بود و جناحی که با سلیمان معینی و اسماعیل شریفزاده خواهان استقلال عمل بود، شدت گرفت. تشکیل «کمیته انقلابی حزب دموکرات» در سال ۱۳۴۶ تلاشی بود برای بازگشت به مبارزه مستقل در داخل ایران. اما این تلاش، هم از سوی دولت شاه سرکوب شد و هم از سوی نیروهای بارزانی تحمل نشد.
به گزارش رویداد۲۴، سرنوشت سلیمان معینی، در حافظه سیاسی کردستان ایران به نمادی تلخ تبدیل شده است. بر پایه روایتهای شناختهشده، او به دست نیروهای بارزانی گرفتار شد، کشته شد و پیکرش به ساواک تحویل داده شد تا در مرز و شهرها نمایش داده شود. اسماعیل شریفزاده و ملا آواره نیز در همین دوره جان باختند. احمد توفیق، که خود سالها به بارزانی نزدیک بود، در نهایت مغضوب شد و بعدها در عراق به شکلی مشکوک از میان رفت. این رخدادها نشان دادند که ناسیونالیسم فرامرزی، اگر بر پایه استقلال سیاسی استوار نباشد، میتواند به دامگاهی برای خودِ نیروهای کرد بدل شود.
دهه ۴۰ برای فعالان کرد ایرانی باید یک درس قطعی میداشت: هیچ قدرت خارجی، هیچ دولت همسایه، و حتی هیچ حزب همزبان و همقوم، منافع خود را قربانی جنبش شما نمیکند. شاه از بارزانی برای فشار بر بغداد استفاده میکرد؛ بارزانی از حمایت شاه برای تقویت موقعیت خود در عراق بهره میبرد؛ و حزب دموکرات ایران میان این دو آسیاب خرد میشد. این تجربه، از منظر ملی ایران نیز هشداردهنده بود: هرگاه یک مسئله داخلی به پشت مرز منتقل شود، دیگر فقط مسئله داخلی نمیماند؛ به بخشی از بازی امنیت منطقهای تبدیل میشود.
کومله؛ ورود چپ به سیاست کردستان
بیشتر بخوانید: آموزش کاپیتال مارکس از فراز تپههای اوین | داستان یک کتاب عجیب
در همین سالها و در اواخر دهه ۱۳۴۰، بذر جریان تازهای در کردستان ایران کاشته شد: کومله. محافل دانشجویی و روشنفکری کرد در تهران، سنندج و شهرهای دیگر، با تأثیر از مارکسیسم، جنبشهای ضداستعماری، تجربه کوبا، چین، و ادبیات انقلابی جهان سوم، به نقد حزب دموکرات پرداختند. آنان میگفتند ناسیونالیسم کلاسیک، اگر با عدالت اجتماعی همراه نباشد، در نهایت به سازش با مالکان، نخبگان سنتی و قدرتهای منطقهای میانجامد.
کومله با نام «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران» به میدان آمد و کوشید مسئله کردستان را از سطح هویت به سطح ساختار اجتماعی ببرد. در نگاه کومله، ستم ملی و ستم طبقاتی از هم جدا نبودند. دهقان، کارگر، زن، جوان روستایی و حاشیهنشین شهری، باید به نیروی اصلی سیاست تبدیل میشدند. فؤاد مصطفیسلطانی در این میان نقشی مهم داشت؛ او از چهرههایی بود که کوشید میان مبارزه روشنفکری شهری و سازماندهی روستایی پیوند برقرار کند.
ظهور کومله فضای سیاسی کردستان را از انحصار حزب دموکرات بیرون آورد. این امر از یک سو نشانه بلوغ و تکثر سیاسی بود؛ از سوی دیگر، بذر رقابتهایی را کاشت که بعدها به درگیریهای تلخ دهه ۱۳۶۰ انجامید. کومله به جوانان، زنان، کارگران و دهقانانی زبان میداد که در ساختار سنتی حزب دموکرات کمتر دیده میشدند. اما همانقدر که زبان عدالتخواهانه کومله جذاب بود، رادیکالیسم ایدئولوژیک آن نیز خطرناک بود. مارکسیسم ـ لنینیسم آن دوران معمولاً جهان را به دو اردوگاه خلق و ضدخلق تقسیم میکرد، و چنین زبانی در جامعهای مسلح و بحرانی، میتوانست راه گفتوگو را ببندد.
با این همه، در آستانه انقلاب ۱۳۵۷، کردستان یکی از سیاسیترین و سازمانیافتهترین مناطق ایران بود. به گزارش رویداد۲۴، حزب دموکرات میراث مهاباد، قاضی محمد و ناسیونالیسم کلاسیک را با خود داشت. کومله زبان چپ، عدالت اجتماعی و سازماندهی تودهای را وارد کرده بود. خاطره قیام دهقانی هنوز در لایههای اجتماعی زنده بود. تجربه تلخ وابستگی به بارزانی و بازیهای شاه و عراق، در حافظه فعالان حضور داشت. دولت پهلوی سقوط میکرد و فضای کشور، برای نخستین بار پس از دههها، از کنترل سخت امنیتی بیرون میآمد.
خودمختاری یا تجزیه؟ سوءتفاهم بزرگ پس از انقلاب
بیشتر بخوانید: تجزیه ایران، شعار اصولگرایان برای انتخابات مجلس یازدهم؟/ از ملت آذربایجان تا استعفا در اصفهان
انقلاب ۱۳۵۷ برای کردستان لحظه انفجار بود. عبدالرحمن قاسملو پس از سالها تبعید بازگشت و حزب دموکرات با شعار «دموکراسی برای ایران، خودمختاری برای کردستان» فعالیت علنی خود را آغاز کرد. این شعار، اگر در چهارچوبی حقوقی و ملی فهمیده میشد، میتوانست مبنای گفتوگویی جدی درباره تمرکززدایی، مشارکت محلی و حقوق فرهنگی باشد. اما در فضای پساانقلابی، هم تهران و هم احزاب کرد، آنقدر گرفتار سوءظن، شتاب و رادیکالیسم بودند که این امکان خیلی زود فرسوده شد.
شیخ عزالدین حسینی، با جایگاه مذهبی و شخصیت کاریزماتیک خود، کوشید نقش نوعی رهبر معنوی و میانجی را ایفا کند. او توانست نیروهایی متضاد ـ چپها، ناسیونالیستها، مذهبیهای اهل سنت و بخشی از مردم محلی ـ را حول مطالبه خودمختاری گرد آورد.
شوراهای شهر و روستا نیز در برخی مناطق شکل گرفتند و نشان دادند که جامعه کردستان فقط منتظر دستور احزاب نیست، بلکه میل به اداره امور خود دارد. اما درست در همین نقطه، پرسش تعیینکننده پدید آمد: این خودادارهگری قرار بود درون ایران باشد یا در برابر ایران؟
دولت مرکزی تازهتأسیس، هنوز قوام نیافته بود. ارتش در بحران مشروعیت قرار داشت. سپاه و کمیتهها نوپا بودند. قانون اساسی جدید هنوز محل منازعه بود. عراق در آن سوی مرز، تحولات ایران را با دقت و طمع نگاه میکرد. در چنین شرایطی، هر حرکت سیاسی در کردستان که با سلاح، تصرف پادگان، کنترل نهادهای محلی یا شعارهای مبهم فرامرزی همراه میشد، طبعاً در تهران به عنوان تهدیدی علیه تمامیت ایران دیده میشد. این نگرانی را نمیتوان صرفاً به بدبینی مرکز فروکاست.
در مقابل، بسیاری از کردها خود را شریک انقلاب میدانستند و انتظار داشتند جمهوری جدید، برخلاف پهلوی، به هویت و مطالبات آنان مجال دهد. آنان میگفتند خودمختاری به معنای جدایی نیست، بلکه به معنای اداره محلی، حقوق زبانی و مشارکت سیاسی است. اما چون این مطالبه در میدانی آکنده از سلاح، خلأ قدرت و رقابت حزبی طرح شد، از همان آغاز در معرض سوءبرداشت امنیتی قرار گرفت. مرکز، خودمختاری را مقدمه تجزیه میدید؛ احزاب کرد، مخالفت مرکز را ادامه انکار پهلوی میدانستند. این دو زبان، پیش از آنکه یکدیگر را بفهمند، به سوی تقابل رفتند.
به گزارش رویداد۲۴، کردستان تا آستانه انقلاب ۱۳۵۷، تاریخی از مطالبات واقعی، خطاهای دولت مرکزی، شکافهای طبقاتی، سازمانیابی حزبی، و تجربههای تلخ وابستگی فرامرزی را پشت سر گذاشته بود. ناسیونالیسم کردی توانسته بود هویت، زبان و خاطره را به سیاست تبدیل کند. اما همین سیاست، هرگاه از چهارچوب ایران فاصله گرفت یا به پشتجبهه خارجی، سازمان مسلح و حاکمیت موازی نزدیک شد، از مطالبهای اصلاحپذیر به بحرانی ملی تبدیل گردید.



ترامپ و سلطنتطلبها (ساواکیها) به ناسیونالیسم کردی دل خوش کرده بودن، ناسیونالیسم کردی هم پولها و تفنگها رو هاپولی کرد، ترامپ از عصبانیت داشت منفجر میشد خخخخخخخ. قربون خدا برم که ذلت و استیصال همه دشمنان ایران رو اینقدر زیبا به نمایش گذاشت.


