تاریخ انتشار: ۱۰:۴۹ - ۲۰ فروردين ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

تنها صلحی که دوام می‌آورد | چرا هر آتش بسی پایان نزاع نیست؟ چگونه جنگ‌ها تمام می‌شوند؟

نه هر آتش‌بسی صلح است، نه هر توافقی مانع بازگشت به خشونت می‌شود. صلح پایدار، سه چیز می‌خواهد: خنثی‌سازی کسانی که از صلح زیان می‌بینند؛ توازن واقعی قدرت میان طرف‌ها؛ و سطحی از شفافیت اطلاعاتی که بر مبنای آن، هر طرف بتواند حداقل بفهمد با چه چیز و چه کسی روبه‌روست.

تنها صلحی که دوام می‌آورد

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- تاریخ معاصر پر است از لحظاتی که نامشان را «صلح» گذاشته‌اند: توافق‌نامه‌ها، عکس‌های دست‌دادن، اجلاس‌های مطبوعاتی پر از لبخند‌های سرد و جمله‌های آماده. اما اگر کمی عقب‌تر بایستیم و بافاصله نگاه کنیم، می‌بینیم بسیاری از این لحظه‌ها چیزی جز مکثی کوتاه میان دو موج خشونت نبوده‌اند؛ توقفی در سطح، بی‌آنکه در زیرساخت نیرو‌ها و منافع تغییری واقعی پدیدآمده باشد. صلح در این معنا، نه یک وضعیت پایدار که نوعی توهم شیک است: شیشه‌ای نازک که آرامش از پشت آن دیده می‌شود، اما با نخستین ضربه فرومی‌ریزد.

این توهم، یک پیش‌فرض اخلاقی خطرناک را در خود پنهان کرده است: این‌که صلح همیشه ممکن است، همیشه مطلوب است و اگر ارادهٔ کافی وجود داشته باشد، «می‌شود» به آن رسید. گویی تنها مانع صلح، سوءتفاهم‌ها، بدفهمی‌ها یا «افراطی‌گری‌های حاشیه‌ای» است. این تصور، هم در گفتمان دیپلماتیک رسمی تکرار می‌شود، هم در اخلاق‌گرایی سهل‌انگار روشنفکرانی که جنگ را صرفاً نتیجهٔ «بدجنسی» و صلح را صرفاً پیامد «خیرخواهی» می‌بینند.

اما تجربه‌های تلخ، از سربرنیتسا تا سوریه و از جنگ کره تا کلمبیا، چیز دیگری می‌گویند: صلح، اگر قرار است دوام بیاورد، یک «معماری» است؛ محصول آرایش خاصی از نیروها، منافع و اطلاعات. نه هر آتش‌بسی صلح است، نه هر توافقی مانع بازگشت به خشونت می‌شود. صلح پایدار، سه چیز می‌خواهد: خنثی‌سازی کسانی که از صلح زیان می‌بینند؛ توازن واقعی قدرت میان طرف‌ها؛ و سطحی از شفافیت اطلاعاتی که بر مبنای آن، هر طرف بتواند حداقل بفهمد با چه چیز و چه کسی روبه‌روست.

بدون این سه، آنچه تحت عنوان «صلح» عرضه می‌شود، بیش از هر چیز نوعی مدیریت موقت بحران است؛ تکنیکی برای عقب راندن خشونت از صفحهٔ تلویزیون، نه از واقعیت.

این متن تلاش می‌کند از خلال چند نظریه کلیدی در مطالعات جنگ‌وصلح، استدمن، لوتواک، فیرون و سنت واقع‌گرایی، نشان دهد چرا بسیاری از صلح‌ها پیش از آنکه متولد شوند، عملاً مرده‌اند.

گروهی که از برقراری صلح بیزارند!


بیشتر بخوانید:

برنده جنگ تا اینجا چه کسی بوده؟ فکرش را هم نمی‌کنید!

حسین شمخانی معروف به هکتور و کاسب تحریم کیست؟ | چرا علی شمخانی مخالف احیای برجام بود اما امنیت آهنین داشت؟


یکی از معدود کسانی که صریحاً گفت صلح همیشه برای همه مطلوب نیست، استیون استدمن بود. او در مطالعاتش بر جنگ‌های داخلی پس از جنگ سرد، اصطلاحی را مطرح کرد که اگر جدی گرفته می‌شد، بخش بزرگی از خوش‌بینی‌های ساده‌لوحانه پیرامون صلح فرومی‌ریخت: «اخلالگران صلح». اینها بازیگرانی‌اند که از توافق صلح، چیزی جز زیان نمی‌برند؛ نه فقط به‌خاطر منافع مادی که به‌خاطر موقعیتی که جنگ برایشان ساخته است.

تصور غالب در میان بسیاری از دیپلمات‌ها و میانجی‌ها این است که همهٔ طرف‌ها «در نهایت» خواهان صلح‌اند و اگر به‌قدر کافی تضمین، امتیاز یا وجهه بدهی، همگی زیر چتر توافق می‌آیند. استدمن این پیش‌فرض را کنار زد و پرسید: اگر برای بخشی از معادله، خود صلح مساوی باشد با ازدست‌دادن قدرت، درآمد، مشروعیت یا حتی بقا، چرا باید فرض کنیم به سمت آن حرکت خواهند کرد؟ برای چنین بازیگرانی، صلح نه هدف که تهدید است. آنها به‌صورت ساختاری، در مقام اخلالگر تعریف می‌شوند.

در اینجا مسئله‌را نمی‌توان به «افراطی‌گری» یا «عدم بلوغ سیاسی» فروکاست. در بسیاری از جنگ‌های داخلی، بخشی از فرماندهان میدانی، شبکه‌های قاچاق، شرکت‌های امنیتی، یا حتی بخش‌هایی از ارتش رسمی، در جنگ سرمایه‌گذاری کرده‌اند؛ هم به معنای اقتصادی، هم به معنای نمادین. جنگ، آنها را به «کسی» تبدیل کرده است. پایان جنگ، پایان این هویت و این منبع درآمد است. چرا باید داوطلبانه به آن تن دهند؟

تفکر غالب صلح‌جویانه، این واقعیت را اغلب سانسور می‌کند، چون با تصویر اخلاقی ساده‌ای که از جهان ساخته، نمی‌خواند: این تصور که همه طرف‌ها عمیقاً خواهان آرامش‌اند و تنها کافی است سوءتفاهم‌ها رفع شود. استدمن می‌گوید گاهی مسئله، سوءتفاهم نیست، بلکه فهم بسیار روشن از منافع است؛ فهمی که به‌واسطهٔ آن، بخش‌هایی از معادله تصمیم می‌گیرند صلح را با سیاست گروگان‌گیری، خشونت هدفمند یا خرابکاری مستقیم در مذاکرات نابود کنند.

بدون شناسایی و مدیریت این اخلالگران، به‌صورت حذف، بی‌اثر کردن، یا ادغام مشروط در نظم جدید، هر توافقی روی آب نوشته می‌شود: بی‌ثبات و بدون ماندگاری.

وقتی آتش‌بس جنگ را طولانی‌تر می‌کند

برخلاف گفتمان غالب که هر آتش‌بسی را یک قدم به جلو می‌داند، ادوارد لوتواک یک پرسش ناخوشایند مطرح کرد: اگر بعضی آتش‌بس‌ها، نه مقدمه صلح، که روش‌هایی برای طولانی کردن جنگ باشند، چه؟ اگر توقّف زودهنگام خشونت، توازن قدرت را منجمد کند و مانع شکل‌گیری هرگونه پایان واقعی برای جنگ شود، آیا هنوز باید از آن دفاع کرد؟

لوتواک بر تجربه جنگ‌هایی مثل جنگ کره تکیه می‌کند؛ جایی که آتش‌بس، نزاع را در مرز یک توازن ناتمام متوقف کرد. نه پیروزی قاطعی رخ داد، نه شکست روشنی؛ نتیجه، یک وضعیت نه جنگ نه صلح بود که دهه‌ها ادامه یافت. کشور تقسیم شد، دشمنی نهادینه شد و ساختار نظامی - امنیتی مبتنی بر «تهدید دائمی» تثبیت شد. آتش‌بس، به‌جای پایان‌دادن به منطق جنگ، آن را به شکلی مزمن و طولانی‌مدت تعلیق کرد.

فرض لوتواک این است: هر جنگی، فارغ از قضاوت اخلاقی، در سطحی از واقعیت، منطق خود را دارد. طرف‌هایی که وارد جنگ می‌شوند، یا در محاسبهٔ خود احتمال پیروزی می‌بینند، یا هزینهٔ عدم ورود به جنگ را بیشتر از هزینهٔ جنگ می‌دانند. جنگ تا جایی ادامه می‌یابد که یکی از طرف‌ها به این نتیجه برسد که ادامه، دیگر عقلانی نیست؛ یا به‌خاطر شکست سخت، یا به‌خاطر فرسایش، یا به‌خاطر تغییر شرایط. در چنین نقطه‌ای، امکان توافقی واقع‌گرایانه‌تر فراهم می‌شود، چون توازن قدرت روشن‌تر شده است.

آتش‌بس‌های زودهنگام، این منطق را نیمه‌کاره قطع می‌کنند. طرفی که شکست را نزدیک می‌بیند، برای نفس‌کشیدن و تجدید قوا، به آتش‌بس تمایل نشان می‌دهد؛ طرفی هم که در موضع برتری است، به فشار اخلاقی و سیاسی بیرونی تن می‌دهد و رضایت به توقف می‌دهد. نتیجه، نه صلح پایدار که انتقال جنگ به عقب پرده است: تسلیح دوباره، صف‌بندی تازه، بازسازی خطوط جبهه. جنگ ادامه دارد، فقط به طور موقت از صفحهٔ رادار رسانه‌ای غایب است.

اینجا اخلاق‌گرایی ساده‌انگارانه، خود به یکی از عوامل تداوم خشونت بدل می‌شود. اصرار بر «هر آتش‌بسی، در هر شرایطی، بهتر از جنگ است» در عمل می‌تواند به معنای تثبیت چرخه‌ای از خشونت‌های مکرر باشد؛ چرخه‌ای که در آن، هیچ‌گاه نقطه پایان، هیچ‌گاه توزیع تازهٔ قدرت و هیچ‌گاه معماری واقع‌بینانه‌ای از صلح شکل نمی‌گیرد. صلح پایدار، لاجرم از دل توازن جدیدی از قدرت بیرون می‌آید؛ توازنی که بدون عبور از مرحله‌ای سخت و خونین، به‌سادگی پدید نمی‌آید.

این سخن، توجیه اخلاقی جنگ نیست؛ نقد توهم اخلاقی است که می‌خواهد بدون لمس واقعیت قدرت، از روی آن بپرد و مستقیماً به صلح برسد. چنین پرشی معمولاً به سقوط منجر می‌شود.


بیشتر بخوانید:

دوازده حربه در جنگ روانی | از باران بروشور بر سر آلمان‌ها تا مارش تانک‌های بادی؛ سیری در تاریخ فنون نبرد روانی

چگونه جنگ‌ها پایان می‌یابند؟ | گیدئون رز؛ سراب فتح و توهم پایان


نادانی سازمان‌یافته: چرا طرف‌ها به جنگ ادامه می‌دهند؟

در نگاه نخست، جنگ اغلب به جنون شبیه است. وقتی هزینه‌ها سر به فلک می‌کشد، مرگ و ویرانی فراگیر می‌شود و هیچ‌یک از طرف‌ها به پیروزی قاطعی نمی‌رسند، این سؤال وسوسه‌انگیز است: چرا اینها برای توقف این دیوانگی پای میز مذاکره نمی‌آیند؟ جیمز فیرون، نظریه‌پرداز روابط بین‌الملل، در پاسخ به این پرسش، سازوکار ظریفی را توضیح می‌دهد که جنگ را، به‌رغم ظاهر غیرعقلانی‌اش، به شکلی از عقلانیت در شرایط «نادانی» تبدیل می‌کند.

فیرون از عدم تقارن اطلاعاتی سخن می‌گوید. هیچ‌یک از طرف‌های جنگ، در آغاز و حتی در میانهٔ درگیری، دقیقاً نمی‌دانند توان واقعی طرف مقابل چقدر است، ارادهٔ او تا کجاست، ظرفیت تحمل هزینه‌اش چگونه است. هر طرف ناگزیر، به اغراق، پنهان‌کاری و بازی‌های سیگنال‌دهی متوسل می‌شود: قدرت خود را بیش از آنچه هست نشان می‌دهد و ضعفش را می‌پوشاند. نتیجه، وضعیتی است که در آن، هیچ‌یک، تصویر روشنی از نتیجهٔ محتمل جنگ ندارد.

در این مه‌آلودی اطلاعاتی، ادامهٔ جنگ برای هر طرف می‌تواند «عقلانی» به نظر برسد. چون شاید در میدان، فرصتی پدید آید که توازن به نفع او بچرخد، شاید طرف مقابل زودتر فرسوده شود، شاید حمایت خارجی تغییر کند. تا وقتی که اطلاعات کافی برای حکم قطعی وجود ندارد، روی آوردن به میز مذاکره و قبول امتیاز‌های جدی، نوعی دست کشیدن زودهنگام از «امکان» پیروزی تلقی می‌شود. جنگ، به این معنا، نوعی مکانیزم کشف واقعیت است: میدان خونین آزمون و خطا برای فهمیدن این‌که چه کسی تا کجا می‌تواند برود.

مشکل آنهاست که این مکانیزم، هم‌زمان ابزاری برای تولید اطلاعات و تولید خرابی است. هر گلوله‌ای که شلیک می‌شود، هم اطلاعات تازه‌ای دربارهٔ توان و ارادهٔ طرف مقابل آشکار می‌کند، هم زیان‌های غیر قابل جبران به بار می‌آورد. جنگ، تا حدی که به کاهش نادانی کمک می‌کند، ادامه می‌یابد؛ اما بهای این «روشنگری» به طرز هولناکی بالا است.

بدون سازوکاری که بتواند خارج از میدان جنگ، اطلاعات معتبر تولید و ردوبدل کند، بدون نوعی شفافیت ساختاری، طرف‌ها در وضعیت نادانی سازمان‌یافته باقی می‌مانند. در چنین وضعیتی، حتی اگر نخبگان سیاسی در سطحی شخصی خواهان پایان جنگ باشند، محاسبات عقلانی‌شان آنها را به سمت ادامهٔ خشونت سوق می‌دهد. صلح، پیش از آنکه از نظر اخلاقی جذاب باشد، باید از نظر محاسبهٔ قدرت و اطلاعات «معقول» شود؛ و این، بدون زیرساختی که نادانی را کم کند، اتفاق نمی‌افتد.

توازن ترس و امکان ثبات

در سنت واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، صلح نه محصول حسن نیت، که پیامد توازن قدرت است. جنگ سرد، مثال کلاسیک این منطق است. برای چند دهه، دو بلوک مسلح به سلاح‌های هسته‌ای، در برابر هم صف کشیده بودند؛ تبلیغات، دشمنی و رقابت در همه سطوح جریان داشت، اما جنگ مستقیم بینشان رخ نداد. چرا؟ چون هر دو می‌دانستند که جنگ هسته‌ای، به معنای نابودی مشترک است. این آگاهی متقابل، «توازن ترس» را پدید آورد؛ ساختاری که در آن، هر دو طرف از شدت هزینهٔ جنگ، از جنگیدن خودداری کردند.

