تاریخ انتشار: ۱۱:۰۵ - ۱۴ آبان ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

وقتی پدر از صدر مجلس برخاست | راه دراز آزادی از بند پدرسالاری

روزی پدر حرف آخر را در خانه می‌زد؛ امروز اقتدار سنتی فرو ریخته، اما آیا انسان واقعاً آزادتر شده؟

«نفرین پدر؛ پسر ناسپاس» (The Father's Curse: The Ungrateful Son)  اثر ژان‌باتیست گروز، سال ۱۷۷۷، نگهداری در موزه لوور پاریس.

تابلوی «نفرین پدر؛ پسر ناسپاس» (The Father's Curse: The Ungrateful Son) اثر ژان‌باتیست گروز، سال ۱۷۷۷، نگهداری در موزه لوور پاریس

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- تا همین چند دهه پیش، در بسیاری از خانه‌ها یک نفر حرف آخر را می‌زد. جای او معمولاً صدر سفره بود و رأی او پایان گفت‌و‌گو. درباره درس و کار و ازدواج و رفت‌وآمد فرزندان تصمیم می‌گرفت و گاه برای آیندهٔ آنان نقشه‌ای می‌کشید که تا جزئی‌ترین پیچ‌وخم زندگی‌شان را در بر می‌گرفت. پشت سر او نیز سپاهی از سنت و دین و قانون و آبروی خانوادگی ایستاده بود. فرمان پدر از دهان یک نفر بیرون می‌آمد، ولی صدای یک جهان را با خود داشت.

آن جهان اکنون از هم باز شده است. پدر هنوز در خانه حضور دارد، ولی حرف آخر در دهان او نیست. مدرسه چیزی می‌گوید، تلویزیون چیزی دیگر، همسالان راه دیگری نشان می‌دهند و تلفن همراه شبانه‌روز از هزار پنجره با کودک سخن می‌گوید. بازار آرزو می‌سازد، تبلیغات معیار خوشبختی می‌تراشد و شبکه‌های اجتماعی هر روز تصویری تازه از زندگی مطلوب پیش چشم آدم می‌گذارند. پدر از صدر مجلس برخاسته و مهمانان تازه‌ای جای او را گرفته‌اند؛ مهمانانی که چهره ندارند، مسئولیت نمی‌پذیرند و به این آسانی هم از خانه بیرون نمی‌روند.

به گزارش رویداد۲۴، در نگاه اول، این وضع نشانهٔ آزادی است. هرکس می‌تواند راه خود را برگزیند، از رسم خانواده سر بپیچد، شغل و همسر و شیوهٔ زندگی‌اش را خود تعیین کند و هویتی جدا از گذشته برای خویش بسازد. بااین‌همه، آزادی تازه گرفتاری تازه‌ای هم به همراه آورده است: وقتی مرکز از میان می‌رود، انسان جای خود را در جهان چگونه پیدا می‌کند؟ وقتی هر مرجعی سخنی می‌گوید، کدام سخن اعتبار دارد؟ و هنگامی که فرمان آشکار جایش را به اشاره‌های پنهان می‌دهد، چه کسی بر میل و رفتار ما حکومت می‌کند؟

داستان پدر در روزگار ما، داستان جابه‌جایی قدرت است. قدرت از خانه بیرون رفته، در جامعه پخش شده و در لباس‌هایی ظاهر شده که کمتر به لباس قدرت شباهت دارند.

پدر چه کاره بود؟

روان‌کاوان کلمهٔ «پدر» را در معنایی گسترده‌تر از پدر خانوادگی به کار می‌برند. پدر واقعی یکی از کسانی است که این نقش را بر عهده می‌گیرد. گاه مادر، آموزگار، قانون یا یک سنت معتبر نیز همان کار را انجام می‌دهد. اصل ماجرا به پدیدآمدن مرز مربوط می‌شود؛ مرزی که به کودک می‌فهماند جهان دنبالهٔ خواسته‌های او نیست.

کودک در آغاز زندگی میان خود و جهان فاصلهٔ روشنی نمی‌بیند. گرسنه می‌شود، شیر می‌خواهد؛ بی‌قرار می‌شود، آغوش می‌طلبد؛ و از جهان انتظار دارد بی‌درنگ به خواسته‌اش پاسخ دهد. اندک‌اندک درمی‌یابد که مادر وجودی جداگانه دارد، آدم‌های دیگر نیز خواسته‌هایی دارند و زندگی همیشه مطابق میل او پیش نمی‌رود. این کشف چندان خوشایند نیست، ولی آغاز ورود آدمی به جهان انسانی است. کسی که تحمل فاصلهٔ میان خواستن و رسیدن را نیاموزد، در بزرگ‌سالی نیز از دنیا همان انتظاری را خواهد داشت که نوزاد از مادر دارد.

فروید این مرحله را در داستان کشمکش کودک با پدر بررسی کرد. ژاک لاکان بعد‌ها نام «پدر نمادین» را بر آن گذاشت. در زبان دشوار لاکان، «نامِ پدر» همان اصلی است که کودک را وارد جهان زبان و قانون می‌کند. اگر این اصطلاح را از جامهٔ سنگین فلسفی بیرون بیاوریم، معنای ساده‌ای دارد: در جهان آدم‌های دیگری هم زندگی می‌کنند و هر میلی حدی دارد.

همین حد، شخصیت مستقل آدمی را می‌سازد. کودک با پذیرفتن آن درمی‌یابد که می‌تواند آرزو کند، صبر کند، ناکامی را تاب بیاورد، از راه گفت‌و‌گو چیزی بخواهد و پاسخ منفی را نیز تحمل کند. قانون از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که انسان وجود دیگری را به رسمیت می‌شناسد.

پدرسالاری مقولهٔ دیگری است. پدرسالاری نظامی تاریخی برای تقسیم قدرت بوده است؛ نظامی که سهم بزرگ را به مردان، بزرگان خانواده و صاحبان مال می‌داد. زن و کودک در این دستگاه اغلب زیر فرمان می‌ماندند و حق انتخاب محدودی داشتند. به گزارش رویداد۲۴، کارکرد نمادین پدر به نیاز انسان برای آموختن مرز، تعهد و مسئولیت مربوط می‌شود. درآمیختن این دو مفهوم، بحث را آشفته می‌کند. می‌توان بساط پدرسالاری را برچید و وظیفهٔ مرزگذاری و تربیت را به صورتی عادلانه‌تر میان اعضای خانواده و نهاد‌های جامعه تقسیم کرد.

عصای پدر از کجا می‌آمد؟

اقتدار پدر قدیم از شخصیت او سرچشمه نمی‌گرفت. گاه مردی ضعیف و کم‌مایه بود و بااین‌حال همه از او حساب می‌بردند. جامعه عصا را به دستش داده بود.

مال و زمین غالباً به نام او بود. زن و فرزندان معاش خود را از او می‌گرفتند. قانون امتیاز بیشتری برایش قائل می‌شد. سنت اطاعت از او را نشان نجابت می‌دانست و سرپیچی از فرمانش را مایهٔ رسوایی خانواده می‌شمرد. او نمایندهٔ گذشتگان نیز بود؛ رسم پدران را به نسل بعد می‌رساند و بقای نام و آبروی خاندان را پاس می‌داشت. در چنین جهانی، پدر یک شخص نبود؛ چند نهاد اجتماعی در وجود او جمع شده بودند.

به گزارش رویداد۲۴، زندگی جدید این پشتوانه‌ها را یکی‌یکی از دست او گرفت. مدرسه آموزش را از انحصار خانواده بیرون آورد. شهرنشینی پیوند جوانان را با طایفه و محله سست کرد. کار مزدی به زنان استقلال اقتصادی بیشتری بخشید. قانون برای زن و کودک حقوقی جدا از ارادهٔ پدر شناخت. رسانه نیز جهان‌هایی را به درون خانه آورد که با تجربه و باور والدین فرق داشتند. پدر همچنان سخن می‌گفت، ولی صدای بیرون بلندتر شده بود.


بیشتر بخوانید:

استبداد چیست؟

تاب‌آوری در دوران ظلمت | امید رادیکال به مثابه تصمیمی اخلاقی برای وفادار ماندن به امکان بهبود

آثار ماندگار آموزش ایدئولوژیک بر روان کودکان

درباره افول مردانگی | چرا فریاد زدن بر سر پسران بی‌فایده است؟


این دگرگونی راه آزادی بسیاری از آدم‌ها را گشود. زن توانست دربارهٔ سرنوشت خود تصمیم بگیرد، جوان توانست شغلی جدا از پیشهٔ خانوادگی انتخاب کند و کودک نیز صاحب حقوق و شخصیت مستقل شناخته شد. اقتدار کهن، همراه با نظمی که پدید می‌آورد، زور و تبعیض فراوانی نیز در خود داشت. از میان رفتن آن بخش از قدرت، یکی از دستاورد‌های بزرگ دوران جدید بود.

کار، اما در همین‌جا پایان نیافت. نهاد‌های تازه هرکدام تکه‌ای از عصای پدر را برداشتند. مدرسه ساعت خواب و بیداری و شیوهٔ رفتار کودک را تنظیم کرد. دولت نام و هویت حقوقی او را ثبت کرد. رسانه قهرمانان و الگوهایش را ساخت. بازار به او آموخت چه بخواهد و چگونه خواسته‌اش را نشان دهد. شبکه‌های اجتماعی نیز ارزش او را به عددی در کنار نامش پیوند زدند: چند دنبال‌کننده، چند پسند، چند بار دیده‌شدن.

قدرت قدیم در یک نقطه جمع می‌شد. قدرت امروز در هزار نقطه جریان دارد. همین پراکندگی، چهرهٔ آن را پوشانده است.

پدری که فریاد می‌زد و بازاری که لبخند می‌زند

به گزارش رویداد۲۴، پدر سنتی با صدای بلند فرمان می‌داد. بازار امروز آهسته حرف می‌زند. پدر می‌گفت: «این کار را بکن، چون من صلاح تو را بهتر می‌دانم.» بازار می‌گوید: «هرچه دلت می‌خواهد بکن؛ ما فقط می‌خواهیم کمکت کنیم خودت باشی.»

این لحن نرم، قدرت بازار را بیشتر کرده است. کسی دوست ندارد زیر فرمان دیگری باشد، ولی همه دوست دارند میل خود را دنبال کنند. کافی است قدرت بتواند میل آدمی را شکل دهد؛ پس از آن، کار‌ها با رضایت کامل پیش می‌رود.

تبلیغ به ما دستور نمی‌دهد. تصویری دل‌فریب نشان می‌دهد و میان آن تصویر و خوشبختی پیوندی می‌سازد. شبکهٔ اجتماعی ما را وادار به نمایش زندگی نمی‌کند. پاداش دیده‌شدن را چنان شیرین می‌کند که خودمان هر روز صحنه‌ای تازه می‌آراییم. تلفن همراه فرمان سکوت و تمرکز را لغو نمی‌کند. پیوسته چیزی برای دیدن و شنیدن عرضه می‌کند تا حواس جمع به کاری دشوار و طاقت‌فرسا بدل شود.

الگوریتم از همه زیرک‌تر است. حوصلهٔ موعظه ندارد و برای کسی رسالهٔ اخلاقی نمی‌نویسد. رفتار ما را تماشا می‌کند، عادت‌هایمان را می‌شناسد و همان چیزی را پیش چشممان می‌گذارد که احتمال ماندنمان را بیشتر کند. پس از مدتی خیال می‌کنیم جهان همان چیزی است که بر صفحهٔ ما دیده می‌شود. هرکس در اتاق آینه‌های خودش زندگی می‌کند و از دیدن تصویر‌های آشنا به این نتیجه می‌رسد که حقیقت را یافته است.

قدرت در این مرحله به درون میل آدمی راه پیدا می‌کند. شورش علیه پدری که فرمان می‌دهد آسان‌تر است؛ می‌توان در را کوبید و از خانه بیرون رفت. کشف دستی که خواسته‌های ما را می‌چیند، دشواری بیشتری دارد. آن دست از بیرون فشار نمی‌آورد؛ از درون ما را به حرکت درمی‌آورد.

بازار کت‌وشلوار پدر را نپوشیده است. با لبخند آمده، اسم کوچکمان را می‌داند و ذائقه‌مان را بهتر از بسیاری از نزدیکانمان می‌شناسد.

آزادی و رنج انتخاب


بیشتر بخوانید:

راهنمای عملی خروج از پوچی و بحران معنا | چهار پیوند حیاتی که زندگی را معنادار می‌کنند

بندگی خودخواسته چیست؟

رهبر به‌مثابه تجسّد یک ملت


به گزارش رویداد۲۴، انسان سنتی در جهانی زاده می‌شد که بسیاری از پاسخ‌ها را پیشاپیش آماده کرده بود. خانواده و طبقه و جنسیت و مذهب، جای او را تا اندازهٔ زیادی تعیین می‌کردند. این پاسخ‌های حاضر و آماده، عرصهٔ انتخاب را تنگ می‌کردند و در عوض به زندگی جهت می‌دادند. آدمی می‌دانست به کجا تعلق دارد، از او چه می‌خواهند و چه راهی پیش پایش گذاشته‌اند.

انسان امروزی باید پاسخ‌ها را خودش بسازد. تحصیل، کار، همسر، محل زندگی، ظاهر، عقیده و شیوهٔ گذراندن اوقات فراغت، همه در قلمرو انتخاب قرار گرفته‌اند. حتی گذشته نیز به مادهٔ خام خودسازی تبدیل شده است؛ هرکس می‌تواند بخشی از آن را برجسته کند، بخشی را کنار بگذارد و داستان تازه‌ای دربارهٔ خودش بنویسد.

این آزادی افق‌های بزرگی گشوده است. بار آن نیز بر دوش فرد افتاده است. هر انتخابی ده‌ها امکان ازدست‌رفته را در کنار خود دارد. کسی که شغلی برمی‌گزیند، گهگاه به شغل‌های دیگری فکر می‌کند که شاید رضایت بیشتری به همراه می‌آوردند. کسی که وارد رابطه‌ای می‌شود، در جهانی زندگی می‌کند که پیوسته امکان رابطه‌ای بهتر را به او یادآوری می‌کند. حتی لذت‌بردن از یک سفر هم زیر سایهٔ این پرسش می‌رود که آیا جای دیدنی‌تری وجود داشت؟

وفور انتخاب، آرام‌آرام آدمی را خسته می‌کند. فرد باید هم زندگی کند، هم پیوسته زندگی‌اش را ارزیابی کند؛ هم تصمیم بگیرد، هم از تصمیم خود دفاع کند؛ هم شخصیتی بسازد، هم آن شخصیت را به دیگران نشان دهد. زندگی به کارگاهی دائمی برای تولید «خود» تبدیل می‌شود.

در چنین جهانی، شکست نیز صورتی شخصی پیدا می‌کند. جامعه به فرد می‌گوید همهٔ راه‌ها پیش روی تو باز است. پس ناکامی نشانهٔ انتخاب نادرست، ارادهٔ سست یا مدیریت ضعیف خویشتن قلمداد می‌شود. آدمی علاوه بر رنج شکست، بار سرزنش خود را هم به دوش می‌کشد. بازار نخست آرزو می‌فروشد و سپس درمانِ اضطرابی را که از نرسیدن به آن آرزو پدید آمده، به مشتری عرضه می‌کند. دکان از هر دو طرف رونق دارد.

آزادی به توان انتخاب نیاز دارد و این توان از دل شخصیت منسجم بیرون می‌آید. شخصیت منسجم نیز با تمرین صبر، پذیرفتن محدودیت و وفاداری به بعضی تصمیم‌ها شکل می‌گیرد. کسی که همواره همهٔ راه‌ها را باز نگه می‌دارد، سرانجام در آستانهٔ راه‌ها می‌ماند.

کودکی در محاصرهٔ آموزگاران بی‌شمار

به گزارش رویداد۲۴، کودک امروز آموزگاران فراوانی دارد. خانواده از ادب و خویشتن‌داری می‌گوید. مدرسه رقابت و نمره را جدی می‌گیرد. تبلیغات لذت فوری را ستایش می‌کند. شبکه‌های اجتماعی دیده‌شدن را به صورت پاداش درمی‌آورند. گروه همسالان زبان و ارزش‌های خاص خود را می‌سازد. هرکدام از این آموزگاران بخشی از شبانه‌روز کودک را در اختیار دارند و هرکدام ساز خود را می‌زنند.

نتیجه گاهی به ارکستری می‌ماند که رهبرش هنوز نرسیده است.

پدر و مادر از کودک می‌خواهند حوصله کند؛ بازی ویدئویی هر چند ثانیه پاداشی تازه می‌دهد. آموزگار از او تمرکز می‌خواهد؛ تلفن همراه با نور و صدا حواسش را می‌رباید. خانواده قناعت را فضیلت می‌داند؛ تبلیغات کمبود تازه‌ای در وجودش کشف می‌کند. بزرگ‌تر‌ها از حریم خصوصی سخن می‌گویند؛ فضای مجازی ارزش را در عرضهٔ هرچه بیشتر زندگی می‌جوید.

به گزارش رویداد۲۴، در ایران، کودک گاه میان چند جهان بسیار دور از یکدیگر رفت‌وآمد می‌کند. خانه زبان خود را دارد، مدرسه زبان دیگری، جمع دوستان قواعد دیگری و اینترنت افق دیگری. ارزش‌هایی که در یکی مایهٔ احترام‌اند، در دیگری اسباب تمسخر می‌شوند. نوجوان برای هر محیط چهره‌ای جدا می‌سازد و در پایان کار، یافتن چهرهٔ اصلی خودش دشوار می‌شود.

والدین نیز در این میان گرفتارند. بسیاری از آنان خشونت و تحکم نسل‌های گذشته را دیده‌اند و می‌خواهند رابطه‌ای مهربان‌تر با فرزند خود داشته باشند. گاه مهربانی با کنارگذاشتن مرز اشتباه گرفته می‌شود. پدر و مادر از بیم آنکه مستبد به نظر برسند، مسئولیت گفتن پاسخ منفی را به تعویق می‌اندازند. کودک هم به‌زودی درمی‌یابد که با کمی اصرار می‌توان هر قاعده‌ای را جابه‌جا کرد.

مرزگذاری با تحقیر و کتک و فریاد فرق دارد. مرز سالم روشن و پایدار است و دلیل قابل فهمی دارد. بزرگ‌سال مسئولیت آن را می‌پذیرد و نارضایتی کودک را نیز تاب می‌آورد. پدر یا مادری که با نخستین گریه از تصمیم خود برمی‌گردد، آرامش همان لحظه را می‌خرد و صورت‌حسابش را به آینده می‌فرستد.

کودک برای ورود به جهان به بزرگ‌سال نیاز دارد؛ کسی که پیش از او در جهان زیسته، راه و چاه را می‌شناسد و حاضر است مسئولیت راهنمایی را بر عهده بگیرد. رابطهٔ دوستانه با فرزند ارزشمند است، ولی پدر و مادر یکی دیگر از همسالان او به شمار نمی‌آیند. دوستی بر برابری مسئولیت‌ها استوار است و تربیت با مسئولیت بیشتر بزرگ‌سال معنا پیدا می‌کند.

جامعه‌ای با هزار قبله

سرگردانی فرد در مقیاسی بزرگ‌تر به جامعه نیز راه یافته است. جامعه‌های قدیم داستانی مشترک دربارهٔ خود داشتند. دین، شاه، ملت، انقلاب یا سنت می‌توانست مرکز آن داستان باشد. این روایت‌های بزرگ گاه مردم را به کار‌های شگفت‌انگیز وامی‌داشتند و گاه بهانهٔ سرکوب و جنگ می‌شدند. در هر حال، زبان مشترکی فراهم می‌کردند که مردم با آن از گذشته و آیندهٔ خود سخن می‌گفتند.

امروز روایت‌ها فراوان شده‌اند. به گزارش رویداد۲۴، هر گروه گذشته را به شیوهٔ خود می‌خواند، قهرمانان خود را دارد و تصویر متفاوتی از آینده می‌سازد. این گوناگونی ذخیره‌ای گران‌بها برای جامعه است. دردسر از جایی سر برمی‌آورد که زبان مشترک از میان برود. در آن صورت، هر گروه در حلقهٔ خود سخن می‌گوید و صدای دیگری را دشنام یا تهدید می‌شنود.

جامعه می‌تواند از معنا‌های خصوصی لبریز و از معنای مشترک تهی باشد. یکی خوشبختی را در ثروت می‌بیند، دیگری در رستگاری، یکی در شهرت، دیگری در خدمت عمومی. اختلاف این تعریف‌ها طبیعی است. زندگی جمعی به زمینی مشترک نیاز دارد تا این اختلاف‌ها روی آن جریان پیدا کنند. قانون عادلانه، حرمت انسان، حق سخن‌گفتن، امکان گفت‌و‌گو و پذیرش مسئولیت عمومی، چنین زمینی می‌سازند.

وقتی این زمین سست شود، سیاست به جنگ هویت‌ها تبدیل می‌شود. هر گروه حضور گروه دیگر را تعرض به موجودیت خود می‌بیند. رقابت بر سر ادارهٔ جامعه جای خود را به نزاع بر سر حقِ بودن می‌دهد. قدرت‌های سیاسی نیز از این شکاف سود می‌برند؛ ترس و خشم مردمی که زبان مشترک خود را از دست داده‌اند، آسان‌تر بسیج می‌شود.

مرکز مشترک می‌تواند از جنس قانون و قرارداد عمومی باشد. جامعهٔ آزاد با اصولی محدود و روشن انسجام پیدا می‌کند: همه در برابر قانون شأن برابر دارند، قدرت پاسخ‌گوست، مخالف حق زندگی و سخن‌گفتن دارد و هیچ صاحب مقامی مالک کشور شمرده نمی‌شود. چنین مرکزی برای همه شیوهٔ زندگی تعیین نمی‌کند؛ امکان همزیستی شیوه‌های گوناگون را فراهم می‌آورد.

فرق اقتدار با زور

اقتدار و زور دو چیزند. زور بدن را وادار می‌کند؛ اقتدار رضایت ذهن را به دست می‌آورد. رئیس مستبد فرمانش را با تهدید پیش می‌برد. آموزگار صاحب اقتدار با دانش، انصاف و استواری کلاس را اداره می‌کند. پدر خشن ترس می‌آفریند. پدر معتبر اعتماد برمی‌انگیزد.

هانا آرنت در بحث خود دربارهٔ اقتدار نشان می‌دهد که توسل پی‌درپی به خشونت معمولاً از فرسودگی اقتدار خبر می‌دهد. کسی که سخنش پذیرفته می‌شود، هر لحظه مشت بر میز نمی‌کوبد. مشت هنگامی وارد کار می‌شود که کلمه اثرش را از دست داده باشد.

اقتدار مشروع سه پایه دارد: شایستگی، مسئولیت و حدود روشن. پزشک به سبب دانشش صاحب اقتدار است و باید دربارهٔ تصمیمش پاسخ بدهد. قاضی اختیار دارد و قانون برای اختیار او حد می‌گذارد. والدین تجربه و مسئولیت بیشتری دارند و این برتری موقت را برای رشد فرزند به کار می‌برند. هدف تربیت نیز رساندن کودک به جایی است که خود بتواند مسئولیت زندگی‌اش را بر دوش گیرد.

استبداد به نابالغ‌ماندن مردم احتیاج دارد. اقتدار سالم زمینهٔ بلوغ آنان را فراهم می‌کند. استبداد از پرسش می‌ترسد. اقتدار معتبر برای تصمیم خود دلیل دارد. استبداد حد خویش را نمی‌شناسد. اقتدار مشروع پیش از همه به مرز‌های خود احترام می‌گذارد.

فروریختن اقتدار سالم، میدان را برای آزادی آماده نمی‌کند؛ زور عریان و قدرت پنهان زودتر به آن میدان می‌رسند. مدرسه‌ای که آموزگار در آن هیچ اعتباری ندارد، به اختیار دانش‌آموزان اداره نمی‌شود؛ معمولاً زورگوترین شاگردان اداره‌اش می‌کنند. جامعه‌ای که قانون در آن اعتبار ندارد نیز به بهشت آزادی بدل نمی‌شود؛ صاحبان پول و سلاح و رسانه قواعد خود را بر دیگران تحمیل می‌کنند.

پس از پدر چه می‌توان کرد؟

به گزارش رویداد۲۴، حسرت پدر مقتدر، پاسخ ساده‌ای برای آشفتگی امروز عرضه می‌کند: عصا را دوباره به دست او بدهیم تا هرکس سر جای خود بنشیند. گذشته زیر نور خاطره مرتب‌تر از آنچه بود به نظر می‌رسد. فرمان پدر نظم می‌آورد، ولی هزینهٔ آن نظم را زنان، کودکان، جوانان و هرکس که راه دیگری می‌خواست می‌پرداخت. احیای آن دستگاه، زخم‌های قدیم را نیز زنده می‌کند.

راه ثمربخش‌تر از تقسیم درست وظیفهٔ نمادین می‌گذرد. خانواده مسئولیت مرزگذاری و انتقال تجربه را می‌پذیرد. مدرسه شیوهٔ زندگی با دیگران را در کنار دانش می‌آموزد. قانون ارادهٔ صاحبان قدرت را محدود می‌کند. رسانه میان آگاهی‌بخشی و تجارت توجه فرق می‌گذارد. شرکت‌های فناوری نیز دربارهٔ اثری که بر ذهن و رفتار میلیون‌ها انسان می‌گذارند پاسخ می‌دهند.

در این سامان، اقتدار میان نهاد‌های گوناگون تقسیم می‌شود و هر نهاد حدودی دارد. والدین مالک فرزند نیستند؛ نگهبان رشد اویند. دولت صاحب زندگی مردم نیست؛ اداره‌کنندهٔ امور عمومی است. آموزگار فرمانده کلاس نیست؛ راهنمای ورود شاگرد به جهان دانش است. قانون نیز چماقی در دست حکومت نیست؛ پیمانی است که دست حکومت را هم می‌بندد.

آزادی در چنین جهانی معنایی روشن پیدا می‌کند. آدم آزاد می‌تواند انتخاب کند، پیامد انتخابش را بپذیرد، به تعهد خود وفادار بماند و حق انتخاب دیگران را محترم بشمارد. این آزادی با هر هوس تازه جهت عوض نمی‌کند. ریشه دارد و به همین سبب توان حرکت پیدا می‌کند.

پدر قدیم از صدر مجلس برخاسته است. صندلی او از همان روز نخست نصیب بازار و رسانه و الگوریتم شده و هرکدام بخشی از کار او را به شیوهٔ خود انجام می‌دهند. تفاوت بزرگی هم در میان است: پدر را می‌شد دید، با او گفت‌و‌گو کرد، از او رنجید و روزی خانه‌اش را ترک کرد. قدرت‌های تازه در جیب ما جا دارند، شب کنار بسترمان می‌خوابند و صبح پیش از همه با ما حرف می‌زنند.

وظیفه اصلی روزگار ما بازگرداندن صاحب پیشین صندلی نیست. باید خود صندلی را از میان برداشت و مسئولیت آن را میان آدم‌ها و نهاد‌های پاسخ‌گو تقسیم کرد. جامعهٔ بالغ از سایهٔ پدر بیرون می‌آید و نگهداری جهان مشترک را بر عهدهٔ شهروندان می‌گذارد. چنین جامعه‌ای آزادی را با بی‌قیدی اشتباه نمی‌گیرد، اقتدار را به زور نمی‌سپارد و کودکانش را در برابر بازار و دستگاه‌های نامرئی تنها نمی‌گذارد.

انسان برای آزادشدن از پدرسالاری راهی دراز پیموده است. اکنون مرحلهٔ دشوارتری پیش رو دارد: باید بیاموزد بدون فرمان‌روای مطلق، قانون داشته باشد؛ بدون اطاعت کور، مسئولیت بپذیرد؛ و در میان هزار صدا، زبانی مشترک برای زندگی با دیگران پیدا کند. آزادی از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از لحظه‌ای که آدمی خود را مرکز عالم نمی‌داند و سهم خویش را در نگهداری عالم بر دوش می‌گیرد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: علیرضا نجفی ، پدر
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha