اینبار خاک سرد نمیکند| روایت قطعههای دیماه؛ شهری از قبرهای خونمرده و سوالات بیجواب

رویداد۲۴| سیما پروانه گهر: چهل روز بعد از جمعه خونینِ ۱۹ دی، بهشتزهرا میزبان خانوادههای بزرگی است که برای «چله» عزیزانشان آمدهاند؛ و خانوادههای کوچکی که تمامشان را در همان پنجشنبه و جمعه جا گذاشتهاند. بهشتزهرا حالا شبیه شهری کوچک است با خیابانها و میدانها، قطعههای قدیم و جدید و راههای ارتباطی بینشان؛ و در رخداد اخیر، نام خیلی از همین قطعهها دوباره سر زبانها افتاد: خانوادههایی که قبر قدیمی داشتند و حالا برای دفن عزیز تازه از دسترفتهشان همان جا را باز کردند، و قطعههای جدیدی که روالِ همیشگیِ دفن را طی میکردند تا اینکه آن پنجشنبه و جمعه دیماه از راه رسید.
در قطعههای جدید، میدانی به نام «حاج قاسم سلیمانی» نامگذاری شده است. سه ضلع میدان را قطعههای ۳۲۷، ۳۱۴ و ۳۰۸ گرفتهاند و ضلع چهارم به پارکینگ بهشتزهرا میرسد.
در هر سه قطعه هنوز ردِ دیماه پیداست. قطعهها شلوغِ شلوغ نیستند، اما آنقدر آدم آمده که سکوت همیشگی شکسته شود. روی سنگهای تازهنصبشده، گلهای سرخ و سفید نشستهاند و تاریخهایی مشترک زیرِ نامها تکرار میشود: هجدهم دی، نوزدهم دی. روی بعضی سنگها تاریخهای دیگری هم هست؛ چند روزی جلوتر یا عقبتر، برای جوانهایی که بدنشان در بیمارستان تابِ تیر نیاورده است. فاصله کم است، اما انگار خونِ ناحق ریختهشده، همه مردگان دیماه را همزمان و همسرنوشت کرده؛ و چهلمشان را در روزهای مشترک به اینجا رسانده است.
قطعه ۳۰۸؛ «نمیدونیم، نمیخوایم هم بدونیم»
عدد چهل در قطعه ۳۰۸ معنای دیگری دارد؛ نه پایان سوگواری، که آغازِ چیزی مبهم و سنگین. خانوادهها دورِ سنگها حلقههای کوچک ساختهاند. مسنترها زیر لب قرآن میخوانند، با اشکهایی آرام. جوانترها بلندتر گریه میکنند و چاشنی گریهشان نفرین است. رهگذران فقط نگاه میکنند؛ به قابهایی که لبخندهای جوان رویشان نشسته، لبخندهایی که حالا بیشتر شبیه سؤالاند.
کنار قطعه، زنی با چادر مشکی کمی دورتر از جمعِ خانواده کنار مزارِ مرد جوانی ایستاده؛ نه کسی صدایش میزند، نه به حلقه نزدیک میشود. میگوید همسایهشان بوده. آرام میگوید: «از وقتی این اتفاق افتاده، دیگه هیچی رو باور نمیکنم؛ نه خبرها رو، نه توضیحها رو. هر چی میگن انگار از یه جای دیگهست.» صدایش بالا نمیرود؛ انگار تمرین کرده آرام حرف بزند.
پایینتر، چند جوان کنار یکی از سنگها ایستادهاند؛ سنوسالشان به عکس روی سنگ نزدیک است. یکیشان زیر لب میگوید: «فقط اومدیم بگیم یادمون نرفته… ایشالا خونش تباه نشه.» مکث میکند و با کف دست خاک روی سنگ را صاف میکند.
میپرسم: «دیروز برای مراسم در مصلی، کسی از شما یا خانواده رفت؟» همدیگر را نگاه میکنند. میگویند: «مگه مراسمی برگزار شده بود؟» توضیح میدهم که دولت مراسم چهلم گرفته بود. سکوت میکنند؛ نگاههایی که به هم گره میخورد و زود از هم فرار میکند.
دوباره میپرسم: «اسمش توی لیستی که دولت به عنوان شهدای حوادث اخیر منتشر کرد، بود؟» یکی از مردهای جوان، محکم جواب میدهد: «نمیدونیم… نمیخوایم هم بدونیم.»
قطعه ۳۱۴؛ «آدم وقتی جواب نگیره، فقط میمونه با فکر»
در قطعه ۳۱۴، تعداد کشتهشدگان حوادث اخیر چشمگیر نیست. مردی میانسال بالای سر قبری ایستاده؛ تصویر پیرمردی روی سنگ است که میتواند پدرش باشد. تاریخ فوت ۱۹ دی. میپرسم: «برای حوادث دیماهه؟» میگوید نه؛ «پدرم مریض بود.»
اما بیآنکه بخواهد از پدر حرف بزند، خودش موضوع را میبرد سمت پسرِ دوستِ قدیمیاش؛ پسری که در خیابان از پشت تیر خورده، تیر پشت قلب گیر کرده و قلب را هم از ضربان انداخته است. میگوید: «چهل روزه هر شب خوابش رو میبینم. هنوز باور نکردم.» بعد خندهای کوتاه و بیصدا میکند؛ خندهای شبیه شکستن چیزی.
میپرسم دوستش درباره این اعلام که کشتهشدگان اخیر «شهید» هستند چه حسی دارد. شانه بالا میاندازد: «حس؟ حس که دیگه معنی نداره… آدم وقتی جواب نگیره، فقط میمونه با فکر.» نمیگوید از چه کسی جواب میخواهد.
قطعه ۳۲۷؛ «مادرم میگه آروم باشیم… ولی آدم چطور آروم باشه؟»
دختری جوان ظرف کوچکی خرما تعارف میکند. چشمهایش قرمز است، اما گریه نمیکند. میگوید شوهرخواهرش در شلوغیها کشته شده؛ «تیر به چشمش خورد و از پشت سر خارج شد.» میگوید: «مادرم میگه آروم باشیم، میگه حرف نزنیم… ولی آدم چطور آروم باشه؟» ساکت میشود.
میپرسم: «مراسم دیروزِ دولت رو رفتید؟» با تعجب نگاه میکند: «نه! معلومه که نه.»
چند قدم آنطرفتر، پیرمردی روی جدول سیمانی نشسته است. چندبار میپرسم چه کسی را از دست داده، جواب نمیدهد. کنارش مینشینم تا بشنوم زیر لب چه میخواند؛ لهجه کردی دارد. وسطِ زمزمه ناگهان از من میپرسد: «توافق کردن؟» میگویم: «نه، هنوز خبری نیست.» میپرسم نگرانید بدون توافق جنگ بشه؟ جواب نمیدهد. میپرسم بعدِ توافق چی میشه؟ اینبار روشنتر میگوید: «هیچی… دیگه هیچی درست نمیشه. فقط خدا.»
چند قدم آنطرفتر، پیرمردی روی جدول سیمانی نشسته بود. چندبار سوال میپرسم که چه کسی را از دست داده و جوابی نمیدهد. کنارش مینشینم تا بشنوم به چه گویشی زیر لب میخواند. لهجه کردی دارد. وسط خواندن زیر لب به یکباره از من میپرسد: توافق کردن؟ میگویم نه. هنوز که خبری نیست. میپرسم نگرانید بدون توافق جنگ بشه؟ جواب نمیدهد. دوباره میپرسم فکر میکنید بعد توافق چی بشه؟ اینباره شفافتر جواب میدهد: «هیچی. دیگه هیچی درست نمیشه. فقط خدا.»
قطعه ۳۲۹؛ صدای محسن چاوشی میانِ «بقرهخوانی» عبدالباسط
به قطعه ۳۲۹ که میرسی، سکوت مسلط است؛ انتهای سمت راست قطعه جمعیت بیشتری ایستادهاند و صدای محسن چاوشی از بلندگوهای بزرگ پخش میشود. روی مزار پسرشان، روی سنگ تماممرمر، نوشتهاند: «فدای راه وطن.» خانواده هنوز مثل روز اول عزادارند؛ خاک انگار این بار قرار نیست داغ را سرد کند.
خشم و غم ترکیب عجیبی ساخته؛ مثل آتش زیر خاکستر. کسی بلند نمیگوید، اما در سفتشدن فکها و مشتهای گرهکرده پیداست؛ در سکوتهای طولانی بین جملهها، وقتی که نامها را آهسته میگویند. مادرِ عزادار، بیاعتنا به همخوانی جمعیت با آهنگ چاووشی، هنوز بلند پسرش را صدا میزند. مادری که دو پسر دیگر هم دارد؛ پسر بزرگتر بالای سر قبر ایستاده، پسر میانی زیر خاک است و پسر کوچکتر روی قبر برادر سجده کرده.
از زن و شوهر جوانی که کمی دورتر با لباس سیاه ایستادهاند میپرسم از خانوادهاند؟ میگویند از اقواماند. با احتیاط میپرسم: «اسمش تو لیست بود؟» میگوید: «نمیدونیم، چک نکردیم.» میپرسم: «مراسم دیروز رو رفتید؟» همسرش میگوید: «مگه مراسم گرفتن؟» میگویم: «بله؛ دولت در مصلی تهران و در مشهد، حرم، مراسم چهلم برگزار کرد.» میگوید: «نه… ما اخبار داخلی رو دنبال نمیکنیم. خبر نداریم اینا چی کار میکنن.»
کمی آنطرفتر، جمعیت کمتری بالای سر قبری ایستادهاند که هنوز سنگ ندارد. صدای قرآن عبدالباسط با صدای چاوشی از فاصلهای نزدیک در هم گره خورده؛ با ناله چند زن جوان، چند نفر گریه میکنند. مردی اشاره میکند به زنهای چادری بالای سر مزار: «خواهرشن… اینا بزرگش کردن. جراحی شده بود، تیر هم درآورده بودن، ولی رفت تو کما… هفته اول بهمن تموم کرد.» هفته اول بهمن، هفته آخر دی… انگار خودِ تاریخها هم هنوز زخماند.
موقع برگشت از قطعه ۳۲۹ دوباره از ۳۲۷ عبور میکنم. پسر جوانی چهارزانو روی یک سنگ قبر نشسته و گریه میکند؛ بیآنکه ابایی از دیدهشدن اشکهایش داشته باشد. روی سنگ، نام زنی متولد بهار ۱۳۸۰ حک شده؛ تاریخ فوت: ۱۹ دی ۱۴۰۴. با احتیاط تسلیت میگویم. جواب نمیدهد. میپرسم برادرشی؟ سر تکان میدهد که نه.
میپرسم خانوادهاش را میشناسی؟ با آنها در ارتباطی؟ آرام میگوید: «فقط با خواهرش.» میپرسم خانواده دنبال این ماجراها رفتن؟ اینکه «شهید» اعلام شدن؟ سرش را بالا نمیآورد. چند ثانیه میگذرد. بدون نگاهکردن به من میپرسد: «سیگار داری؟»



راست میگویند که هر انقلابی نتیجه انباشت سوالهای بی جواب است...


