تاریخ انتشار: ۱۱:۰۷ - ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

جنگ پهلوی با طبیعت | روایت شهرسازی رضاخانی که زیر آوار طبس ماند

مدیریت بلایای طبیعی در دوره پهلوی از بازسازی شهرهای زلزله‌زده و شکل‌گیری نهادهای امدادی آغاز شد و در دهه‌های بعد با درآمدهای نفتی، توسعه زلزله‌شناسی و پروژه‌های بزرگ نوسازی ادامه یافت؛ اما زلزله طبس در سال ۱۳۵۷ ضعف‌های جدی این الگوی تکنوکراتیک در مقاوم‌سازی و مدیریت بحران را آشکار کرد.

جنگ پهلوی با طبیعت | روایت شهرسازی رضاخانی که به آوار طبس رسید

رویداد۲۴ | ایران با وسعتی بالغ بر ۱.۶۵ میلیون کیلومتر مربع، پهنه‌ای وسیع‌تر از مجموع کشور‌های اروپای غربی است. بخش عمده این قلمرو را بیابان‌های مرتفع، کویر‌های خشک و رشته‌کوه‌های سر به فلک کشیده شکل داده‌اند. رشته‌کوه البرز در شمال همچون سدی طبیعی کشیده شده و زاگرس از شمال غرب تا جنوب شرق امتداد یافته تا فلات مرکزی را در آغوش بکشد. این توپوگرافی خشن، از لحاظ تاریخی نه تنها ارتباطات جاده‌ای را با سختی‌های لجستیکی مواجه می‌ساخت، بلکه فرآیند ادغام ملی و شکل‌گیری یک نظام اداری یکپارچه را به چالش می‌کشید.

اما این سیمای ناهموار صخره‌ها، بازتابی از یک پویایی عمیق‌تر و خطرناک‌تر در اعماق زمین است. ایران بر روی کمربند لرزه‌خیز آلپ-هیمالیا و درست در پهنه برخورد صفحات زمین‌ساختی عربستان و اوراسیا قرار دارد. این موقعیت تکتونیکی سبب شده است که فلات ایران به طور میانگین هر سال لرزه‌ای با بزرگی بیش از ۶ ریشتر و در هر دهه، تکانه‌ای ویرانگر با بزرگی بیش از ۷ ریشتر را تجربه کند. در قرن بیستم، با توسعه راه‌ها و رشد جمعیت، پدیده‌های لرزه‌ای و سیلاب‌ها به تدریج جایگزین بحران‌های سنتی (نظیر طاعون و قحطی‌های دوران قاجار) شدند و خود را به عنوان اصلی‌ترین چالش ساختاری پیش روی تکنوکراسی مدرن ایران تثبیت کردند.

هنگامی که نهاد‌های بوروکراتیک نوین در اوایل قرن چهاردهم خورشیدی پا به عرصه گذاشتند، غلبه بر این جغرافیای گسسته و لرزان را به عنوان اولین و مهم‌ترین مأموریت خود تعریف کردند. نماد این اراده ساختاری، پروژه عظیم راه‌آهن سراسری ایران بود که از نظر مقیاس مهندسی و ابعاد اجرایی، با بزرگ‌ترین خطوط ریلی جهان پهلو می‌زد. هدف از این دست پروژه‌ها، نه تنها تسهیل حمل‌ونقل، بلکه تثبیت فیزیکی حضور دولت اداری در دورافتاده‌ترین پهنه‌های جغرافیایی و ادغام کالبدی قلمرو بود. در این فضا، شهر‌های نوساز و بنادر ریلی مانند بندر شاهپور با اصول مهندسی جدید متولد شدند تا نمادی از انضباط ساختاری نوین باشند.

تکوین مدیریت بحران و ناسیونالیسم فنی

در جریان این فرآیند نوسازی، مواجهه با بلایای طبیعی به تدریج از یک موضوع خیریه سنتی به یک مأموریت بوروکراتیک و حاکمیتی تبدیل شد. زلزله‌های بزرگی همچون زلزله باغان در سال ۱۳۰۸ با حدود چهار هزار کشته و زلزله سلماس در سال ۱۳۰۹ با ۲۵۰۰ کشته، اولین آزمون‌های جدی برای سنجش کارایی این بروکراسی نوین بودند. پس از تخریب سلماس، تکنوکرات‌ها به این نتیجه رسیدند که ترمیم بافت سنتی و آسیب‌پذیر توجیه فنی ندارد. در نتیجه، طرحی شتاب‌زده، اما مدرن برای احداث یک شهر کاملاً جدید با خیابان‌های پهن و متقاطع، ساختمان‌های اداری یکدست و ۱۷۰۰ مسکن مقاوم در برابر زلزله‌های آینده به اجرا درآمد که شهر شاهپور نام گرفت. زمین‌لرزه در این دیدگاه، به مثابه فرصتی برای بازآفرینی فضا بر اساس الگو‌های مدرن مهندسی نگریسته می‌شد.

همزمان با این اقدامات کالبدی، نهادسازی اداری نیز شتاب گرفت. جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران به عنوان نماینده رسمی کشور در صلیب سرخ جهانی تأسیس شد. گزینش این نام و نماد، یک استراتژی هوشمندانه برای بازتعریف هویت ملی بر پایه ریشه‌های کهن و باستانی بود، تا کشور را از نماد هلال احمر که توسط بوروکراسی‌های عثمانی و کشور‌های عربی همسایه استفاده می‌شد، متمایز کند. ارگان‌های رسمی این جمعیت با انتشار مقالاتی، ریشه‌های بشردوستی ایرانی را به فرامین داریوش بزرگ هخامنشی نسبت می‌دادند تا به ساختار نوین امدادی، مشروعیت تاریخی و هویتی ببخشند.

این جمعیت عملاً به ابزاری برای تحکیم حاکمیت ملی در پهنه‌های مرزی بدل شد. به عنوان نمونه، در زلزله ۱۳۰۸ شیروان که در نزدیکی مرز‌های شوروی رخ داد، تیم‌های امدادی همسایه شمالی پیش از نیرو‌های داخلی به منطقه رسیدند. از دیدگاه تکنوکراسی مرکزی، این اقدام یک چالش امنیتی در روند نفوذ قدرت اداری به شمار می‌رفت. اعزام سریع کاروان شیر و خورشید سرخ از مشهد به همراه تجهیزات پزشکی و خروج نیرو‌های شوروی، در گزارش‌های اداری آن زمان نه فقط یک اقدام امدادی، بلکه تثبیت دوباره حاکمیت ملی بر مرز‌های کشور قلمداد شد.

همگام با این تحولات، ساختار مدیریت بحران پیوندی ارگانیک با ارتش پیدا کرد. با وجود حضور پزشکان برجسته‌ای، چون دکتر امیر اعلم، فرماندهان نظامی همواره ستون فقرات ستاد‌های امدادی را تشکیل می‌دادند و از اوایل دهه ۱۳۳۰ خورشیدی، اداره «بخش امداد مرکزی» رسماً و به موجب قانون به نیرو‌های مسلح واگذار شد. این رویکرد نشان‌دهنده آن بود که مدیریت بحران در ساختار کلان کشور، به عنوان یک موضوع انضباطی و حفظ نظم عمومی در شرایط اضطراری تعریف شده است.

دلار‌های نفتی و پارادایم نوسازی آمرانه


بیشتر بخوانید:

چرا ثروت ایران به توسعه تبدیل نمی‌شود؟ | تناقضی بنیادین و مهلک در اقتصاد کشور

دانشگاه تهران با چه هدفی تاسیس شد؟

حضور زنان در سپاه بهداشت در دوران پهلوی دوم| چگونه سیستم درمان مدرن شد؟


با ورود به دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی، درآمد‌های کلان حاصل از فروش نفت، توان مالی و لجستیک تکنوکراسی ایران را به طرز چشمگیری افزایش داد. دولت با اتکا به این منابع، برنامه‌های عمرانی سوم و چهارم را به اجرا گذاشت و گام‌های نخستین را برای علمی‌سازی حوزه زلزله‌شناسی برداشت. تأسیس مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۶ و راه‌اندازی اولین ایستگاه‌های زلزله‌نگاری آنالوگ در تهران و شیراز تا سال ۱۳۳۸، گواه این چرخش تکنوکراتیک بود. با این حال، کارشناسانی نظیر علی‌اکبر معین‌فر از دفتر فنی سازمان برنامه در گزارش‌های خود یادآور می‌شدند که تدوین و اجرای آیین‌نامه‌های جامع مقاوم‌سازی به دلیل نبود سوابق لرزه‌ای بزرگ در سال‌های اخیر، همچنان با تأخیر مواجه است.

توالی زلزله‌های مهیب در دهه ۱۳۴۰، از جمله زلزله لار در ۱۳۳۹ و فاجعه ۷ ریشتری بوئین‌زهرا در سال ۱۳۴۱ با بیش از دوازده هزار کشته، تکنوکرات‌ها را در برابر یک آزمون بزرگ ملی قرار داد. زلزله بوئین‌زهرا دقیقاً در آستانه پرتاب پروژه «انقلاب سفید» رخ داد. مقامات وزارت کشاورزی به رهبری حسن ارسنجانی تصمیم گرفتند از این بحران زیست‌محیطی به عنوان بستری برای درهم‌شکستن مناسبات سنتی ارباب‌رعیتی و پیاده‌سازی اصلاحات ارضی استفاده کنند.

در این مقطع، بازسازی مناطق آسیب‌دیده به شرکت‌های بین‌المللی واگذار شد. دشت قزوین بر اساس الگوی منطقه توسعه‌یافته «لخیش» توسط مهندسان مشاور خارجی بازطراحی شد. هدف کلان بوروکراسی روستایی، تجمیع روستا‌های کوچک و پراکنده در مراکز بزرگ‌تر و ایجاد شرکت‌های سهامی زراعی مکانیزه بود. این استراتژی در زلزله دشت بیاض خراسان (۱۳۴۷) و زلزله قیر در فارس (۱۳۵۱) نیز دنبال شد. تکنوکرات‌ها معتقد بودند پراکندگی سکونتگاه‌ها، توزیع خدماتی، چون آب، برق، بهداشت و بانک را غیرقابل‌توجیه می‌کند و مانع مکانیزاسیون کشاورزی است.

اما این نگاه مهندسیِ صرف به فضا، با واقعیت‌های معیشتی و اقلیمی جامعه روستایی اصطکاک پیدا کرد. گزارش‌های آکادمی ملی علوم آمریکا در سال ۱۳۵۲ هشدار دادند که طرح‌های شتاب‌زده برای متروکه کردن روستا‌ها و اسکان اجباری دهقانان در سازه‌های بتنی نوساز، بدون در نظر گرفتن پیوند‌های اجتماعی و نیاز‌های دمایی کشاورزان طراحی شده است. این ساختمان‌های جدید به دلیل کیفیت پایین ساخت و عدم تناسب با اقلیم سوزان جنوب و شرق ایران، کارایی لازم را نداشتند و دهقانان در بسیاری از موارد (مانند روستای خوزنین قزوین) خانه‌های نوساز دولتی را رها کرده و با استفاده از مصالح بومی و خشت، مجدداً به ساخت مساکن سنتی خود روی آوردند. این رفتار، برخلاف تصور تکنوکرات‌ها، یک پاسخ عقلانی به ناکارآمدی بوروکراسی از راه دور و نیاز مبرم به سرپناه پیش از آغاز زمستان بود.

رویارویی گفتمان علمی با تقدیرگرایی ساختاری

در نیمه اول قرن بیستم، رویکرد غالب نهاد‌های رسمی اداری در مواجهه با بلایا، نوعی «تقدیرگرایی بوروکراتیک» بود. برخلاف تحلیل‌های کلیشه‌ای خاورشناسان که جامعه ایران را به دلیل باور‌های مذهبی تسلیم محض قضا و قدر می‌دانستند، این خود دستگاه‌های دولتی بودند که برای سلب مسئولیت پیشگیری و فرار از تدوین ضوابط ساخت‌وساز، بلایای طبیعی را به عنوان «خشم گریزناپذیر طبیعت» یا «مشیت الهی» بازنمایی می‌کردند. در این پارادایم، وظیفه حکومت صرفاً به اقدامات پسینی همچون توزیع چادر و پوشاک تقلیل می‌یافت و نشریات رسمی شیر و خورشید سرخ اعلام می‌کردند که قوانین پیشگیرانه در برابر نیرو‌های قهری طبیعت بی‌فایده است و تنها باید زیان‌ها را با مهر و عاطفه جبران کرد.

با این حال، رشد آموزش عالی و گسترش طبقه متوسط تکنوکرات در دهه ۱۳۵۰، این رویکرد انفعالی را به شدت به چالش کشید. مطبوعات شروع به انتشار مقالاتی علمی درباره کد‌های مقاوم‌سازی در کشورهایی، چون ژاپن و ترکیه کردند. اساتید برجسته‌ای، چون کاظم ودیعی از دانشگاه تهران با انتشار مقالاتی تند در روزنامه‌های کثیرالانتشار، نظریه خشم طبیعت را رد کرده و آسیب‌پذیری کشور را ناشی از نادانی ساختاری دولتمردان نسبت به واقعیت‌های زیست‌محیطی فلات ایران دانستند. او استدلال کرد که سد‌های بزرگ بدون توجه به داده‌های هواشناسی پر از رسوب می‌شوند، راه‌ها با اولین باران فرو می‌ریزند و خانه‌های بازسازی‌شده توسط دولت در اولین زلزله بعدی آوار می‌گردند، زیرا بوروکراسی از «وطن‌شناسی» به عنوان پیش‌شرط اصلی نوسازی غافل مانده است.

این نقد‌ها نشان داد که بلایای طبیعی دیگر پدیده‌هایی ماورایی نیستند، بلکه شاخصی برای سنجش کارآمدی، دانش فنی و انضباط ساختاری یک سیستم به شمار می‌روند.

فاجعه طبس

جنگ پهلوی با طبیعت | روایت شهرسازی رضاخانی که زیر آوار طبس ماند

نقطه فرجامین این فرآیند ساختاری، در ۲۵ شهریور ۱۳۵۷ در طبس رقم خورد. زمین‌لرزه‌ای به بزرگی ۷.۳ ریشتر، شهر تاریخی طبس و ۱۴۰ روستای اطراف آن را نابود کرد و جان بیش از بیست هزار انسان را گرفت. این حادثه دقیقاً در میانه بحران‌های کلان اقتصادی نظیر تورم افسارگسیخته و ناآرامی‌های مدنی ناشی از انسداد سیاسی رخ داد. فاجعه طبس به وضوح نشان داد که الگوی توسعه تکنوکراتیک کشور در ایجاد ایمنی پایدار سرزمینی برای اقشار محروم روستایی با چالش‌های بنیادین مواجه بوده است. فروریختن بیمارستان نوساز شیر و خورشید سرخ در همان دقایق نخست لرزش، به نمادی از این عدم توفیق فنی تبدیل شد.

در غیاب امدادرسانی سریع بوروکراسی رسمی که دچار سردرگمی اداری شده بود، شبکه‌های مدنی و دانشجویی و گروه‌های مستقل مذهبی به سرعت وارد عمل شدند و کارایی لجستیک خود را در آواربرداری و توزیع آذوقه اثبات کردند. این رویداد، فرآیند شکل‌گیری نهاد‌های موازی اجتماعی را که از دهه‌های پیش آغاز شده بود، تکمیل کرد. در این فضا، روزنامه‌نگارانی، چون محمد حیدری در روزنامه اطلاعات علناً نهاد‌های اداری نظیر سازمان برنامه و وزارت مسکن را به دلیل منع بازسازی بافت‌های سنتی تحت بهانه‌های اداری، مسئول اصلی تلفات انسانی معرفی کردند.

چالش پایدار فلات ایران

بوروکراسی حکومت پهلوی در حوزه‌های مشخصی از محیط‌زیست، نظیر کنترل بیابان‌زایی با مالچ‌پاشی نفتی و ایجاد شبکه مترقی پارک‌های ملی تحت مدیریت اسکندر فیروز به موفقیت‌های درخشان و استاندارد‌های بین‌المللی دست یافته بود، اما در ایجاد یک نظام جامع مدیریت بحران و مقاوم‌سازی کالبدی روستا‌ها با محدودیت‌های جدی مواجه شد.

وقوع زلزله‌های به مراتب مهیب‌تر در دوران پس از انقلاب، همچون زلزله منجیل-رودبار در سال ۱۳۶۹ با چهل هزار کشته و زلزله بم در سال ۱۳۸۲ با ۲۶ هزار کشته، و همچنین بروز بحران‌های حاد کنونی مانند فرونشست زمین، تخلیه سفره‌های آب زیرزمینی و تنش‌های آبی شدید، اثبات می‌کند که فلات ایران به عنوان یک بازیگر سرکش جغرافیایی، همواره بوروکراسی‌های حاکم بر این سرزمین را به مبارزه می‌طلبد. درس بزرگ تاریخ محیط‌زیست ایران آن است که پایداری اکولوژیک، ایمنی سازه‌ای و توسعه بوم‌شناختی، اصول بنیادین بقای هر ساختار سیاسی در این پهنه لرزان هستند و نادیده گرفتن آنها، مخاطرات ساختاری درازمدتی را برای ثبات کشور به همراه خواهد داشت.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha