امضای «شوک پایان» | آمریکا و انگلیس چگونه فشار اخلاقی بمب اتم را توجیه کردند؟

رویداد۲۴ | پاییز ۱۹۵۳ در واشنگتن، ضیافتی مختصر، اما معنادار برگزار شد. هری ترومن، در روزهای پایانی ریاستجمهوری، چرچیل را به شامی غیررسمی فراخواند. در میانه گفتوگوهای دوستانه، چرچیل پرسشی صریح و تکاندهنده طرح کرد: اگر روزی در برابر داوری نهایی از او و ترومن درباره بمباران اتمی ژاپن پرسش شود، چه خواهند گفت؟ این قاب کوتاه، فشردهای از مسئلهای بزرگتر است: نقش مسئولیت اخلاقی رهبران در برابر تصمیمهایی که جانهای بسیاری را میگیرند و مسیر جهان را تغییر میدهند.
چرچیل، پروژه منهتن و توافق کبک
گرچه دستور بمباران اتمی را ترومن امضا کرد، چرچیل در شکلگیری چارچوب حقوقی و سیاسی آن نقش مؤثری داشت. از ۱۹۴۳، همکاری بریتانیا و آمریکا در حوزه هستهای بهواسطه توافق کبک به مرحلهای رسمی و الزامآور رسید. بر اساس این توافق، دو کشور متعهد شدند هرگونه استفاده از سلاح هستهای را تنها با رضایت متقابل انجام دهند. این تعهد، چرچیل را از جایگاه «تماشاگر» دور میکند و او را به یکی از «صاحبان امضا» در معماری حقوقی استفاده از بمب اتمی بدل میسازد. همکاری اطلاعاتی و فنی، کمیته مشترک سیاستگذاری، و ادامه همفکری رهبران در قالب یادداشتهای تکمیلی بعدی، شاکلهای بود که هم توسعه فنی را تسریع کرد و هم تصمیمگیری سیاسی را همسرنوشت ساخت.
از پوتسدام تا هیروشیما: زنجیره تصمیمها
در تابستان ۱۹۴۵، کنفرانس پوتسدام سه بازیگر اصلی جنگ را گرد هم آورد: ترومن، استالین و چرچیل که میانه کنفرانس جای خود را به کلمنت اتلی داد. بیانیه پوتسدام پیام روشنی برای ژاپن داشت: تسلیم بیقید و شرط. در همین بازه، ترومن از «سلاحی نو» سخن گفت و چرچیل از نزدیک در جریان ابعاد راهبردی آن بود. انتخاب اهداف بمباران نتیجه جلسات تخصصی «کمیته هدف» بود؛ شهرهایی با اهمیت صنعتی و لجستیکی که کمترین آسیب پیشین را دیده باشند تا اثر روانی و نظامی بمب حداکثر شود. کیوتو کنار گذاشته شد، هیروشیما و کوکورا و ناگاساکی در فهرست ماندند. ماموریت نهم اوت ابتدا راهی کوکورا شد؛ پوشش ابری، مسیر را به ناگاساکی تغییر داد.
درون ساخت قدرت ژاپن: اتم، ارتش سرخ، و تصمیم امپراتور
بیشتر بخوانید:
دو راهی ژاپن در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم | چرا ژاپن ناگهان شمشیر را زمین گذاشت؟
تأملی در باب فلسفهی جنگ | چگونه جنگ به وضع طبیعی بدل شد؟
پس از هیروشیما، نشست فوری رهبران ژاپن شکل نگرفت؛ سلسله بمبارانهای متعارف پیشین، ویرانی تازه را در نگاه بخشی از نخبگان نظامی «تداوم فشار» مینمود. اما اعلام جنگ اتحاد شوروی و یورش برقآسای ارتش سرخ به منچوری، محاسبهها را بهسرعت تغییر داد. ورود شوروی، پایان امید به میانجیگری مسکو را رقم زد و خطر تجزیه یا اشغال دوگانه را به صحنه آورد. همزمان، خبر دومین انفجار اتمی شوک روانی را تکمیل کرد. شورای عالی جنگ دچار بنبست شد و مداخله مستقیم امپراتور هیرُوهیتو برای پذیرش اعلامیه پوتسدام، تصمیم نهایی را رقم زد. پژوهشهای تاریخی متعددی سهم عوامل را متفاوت وزنگذاری کردهاند، اما جمعبندی رایج این است که ترکیب «ترس از تداوم نابودی شهرها با سلاحی نو» و «یقین به پایان بازیِ ژئوپولیتیک پس از ورود شوروی» روند تسلیم را قطعی کرد.
ترومن پس از ناگاساکی: کنترل سیاسی و تلاش برای مهار
بیشتر بخوانید: هری ترومن؛ تنها رئیسجمهوری که از بمب اتمی استفاده کرد
رفتار ترومن پس از ناگاساکی نشان میدهد او بمب را «سلاحی از جنس دیگر» فهمید. او استفاده از سلاح هستهای را منوط به دستور مستقیم رئیسجمهور کرد و بر کنترل غیرنظامی از طریق قانون انرژی اتمی ۱۹۴۶ تأکید گذاشت. اندکی بعد، طرحی بلندپروازانه برای بینالمللیسازی مواد شکافتپذیر و بازرسی جهانی پیشنهاد شد؛ هدف نهایی، ممنوعیت جهانی سلاح هستهای و تخریب انحصار آمریکا پس از اطمینان از پیوستن قدرتهای بزرگ بود. بیاعتمادی عمیق شوروی به سازوکارهای نظارتی و نگرانی از حفظ مزیت آمریکا، این تلاش را ناکام گذاشت و ارابه تاریخ بهسوی رقابت هستهای حرکت کرد.
چرچیلِ پساجنگ: از «پرده آهنین» تا بازدارندگی بریتانیایی
چرچیل در ۱۹۴۶ با سخنرانی «پرده آهنین»، صورتبندی روشنی از تقسیم قدرت پس از جنگ ارائه داد. در بازگشت دوباره به نخستوزیری (۱۹۵۱–۱۹۵۵)، او از یکسو به تنشزدایی و گفتوگو با کرملین تمایل داشت و از سوی دیگر، توسعه ظرفیت مستقل هستهای بریتانیا را پی گرفت. آزمایش موفق نخستین بمب اتمی بریتانیا در ۱۹۵۲، این کشور را به سومین قدرت هستهای بدل کرد. تصمیم به حرکت بهسوی بمب هیدروژنی نیز در همین دوره کلید خورد. این تصویر، چرچیل را همزمان «واقعگرا» و «محافظهکار امنیتی» نشان میدهد: پذیرش دنیای خطرناکتر بهمنظور جلوگیری از خطر بزرگتر.
راهبرد هستهای غرب: از «تلافیِ قاطع» تا پاسخِ انعطافپذیر
در دهه ۱۹۵۰، راهبرد اعلامی آمریکا حول «تلافی قاطع» شکل گرفت؛ پیام ساده بود: هر تجاوزی میتواند پاسخ هستهای سهمگین در پی داشته باشد. این دکترین، در عین بازدارندگی، خطر ناخواسته «نردبان تنش» را بالا میبرد. اوایل دهه ۱۹۶۰، تیم امنیتی جان اف. کندی بهسوی «پاسخ انعطافپذیر» حرکت کرد تا میان طیفهای واکنش، از متعارف تا هستهای، انتخابهای بیشتری فراهم شود. در این میانه، زرادخانهای از سلاحهای تاکتیکی نیز توسعه یافت: توپ هستهای M۶۵، مهمات تخریب اتمی (مینهای هستهای)، و سامانههای بسیار نزدیکبرد مانند «دیوی کراکت». تجربههای بحران موشکی کوبا و تحلیلهای هزینهفایده، نهایتاً دکترین بازدارندگیِ متقابلِ قابلاتکاء را تثبیت کرد: جنگ هستهایِ آغازشده، مهارشدنی نیست.
تکانههای اخلاقی: از کمیتهها تا گزارشها
پیش از بمباران، بحثهای اخلاقی و فنی در آمریکا جریان داشت. کمیتههای مشورتی سناریوهای «نمایش بدون تلفات» را سنجیدند؛ انفجار در منطقه بیسکنه با دعوت از ناظران ژاپنی. مخالفان نمایش معتقد بودند خطر شکست آزمایش یا بیاثر بودن روانی آن بالاست. توصیه نهایی، هدفگیری مراکز صنعتی–نظامی در شهرها بود. یادداشتها و گزارشهایی مانند «گزارش فرانک» هشدار میدادند که عادیسازی بمب، راه را برای مسابقه تسلیحاتی خطرناک باز میکند. این صداها بعدها پایههای اخلاقی تلاشهای کنترل تسلیحات را تقویت کردند.
آیا بمب، جنگ را کوتاه کرد؟
استدلال حامیان استفاده از بمب روشن است: گذر از نبردهای جزیرهبهجزیره و آمادگی ژاپن برای دفاع تا آخرین نفر، تلفات انسانی عظیمی برای هر دو طرف رقم میزد. در این چارچوب، ارعاب هستهای «شوکِ پایان» را فراهم کرد. منتقدان، اما تأکید میکنند ورود شوروی به جنگ، ستون فقرات راهبرد ژاپن را شکست و بمب، بیش از آنکه علت قطعی باشد، «بهانهای برای تسلیم آبرومندانه» شد. اجماع قطعی وجود ندارد؛ آنچه روشن است، بمب معادله تصمیم را بهزیان ادامه جنگ برهم زد و زمان را فشرده کرد.
توقف استفادهی سوم و تثبیت قاعده سیاسی
پس از ناگاساکی، طرحهایی برای استفادههای بعدی نیز روی میز نظامیها بود. اما پیام سیاسی ترومن روشن شد: هیچ استفاده دیگری بدون دستور صریح ریاستجمهوری. این اصل، همراه با انتقال کنترل به نهاد مدنی، تبدیل به «قاعده طلایی» استفاده از سلاح هستهای در آمریکا شد؛ قاعدهای که از یکسو پاسخگویی را بالا برد و از سوی دیگر، حلقه تصمیم را تنگ کرد.
پس از دههای نخست از رقابت، دو ابرقدرت دریافتند تکثیر هستهای بازی را برای همه خطرناکتر میکند. پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT) در ۱۹۶۸، رژیمی چندوجهی ایجاد کرد: انحصار قانونی پنج کشور هستهایِ اعلامشده، تعهد به عدم انتقال فناوری تسلیحاتی، بازرسی بینالمللی از برنامههای صلحآمیز، و وعده اشتراک فناوری هستهای غیرنظامی. پیوستن گسترده کشورها، کنار گذاشتن برنامهها در برخی کشورها، و خلع سلاح داوطلبانه در مواردی مانند آفریقای جنوبی، نشان داد ترکیب «بازرسی، مشوق اقتصادی، و مشروعیت حقوقی» میتواند قطار تکثیر را کُند یا متوقف کند؛ هرچند نه همیشه و نه همهجا.
اخلاق، قدرت، مسئولیت
چرچیل در قبال بمب اتمی، سه چهره دارد: معمار سیاسی–حقوقیِ استفاده، واقعگرای امنیتی در مواجهه با اتحاد شوروی، و مردی که از وزن اخلاقی تصمیم آگاه بود. او همانقدر که به ضرورت پایاندادن به جنگ باور داشت، بعدها از عادیسازی جنگ هستهای فاصله گرفت. مخالفت لندن با سناریوهای استفاده تاکتیکی در بحرانهای دهه ۱۹۵۰، از جمله درباره دخالت هستهای در ویتنام علیه مواضع فرانسه، نشانه همین احتیاط است. در عین حال، پیگیری بازدارندگی مستقل بریتانیا در دوره دوم نخستوزیری نشان میدهد چرچیل میان «بازدارندگیِ پایدار» و «کاربستِ میدانی» تمایز قائل بود.
فهم تجربه چرچیل–ترومن
تصمیمهای اساسی در شرایط جنگ همواره در مرز میان الزامهای اخلاقی و ملاحظات راهبردی شکل میگیرند. فرمان استفاده از سلاح هستهای علیه ژاپن نمونهای است که در آن رهبران غربی نمیتوانستند تنها با اتکای صرف به اصول اخلاقی یا صرفاً براساس منطق پیروزی نظامی تصمیم بگیرند. آنها با سنجش شرایط میدانی، برآورد تلفات آتی در جنگ زمینی، و پیامدهای انسانی و سیاسی، اخلاق را در چارچوبی واقعگرایانه ارزیابی کردند؛ اما همین سنجشها، مرزهای تازهای را میان مشروعیت و مسئولیت تعریف کردند.
از سوی دیگر، بمب اتمی صرفاً امتداد قدرت تخریبی نبود، بلکه قواعد بازی را برای همیشه دگرگون ساخت. سلاحی که بهیکباره نه تنها شهر و ارتش، بلکه ساختار نظم جهانی را تحت تأثیر قرار داد و به همین دلیل، چرخه تصمیمگیری درباره آن نمیتوانست بهدستان سلسلهمراتب عادی نظامی سپرده شود. تصمیم درباره کاربرد یا عدم کاربرد این سلاح، یک انتخاب صرفاً نظامی نبود، بلکه نیازمند پاسخی در بالاترین سطح سیاسی و در چارچوب پاسخگویی ملی و جهانی بود.
نهایتا نمایش قدرت هستهای اگرچه موفق شد جنگی فرساینده را به پایان برساند، اما تبدیلشدن آن به قاعدهای برای حل بحرانها بهسرعت ناامنی و بیثباتی جمعی را افزایش داد. بنابراین، تجربه قرن بیستم نشان داد که نهادسازی و توافقات بینالمللی، هرچند ناقص، تنها راه مطمئن برای مدیریت ریسکهای سیستمی و جلوگیری از گسترش کنترلنشده فناوریهای ویرانگر است؛ تجربهای که امروز نیز باید راهنمای سیاستگذاری جهانی باشد.
چرچیل و ترومن، هر دو، میدانستند بمب اتمی فصل تازهای در تاریخ بشر گشوده است؛ فصلی که در آن «پایان جنگ» میتواند با «آغاز مخاطرهای بزرگتر» همزمان شود. چرچیل در مقام سیاستمداری که قواعد استفاده را امضا کرد، و ترومن در مقام فرماندهای که دستور بهکارگیری را داد، صورتهای متفاوت یک مسئله واحد را نمایندگی میکنند: چگونه قدرتِ بیسابقه را در چهارچوب مسئولیت مهار کنیم. آن پرسش صریح در ضیافت ۱۹۵۳ فقط خطاب به گذشته نبود؛ پرسشی است که هر نسلِ رهبران باید به آن پاسخ دهد. نهادهایی که پس از آن ساخته شد، از کنترل غیرنظامی و قاعدهگذاری داخلی تا رژیمهای بینالمللی بازرسی و منع گسترش، همه تلاشی است برای آنکه «تصمیم بیسابقه» دوباره بهسادگی تکرار نشود. در این میان، میراث چرچیل نه فقط در خطابهها و پیروزیهایش، بلکه در کشاکش دیرپای میان ضرورتهای امنیتی و الزامهای اخلاقی معنا پیدا میکند.




