«توسل به پدر بیمهر خویش، بهجای یاری خواستن از بیگانگان» | چگونه یک تلگرام از دل محاصره زبان قدرت در ایران را تغییر داد؟

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- هر جا که قدرت خود را در هیئت پدر مهربان یا خشمگین میآراید، هر جا که زبان عاطفی جای زبان سیاسی و حقوقی را میگیرد، هر جا که جامعه از حق نامگذاری خود دست میکشد، باید احساس خطر کرد و دربرابر هیولای استبداد ایستاد.
سالهای استبداد صغیر، در تجربهی تاریخی ایرانیان، فصلی بسیار پربار و اثرگذار است. بر کاغذ، همهچیز را میشود در چند جمله خلاصه کرد: مجلس را به توپ بستند، قانون را برچیدند، مشروطهخواهان را پراکندند، روسها در مرزها فشار آوردند، شاه مستبدانه فرمان راند. این خلاصه، هر قدر هم دقیق باشد، از چیزی اساسی فرو میافتد: از لمس روزمرهی آن روزها؛ از نان کمیاب، از ترس هر شب، از زمستانی که طولانیتر از فصل طبیعیاش کش پیدا کرد.
تبریز در آن میان، شهری بود سر راه توفان. میشد کنار بکشد و سر در لاک مصلحت فرو ببرد؛ میشد از دور نظارهگر دعوای دربار و مجلس باشد و از خود بگذرد. چنین نشد. تبریز، با همهی دوگانگیها و نزاعهای درونش، بار قسمی «وجدان عمومی» را بر دوش گرفت و ایستاد تا از آزادی دفاع کند. آذوقه کم شد، راهها بسته شد، شهر قدمبهقدم به گرسنگی سپرده شد، اما در سنگرها هنوز اسلحه بود و در سرها هنوز ایدهای خاموش نشده بود: فکر مشروطه، فکر قانونی که بالای سر قدرت بایستد، فکر حکومت قانون.
محاصره از نظر نظامی، حلقهی قشون بود دور شهری سرکش. در سطحی عمیقتر، حلقهای بود دور معنای تازهای از «ما». تبریز نه تنها برای دفاع از مجلس میجنگید، برای حفظ چهرهای نو از خود میجنگید؛ برای دفاع از این ادعا که ایرانی میتواند خود را از نقش «رعیت» بیرون بکشد و در جایگاه «ملت» بایستد. قحطی، در این معنا، فقط فشار بر شکم نبود؛ آزمایشی بود برای استحکام آن ادعا.
در میانهی این تنگناست که تلگرامی نوشته میشود؛ چند سطر، اما گرانبار و اثرگذار. متنی که اگر سطح خبر را کنار بزنیم، به لایهی دیگری راه میدهد: لایهی خودآگاهی.
تلگرام تبریز؛ آینهی یک خودآگاهی نو
بیشتر بخوانید:
آیا انقلاب مشروطه دستپخت انگلیس بود؟
بازخوانی تاریخ جنایتهای روسیه در ایران | روزی که روسها زنان و مردان تبریزی را در تنور انداختند!
آیا شیخ فضلالله نوری آزادیخواه مخالف انحراف بود؟ | نظر شیخ درباره آزادی، عدالت و قانون چه بود؟
تلگرام تبریز، از حیث شکل، متن اداری است. خبر میدهد: راهها بسته شده، آذوقه رو به پایان است، مردم در تنگنا هستند. هر دیوانسالاری میتوانست چنین گزارشی بفرستد. ارزش این تلگرام، در جملهای نهفته است که از دل آن خشکی بیرون زده؛ برآمدگی یک معنا در برابر سطح صاف جملات عادی: «به توسل به پدر بیمهر خویش، بهجای یاری خواستن از بیگانگان».
در این ترکیب کوتاه چند لایهی مهم بر هم میافتد. از یک سو، تعلّق به ایران و نفرت از سلطهی بیگانه، سر جای خود میماند؛ شهری در محاصره، زیر فشار روس و شاه مستبد، اعلام میکند هنوز دست به سوی روسیه دراز نمیکند، هنوز امیدش را به «خویش» بسته است. از سوی دیگر، همین «خویش» لقب تازه میگیرد: «پدر بیمهر».
در اینجا زبان صرفا گزارش نمیکند، بلکه قضاوت میکند. لقب «پدر ملت» قرنها قدرت را در هالهای از قداست پیچیده بود. شاه، پدر است؛ پدر میداند، پدر تصمیم میگیرد، پدر میبخشد، پدر تنبیه میکند. در چنین افقی، اعتراض بچهها همیشه کمفهمی تعبیر میشود. «پدر بیمهر» این تصویر را از درون میجود. پدر اگر مهر نداشته باشد، عنوانش را حفظ میکند، مقامش را از دست میدهد. ازینروست که احترام ظاهری در بخش اول خطاب، از درون تهی میشود. همان واژهای که تا دیروز سپر قدرت بود، تبدیل میشود به تیری که به سوی او برمیگردد.
تلگرام تبریز، همینجا از سطح خبر بالاتر میرود. شهر محاصره، خود را به روایت دربار واگذار نمیکند. روایتِ خویش را مینویسد و در آن روایت، نسبتش را با شاه از نو تنظیم میکند. این لحظه، در نگاه نظری، لحظهی ظهور نوعی «خودآگاهی سیاسی» است. جامعهی ایرانی خودش را در نسبت با قدرت، نه، چون کودک تحت قیمومت، که، چون طرف قرارداد میبیند؛ طرفی که حق دارد اعتراض کند، لقب نمادین بدهد، مهر را طلب کند و نبودنش را بر زبان آورد.
واژهی «بیمهر»، در این میان، فراتر از یک توصیف اخلاقی است. «مهر» نام دیگر پیوند است؛ پیوندی که از یک سو دلالت بر عاطفه دارد، از سوی دیگر نوعی تعهد است؛ تعهد به «همسرنوشتی». در اینجا تعبیر نعروف جان استوارت میل راهگشاست: «وقتی از ملیت سخن میگوییم مرادمان رکن همدلی است؛ مرادمان رکن اتحاد است نه انفصال. منظورمان احساسی از نفع مشترک در بین کسانی است که ذیل حکومتی یکسان زندگی میکنند و درون مرزهای تاریخی یکسانی محاط هستند. منظورمان آن است که این یا آن بخش از اجتماع نباید خودش را در نسبت با بخش دیگر همچون بیگانگان تصور کند؛ اینکه آنها باید رشته پیوندی که آنها را به هم وصل میکند عزیز دارند؛ اینکه باید احساس کنند یک جمهور یا مردمی واحد هستند و سرنوشتشان به هم وابسته است».
اشکهای محمدعلیشاه؛ ترک بر چهرهی اقتدار
بیشتر بخوانید:
تاریخ دردناک روشنفکری در ایران / نویسندگانی که سرکوب یا کشته شدند
روایت فتح تهران به دست مشروطهخواهان و پایان استبداد صغیر
فتح تبریز به دست قوای روسیه تزاری
محمدعلیشاه با خواندن تلگرام به گریه افتاد. پادشاه خود را پدر میدانست. در ساخت ذهنی او، قدرت، موهبتی بود الهی و این خود خداوند بود که سلطنت را به او داده بود. مردم (یا به قول خود شاه، «رعیت») در بهترین حالت میتوانستند از عدالتش بهرهمند شوند، نه آنکه دربارهی او داوری کنند. در این جهانبینی، نقد رعایا به شخص حاکم، بیشتر شبیه بدفرزندی و ناخلفی مینماید تا سنجش سیاسی.
حال تصور کنیم همین شاه عبارتی را میخواند که در آن «پدر بیمهر» خطابش کردهاند. اینجا دو تصویر از قدرت در سینهی او به هم میخورند. تصویر اول، همان تصویر دیرین است: شاهِ محق، شاهِ ظلالله، شاهِ دانا. تصویر دوم، تصویری است که تبریز برای او ساخته: پدری که فرزندانش او را بیمهر میبینند و با این همه، هنوز توقع کمک و وظیفهشناسی از او دارند. اشک، حاصل برخورد این دو تصویر است؛ لحظهای است که قدرت، نگاه دیگری را نسبت به خود حس میکند و تاب میآورد، اما آرامش پیشینش را از دست میدهد.
از بیرون، چیزی تغییر نکرد؛ محاصره و قحطی ادامه یافت. اما در سطح نمادین، خطوط جابهجا شد. این نقطه، مرز میان دو دوره است: دورهای که در آن، مردم فقط در محدودهی شکایت فردی مینالند، و دورهای که در آن، جامعه بهمثابه «سوژهی سیاسی» سخن میگوید.
تقیزاده؛ سیاست در کلمه، کلمه در سیاست
بسیاری از رجال عصر مشروطه، سیاست را در حد چانهزنیهای قدرت میفهمیدند و کلمه برایشان پلی بود برای رسیدن به خواست روز؛ نه بیشتر. تقیزاده، در حساسترین لحظات زندگیاش، نشان میدهد که زبان را میدان نبرد میداند. تلگرام تبریز به دست او نوشته شد و فرصت کوتاهی بود برای صورتبندی وضعیتی نوین و قراردادن شاه و مردم در نسبت جدید.
تقیزاده میدانست که نمیتوان جامعهای را که قرنها با تعبیر «رعیت» خو کرده، یکباره با واژگان خشک حقوقی آشنا کرد. نمیتوان از مردم خواست اینکه دیروز پادشاه را ظلالله مینامیدند، امروز برچسبهای انتزاعی بر او بچسبانند. «پدر بیمهر» در این میان، حاصل همین تشخیص است: بازی با واژهای که گوشها با آن آشناست، همراه کردن آن با صفتی که کل میدان معنا را جابهجا میکند.
این حساسیت به زبان، اما تصادفی نبود. تقیزاده یکی از مهمترین روشنفکران تاریخ ایران است؛ از معدود سیاستمدارانی که سیاست را بدون تامل نظری جدی نمیگیرند. تقیزاده میدانست که جابهجایی نظم سیاسی، بدون جابهجایی در زبان و خودآگاهی، دوامی نخواهد یافت و حتی اگر قدرت به دست مشروطهخواهان بیفتد، تا وقتی زبان، زبان همان زبان نظم کهن باشد، استبداد بازتولید خواهد شد. وی معتقد بود که باید در ظرافتهای زبان کار کرد؛ لقبها را دستکاری کرد، باید تعبیرها را تغییر داد، در یک کلام باید خود نحوهی خطاب کردن را دگرگون کرد. عجیب آنکه این ایده حاصل تاملات نظری صرف نبود و در یک موقعیت انضمانی، و در بطن کنش سیاسی رخ حاصل شد.