نازیها دیوانه نبودند؛ هیولا شبیه ماست | راز سلولهای نورنبرگ

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- «دردسر آیشمن دقیقا همین بود که بسیاری از آدمها عینا شبیه او بودند، و این آدمها نه منحرف بودند و نه سادیست، بلکه بهطرز هراسآوری، تا حد مرگ، عادی بودند. این عادی بودن از هر جنون و هیولاوشی ترسناکتر است.» هانا آرنت «آیشمن در اورشلیم»
«افراد معمولی، تنها با انجام دادن وظیفهشان و بیآنکه ذرهای خصومت شخصی داشته باشند، میتوانند به چرخدندههایی در فرایندهای مخربی بدل شوند که شالودۀ تمدن را ویران میکند.» استنلی میلگرام، «گزارش آزمایشهای اطاعت»
«هیولاها وجود دارند، اما آنقدر کمیاباند که خطر حقیقی به شمار نمیروند. خطرناکتر از آنها انسانهای معمولیاند؛ کارمندانی که بیپرسش باور میکنند و بیدرنگ عمل مینمایند.» پریمو لوی، «اگر این است انسان»
«وحشتناکترین چهرهها نه در اقلیت ناچیز انسانهای ذاتا شرور، که در تودۀ عظیم کسانی یافت میشود که اگر در شرایط مقتضی قرار بگیرند، برای انجام هر شرارتی آمادهاند. تاریخ گواه است که این اکثریت خاموش چه فجایعی آفریده است.» اریک فروم
پاییز ۱۹۴۵ بود و جهان، خسته از جنگی بیسابقه، چشمانش را به شهری دوخته بود که روزگاری صحنهی رژههای باشکوه نازیها بود و اکنون، در دل ویرانههایش، پرده از چهرهی دیگر همان رژیم برمیداشت: دادگاه نورنبرگ. بیست و دو مرد پشت میلهها نشسته بودند؛ نه هیولاهایی شاخدار، که فرماندهان نظامی، مدیران تیزهوش، حقوقدانان قلمبهدست و گردانندگان دستگاه تبلیغاتی که جهان را به آتش کشیده بودند. اتهامشان چنان سنگین بود که واژهها از بیانش قاصر میماندند: جنایت علیه بشریت. اما پیش از آنکه قضاوت آغاز شود، پرسشی ساده و هراسآور سر بر آورده بود: اینان که بودند؟ دیوانگانی که عقل از کف دادهاند، یا انسانهایی آشنا، از جنس همان آدمهایی که هر روز از کنارشان میگذریم؟
داگلاس کلی، روانپزشکی جوان و جستوجوگر از آمریکا، مأمور یافتن پاسخ شد. او در سلولهای نورنبرگ با مردی روبهرو گشت که تجسم تمام شکوهِ فروریخته و نخوتِ نازیسم بود: هرمان گورینگ؛ و از دل همین رویارویی، پرسشی جاندار و ماندگار زاده شد:
آیا شرارت بزرگ، چهرهای عادی دارد؟

هرمان گورینگ
داگلاس کلی پس از ماهها همنشینی با مغزهای متفکر رایش سوم، جملهای گفت که چونان تیغ در ذهن شنونده فرو مینشست: «این آدمها به بازرگانانی میمانند: باهوش، سختکوش، جاهطلب و بیرحم.» این سخن اگر از زبان یک سیاستمدار یا تاریخنگار بیرون میآمد، شاید غبار اغراق بر آن مینشست؛ اما گویندهاش پزشکی بود که مأموریت داشت اعماق ذهن همان بازرگانانِ مرگ را بکاود. کلی در آن ماهها با کسانی دم خور بود که نامشان با شعلههای جنگ، خاموشی یهودیان اروپا و دود برخاسته از کورههای آدمسوزی گره خورده بود. متفقین میخواستند بدانند آیا این متهمان از نظر روانی سلامتاند و میتوانند در برابر دادگاه از خود دفاع کنند. کلی، اما از همان آغاز، افق را فراتر میدید: نکند شرارت سیاسی، نه زاییدهی ذهنهای بیمار، که برآمده از مغزهایی کاملاً هوشیار، منظّم و حسابگر باشد؟
گورینگ؛ مارشالی در بند
بیشتر بخوانید:
دادگاه نورنبرگ؛ محاکمه شر در برابر تاریخ یا عدالت فاتحان؟
به گزارش رویداد۲۴، رمان گورینگ، پس از هیتلر مقتدرترین چهرهی رایش، حتی در بند نیز شاهبازی خویش را رها نمیکرد. روزگاری فرمانده لوفتوافه، پدر گشتاپو و جانشین برگزیدهی پیشوا بود، اما هنگام بازداشت، از آن مارشال پرطنطنه و افسانهای، جز مردی سنگینوزن و معتاد به داروهای افیونی چیزی باقی نمانده بود. چمدانهایش لبریز از هزاران قرص پاراکودین بود و پزشکان برآورد میکردند که روزی دهها دانه از آن را میبلعیده است.

رمان گورینگ در زندان نورنبرگ
بازداشت، زندان و ترک تدریجی دارو، جسمش را لاغرتر و ذهنش را هشیارتر ساخت؛ اما شکوهِ ازکفرفته را از تخیلش نزدود. گورینگ با همان گردنفرازی گذشته در میان متهمان میگشت، خطونشان میکشید و دفاعشان را رهبری میکرد. به کلی گفت: شاید این دادگاه مرا محکوم کند، اما تاریخ آلمان روزی از من اعادهی حیثیت خواهد کرد و مردم در خانههایشان تندیسی از من برخواهند افراشت؛ «شاید تندیسهایی کوچک، اما یکی در هر خانه.» شکست نظامی برای او پایان قدرت نبود؛ گورینگ هنوز خود را قهرمان تراژدیای میدید که تنها در یک پرده کم آورده است.
روانپزشکی که شعبدهبازی میکرد
کلی نیز خود انسانی نامعمول بود: روانپزشکی جوان، خوشمحضر و جاهطلب که شیفتهی شعبدهبازی بود و روزگاری به بیماران روانی تردستی میآموخت تا گره از ذهنشان بگشاید. اما شعبده برای او تفنّنی ساده نبود؛ پنجرهای بود به سوی رازِ توجه انسان، اینکه چگونه یک چشمبندی کوچک میتواند ذهن را از حقیقت منحرف کند.

داگلاس کلی، روانپزشک جوان آمریکایی دادگاه نورنبرگ
به گزارش رویداد۲۴، گورینگ نیز در این هنر بیهمتا بود، با این تفاوت که به جای دستهای یک شعبدهباز، تبلیغات، یونیفرمهای پرزرقوبرق، رژههای مهیب و اهرمهای قدرت را در اختیار داشت. دیدار آن دو به گفتوگویی ساده میان پزشک و بیمار نمیمانست؛ گویی دو ذهن تیز و دو ارادهی پولادین، بیآنکه واژهای بر زبان بیاورند، بر سر تسخیر یکدیگر جدال میکردند. گورینگ با شوخی، صمیمیت و اعتمادبهنفسی که قطرهقطره چکانده میشد، فاصلهها را از میان برمیداشت، و کلی میکوشید دریابد پشت این جذابیت فریبنده چه نیستیِ هولناکی کمین کرده است. چه بسیار لحظههایی که گورینگ چنان ماهرانه ورق را برمیگرداند که این روانپزشک بود که خود را زیر ذرهبین میدید.
یک پرسش، اما، بیش از هر آزمونی پرده از منطق قدرت در ذهن گورینگ برداشت. کلی از او پرسید: چگونه توانستی کشتن ارنست روم، یار دیرین و همرزم قدیمیات را در تصفیهی خونین ۱۹۳۴ بپذیری؟ روم از بنیانگذاران جنبش نازی و از نزدیکترینان به هیتلر و گورینگ بود. اما همین که سایهاش بر سر راه حکومت تازهتأسیس افتاد، نامش در فهرست قربانیان «شب دشنههای بلند» نشست. گورینگ از شنیدن این پرسش لحظهای درنگ کرد، شانهای بالا انداخت و با آرامشی یخآور پاسخ داد: «او سر راه من بود.» همین، و بس. در هندسهی ذهنی او، این جمله پاسخی کامل و بیکموکاست بود. سیاست میدانی بود برای برداشتن موانع، و انسانها تا زمانی اعتبار داشتند که سد راه قدرت نشوند. دوستی، سابقه، وفا، حرمت جان، همه و همه در برابر منطق سرد «سر راه بودن» بخاری میشدند که در هوا محو میگردید.
آزمون رورشاخ و مسئلهی هوش

آزمون رورشاخ
به گزارش رویداد۲۴، کلی و همکارش گوستاو گیلبرت تنها به گفتوگو بسنده نکردند. از متهمان شرح حال خواستند، نوشتهها و واکنشهایشان را سنجیدند و آزمون رورشاخ و تست هوش را نیز به میان کشیدند. رورشاخ در آن روزگار ابزاری پرطرفدار برای گشودن لایههای پنهان روان به شمار میرفت؛ هرچند امروز روانشناسان بسیار محتاطتر بدان مینگرند. گورینگ با کنجکاوی به لکههای جوهر خیره میشد و از سازوکار آزمون میپرسید. کلی روایت میکند که او گفت اگر در دوران جنگ چنین ابزاری را میشناخت، آن را برای گزینش خلبانان لوفتوافه به کار میبست. آزمونی که برای نقب زدن به تاریکخانهی روح طراحی شده بود، در نگاه گورینگ به چشمبرهمزدنی به مقیاسی برای سنجش کارآمدی نظامی فروکاسته میشد.
بیشتر بخوانید: جاذبه شرارت؛ عکسی از آدولف هیتلر که دست دختربچهای را گرفته
نتیجهی آزمونهای هوش، اما تکاندهندهتر بود. میانگین نمرهی متهمان نزدیک به ۱۲۸ گزارش شد. یولیوس اشترایشر، روزنامهنگار یهودستیز و ناشر نشریهی نفرتپراکن «در اشتورمر»، با نمرهی ۱۰۶ از دیگران عقبتر بود؛ گورینگ و دریاسالار دونیتس هر دو ۱۳۸ گرفتند، آرتور زایس-اینکوارت ۱۴۱ و یالمار شاخت ۱۴۳. این شمارهها، بیگمان، ترازوی اخلاق و وجدان نیستند و نمیتوان از دلشان حکمی فراگیر برای همهی نازیها بیرون کشید. اهمیت آنها در فرو ریختن یک توهم دیرپا بود: نسلکشی، این زادهی تاریک تاریخ، از ذهنهای کند و آشفته برنمیخیزد. به گزارش رویداد۲۴، هوش، دانش و استعداد سازماندهی، اگر از بند اخلاق رها شوند، دستگاه سرکوب را نه کندتر، که دقیقتر، هموارتر و بیصداتر میسازند. در راهروهای رایش سوم، حقوقدانی که مادهی قانونی میبافت، پزشکی که آمپول تزریق میکرد، مهندسی که ریل قطار را تا اردوگاه میکشید و مدیری که بخشنامه مینوشت، هر یک کار خود را با نهایت دقت انجام میدادند و بارِ آن را به دوش دیگری میافکندند.
نازیها دیوانه نبودند

کلی در آغاز کار دل در گرو آن داشت که عارضهای مشترک میان این مردان بیابد. جهان نیز چنین میخواست. آدمی برای آنکه شبها به آرامی سر بر بالین بگذارد، نیاز دارد باور کند که فرماندهان کشتار، از جنسی دیگرند؛ موجوداتی با چهرهای زشت و مغزی بیمار که دیواری بلند میان «ما» و «آنان» کشیده است. اما یافتهها بیرحمانه این دیوار را ترک میدادند.
به گزارش رویداد۲۴، رابرت لای، رئیس جبههی کار، پریشان و ازهمگسیخته مینمود و کلی گمان میبرد که ضایعهای مغزی در کار است؛ لای، اما پیش از محاکمه در سلولش به زندگی خود پایان داد. دیگر متهمان، اما سرپا و هشیار بودند؛ واقعیت را میسنجیدند، موقعیت خود را درک میکردند و برای دفاعشان نقشه داشتند. کلی سرانجام به این نتیجه رسید که بیشترشان از نظر روانی صلاحیت حضور در دادگاه را دارند و نشانهای از جنون عمیق در آنها نیست. این نتیجه هرگز به معنای بیگناهی نبود؛ چرا که میان سلامت روانیِ حقوقی و سلامت اخلاقی، درّهای به پهنای تاریخ فاصله است. روانپزشکی میگوید فرد هذیان دارد یا نه؛ اما اینکه انسانی آگاه چگونه تکهای از ماشین کشتار میشود، پرسشی است که پاسخش را باید در تاریخ، ایدئولوژی، ساختار قدرت و آن وجدان خاموش جستوجو کرد.
اختلاف نظر کلی و گیلبرت نیز از همین نقطه جان میگرفت. گیلبرت در گورینگ تودهای از خودشیفتگی، پرخاش و جامعهستیزی میدید و او را روانآزاری تمامعیار میشمرد. کلی، اما انگشت بر شباهت این مردان با تیپهایی میگذاشت که در هر کوچه و بازاری میتوان یافت: جاهطلبان تشنهی منزلت، مدیرانی که کارایی را از مسئولیت جدا میکنند، و سیاستمدارانی که از ترس و کینهی مردم سرمایه میسازند. خطر آلمان نازی در وجود چند دیوسیرتِ استثنایی خلاصه نمیشد. این دستگاه عظیم بر ستونهایی بنا شده بود که هر یک به تنهایی آشنا مینمایند: ایدئولوژیای که دشمن را میآفریند، تبلیغاتی که خشونت را تطهیر میکند، بوروکراسیای که مسئولیت را میان دفاتر بیشمار تکهتکه میکند، و دولتی که هزینهی «نه» گفتن را تا سرحد مرگ بالا میبرد. برآیند این همه، جنایتی بود که آرام آرام از هیئت یک فاجعه بیرون میآمد و جامهی وظیفهای اداری بر تن میکرد؛ آنگونه که امضاکنندهی یک برگه، بیآنکه هرگز قربانی را دیده باشد، در مرگش شریک میشد.
وقتی فیلم اردوگاهها پخش شد
به گزارش رویداد۲۴، در آن دادگاه، لحظهای فرا رسید که کلام از کار افتاد و تصویر، تازیانهوار بر پیکر وجدانها فرود آمد. فیلم اردوگاههای آزادشده را در تالار تاریک به نمایش گذاشتند. همان مردانی که تا دمی پیش پشت واژههای حقوقی و اداری پنهان میشدند، اینک رودرروی انبوهی از پیکرهای بیجان، گورهای دستهجمعی، اسکلتهای زندهای که روزگاری انسان بودند و کورههایی که دودشان هنوز در آسمان تاریخ مانده است، نشسته بودند. برخی سر فرو افکندند، برخی بیاختیار گریستند و برخی دیگر، با لجاجتی باورنکردنی، کوشیدند این همه را به زیردستان یا نهادهای دیگر حواله دهند.
گورینگ هم به همین دژ پناه برد و گفت ساختار رایش چنان تکهتکه بود که هیچکس از تمام ماجرا خبر نداشت. شاید در آن هزارتوی عظیم اداری، گردش اطلاعات همیشه کامل نبود؛ اما گورینگ کارمند سادهای نبود که برگهها را از این اتاق به آن اتاق میبرد. او بر بلندترین قلهی قدرت ایستاده بود، در زادن دولت پلیسی دست داشت، از غارت سرزمینهای اشغالی سود میبرد و سالها با گوشت و پوست خود از رژیمی محافظت میکرد که جانمایهاش خشونت بود. بیخبری از جزئیات، هرگز بارِ مسئولیت را از دوش کسی که ستونهای آن بنا را برپا داشته است، سبک نمیکند.
از نورنبرگ تا برکلی؛ دو مرگ با سیانور
دکتر کلی پس از بازگشت به آمریکا، نورنبرگ را داستانی بسته و متعلق به خاک آلمان نمیدید. او در طنین تبعیضنژادی جنوب آمریکا و در جاروجنجال سیاستمدارانی که از نفرت و هراس تودهها نان میخوردند، پژواک همان نغمهی شوم را میشنید. نمیگفت تبعیض در آمریکا هولوکاست است؛ هشدارش متوجه مسیری بود که با دشمنسازی آغاز میشود. سیاستمداری که گروهی از مردم را ریشهی همهی دردها مینامد، مخالفان را به نام میهندوستی خوار میدارد و شعلههای احساسات را جایگزین روشنایی گفتوگو میکند، زمینی را شخم میزند که اگر بذر قدرت نیز در آن افشانده شود، محصولش فاجعه خواهد بود. کلی باور داشت دموکراسی تنها با صندوق رأی نفس نمیکشد؛ هوشیاری در برابر عوامفریبی، جرئت پرسشگری و شهامت مشارکت، خون در رگهای آن است.
به گزارش رویداد۲۴، اما سالهای پس از نورنبرگ برای خود کلی آمیختهای از نامآوری و فرسایش بود. کتاب «بیستودو سلول در نورنبرگ» را نوشت، بر کرسی دانشگاه و برابر دوربین رسانهها نشست، به پزشکی قانونی پرداخت؛ اما کشتی زندگیاش در آبهای تیرهای گرفتار آمد. الکل، خشونت و تلاطمهای خانوادگی، آرام را از او ربودند. آسان است که همهی این تباهی را به آن رویارویی سرنوشتساز با گورینگ گره بزنیم، اما زندگی آدمی را با یک رشته نمیتوان به تمامی توضیح داد. با این همه، تاریخ در برابر نحوهی مرگ او خاموش نمیماند. گورینگ در شامگاه پانزدهم اکتبر ۱۹۴۶، ساعتی پیش از آنکه چوبهی دار او را در خود ببلعد، کپسول سیانور را میان دندان فشرد و پردهی آخر را خود، با دست خویش، فرود آورد. او با این گزینش، حتی حقِ تعیین زمان مرگ را از چنگال دادگاه بیرون کشید و تا دم واپسین، کارگردان تصویر خویش در تاریخ ماند. بیش از یازده سال بعد، در نخستین روز سال ۱۹۵۸، داگلاس کلی پس از مشاجرهای جانفرسا در خانهاش در برکلی، به اتاق کار رفت، با سیانور بازگشت و در برابر چشمان همسر، پدر و پسر دهسالهاش آن را فرو بلعید. برخی پژوهشگران این کار را پژواکی هشیارانه از مرگ گورینگ خواندهاند، تلاشی برای آنکه در آخرین پرده نیز اختیار از کف نرود. انگیزه را دیگر نمیتوان دانست. اما این تقارنِ تلخ، تصویری ماندگار بر پردهی تاریخ افکنده است: روانپزشکی که آمده بود تا راز ذهن یک خودکامه را بگشاید، سرانجام با نمادینترین نمایشِ همان خودکامه، زندگیاش را به پایان برد.
نورنبرگ، پیش از آنکه پاسخی برای معمای شر بیابد، آسودگیِ خطرناکی را از ما گرفت. انسان دوست دارد باور کند که عاملان جنایتهای هولناک، از جنسی دیگرند؛ دیوهایی با چهرههای زشت و مغزهایی آشفته که میان خود و ما دیواری ستبر کشیده شده است. این باور، مَرهَمِ زودجذبی است بر زخم وجدان جمعی. اما داستان کلی و گورینگ زمزمه میکند که خطر درست از همان دم آغاز میشود که آن دیوار فرومیریزد. شرارت بزرگ میتواند چهرهای آراسته، کلامی گرم، خانوادهای دوستداشتنی و کارنامهای درخشان داشته باشد. آنچه این چهرهی آشنا را به کابوسی بیپایان بدل میکند، پیوند هوش و جاهطلبی با قدرتی است که هیچ سدّی در برابرش قد علم نمیکند و وجدانی که در اعماق خاموشی فرو رفته است. در چنین جهانی، جملهی «او سر راه من بود» دیگر تنها بهانهای برای یک قتل کهنه نیست؛ عصارهی نگاه سیاستی است که انسان را «مانع» میبیند و برای برداشتنش، هم قانون را مزاحم میشمارد و هم اخلاق را.