این وضعیت، صلح به معنای آشتی یا دوستی نبود؛ نوعی ثبات منفی بود: نبود جنگ مستقیم، مبتنی بر ترس متقابل. اما همین هم، نیازمند دو شرط مهم بود: اول، نوعی توازن نسبی قدرت؛ نه آن‌قدر نامتقارن که یک طرف وسوسه شود طرف دیگر را با ضربهٔ اول از پا درآورد. دوم، سطحی از شفافیت و ارتباط که بر مبنای آن، هر طرف بتواند بفهمد دیگری چه دارد، چه می‌خواهد و تا کجا می‌تواند برود.

سازوکار‌هایی مثل معاهدات کنترل تسلیحات، بازرسی‌های متقابل، خطوط تلفن مستقیم میان رهبران، و حتی تا حدی نهاد‌های بین‌المللی، به این شفافیت کمک کردند. هدف، اخلاقی نبود؛ کاملاً ابزاری بود: کاهش احتمال سوء محاسبه. چون در شرایط ترس متقابل، هر سوء فهمی می‌توانست به فاجعه بینجامد. صلح در اینجا، محصول اخلاق نبود؛ محصول نوعی مدیریت هوشمندانهٔ ترس بود.

این تجربه نشان می‌دهد که صلح پایدار، بدون توازن و بدون شفافیت، اساساً یک توهم است. اگر یک طرف احساس کند می‌تواند با هزینه‌ای قابل‌قبول، طرف دیگر را زمین‌گیر کند، انگیزهٔ جنگ افزایش می‌یابد. اگر طرف‌ها ندانند دیگری چه دارد و چه می‌خواهد، میدان سوء محاسبه باز می‌شود. در آن صورت، حتی اگر دشمنی عمیق هم وجود نداشته باشد، ممکن است جنگ از دل ترس و بدگمانی صرف زاده شود.

صلح، اگر به معنای «عدم جنگ» فهم شود، به این معنا، نه محصول صرف نیت خیر، بلکه پیامد یک معماری دقیق قدرت و اطلاعات است: توازنی که هزینهٔ جنگ را برای همه به‌شدت بالا می‌برد، و شفافیتی که احتمال اشتباه در محاسبه را کاهش می‌دهد.

وقتی صلح زیرساخت ندارد: سوریه، کلمبیا، یوگسلاوی


بیشتر بخوانید: از کوبا تا کوزوو | چرا بازدارندگی‌ها فرومی‌پاشد؟


اگر منطق‌های بالا را در مورد نمونه‌های عینی به کار ببریم، تصویری به دست می‌آوریم که با روایت‌های رسمی از صلح و جنگ فاصله دارد. سه نمونه، برای روشن شدن مسئله کافی است: سوریه، کلمبیا و جنگ‌های یوگسلاوی.

در سوریه، از همان سال‌های نخست بحران، زبان «راه‌حل سیاسی»، «انتقال قدرت»، و «پایان خشونت» در سطح دیپلماتیک تکرار شد. اما در زمین، چیز دیگری جریان داشت: تکثر گروه‌های مسلح، مداخلات متضاد قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، اقتصاد جنگ، و فروپاشی نظم سیاسی-اداری. در چنین فضایی، اخلالگران نه یک اقلیت حاشیه‌ای که عملاً بخش مهمی از پیکرهٔ بازیگران بودند؛ از جناح‌هایی در حکومت سوریه تا گروه‌های اسلام‌گرا، تا نیرو‌های نیابتی کشور‌های مختلف.

هر آتش‌بس موضعی که اعلام شد، بیش از آنکه مسیری به سوی صلح باشد، فرصتی برای تجدید قوا و جابه‌جایی نیرو‌ها شد؛ تحقق همان هشدار لوتواک. نه توازن قدرتی روشن بود که بتوان بر اساس آن توافقی پایدار بست، نه زیرساختی برای تبادل اطلاعات قابل‌اعتماد وجود داشت. در چنین وضعیتی، صلح صرفاً یک واژهٔ خالی در بیانیه‌ها بود؛ واژه‌ای که در بهترین حالت، به معنای تعویق موقت برخی شکل‌های خشونت بود، نه پایان آن.

