تاریخ انتشار: ۱۰:۵۹ - ۰۲ تير ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

چرا سناریوی مرد دیوانه برای ترامپ کار نکرد؟

نظریه‌ی مرد دیوانه دست‌کم در خیال طراحانش بر این فرض استوار بود که پشت نقاب جنون، عقلی سرد و محاسبه‌گر نشسته است. اما اگر نقاب کنار برود و معلوم شود پشت آن نه عقل راهبردی، بلکه آشفتگی، خودنمایی و ناتوانی در تعریف هدف قرار دارد، دیگر با سیاست قدرت روبه‌رو نیستیم؛ با بحران فرماندهی روبه‌روییم.

چرا سناریوی مرد دیوانه برای ترامپ کار نکرد؟

رویداد۲۴| «می‌خواهم ویتنامی‌ها باور کنند که به جایی رسیده‌ام که برای پایان جنگ، دست به هر کاری بزنم. اگر دشمن فکر کند من دیوانه‌ام، از من می‌ترسد و عقب‌نشینی می‌کند.» ریچارد نیکسون

«رمز بازدارندگی در این نیست که حریف بداند اگر کاری کند، حتماً تنبیه خواهد شد؛ رمز در این است که بداند اگر کاری کند، ممکن است هر اتفاقی بیفتد؛ و همین «هر اتفاقی» است که عقل او را از کار می‌اندازد. ابهام راهبردی، دستگاه محاسبهٔ عقلانی دشمن را فلج کرده و ناگزیر به نقطه‌ای می‌رساندش که به پذیرش هزینه‌هایی برخلاف میل خود تن دهد؛ هزینه‌هایی که در شرایط عادی هرگز آنها را نمی‌پذیرفت. این همه، ناشی از آن است که در وضعیت ابهام دشمن دیگر نمی‌داند که مرز میان «امتیاز معقول» و «فاجعهٔ محتوم» کجاست، و این ندانستن، از هر ضربه‌ای مهلک‌تر است.» توماس شلینگ

یکی از فنون رایج در مناسبات میان کشور‌های جهان بهره‌بردن از «ابهام» است. برخی از کنشگران سیاسی به کرات از این روش استفاده می‌کنند و دشمن خود را در وضعیتی از اضطراب و محاسبه‌ناپذیری نگه دارند تا طرف مقابل، از ترس فاجعه‌ای بزرگ‌تر، به امتیاز دادن تن دهد. این همان منطقی است که در تاریخ دیپلماسی معاصر با نام «نظریه‌ی مرد دیوانه» شناخته می‌شود: رهبرْ خود را چنان بی‌مهار، خشمگین و خطرناک نشان می‌دهد که دشمن باور کند بهتر است پیش از آنکه او دست به اقدامی نامتعارف بزند، راه مصالحه را در پیش گیرد. اما میان «ابهام راهبردی» و «آشفتگی سیاسی» فاصله‌ای بنیادین وجود دارد. اولی ابزار قدرت است؛ دومی نشانه‌ی فقدان قدرت.

دونالد ترامپ در بحران ایران، ظاهراً خواسته است از ابهام و بی‌ثباتی نمایشی برای وادار کردن تهران به عقب‌نشینی استفاده کند؛ اما آنچه از رفتار او برمی‌آید، بیش از آنکه نظریه‌ای منسجم باشد، رشته‌ای از تهدید‌های ناسازگار، عقب‌نشینی‌های ناگهانی، نمایش‌های خشونت‌آمیز و خطا‌های محاسباتی است.

گزارش‌ها می‌گویند وقتی ترامپ در پیامی تند و تحقیرآمیز ایران را به نابودی تهدید کرد و در پایان آن عبارت «الحمدلله» را آورد، یکی از دستیارانش از او پرسید چرا چنین نوشته است. پاسخ ترامپ این بود که می‌خواسته تا حد امکان بی‌ثبات، توهین‌آمیز و غیرقابل پیش‌بینی به نظر برسد؛ زبانی که به گمان او ایرانیان آن را می‌فهمند. حتی از مشاورانش پرسیده بود: «چطور گرفته؟» همین پرسش، خودْ کل ماجرا را برملا می‌کند: سیاست خارجی برای او نه میدان محاسبه‌ی دقیق قدرت، بلکه صحنه‌ای برای اثرگذاری نمایشی است. اما در سیاست بین‌الملل، نمایش فقط زمانی کار می‌کند که پشت آن دستگاهی از اراده، انسجام، توان اجرا و اعتبار وجود داشته باشد. تهدیدی که به صحنه‌آرایی شبیه شود، پیش از آنکه دشمن را بترساند، او را به تماشای تناقض‌های تهدیدکننده عادت می‌دهد.

میراث نیکسون و افسانه‌ی «مرد دیوانه»


بیشتر بخوانید: مردی که آمریکا را ناامید کرد | فراست-نیکسون؛ بازسازی یک گفت‌وگوی تاریخی با ریچارد رسوا


نظریه‌ی مرد دیوانه بیش از همه با ریچارد نیکسون گره خورده است. نیکسون در جریان کارزار انتخاباتی سال ۱۹۶۸ به دستیارش اچ. آر. هالدمن گفته بود که می‌خواهد ویتنام شمالی باور کند او برای پایان دادن به جنگ ممکن است دست به هر کاری بزند. ایده این بود که اگر هانوی تصور کند رئیس‌جمهور آمریکا مردی است وسواس‌زده، خشمگین و دارای دسترسی به زرادخانه‌ی هسته‌ای، رهبرانش از بیم فاجعه به پاریس خواهند آمد و صلح را خواهند پذیرفت. این تصور بر پایه‌ی نوعی «اجبار» بنا شده بود: یعنی وادار کردن دشمن به تغییر رفتار از راه تهدید به مجازاتی سنگین‌تر از هزینه‌ی عقب‌نشینی.

اما این افسانه از همان آغاز با واقعیت مشکل داشت. نیکسون پس از ورود به کاخ سفید کوشید از همین تصویر استفاده کند. هنری کیسینجر پیام‌هایی به ویتنام شمالی رساند که مضمونشان این بود: نیکسون ممکن است مهار خود را از دست بدهد. پاسخ هانوی، اما تسلیم نبود. رهبران ویتنام شمالی جنگ را نه بحرانی زودگذر، بلکه بخشی از مبارزه‌ای تاریخی برای وحدت ملی و خروج نیروی خارجی می‌دیدند. آنان بهای انسانی ویرانگری پرداختند، اما تصور نمی‌کردند آمریکا بتواند با تهدید روانی سرنوشت جنگ را تغییر دهد. در واقع، آنچه نیکسون «جنونِ راهبردی» می‌پنداشت، نزد طرف مقابل بیشتر نشانه‌ی درماندگی آمریکا در خروج آبرومندانه از باتلاق ویتنام تلقی شد.

نیکسون چند بار دیگر نیز همین منطق را آزمود. او نیرو‌های هسته‌ای آمریکا را در حالت آماده‌باش بالاتر قرار داد تا مسکو دریابد که اگر شوروی بر ویتنام شمالی فشار نیاورد، امکان دارد بحران از کنترل خارج شود. اما رهبران شوروی، که خود در فرهنگ بازدارندگی هسته‌ای پرورش یافته بودند، تفاوت میان تهدید واقعی و نمایش عصبی را خوب می‌فهمیدند. آندری گرومیکو، وزیر خارجه‌ی شوروی، به‌درستی گفته بود آمریکایی‌ها آن‌قدر نیروهایشان را در حالت آماده‌باش قرار می‌دهند که دیگر معلوم نیست این کار چه معنایی دارد. این جمله یکی از اصول بنیادین سیاست قدرت را روشن می‌کند: تهدید، اگر بیش از اندازه تکرار شود و پیامد مشخصی نداشته باشد، اعتبار خود را از دست می‌دهد.

بازدارندگی، اجبار و مسئله‌ی اعتبار


بیشتر بخوانید:

ترامپ و دژاووی ویتنام | پیش‌بینی تامل برانگیز گیدئون رز درباره پایان جنگ ایران

سایه‌ی بلند ویتنام؛ روزی که آمریکا را از درون شکست خورد


در علوم سیاسی میان بازدارندگی و اجبار تفاوتی مهم و تعیین‌کننده وجود دارد. بازدارندگی یعنی منصرف کردن طرف مقابل از انجام کاری که هنوز نکرده است؛ اجبار یعنی وادار کردن او به تغییر رفتاری که آغاز کرده یا موضعی که گرفته است. هر دو به تهدید متکی‌اند، اما تهدید تنها زمانی اثر می‌کند که معتبر باشد. اعتبار تهدید نیز از سه چیز می‌آید: توانایی اجرای آن، اراده‌ی سیاسی برای اجرای آن، و روشن بودن هدفی که تهدید در خدمت آن قرار دارد. اگر کشوری توان تخریب داشته باشد، اما هدفش نامعلوم باشد، تهدیدش گیج‌کننده می‌شود. اگر هدف روشن باشد، اما رهبر بار‌ها عقب نشسته باشد، تهدیدش توخالی به نظر می‌رسد.

مشکل ترامپ دقیقا در همین نقطه است. او می‌خواهد هم ترسناک به نظر برسد، هم دست خود را برای عقب‌نشینی باز نگه دارد؛ هم ایران را به نابودی تهدید کند، هم چند روز بعد طرح ایران را مبنای مذاکره قرار دهد؛ هم بگوید باج نمی‌دهد، هم برای پرهیز از اجرای تهدید خود به فرمولی مبهم رضایت دهد. چنین رفتاری نه بازدارندگی می‌سازد و نه اجبار مؤثر. در نظریه‌ی بازی‌ها، تهدید زمانی کارآمد است که طرف مقابل بتواند میان کنش خود و واکنش شما رابطه‌ای قابل پیش‌بینی ببیند. ترامپ این رابطه را مخدوش کرده است. اگر تهران نداند که کدام تهدید او جدی است، کدام‌یک مصرف داخلی دارد و کدام‌یک تا لحظه‌ی آخر پس گرفته خواهد شد، ناچار به جای امتیاز دادن، سیاست انتظار، فرسایش و آزمون مرز‌ها را در پیش می‌گیرد.

نظریه‌ی مرد دیوانه در بهترین حالت به «ابهام» نیاز دارد، نه به آشفتگی. ابهام راهبردی یعنی دشمن نداند دقیقاً تا کجا حاضرید پیش بروید، اما بداند که شما هدف، اراده و دستگاه تصمیم‌گیری منسجم دارید. آشفتگی، اما یعنی دشمن حتی نداند شما خودتان چه می‌خواهید. تفاوت این دو بسیار مهم است. ابهامْ ترس می‌آورد؛ آشفتگیْ فرصت. ابهام دشمن را محتاط می‌کند؛ آشفتگی او را به آزمودن شما تشویق می‌کند. ترامپ با نوسان دائمی میان تهدید، مصالحه، نمایش، تحقیر و عقب‌نشینی، ابهام راهبردی را به بی‌نظمی سیاسی بدل کرده است.

بی‌اعتمادی‌های نیم‌قرنه 

برای فهم رفتار ایران در برابر ترامپ، باید به پیشینه‌ی اعتماد ازدست‌رفته توجه کرد. در دوره‌ی نخست ریاست‌جمهوری، ترامپ از توافق هسته‌ای ایران خارج شد؛ توافقی که پس از سال‌ها مذاکره میان ایران، آمریکا و قدرت‌های جهانی به دست آمده بود و نهاد‌های نظارتی بین‌المللی پایبندی ایران به آن را تأیید کرده بودند. ترامپ مدعی بود توافقی بهتر خواهد ساخت، اما عملاً هیچ جایگزین منسجمی ارائه نکرد. این خروج، صرفاً لغو یک سند نبود؛ ضربه‌ای بود به اعتبار تعهدات آمریکا. در روابط بین‌الملل، کشور‌ها فقط با دولت مستقر طرف نیستند؛ آنان می‌پرسند آیا امضای امروز واشنگتن پس از تغییر دولت نیز اعتباری خواهد داشت یا نه. وقتی پاسخ منفی شود، مذاکره به بازی پرهزینه‌ای بدل می‌شود که در آن امتیاز دادنْ تضمینی برای رفع تهدید نیست.

همین تجربه سبب می‌شود ایران هر سخن ترامپ را با تردید بنگرد. حتی اگر حکومت ایران در بسیاری از زمینه‌ها رفتاری خشن و ماجراجویانه داشته باشد، این واقعیت تغییری در منطق بی‌اعتمادی نمی‌دهد. سیاست خارجی عرصه‌ی فضیلت اخلاقی نیست؛ میدان محاسبه‌ی قدرت و حافظه‌ی نهادی است. تهران می‌بیند که توافقی امضا شد، اجرا شد، تأیید شد و سپس با تصمیم یک‌جانبه‌ی ترامپ کنار گذاشته شد. پس چرا باید باور کند که توافق بعدی پابرجا خواهد ماند؟ چرا باید گمان کند تهدید‌های امروز همان‌قدر جدی‌اند که وعده‌های فردا؟ در چنین شرایطی، بازیگر مقابل معمولاً به‌جای اعتماد به کلمات، به رفتار‌های قابل مشاهده، موازنه‌ی قوا، هزینه‌ی جنگ و شکاف‌های داخلی رقیب نگاه می‌کند.

از این منظر، حملات مشترک آمریکا و اسرائیل پس از مذاکراتی که ظاهراً هنوز ادامه داشت، پیام بسیار خطرناکی فرستاد. اگر طرفی در میانه‌ی گفت‌و‌گو پیشنهاد بدهد و سپس با حمله‌ی هوایی گسترده مواجه شود، نتیجه‌ی طبیعی آن تقویت بدبین‌ترین جناح‌هاست. در سیاست داخلی هر کشور، مذاکره‌کنندگان زمانی دست بالا را دارند که بتوانند نشان دهند گفت‌و‌گو هزینه‌ی امنیتی نمی‌آورد. اما اگر مذاکره به‌مثابه مقدمه‌ی حمله دیده شود، میدان به کسانی واگذار می‌شود که از آغاز می‌گفتند اعتماد به آمریکا ساده‌لوحی است. این همان سازوکار معروف «معمای امنیت» است: اقدامی که از نگاه یک طرف برای افزایش فشار و امنیت انجام می‌شود، از نگاه طرف مقابل تهدیدی وجودی تلقی می‌گردد و او را به مقاومت بیشتر سوق می‌دهد.

تهدید‌های بزرگ و اهداف کوچک


بیشتر بخوانید:

زبان پورنوگرافیک قدرت و جهان ساده و بی‌شرم پوپولیسم | رتوریک بازگشت به عصر حجر ترامپ چگونه کار می‌کند؟

ترامپ، ایده «تغییر رژیم»، و اختلال در قوای فاهمه | جهان رئیس جمهور آمریکا چگونه کار می‌کند؟


یکی از آشکارترین ضعف‌های رفتار ترامپ، ناهماهنگی میان شدت تهدید و هدف اعلام‌شده است. او ایران را به نابودی نیروگاه‌ها، پل‌ها و حتی تمدن کشور تهدید می‌کند؛ اما در همان حال، هدف فوری را بازگشایی تنگه‌ی هرمز می‌نامد. این عدم تناسب، تهدید را از نظر سیاسی و حقوقی مشکوک و از نظر راهبردی بی‌ثبات می‌کند. در منطق اجبار، مجازات باید با هدف سیاسی رابطه‌ای قابل فهم داشته باشد. اگر هدف باز کردن یک آبراه است، تهدید به نابودی زیرساخت‌های غیرنظامی یک کشور نه‌تنها از حد تناسب فراتر می‌رود، بلکه طرف مقابل را متقاعد می‌کند که مسئله دیگر رفتار خاص او نیست، بلکه موجودیت اوست. وقتی بازیگر مقابل احساس کند تهدید متوجه بقاست، انگیزه‌ی مصالحه کاهش می‌یابد و منطق «مقاومت تا پای جان» تقویت می‌شود.

در اینجا مفهوم «تناسب راهبردی» اهمیت پیدا می‌کند. تناسب فقط قاعده‌ای اخلاقی یا حقوقی نیست؛ ابزار عقلانیت سیاسی است. تهدید نامتناسب ممکن است در نگاه نخست وحشت‌آفرین باشد، اما در عمل می‌تواند نتیجه‌ی معکوس بدهد. زیرا دشمن را از محاسبه‌ی هزینه و فایده به قلمرو حیثیت، بقا و انتقام می‌راند. در بحران‌های بین‌المللی، هرچه تهدید کلی‌تر و آخرالزمانی‌تر شود، امکان یافتن راه‌حل محدود و قابل مذاکره کاهش می‌یابد. دیپلماسی به هدف‌های مشخص نیاز دارد: چه چیزی باید متوقف شود؟ چه چیزی باید پذیرفته شود؟ چه امتیازی در برابر چه تضمینی داده می‌شود؟ تهدید به «ویران کردن تمدن» هیچ پاسخ دیپلماتیکی تولید نمی‌کند؛ فقط افق مصالحه را تاریک‌تر می‌سازد.

ترامپ در اینجا گرفتار تناقضی کلاسیک است: از یک سو می‌خواهد با زبان حداکثری طرف مقابل را بترساند؛ از سوی دیگر می‌خواهد راهی برای توافق باقی بگذارد. اما زبان حداکثری اغلب راه توافق را مسدود می‌کند. اگر شما طرف مقابل را «ماشین کشتار» بنامید و بگویید باید کاری را که چهل‌وهفت سال پیش باید انجام می‌شد اکنون انجام داد، عملاً منازعه را از سطح اختلاف سیاسی به سطح جنگ وجودی ارتقا داده‌اید. در چنین وضعی، عقب‌نشینی بعدی شما نه انعطاف دیپلماتیک، بلکه ضعف و بی‌اعتباری تعبیر می‌شود.

دیپلماسی یا نمایش قدرت؟

آغاز مذاکرات پس از موجی از تهدید‌های آخرالزمانی نیز خود نشانه‌ای از همین تناقض است. دیپلماسی به زمان، کانال ارتباطی، دستور کار روشن و امکان چانه‌زنی نیاز دارد. مذاکره‌ای که در آن یک طرف می‌گوید «بپذیر یا نابود می‌شوی»، بیش از آنکه دیپلماسی باشد، اولتیماتوم است. اولتیماتوم فقط زمانی کار می‌کند که طرف مقابل یقین داشته باشد اجرای تهدید قطعی، سریع و برای تهدیدکننده قابل تحمل است. اما اگر همان تهدیدکننده پیش‌تر از تهدید‌های خود عقب نشسته باشد، اولتیماتوم به صحنه‌ای برای خرید زمان تبدیل می‌شود.

در تاریخ روابط بین‌الملل، نمونه‌های موفق دیپلماسی اجباری معمولاً با ترکیبی از فشار و مسیر خروج همراه بوده‌اند. در بحران موشکی کوبا، جان اف. کندی هم محاصره‌ی دریایی برقرار کرد و هم کانال محرمانه‌ی مصالحه را باز گذاشت. پیام آمریکا روشن بود: موشک‌های شوروی باید از کوبا خارج شوند؛ در برابر، آمریکا نیز به‌طور محرمانه خروج موشک‌های خود از ترکیه را پذیرفت. اینجا تهدید وجود داشت، اما هدف مشخص بود و راه عقب‌نشینیِ آبرومندانه برای طرف مقابل نیز فراهم شد. در مقابل، تهدید‌های ترامپ اغلب راه خروج را می‌بندد، سپس خود او برای باز کردن همان راه ناچار به عقب‌نشینی می‌شود. این شیوه نه دشمن را تسلیم می‌کند و نه متحدان را مطمئن.

مسئله‌ی متحدان نیز مهم است. سیاست خارجی آمریکا فقط رابطه‌ی واشنگتن با تهران نیست؛ پیامی است برای اروپا، اسرائیل، کشور‌های عرب خلیج فارس، چین و روسیه. وقتی رئیس‌جمهور آمریکا پیوسته تهدید می‌کند و سپس از اجرای تهدید می‌گریزد، متحدان دچار تردید می‌شوند و رقبا جسورتر. اعتبار بین‌المللی سرمایه‌ای جمعی و انباشته است؛ با یک سخنرانی ساخته نمی‌شود و با چند عقب‌نشینی نمایشی فرسوده می‌گردد. قدرت بزرگ زمانی قدرت بزرگ می‌ماند که دیگران بتوانند میان گفتار و کردارش نسبتی پایدار ببینند.

از «مرد دیوانه» تا رهبر عقلانی

جایگزین نظریه‌ی مرد دیوانه، ساده، اما دشوار است: رهبری عقلانی. رهبر عقلانی لزوماً صلح‌طلب یا نرم‌خو نیست؛ ممکن است سخت‌گیر، قاطع و حتی آماده‌ی کاربرد زور باشد. اما می‌داند زور برای چه به کار می‌رود. او میان هدف نهایی، هدف میانی و ابزار نظامی تمایز می‌گذارد. می‌فهمد طرف مقابل چه چیز‌هایی را حیاتی می‌داند و کجا امکان معامله وجود دارد. از همه مهم‌تر، میان کلمه و عمل فاصله‌ای ویرانگر نمی‌اندازد. تهدید او، چون کم‌گفته و سنجیده است، جدی گرفته می‌شود؛ وعده‌ی او، چون بی‌دلیل نقض نمی‌شود، ارزش دارد.

رهبری عقلانی سه پرسش را پیش از هر بحران پاسخ می‌دهد: نخست، دقیقاً چه می‌خواهیم؟ دوم، طرف مقابل برای دادن آن چه هزینه‌ای باید بپردازد و در برابر چه چیزی حاضر به پرداخت آن می‌شود؟ سوم، اگر تهدید ما اجرا شود، وضعیت پس از آن چگونه اداره خواهد شد؟ ترامپ در بحران ایران پاسخ روشنی به هیچ‌یک از این پرسش‌ها نداده است. گاهی مسئله برنامه‌ی هسته‌ای است، گاهی تنگه‌ی هرمز، گاهی رفتار منطقه‌ای ایران، گاهی تغییر ماهیت حکومت، و گاهی صرفاً نمایش قدرت شخصی. این پراکندگی اهداف، هر سیاست اجباری را بی‌اثر می‌کند. دشمنی که نداند شما چه می‌خواهید، نمی‌تواند دقیقاً همان چیز را بدهد؛ و اگر گمان کند خواسته‌ی واقعی شما نابودی اوست، دیگر انگیزه‌ای برای امتیاز محدود نخواهد داشت.

از همین‌جاست که نمایش جنون به بحران عقلانیت بدل می‌شود. ترامپ می‌پندارد با ترساندن ایران می‌تواند آن را به میز مذاکره بکشاند؛ اما ترس زمانی به امتیاز سیاسی تبدیل می‌شود که راهی روشن برای پایان دادن به ترس وجود داشته باشد. اگر طرف مقابل نداند با چه امتیازی می‌تواند تهدید را رفع کند، یا باور نداشته باشد که امتیاز دادن واقعاً تهدید را پایان می‌دهد، ترس به مقاومت، تأخیر یا تشدید متقابل تبدیل می‌شود. سیاست خارجی موفق فقط تولید هراس نیست؛ طراحی مسیر خروج از هراس است.

بیسوادی پرهزینه

بنابراین مشکل اصلی این نیست که ترامپ نظریه‌ی مرد دیوانه را بد اجرا کرده است؛ مشکل عمیق‌تر این است که در رفتار او اساسا نظریه و تئوری دیده نمی‌شود. نظریه یعنی رابطه‌ای منسجم میان هدف، ابزار و پیامد. آنچه در این بحران دیده می‌شود، مجموعه‌ای از حرکات نامنسجم است: تهدید‌های عظیم، اهداف مبهم، حملات ویرانگر، مذاکره‌های شتاب‌زده، عقب‌نشینی‌های ناگهانی و سپس تهدید‌های تازه. این چرخه هم انسان‌های بسیاری را به کام مرگ می‌فرستد، هم زیرساخت‌ها را نابود می‌کند، هم اقتصاد جهانی را نگران می‌سازد و هم اعتبار آمریکا را فرسوده می‌کند.

نظریه‌ی مرد دیوانه دست‌کم در خیال طراحانش بر این فرض استوار بود که پشت نقاب جنون، عقلی سرد و محاسبه‌گر نشسته است. اما اگر نقاب کنار برود و معلوم شود پشت آن نه عقل راهبردی، بلکه آشفتگی، خودنمایی و ناتوانی در تعریف هدف قرار دارد، دیگر با سیاست قدرت روبه‌رو نیستیم؛ با بحران فرماندهی روبه‌روییم.

ترامپ در آغاز گفته بود جنگ کوتاه خواهد بود. اکنون پرسش این نیست که او تا کجا می‌تواند ایران را بترساند؛ پرسش این است که آیا خود می‌داند پایان مطلوب این جنگ چیست یا نه. جنگ‌هایی که بدون تعریف روشن از پایان آغاز می‌شوند، معمولاً به جای آنکه با پیروزی تمام شوند، با فرسایش، بی‌اعتباری و فاجعه ادامه می‌یابند. در این معنا، خطرناک‌ترین جنبه‌ی سیاست ترامپ نه دیوانگی نمایشی او، بلکه فقدان عقلانیتی است که باید پشت هر نمایش قدرتی ایستاده باشد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: ابهام
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha