نادرشاه افشار؛ حکمرانی با مشت آهنین

رویداد۲۴| علیرضا نوربخش- «هیچ یک از ویژگیها و صفات شخصیتی نادر، برجستهتر، درخشانتر و متمایزتر از نبوغ او به عنوان یک ژنرال و فرمانده نظامی نبود (..) او که در میان هنرها، تاکتیکها و ظرافتهای جنگی تاتارها پرورش یافته بود، به مهارت و تسلطی شگرف و گسترده در دانش عملی یورش و غارت دست یافته بود.» این واژگان تأملبرانگیز را یوناس هانوی، تاجر و جهانگرد بریتانیایی، در توصیف پادشاه ایران به رشته تحریر درآورده است. این اظهارنظر در خصوص نادرشاه، در واقع شمشیری دولبه است؛ از یک سو، او به عنوان یک نابغه بیبدیل نظامی ستایش میشود، اما از سوی دیگر، در نگاه شرقشناسانه و کلاسیک این نویسنده بریتانیایی، نادر فاقد آن «شکوه ذاتی و شکوه اخلاقی» است که همواره به اسکندر مقدونی نسبت داده میشد. در ذهنیت اروپاییان آن عصر، در حالی که قهرمان مقدونی (اسکندر) از یک تربیت اصیل یونانی برخوردار بود که فضایل عالیه مدنی و ارزشهای دولتشهر را در او نهادینه میکرد، نادرشاه اساساً به چشم یک غاصب خشن نگریسته میشد که تاج و تخت مشروع صفویان ایران را به زور قبضه کرده است. بدون شک، به هنگام مطالعه مقالاتی از این دست که تار و پود آن بر اساس منابع شرقشناسانه اروپایی قرن هجدهم بافته شده، همواره باید این کلید تحلیلی و سوگیری فرهنگی را به عنوان یک پیشفرض مهم در پس ذهن نگاه داشت.
به گزارش رویداد۲۴، در سال ۱۷۳۶ میلادی، نادرقلی سرانجام لباس سلطنت بر تن کرد و با نام «نادرشاه» بر تخت نشست. او اکنون با مشت آهنین و اقتداری خدشهناپذیر، بر پهنه امپراتوری عظیمی حکمرانی میکرد که توانسته بود مرزهای از دسترفته خود در قرن هفدهم را بار دیگر احیا کند. با برچیده شدن نهایی بساط خاندان صفوی، نادرشاه این فرصت را یافت تا قدرت بلامنازع، خودکامه و بیحدومرز خویش را بر امپراتوری باستانی خشایارشا دیکته کند. با این حال، روح ناآرام و سرکش این پادشاه جنگجو، چندان با امورات دیوانی و کشورداری داخلی سازگار نبود. او که گویی تنها در میدان نبرد آرامش مییافت، از همان روزهای نخست سلطنت، ارتش مخوف خود را برای لشکرکشی و کارزار بزرگ بعدی آماده میساخت.
از آنجا که امپراتوری عثمانی در مرزهای غربی، با وجود شکستهای اخیر، هنوز سدی مستحکم و نفوذناپذیر در برابر پیشروی طولانیمدت ارتش ایران به نظر میرسید، چشم طمع و جاهطلبی نادرشاه به سوی شرق دوخته شد؛ به سوی سرزمین افسانهای و غرق در ثروت هندوستان. با این همه، پیش از آغاز هرگونه ماجراجویی تازه در فراسوی مرزها، او میبایست به وضعیت آشفته دولت ایران رسیدگی میکرد؛ دولتی که بر اثر سالها سوءمدیریت و به ویژه یورش ویرانگر افغانها، به شدت ضعیف و از هم گسیخته شده بود و اکنون نیازمند جراحی عمیق و مداخله سریع شاه جدید بود.
در این بخش دوم، تمرکز ما بر دوران پرالتهاب پادشاهی نادرشاه خواهد بود. ما تلاش خواهیم کرد تا با واکاوی دقیق منابع، خطوط متمایزکننده چهره او را هم در جایگاه یک «پادشاه حاکم» و هم در قالب یک «جهانگشای بیباک» ترسیم کنیم. نادرشاه چگونه ایران پساصفوی را مدیریت و رهبری کرد؟ و در قامت یک فاتح بزرگ، چه نقش تاریخی و شگرفی را در هندوستان ایفا نمود؟ برای یافتن پاسخهای درخور به این پرسشها، بار دیگر به گنجینه منابع اروپایی قرن هجدهم رجوع کرده و این دوران را در سه پرده اصلی روایت خواهیم کرد.
استبداد، سرکوب و ستم بیامامن
بیشتر بخوانید:
نادر شاه افشار؛ ماجراجوی نظامی منطقه که اسطوره ناسیونالیسم ایرانی شد
از کوه نور تا الماس شاه و لعل تیموری | روایت جواهرات تبعیدی و اینکه چرا هرگز به ایران برنگشتند؟
واحد پول ایران در گذر زمان؛ از «دریک» و «پشیز» تا «ریال» و «تومان»
در ماه مارس سال ۱۷۳۶، نادرقلی با رسیدن به بالاترین مقام یعنی تاجگذاری به عنوان شاهنشاه ایران، سلسله جدید افشاریه را پایهگذاری کرد. مدت کوتاهی پس از این انتخاب شاهانه، پادشاه جدید راهی اصفهان، پایتخت سنتی کشور، شد؛ شهری که ساکنان آن با ترکیبی از احترام و وحشت عمیق به فرمانروای تازهای مینگریستند که توانسته بود آخرین بازمانده مشروع صفویان را با قدرت از میان بردارد. بر اساس اجماع روایت اکثر نویسندگان و مورخان آن عصر، سبک حکومتی که نادرشاه بلافاصله در سراسر کشور مستقر ساخت، حکومتی کاملاً استبدادی، نظامیگرا و مبتنی بر زور بود.
یوناس هانوی در این باره با صراحت مینویسد: «نادر، پس از آنکه به بلندترین قله جاهطلبیهای خود دست یافت، شروع به اعمال و اجرای آن اقتدار بیقیدوشرط و نامحدودی کرد که اکنون کاملاً در او متجلی شده بود.» نخستین گروهی که تیغ تیز این سیاستهای استبدادی و عملگرایانه را بر گردن خود احساس کردند، ملایان روحانیون طراز اول شیعه بودند که در آن زمان به عنوان ملاکان و زمینداران بسیار ثروتمندی شناخته میشدند. دستگاه روحانیت که برآمده از سنت شیعی بود، در دوران صفویان به عنوان مذهب رسمی و دولتی رشد چشمگیری یافته بود و کنترل انحصاری بر امور مذهبی، موقوفات و سیستم آموزشی جامعه را در دست داشت. نادرشاه با احضار مقامات عالیرتبه مذهبی، از آنان خواست تا درباره ثروتهای عظیم و درآمدهای هنگفت خود توضیح دهند. هنگامی که آنها استدلال کردند که این ثروت را صرف دعا برای بقای سلطنت میکنند، نادرشاه با لحنی قاطع و طعنهآمیز پاسخ داد که این قدرت سلاحهای پیروزمند ارتش او بوده که مرزهای غصبشده ایران را بازگردانده است، نه دعای روحانیون.
جیمز فریزر، مورخ اسکاتلندی، در کتاب خود دقیقاً به فرمان تاریخی نادر در این رابطه اشاره میکند: «نادرشاه فرمان داد که بخش اعظم زمینهای وقفی و درآمدهای کلان کلیسا (دستگاه مذهبی) باید فوراً مصادره شده و تماماً به تأمین مالی و پرداخت حقوق ارتش اختصاص یابد.» چنین اقدام متهورانهای، در واقع تیشه زدن به یکی از مستحکمترین ستونهای ایدئولوژیک و اقتصادی دولت در دوره صفوی بود؛ به گزارش رویداد۲۴،اما شاه جدید، با توجه به قدرت نظامی بیرقیبش، هیچ ترسی از به خطر افتادن جایگاه خود نداشت. دلیل این امر واضح بود: نیمی از ارتش او را سربازان سنیمذهب افغان و ازبک تشکیل میدادند که از تضعیف قدرت روحانیون شیعه استقبال میکردند، و نیم دیگر، سربازان شیعهای بودند که اندوه و نارضایتی مذهبی خود را با دریافت پاداشها و غنایم حاصل از این مصادرههای بزرگ تسکین میدادند. نادر علاوه بر این دستاندازی به اموال وقفی، مالیاتهای بسیار سنگین و طاقتفرسایی را بر گرده تمامی اهالی امپراتوری وضع کرد و همزمان، دستور آغاز بازسازی شهر آسیبدیده اصفهان را صادر نمود؛ شهری که ابتدا از بیمبالاتی صفویان و سپس از توحش افغانها به شدت ویران شده بود.
با این وجود، روحیه جنگطلبی نادر هیچگاه آرام نمیگرفت. او در سال ۱۷۳۷ میلادی، بار دیگر زره نبرد بر تن کرد و فرماندهی لشکرکشی عظیمی را به سوی شهر قندهار بر عهده گرفت؛ جایی که شاهزاده حسینخان (حاکم افغان) از به رسمیت شناختن تاجگذاری امپراتور جدید سر باز زده بود. آندره دو کلاستر توضیح میدهد که غیبت معنیدار و تحریکآمیز حسینخان در مراسم تاجگذاری دشت مغان، باعث شد نادر فرمان احضار او به دربار را صادر کند که همین امر، شعلههای شورش را برافروخت: «اما رسیدن پیک حامل این فرمان به قندهار، خود به مثابه زنگ آغاز یک طغیان بود.» باید به خاطر داشت که قندهار، خاستگاه اصلی همان شورش ویرانگر افغانها در سال ۱۷۲۲ بود که به سقوط اصفهان انجامیده بود. بنابراین، این مقاومت، ریشه در کینه و هراس عمیق افغانها از خشونتهای بیامان سپاهیان نادر در جریان کارزارهای پیشین داشت.
به گزارش رویداد۲۴،پس از ماهها محاصره فرساینده و مقاومت جانانه و شجاعانه مدافعان شهر، سرانجام قندهار در هم شکست و به دست ارتش مجهز ایران افتاد. نادرقلی پس از فتح شهر، دستور قتلعام تعداد بیشماری از شورشیان را صادر کرد تا زهرچشمی تاریخی از تمام مخالفان خود بگیرد. درست در همین قندهار فتحشده بود که نادرشاه، تصمیم نهایی و تاریخی خود را برای تهاجم به امپراتوری قدرتمند، ثروتمند و مسلماننشین مغولان در هندوستان (گورکانیان هند) اتخاذ کرد. همانطور که پیشتر مشاهده کردیم، نادر یک سیستم حکومتی کاملاً استبدادی و متمرکز در ایران پایهریزی کرد که تنها و تنها یک هدف غایی داشت: مکیدن تمام ثروتها و منابع امپراتوری به منظور تأمین هزینههای سرسامآور ماشین جنگیاش، و در رأس همه آنها، لشکرکشی عظیم و تاریخساز به سوی هندوستان.
یورش به هندوستان

در ماه مارس سال ۱۷۳۹ میلادی، نادرشاه پس از آنکه هزاران نفر از جنگجویان زبده افغان قندهار را به صفوف ارتش خود ضمیمه کرد، با نیرویی متشکل از ۱۲۵ هزار سرباز کاملاً منضبط، جنگدیده، بیباک و غرق در اعتماد به نفس به فرمانده و ژنرال خود، از کوههای صعبالعبور گذشت و پا به خاک هندوستان گذاشت. انگیزهها و محرکهای نهفته در پس یک لشکرکشی با چنین ابعاد حیرتانگیزی، بسیار متنوع و پیچیده بودند؛ اما به نظر میرسد نیرومندترین و تعیینکنندهترین این انگیزهها، آز و طمع سیریناپذیر نادرشاه برای چنگ انداختن بر گنجینههای افسانهای و ثروتهای بیکران هند بود.
یوناس هانوی این دیدگاه را با شفافیتی گزنده چنین بیان میکند: «اما پایه و اساس این لشکرکشی، به همان اندازه که بر جاهطلبی استوار بود، بر طمع و مالاندوزی و یا شاید درک و برداشتی خام و سطحی از مفهوم افتخار و شکوه بنا شده بود.» در اینجا میتوان به وضوح دریافت که این تاجر بریتانیایی، به طور عمدی میان «جاهطلبی» نادرشاه، که آن را یک رذیله اخلاقی میپندارد، و آن «شکوه نجیبانه» که به زعم او اسکندر مقدونی از آن برخوردار بود، خط فاصلی پررنگ میکشد. با این حال، ارتش کوبنده ایران با اتکا به تاکتیکهای جنگی حیلهگرانه، هوشمندانه و بینظیر پادشاه خود، با سرعتی باورنکردنی در عمق خاک هندوستان به پیش میتاخت.
بیشتر بخوانید:
شیر و خورشید؛ شناسنامه هزارساله یک ملت
لویی آندره دو لا مامی دو کلایراک، این استراتژی حسابشده نادر را چنین تشریح میکند: «نادرشاه با کسانی که در برابر او سر تسلیم فرود میآوردند، با نهایت ملایمت و رأفت رفتار میکرد؛ اما در مقابل آنانی که سودای مقاومت در سر میپروراندند، شدتی بینهایت و قساوتی دهشتناک به خرج میداد. به گزارش رویداد۲۴، این سیاست بینهایت هوشمندانه، که با بهرهگیری و سوار شدن بر موج سرخوردگی و نارضایتی شدید مردم هند از حاکمانشان طراحی شده بود، باعث شد تا ارتش او روزبهروز متورمتر و بزرگتر شود و او را از رویارویی با موانع بسیاری که غلبه بر آنها نیازمند زمان زیادی بود، معاف سازد و راه رسیدن به دهلی را با سرعتی خارقالعاده برای او هموار کند.» منظور از «نارضایتی مردم» در این متن، اشارهای است مستقیم به سوءمدیریت عمیق، فساد ساختاری و حکومت بیکفایت در هندوستان به رهبری امپراتور محمدشاه (مشهور به محمدشاه گورکانی).
سرانجام، ارتش تسخیرناپذیر نادرشاه به فاصله اندکی از دهلی، پایتخت باشکوه هندوستان، رسید؛ جایی که ارتش غولپیکر و انبوه هند به انتظار او نشسته بود. آندره دو کلاستر ارتش هند را در آن روز سرنوشتساز (نبرد کرنال) چنین توصیف میکند: ارتشی به شدت عظیم و پرشمار که مجهز به دو هزار فیل جنگی بود؛ «این درخشانترین، باشکوهترین و پرجمعیتترین ارتشی بود که تا آن زمان کسی نامش را شنیده بود.»، اما نادرشاه با هدایت هوشمندانه و برقآسای سوارهنظام سبکاسلحهاش به سمت جناحین ارتش هند، شکستی بیسابقه و خردکننده را بر آنها تحمیل کرد؛ ارتشی که به سرعت زیر بار خشونت و سنگینی این تهاجم برقآسا از هم فروپاشید.
در کنار شجاعت و تهور بینظیر سپاهیان ایران، دلیل اصلی این فروپاشی، فقدان نظم و انضباط و نبود یک فرماندهی واحد و مقتدر در جبهه هند بود. کلایراک در این زمینه به درستی اشاره میکند: «ارتش محمدشاه، برخلاف ارتش نادر، فاقد هرگونه سر و مغز متفکری بود. ژنرالهای هندی در میان خود دچار تفرقه و کشمکش بودند، سربازان با عجله و بدون هیچ انضباطی گردآوری شده بودند و چنان روحیهشان را باخته بودند که تنها یک سوارکار از ارتش نادرشاه، منابع فارسی به آنها لقب «لوطیها» داده بودند، کافی بود تا لرزه بر اندام هزار سوارکار ارتش محمدشاه بیندازد.» در پی این پیروزی تاریخی نظامی، نادرشاه سرانجام وارد پایتخت هند شد و امپراتور شکستخورده، محمدشاه، را به حضور پذیرفت.
در جریان این دیدار سرنوشتساز میان دو امپراتور، نادرشاه با لحنی تحقیرآمیز، ضعفهای بنیادین حکمرانی مغول اعظم را به رخ او کشید و بلافاصله غرامتهای جنگی سرسامآور و کمرشکنی را که از او طلب داشت، به وی ابلاغ نمود. در حالی که نادرشاه در کاخ سلطنتی هند مستقر شده بود تا شخصاً بر روند تخلیه گنجینههای آن نظارت کند، ناگهان شورشی خونین در خیابانهای دهلی زبانه کشید.
ژان اوتر، با تکیه بر اسناد و آرشیوهای دیپلماتیک دقیق خود، روایتی هولناک از این رویداد، که به مشهورترین و تاریکترین نقطه در کارنامه لشکرکشی به هند تبدیل شد، ارائه میدهد. به دنبال پخش شدن شایعهای بیاساس مبنی بر کشته شدن فاتح ایرانی، مردم هند به سلاح دست بردند و «ادعا میشود که در جریان این شورش خیابانی که تا صبح به طول انجامید، بیش از دو هزار و پانصد سرباز ایرانی به قتل رسیدند.» صبح روز بعد، هنگامی که نادرشاه از کاخ خارج شد و با چشمان خود اجساد مثلهشده مردانش را در خیابانها دید، خشمی مهارناپذیر وجودش را فرا گرفت. اوتر مینویسد: «این منظره او را به سرحد جنون و خشم رساند. او فوراً فرمان یک قتلعام عمومی را صادر کرد و به سربازانش اجازه داد تا تمامی خانهها، بازارها و دکانها را غارت کنند».
کشتار وحشتناک دهلی، اپیزودی است که نام اشغالگران ایرانی را با بیرحمی و قساوتی بیحدوحصر در تاریخ ثبت کرده است. به گفته ژان اوتر، در این حمام خون، حتی سالخوردگان، دانشمندان و عالمان مذهبی که به مساجد پناه برده بودند نیز از دم تیغ گذرانده شدند. آمار کشتهشدگان این فاجعه، بسته به منابع مختلف، بین ۸۰ هزار تا ۲۵۰ هزار نفر تخمین زده میشود. پس از این حمام خون، نادرشاه هفتهها در دهلی اقامت گزید و سیاست اخاذی و مصادره بیرحمانه تمام ثروتهای دولتی، اموال نجبا و داراییهای هر ساکنی که چیزی برای ربودن داشت را به اجرا گذاشت. یوناس هانوی این غارت سازمانیافته را چنین توصیف میکند: «تصور اینکه این غرامتها با چه سختگیری و خشونتی جمعآوری شد، بسیار دشوار است (..) هیچ عمل بربرگونه و وحشیانهای نبود که در طول این مدت تمرین و اجرا نشده باشد.»
سرانجام در ماه مه سال ۱۷۳۹ میلادی، نادرشاه با کاروانهایی بیپایان از غنایم و گنجینههایی افسانهای—از جمله تخت معروف طاووس و دریای نور—به سوی ایران بازگشت. او اکنون هالهای از شکوه و افتخاری بیمانند را با خود به همراه داشت، چرا که به حاکم و ارباب بلامنازع «مغول اعظم» تبدیل شده بود. مهمتر از آن، او اکنون در قامت یک فاتح بزرگ و اسطورهای ظاهر شده بود که نویسندگان و ناظران اروپایی را وادار میکرد نام او را در کنار نام اسکندر مقدونی قرار دهند. اما همانطور که در سرشت تمامی داستانهای حماسی و تراژدیهای تاریخی نهفته است، صعود به قله و اوج شکوه یک قهرمان، نقطهای است که زوال و سقوط او از همانجا آغاز میشود.
پایان تراژیک و خونبار سلطنت نادرشاه
نادرشاه، فاتح بیبدیل هندوستان، در ماه مه ۱۷۳۹ با غنایمی شگفتانگیز که ارزش آن توسط یوناس هانوی بالغ بر ۸۱ میلیون و ۵۰۰ هزار لیره برآورد شده بود، به خاک ایران بازگشت. اما هانوی با تیزبینی به یک دگرگونی عمیق و شوم در روان و شخصیت نادر اشاره میکند؛ پادشاهی که روزگاری جسور و بیپروا بود، اکنون به شدت بدگمان، پارانوئید و بیرحمتر از گذشته شده بود: «تأمل در باب این ثروت بیکران و دغدغه حفظ آن، نادر خشن و نترس را به فردی بهشدت محتاط، محافظهکار و بدگمان تبدیل کرده بود.»
این سوءظن بیمارگونه خیلی زود یقه نزدیکترین کسان او را نیز گرفت. نادرشاه که پسر ارشد خود، رضاقلیمیرزا (در متن فرانسوی میرزاقلی نامیده شده)، را به تلاش برای ترور خود متهم میکرد، دادگاهی فرمایشی ترتیب داد که حکم آن از پیش مشخص بود. این بدگمانی او را وادار کرد تا دستور دهد چشمان پسر جوان و ولیعهدش را از حدقه درآورند تا او را برای همیشه از رسیدن به مقام پادشاهی محروم سازد. با این حال، نادرشاه که به سنگدلی و انعطافناپذیری شهره بود، پس از نابینا کردن ولیعهدش دچار اندوهی عمیق و ویرانگر شد. یوناس هانوی سخنان تکاندهنده رضاقلیمیرزا را به پدرش در آن لحظه شوم چنین نقل میکند: «تو با این کار، تنها چشمان مرا نابینا نکردی؛ بلکه تو چشمان تمام ایران را کور کردی؛ اینکه عواقب این کار چه خواهد بود را، گذر زمان به زودی فاش خواهد ساخت».
در موازات این تراژدی خانوادگی، سیستم حکومتی نظامی نادرشاه، که اکنون کاملاً بر شبکهای از مأموران خشن و بیرحم جمعآوری مالیات متکی شده بود، به ساختار اصلی و یگانه نهاد دولت تبدیل گردید. این سیاست نظامیگری با وقوع جنگی تازه میان امپراتوری عثمانی و ایران در سال ۱۷۴۳ میلادی تشدید شد. جنگهای مداوم، بیپایان و فرسایندهای که نادر آغاز کرده بود، در حال نابودی کامل پایههای اقتصاد، کشاورزی و تجارت ایران بود. ژان اوتر از شهر بصره در مرزهای غربی امپراتوری، با جمعآوری شهادتها و مشاهداتش در طول سفر، تصویری تیره و تاریک از وضعیت اسفبار اجتماعی ایران به دست میدهد: «بسیاری از ایرانیان آشنا که امسال به بصره آمدند، تصویر بسیار غمانگیز و رقتباری از وضعیت حاکم بر ایران برای من ترسیم کردند. آنها که دیگر به هیچوجه توان تحمل بار سنگین مالیاتهایی که بر آنها تحمیل میشد و خشونت بیرحمانهای که برای وصول آنها اعمال میگشت را نداشتند، تصمیم گرفته بودند فرار را بر قرار ترجیح دهند و به این امید بودند که پناهگاهی در هند بیابند».
نارضایتی، خشم و استیصال در میان تودههای مردم ایران به نقطه جوش رسیده بود و سالهای پایانی سلطنت نادرشاه با موجی از شورشهای داخلی پیاپی (مانند شورش در گرجستان) و هزاران اقدام بیرحمانه و وحشیانهای که شاه به منظور سرکوب اتباع خود انجام میداد، مشخص میشد. کشیش بازن، پزشک و شاهد عینی آن دوران، با وحشت از کوههایی از سرهای بریده انسانها سخن میگوید که نادرشاه دستور میداد آنها را در میدانهای شهرهای بزرگ امپراتوری به عنوان مناره برپا کنند: «او در تمام طول مسیر خود، قساوتها و جنایاتی را مرتکب شد که در تاریخ بیسابقه بود.» ناکامیها و سرخوردگیهای نظامی نادر در سرکوب برخی از این شورشهای داخلی، بهویژه مقاومت سرسختانه لزگیها در قفقاز، ضربهای مهلک و جبرانناپذیر بر پیکره هژمونی و قدرت افسانهای او وارد کرد.
در واقع، ارتش، ستون فقرات و سنگ بنای قدرت نادر بود. یوناس هانوی با ظرافت به این وابستگی فلجکننده اشاره میکند: «من روایت کردهام که چگونه ایران به واسطه طمع سیریناپذیر نادر، که با روحیهای بیقرار برای کشورگشایی و ترس عمیق از منحل کردن ارتشش درآمیخته بود، در چه منجلابی از فقر و بیچارگی فرو رفته بود.» ترس از دست دادن ارتش، به خوبی نشان میدهد که دولت مستبد نادرشاه تا چه حد به حفظ و نگهداری این ماشین جنگی مخوف، به هر قیمتی، وابسته بود.
کشیش بازن که تا آخرین لحظات عمر پادشاه ایران او را همراهی میکرد، نادرشاه را در ماههای پایانی زندگیاش به عنوان مردی بهشدت درهمشکسته، غرق در توهم توطئه (پارانویا) و حتی مجنون به تصویر میکشد: «پادشاه در اطراف خود چیزی جز زمزمههای شورش و طغیان نمیشنید؛ پیکها و قاصدان او دستگیر میشدند، فرمانهایش قطع میشد و هر روز، خبر از طوفانی تازه و بحرانی جدید برای او میآورد.» در شامگاه ۱۹ ژوئن سال ۱۷۴۷ میلادی، در حالی که ارتش امپراتوری در فاصلهای نه چندان دور از مشهد اردو زده بود، نادرشاه که از وقوع یک سوءقصد قریبالوقوع به شدت هراس داشت، در تصمیمی جنونآمیز به نیروهای وفادار و سنیمذهب خود (افغانها و ترکمنها) دستور داد تا در نیمههای شب، تمامی افسران ارشد و فرماندهان ایرانی و شیعهمذهب را قتلعام کنند.
اما افسران ایرانی که از طریق عوامل خود از این فرمان مرگبار و قریبالوقوع آگاه شده بودند، دریافتند که تنها راه نجات، پیشدستی است. توطئهگران تصمیم گرفتند در همان شب به خیمه شاه یورش برده و نادرقلی را که روز بعد را برای مرگ آنها تعیین کرده بود، از پای درآورند. کشیش بازن در گزارش خود، انگیزه این توطئهگران را دفاع مشروع جان در برابر یک طاغوت دیوانه ارزیابی میکند. نادرشاه که با وجود کهولت، همچنان از قدرتی بدنی و شجاعتی شگرف برخوردار بود، توانست در تاریکی چادر، دو تن از سوءقصدکنندگان را از پای درآورد؛ اما سرانجام در صحنهای خونین و دراماتیک که به شدت یادآور ترور ژولیوس سزار در سنای روم بود، با ضربه شمشیر یکی از فرماندهان نزدیک و معتمد خود به قتل رسید.
پییر اولریک دوبویسون، نمایشنامهنویس فرانسوی، در یادداشتهای تاریخی خود با لحنی آمیخته به احترام و اندوه مینویسد: «بدین سان، سرنوشت شگفتانگیزترین و حیرتآورترین انسانی که قاره آسیا در این قرن به خود دیده بود، به پایان رسید.»
اگرچه بیشتر نویسندگان اروپایی، نادرشاه را به عنوان یک جلاد خونآشام و یک مستبد بیرحم سرزنش و محکوم میکنند، اما یوناس هانوی با نگاهی جامعهشناختی، یادآور میشود که شرایط و روحیات خود مردم ایران در آن زمان، ناگزیر چنین سرنوشت شومی را برای آنها رقم زده بود: «اگر به خاطر فساد و بیعدالتی خود ایرانیان نبود، آیا ایران میتوانست اینگونه در زیر باری از فلاکت و بیچارگی ناله سر دهد؟ بدکاری و فساد آنها، خود به ابزار و وسیلهای برای قدرتگیری حاکم مستبدشان بدل شد؛ و هیچ کشوری هرگز از وجود یک حاکم ستمگر بینصیب نخواهد ماند، زمانی که مردمان آن به چنین درجه وحشتناکی از فساد، رشوهخواری و انحطاط اخلاقی رسیده باشند.» در این زاویه دید شرقشناسانه، این در واقع خود ملت ایران هستند که به طور توأمان هم مقصر و هم قربانی استبداد حاکمان خود به شمار میروند.»
در دل این بازنمایی تاریخی از شخصیت و زندگی نادرشاه که به دقت مورد مطالعه قرار دادیم، پژواکهای ادبی و رمانتیک از «ایران» توصیفشده در سفرنامههای تاورنیه و شاردن به روشنی قابل لمس است. این روایت تاریخی متکی بر نگاه منابع اروپایی درباره نادرشاه افشار است. از عصر روشنگری به این سو، نگاه مورخان اروپایی به نادرشاه افشار نگاهی به شدت سرزنشگر و منفی بوده است. آنها نادرشاه را مستبدی خونخوار، ظالم، و دارای جنون کشتار، و حقیقتا یک یک بیمار روانی میدانستند؛ و البته رای و نظر آنها با واقعیت مطابقت داشت و دلخواه ما مخاطبان ایرانی نیز تغییری در این واقعیت ایجاد نمیکند.