در کلمبیا، وضعیت پیچیده‌تر بود. حکومت و فارک سرانجام به توافقی گسترده رسیدند؛ بخشی از نیرو‌های شورشی خلع سلاح شدند و رفراندومی برگزار شد. اما همین‌جا، مسئلهٔ «اخلالگران» و «عدم اجماع اجتماعی» خودش را نشان داد. بخشی از جامعه و الیگارشی سیاسی و اقتصادی، این صلح را به معنای امتیاز دادن بیش از حد به شورشیان دیدند. برخی گروه‌های مسلح، از جمله گروه‌های منشعب، از روند صلح بیرون ماندند. نتیجه، یک صلح ناقص بود: خشونت به شکل‌های دیگر و توسط بازیگران جدید ادامه یافت، حتی وقتی در سطح رسمی، «صلح» جشن گرفته می‌شد.

جنگ‌های یوگسلاوی و سربرنیتسا شاید آشکارترین صورت سقوط اخلاق‌گرایی مداخله‌گر باشند. حضور نیرو‌های بین‌المللی، منطقهٔ امن اعلام شده، و زبان پرطمطراق حقوق بشر نتوانست مانع قتل‌عام شود. چرا؟ چون معماری قدرت و اراده، با معماری شعار‌ها هم‌خوان نبود. نیرو‌های حافظ صلح نه قدرت واقعی مداخله داشتند، نه ارادهٔ سیاسی پشتیبان. در نتیجه، صلحی که روی کاغذ طراحی شده بود، در لحظهٔ بحران فرو ریخت؛ کاغذ در مقابل فولاد، حرف در برابر سلاح.

این سه نمونه، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، یک نکته را روشن می‌کنند: صلح، اگر زیرساخت نداشته باشد، اگر اخلالگرانش مدیریت نشده باشند، اگر توازن قدرت واقعی نشده باشد، اگر شفافیت اطلاعاتی برقرار نشده باشد، صرفاً یک پرده‌آرایی زودگذر بر صحنهٔ جنگ است. دکور عوض می‌شود، نمایش ادامه دارد.

سه ستون صلح پایدار

از دل این بحث‌ها، می‌توان نوعی صورت‌بندی فشرده از «معماری صلح» به دست داد؛ معماری‌ای که اگر نباشد، هر سخن از صلح، یا دروغ است یا خودفریبی. این معماری، دست‌کم سه ستون ضروری دارد:

یکم، خنثی‌سازی اخلالگران. تا وقتی بازیگرانی وجود دارند که از صلح زیان می‌بینند و می‌توانند با هزینه‌ای قابل‌تحمل، روند صلح را تخریب کنند، هیچ توافقی پایدار نیست. خنثی‌سازی، لزوماً به معنای حذف فیزیکی نیست؛ می‌تواند به معنای تغییر ساختار مشوق‌ها، ادغام مشروط در نظم جدید، یا محدود کردن ظرفیت تخریب باشد. اما در هر صورت، شناخت دقیق این بازیگران، نام‌گذاری بی‌پرده‌شان و طراحی استراتژی روشن برای مواجهه با آنها، پیش‌شرط هر صلحی است که مدعی دوام باشد.

دوم، توازن واقعی قدرت. صلح پایدار در خلأ قدرت به وجود نمی‌آید. اگر یک طرف، به‌حق یا به خطا، خود را به‌قدری قوی ببیند که بتواند با جنگ، امتیاز بیشتری بگیرد، انگیزهٔ تن دادن به توافق پایدار ندارد. توازن، البته به معنای برابری کامل نیست؛ به معنای وضعیتی است که در آن، هزینهٔ شکستن صلح برای همهٔ طرف‌ها آن‌قدر بالا باشد که در محاسبهٔ عقلانی‌شان، حفظ صلح ترجیح یابد. چنین توازنی گاه محصول فرسایش جنگ است، گاه محصول مداخلهٔ خارجی، گاه نتیجهٔ تغییرات داخلی. اما بدون آن، صلح صرفاً تعویق موقت جنگ است.

سوم، شفافیت و زیرساخت اطلاعاتی. تا وقتی نادانی سازمان‌یافته حاکم باشد، جنگ به‌عنوان ابزار تولید اطلاعات به کار گرفته می‌شود. صلح، یعنی انتقال این فرایند از میدان جنگ به نهاد‌های سیاسی و دیپلماتیک: ایجاد کانال‌های ارتباطی پایدار، سازوکار‌های نظارت و بازرسی، شفافیت در توان نظامی و قصد سیاسی. بدون این زیرساخت، سوء محاسبه و بدگمانی، دیر یا زود، محاسبه‌های عقلانی را دوباره به سمت خشونت سوق می‌دهند.

این سه ستون، شرط کافی نیستند، اما شرط لازم‌اند. اخلاق، حقوق بشر، آشتی ملی، و تمام زبان نرم باب روز، اگر روی این سه ستون ننشیند، در بهترین حالت به آرزو‌های صادقانه تبدیل می‌شود؛ آرزو‌هایی که بار‌ها و بار‌ها زیر چرخ‌های واقعیت له شده‌اند.

صلح بدون زیرساخت همانا تعویق خشونت است

اگر همه آنچه گفته شد را کنار هم بگذاریم، تصویر خوش‌آب‌ورنگ صلح، که در گفتمان رسمی و رسانه‌ای ساخته شده، ترک برمی‌دارد. در این تصویر، صلح چیزی است که می‌توان با کمی حسن نیت، چند ملاقات دیپلماتیک، چند فشار رسانه‌ای و کمی برچسب حقوق بشری به دست آورد. جنگ، یک «اشتباه» است؛ صلح، «تصحیح». گویی ساختار نیروها، منافع، ترس‌ها و نادانی‌ها، در این میان فرعی‌اند.

آنچه استدمن، لوتواک، فیرون و تجربه‌های تاریخی متعددی که از آنها عبور کرده‌ایم می‌گویند، چیز دیگری است: صلح، اگر بخواهد دوام بیاورد، باید در حسابگری سرد قدرت و اطلاعات معقول باشد؛ باید برای بخش غالب بازیگران، «به‌صرفه» باشد. صلحی که با نادیده گرفتن اخلالگران، با انکار واقعیت توازن قدرت، یا با بی‌اعتنایی به نادانی ساختاری ساخته شود، بیشتر به قرارداد بیمه‌ای می‌ماند که در لحظه حادثه، اعتبارش را از دست می‌دهد.

این سخن، دعوت به بدبینی نیست؛ دعوت به واقع‌بینی است. بدبینی آن است که بگوییم «هیچ صلحی ممکن نیست». واقع‌بینی، اما، آن است که بپذیریم «هر صلحی ممکن نیست»؛ و از این راه، بفهمیم برای آن نوع صلحی که می‌خواهیم، چه بهای سنگینی باید پرداخت: چه در سطح توزیع قدرت، چه در سطح تغییر نهادها، چه در سطح مواجهه صریح با کسانی که از صلح زیان می‌بینند.

صلح بدون زیرساخت، بدون سه ستون اخلالگران، توازن و شفافیت، بهترین توصیفش این است: وقفه‌ای بین دو فصل خشونت. مکثی کوتاه، که در آن، طرف‌ها نفس تازه می‌کنند، صف‌ها را دوباره مرتب می‌کنند، و سپس همان بازی را از سر می‌گیرند؛ فقط با چهره‌ها و شعار‌های کمی تازه‌تر.

اگر قرار است از چنین چرخه‌ای بیرون بیاییم، شاید اولین قدم این باشد که از تکرار بی‌فکر کلمه «صلح» دست برداریم؛ این واژه را از سطح شعار به سطح معماری قدرت و اطلاعات برگردانیم، و بپرسیم: این صلحی که درباره‌اش حرف می‌زنیم، روی چه چیزی ایستاده است؟ اگر پاسخی برای این سؤال نداریم، بسیار محتمل است که با صلح طرف نیستیم، با تعویق خشونت طرفیم.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: دوستی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما