تاریخ انتشار: ۱۴:۴۱ - ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

مارک کارنی؛ چهره جهانی خیزش علیه پوپولیسم و مقاومت در برابر ترامپیسم

در دورانی که موج پوپولیسم، ملی‌گرایی افراطی و سیاست مبتنی بر ترس بسیاری از دموکراسی‌های جهان را به چالش کشیده، مارک کارنی به یکی از برجسته‌ترین چهره‌های مقاومت در برابر این جریان تبدیل شده است.

مارک کارنی؛ چهره جهانی خیزش علیه پوپولیسم و مبارزه با ترامپیسم

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- در زمانه‌ای که سایهٔ سنگین و فریبندهٔ پوپولیسم، مفاهیم بنیادین «آزادی» و «برابری» را در سراسر جهان تهدید می‌کند و سیاست‌مداران عوام‌فریب با دمیدن در تنور نفرت و تفرقه، دموکراسی‌ها را به لبهٔ پرتگاه کشانده‌اند، ظهور چهره‌هایی که سیاست را نه عرصهٔ غوغا سالاری، بلکه میدان خردورزی، استراتژی و بازسازی امید می‌دانند، یک رویداد تاریخی است. در این میان، مارک کارنی، مردی که رسانه‌ها با شیفتگی او را «جورج کلونی دنیای اقتصاد و سرمایه» لقب داده‌اند، به نمادی از این رنسانس سیاسی بدل شده است.

شهرت جهانی و اعتبار خدشه‌ناپذیر او به روز‌های پرآشوب و تاریک بحران مالی سال ۲۰۰۸ بازمی‌گردد؛ مردی که در میانهٔ طوفان ورشکستگی‌ها، همراه با گروه کوچکی از مشاوران مالی و نخبگان اقتصادی، نظام مقرراتی نوینی را بنیان گذاشت که به شالودهٔ ثبات بانک‌ها و بازار‌های جهانی بدل شد. کارنی پس از مدیریت درخشان و موفق بانک مرکزی کانادا، اقیانوس اطلس را پیمود و به انگلستان رفت تا بدل به نخستین شهروند غیربریتانیایی تاریخ شود که به ریاست بانک مرکزی انگلستان منصوب می‌گردد. در آنجا نیز، او تنها یک تکنوکرات خاموش نبود؛ بلکه با شجاعتی مثال‌زدنی، علیه پیامد‌های ویرانگر «بریگزیت»، که خود زاییدهٔ موجی از پوپولیسم ناسیونالیستی بود، هشدار داد و روشنگری کرد. افزون بر این، کارنی در سال‌های اخیر به عنوان یکی از پیشگامان دغدغه‌مند در عرصهٔ فعالیت‌های محیط‌زیستی و اقتصاد سبز نیز شناخته شده است.

پایان ضعف ساختاری در میدان سیاسی


بیشتر بخوانید: مارک کارنی کیست؟| نخست وزیر جدید کانادا و چهره شماره یک عبور از بحران‌های اقتصادی


اکنون یک سال از ورود رسمی و توفانی کارنی به کارزار سیاست می‌گذرد و در همین مدت نسبتاً کوتاه، او سایه‌ی اقتدار و درایتش را بر سراسر پیکرهٔ سیاست کانادا بسط و گسترش داده است. وی با دقتی حساب‌گرانه، ذهنی هندسی و صبری استراتژیک، یکی‌یکی مهره‌ها را در صفحهٔ پیچیدهٔ سیاست چید تا معمای بغرنج دستیابی به اکثریت پارلمانی را حل کند؛ و آنگاه که نقشه‌اش کامل شد، دولتش را از شکنندگی و تزلزل همیشگی «کابینهٔ اقلیت» رهانید و با صلابت بر تخت ثبات نشاند.

امروز، راه برای او و آرمان‌هایش هموارتر از همیشه است. او می‌تواند بودجه‌های کلان توسعه و رفاه را آسوده‌تر از پیش از گردنهٔ پارلمان بگذراند و لوایح حساس و تحول‌آفرین را، بی‌هراس از تندر مخالفت‌های بی‌اساس، به پیش ببرد. پروژهٔ بزرگ و تاریخی او، یعنی کاهش وابستگی ساختاری کانادا به ایالات متحده، دیگر در مسیر لرزان و ناپایدار مصالحه‌های روزمره گرفتار نیست؛ بلکه بر شانه‌های اکثریتی استوار ایستاده که دست او را در سیاست‌ورزی، بلندتر، رساتر و برنده‌تر کرده است.

این بازی آرام، پیوسته و هوشمندانه، کارنی را گام‌به‌گام به جایگاهی رساند که در تاریخ معاصر کمتر نمونه‌ای برای آن می‌یابیم. او توانست بخشی از جغرافیای سیاسی راست را، که زمانی ملک مُسلَّم و انحصاری محافظه‌کاران بود، با منطق اقتصادی‌اش از آن خود کند و هم‌زمان در جناح چپ، با تاکید بر ارزش‌های انسانی، فضایی نوین و پرامید برای دموکراسی‌خواهان، برابری‌طلبان و حامیان محیط‌زیست بگشاید. امروز، بسیاری از تحلیل‌گران و شهروندان به‌راستی چنین می‌پندارند که کارنی قطار جامعه را، که بی‌مهار و تحت تاثیر امواج عوام‌گرایی به‌سوی دره می‌رفت، از سقوط نجات داده و در کمتر از یک سال، بر ریل توسعه و قدرت پایدار نشانده است.

اما در پس همهٔ این اقدامات استراتژیک و موفقیت‌های خیره‌کننده، یک عامل بیش از دیگران قلب آزادی‌خواهان را تسخیر کرده است: ایستادگی در برابر ترامپیسم و قلدری جهانی. سخنرانی تاریخی و طنین‌انداز کارنی در مجمع جهانی داووس، که در آن «قدرت‌های میانی» را به اتحادی استراتژیک علیه قانون‌شکنی و قلدری ابرقدرت‌ها فراخواند، پژواکی فراگیر در سراسر جهان یافت. این موضع‌گیری مقتدرانه، با استقبال بی‌نظیر شهروندان کانادایی روبه‌رو شد؛ شهروندانی که تشنهٔ رهبری بودند که عزت‌نفس ملی‌شان را در برابر باج‌خواهی‌های بین‌المللی حفظ کند. سخنان روشنگرانهٔ کارنی در روز‌ها و هفته‌های اخیر نیز، بر همین مدار غرورآفرین استوار بوده است.

واقع‌گرایی و عبور از نوستالژی


بیشتر بخوانید: دنیای خیالی دونالد | جنگ ایران چگونه توهم روئین‌تنی آمریکا را فرو ریخت؟


جوهرهٔ تفکر سیاسی مارک کارنی بر این پیش‌فرض بنیادین استوار است که جهان امروز، نه به صورت تدریجی و خطی، بلکه به شکلی ناگهانی و ویرانگر دچار «گسست» شده است. او در سخنرانی‌های خود با صراحتی بی‌رحمانه و نقادانه، به تقابل با کسانی می‌پردازد که منفعلانه در انتظار بازگشت به نظم پیشین جهان نشسته‌اند. عبارت کلیدی او، که اکنون به مانیفست قدرتمند دولت دهم لیبرال بدل شده، چنین است: «امید یک نوع برنامه نیست، نوستالژی نیز استراتژی محسوب نمی‌شود.»

این جملهٔ درخشان، در واقع تیر خلاصی بود بر پیکرهٔ فرتوت محافظه‌کاری سنتی؛ جریانی که همچنان به دنبال احیای روابط وابسته‌گرایانه با آمریکا در دوران پیش از بحران بود. کارنی با جسارت و احاطه‌ای که از سال‌ها نشستن بر عالی‌ترین کرسی‌های بانک‌های مرکزی جهان برمی‌خاست، پیوند‌های تاریخی با ایالات متحده را، که زمانی سنگ‌بنای رفاه کانادا پنداشته می‌شد، بازخوانی کرد و آنها را به عنوان «نقاط ضعف استراتژیک» امروز بازتعریف نمود. او در تحلیلی شالوده‌شکنانه و بیدارکننده هشدار داد: «تغییرات تکنولوژیک در حال شتاب گرفتن است؛ ما یا می‌توانیم آیندهٔ خود را با هوش مصنوعی شکل دهیم، یا اجازه دهیم هوش مصنوعی سرنوشت ما را کنترل کند. پایه‌های نظم بین‌المللی در حال فروپاشی است... بسیاری از نقاط قوت سابق ما که بر پایهٔ پیوند‌های نزدیک با ایالات متحده بنا شده بود، اکنون به نقاط ضعف ما بدل شده‌اند.»

این نگاه ژرف، بازتاب همان سخنرانی مشهور او در داووس است. این «واقع‌گرایی تلخ»، در دستان کارنی به ابزاری قدرتمند برای پذیرش اصلاحات اقتصادی ضروری، اما دردناک تبدیل شده است. او به جای پنهان کردن بحران در پشت شعار‌های توخالی (آنگونه که پوپولیست‌ها انجام می‌دهند)، از حقیقت بحران به عنوان محرکی برای «بسیج عمومی» استفاده می‌کند. وقتی او از فروپاشی نظم بین‌المللی سخن می‌گوید، در واقع راه را برای سیاست‌های مستقل و ناسیونالیسم اقتصادی دموکراتیک خود هموار می‌سازد.

او با شفافیت به ملت می‌گوید که در دنیای جدید بی‌رحم، هیچ‌کس به نجات ما نخواهد آمد؛ تنها راه رهایی، رها کردن توهمات نوستالژیک و آغوش گشودن به روی سرنوشتی است که باید با دستان توانمند خودمان ساخته شود. این رتوریک فاخر، سیاست را از سطح نازل «مدیریت روزمره» به یک «نبرد وجودی و تمدنی» ارتقا داده است؛ نبردی که در آن، کارنی نه فقط یک نخست‌وزیر، بلکه هدایت‌گر روح ملی و معمار آزادی در میانهٔ طوفان جهانی است.

استراتژی کانادای مقتدر: تبدیل تهدید به سنگر شکوفایی

در حالی که آمار‌ها از وضعیت نگران‌کنندهٔ اقتصاد جهانی حکایت دارند، رشد پایین تولید ناخالص داخلی پیش‌بینی‌شده برای سال ۲۰۲۵ و نرخ بیکاری ۶.۷ درصدی که سایهٔ از دست رفتن ده‌ها هزار شغل را به همراه دارد، رتوریک و بیان گیرای کارنی با مهارتی شگفت‌انگیز، این تهدیدات را به فرصتی بی‌نظیر برای ساخت یک «سنگر اقتصادی نفوذناپذیر» تبدیل کرده است.

او سیاست «خرید کالای کانادایی» را نه به عنوان یک شعار حمایت‌گرایانهٔ دم‌دستی، بلکه در قامت یک «دکترین دفاعی و ملی» معرفی می‌کند. تقابل معنادار میان «دوران ارسال بی‌رویهٔ دلار‌ها به جنوب (آمریکا)» و «دوران ساختن و بالیدن در خانه»، قلب تپندهٔ استراتژی اقتصادی اوست. کارنی با لحنی که بیش از آنکه شبیه یک تکنوکرات محافظه‌کار باشد، به یک انقلابی مدرن صنعتی می‌ماند، قاطعانه اعلام کرد: «دوران ارسال ۷۰ سنت از هر دلار نظامی ما به ایالات متحده به پایان رسیده است. ما قصد داریم کانادایی مقتدر را با فولاد کانادایی، آلومینیوم کانادایی، الوار کانادایی و با دست توانمند کارگران کانادایی بسازیم.»

این، چرخشی بنیادین و تاریخ‌ساز در سیاست‌های انفعالی جهانی‌سازی گذشته، به سوی «خودکفایی استراتژیک» است. کارنی با تکیه بر ۱۴ ابتکار بزرگ ملی، از توسعهٔ کریدور‌های تجاری درهٔ مکنزی گرفته تا احیای بندر چرچیل، تصویری باشکوه از کشوری ترسیم می‌کند که بار دیگر به قدرت بازوان و اندیشهٔ خود ایمان آورده و «چیز‌های بزرگ» می‌سازد.

کیمیاگری هویت؛ شکوه برابری در تلاطم تاریخ

مارک کارنی به خوبی می‌داند که ملت‌ها تنها با ترازنامه‌های مالی زنده نمی‌مانند؛ آنچه یک ملت را در برابر تندباد حوادث استوار نگاه می‌دارد، «روایت» است. او فراتر از یک بانکدار مقتدر، در قامت یک نظریه‌پرداز هویت ظاهر شده است تا به این پرسش ازلی پاسخ دهد: «ما کیستیم و بر کدامین خاک ایستاده‌ایم؟» در حالی که پوپولیست‌ها با سلاخی تاریخ، سعی در ساختن هویتی جعلی، حذفی و کینه‌توزانه دارند، کارنی دست به دامن ژرف‌ترین اندیشه‌های فلسفی می‌برد تا «برابری» را نه به عنوان یک شعار، بلکه به عنوان تاروپود وجودی کانادا بازتعریف کند.

رسوب تاریخ در جان انتخاب

کارنی سیاست را با فلسفه پیوند می‌زند تا به ریشه‌ها برسد. او با تکیه بر اندیشه‌های استوانهٔ تفکر مدرن، مسیر نویی را پیش روی ملت می‌گشاید: «فیلسوف کانادایی، چارلز تیلور، یادآوری می‌کند که هیچ‌کس با هویتی تهی آغاز نمی‌کند. او می‌گوید انسان‌ها ـ چه فردی و چه جمعی ـ محصول تاریخ‌اند؛ گذشته در ما رسوب می‌کند و انتخاب‌های امروز ما همیشه در پیوند با آنچه پیش از ما بوده شکل می‌گیرد. پروژهٔ سیاسی ما نیز از همین جنس است: ساختن کشوری که در آن مردمان گوناگون می‌توانند با حفظ تفاوت‌ها، آینده‌ای مشترک بسازند؛ آینده‌ای که ریشه‌هایش در تاریخ ماست، اما افقش را خود ما تعیین می‌کنیم.»

این نگاه «تیلوری»، پادزهر تمام‌عیار آنارشی فکری زمانه است. کارنی به ما می‌آموزد که آزادی، به معنای بریدن از گذشته نیست؛ بلکه به معنای فهم میراث و تبدیل آن به سوخت حرکت به سوی افق‌های دوردست است. او با این بیان، سیاست را از سطح نیاز‌های غریزی توده، به سطح «خودآگاهی تاریخی» ارتقا می‌دهد.

سه ریشه، یک قامت: حماسهٔ هم‌زیستی

در دورانی که ناسیونالیسم‌های کور به دنبال یافتن «خالص‌ترین» نژاد یا مذهب برای سلطه بر دیگرانند، کارنی با لحنی ستایش‌آمیز از تکثر بنیادین سرزمینش سخن می‌گوید. او حقیقت کانادا را در یک تثلیث باشکوه می‌بیند: «کشور ما بر پایهٔ سه مردم بنیان‌گذار ساخته شد: بومیان، فرانسوی‌ها و بریتانیایی‌ها. مردمان بومی هزاران سال پیش از ورود اروپاییان، ملت‌هایی با زبان‌ها، اقتصاد‌ها و نظام‌های حکمرانی پیچیده ساخته بودند و نگهبانان نخستین این سرزمین بودند. فرانسوی‌ها جامعه‌ای نو، سازگار با شرایط سخت آمریکای شمالی و در تعامل با ملت‌های بومی، پدید آوردند؛ و هنگامی که امپراتوری بریتانیا وارد شد، فرهنگ فرانسوی از میان نرفت؛ پایدار ماند و رشد کرد. این سه ریشه، بستر شکل‌گیری کانادای مدرن شدند.

او با این جملات، نه تنها عدالت را در حق بومیان و پیشگامان به جا می‌آورد، بلکه به هر شهروند امروز یادآوری می‌کند که «دیگری» رقیب تو نیست، بلکه پاره‌ای از شالودهٔ خانه‌ی توست. این همان نقطهٔ عزیمت «برابری» است؛ برابری در حق مالکیت بر تاریخ.

آنجا که سلطه شکست خورد

اوج درخشش اندیشه کارنی در بازخوانی لحظات خونین تاریخ نهفته است. او به میدان‌های جنگ بازمی‌گردد، نه برای ستایش فاتحان، بلکه برای ستایش «منطق سازش». او با اشاره به نبرد‌های سرنوشت‌ساز، تفسیری تکان‌دهنده ارائه می‌دهد: «این دشت‌ها ـ جایی که دو ارتش با یکدیگر جنگیدند_یادآور آن‌اند که پیدایش کانادا نتیجهٔ اجبار تاریخی نبود، بلکه انتخاب بود. پس از نبرد، این امکان وجود داشت که الگوی معمول امپراتوری‌ها دنبال شود: جذب، یکسان‌سازی و خاموش کردن تفاوت‌ها. اما در نهایت، کسانی که در این سرزمین زندگی می‌کردند راه دیگری را برگزیدند: راه مشارکت، نه سلطه؛ راه ساختن، نه حذف کردن. این انتخاب، انتخابی تکرارشونده در تاریخ ما بوده و هربار کشور را گسترده‌تر و منصفانه‌تر کرده است.»

اینجاست که کارنی «سیاست یاد دادن» را به کمال می‌رساند. او به ما می‌آموزد که «قدرت» واقعی نه در محو کردن مخالف، بلکه در گشودن فضایی برای زیستن با اوست. این همان تمایز بنیادین میان یک «رهبر دموکرات» و یک «دیکتاتور پوپولیست» است. در منطق کارنی، آزادی میوهٔ جنگ نیست، بلکه ثمرهٔ انتخابی است که هر روز باید تکرار شود: انتخاب مشارکت.

قوس فراگیری: از رعیت به شهروند

کارنی حرکت زمان را نه یک چرخهٔ تکراری، بلکه قوسی رو به تعالی می‌بیند. او با نثری که ضرب‌آهنگی حماسی دارد، صعود ملت را از تاریکی تبعیض به روشنایی فراگیری ترسیم می‌کند: «تاریخ ما را می‌توان قوسی رو به فراگیری دانست: از یک کشور دو‌فرهنگی به کشوری چندفرهنگی؛ از تابعی امپراتوری‌بودن به شهروندی برابر؛ از مفهومی محدود از مردم بنیان‌گذار به جامعه‌ای که در آن مردمان بومی بار دیگر به‌عنوان شریکانی برابر جای دارند. هر نسل این میراث را گسترده‌تر کرده و در دولت مدرن کانادا، ارزش‌های مراقبت، همبستگی، برابری و عدالت را تقویت کرده است. نهاد‌ها پیکر این دولت‌اند؛ ارزش‌ها قلب آن.»

او با این کلمات، سیاست روزمره را به یک «رسالت نسلی» تبدیل می‌کند. او به جوانان یادآوری می‌کند که برابری، امری ایستا و تمام‌شده نیست، بلکه شعله‌ای است که هر نسل باید هیزم نوی در آن بریزد.

معبد انسان عادی: برابری به مثابه خانه

در نهایت، مارک کارنی تیر خلاص را به قلب نخبه‌گرایی فاسد و عوام‌فریبی کاذب می‌زند. او از «فراگیری» نه به عنوان یک بخش‌نامهٔ اداری، بلکه به عنوان شأن والای انسانی سخن می‌گوید: «کانادا بهترین جای جهان برای آن است که یک انسان عادی باشی؛ جایی که برای محترم شمرده‌شدن، نیازی نیست ثروتمند به دنیا آمده باشی، یا به قومی مشخص یا ایمانی خاص تعلق داشته باشی. ارزش بنیادین ما این است که هر کس ـ فارغ از خاستگاهش ـ ظرفیت کمک به ساختن آیندهٔ مشترک را دارد. فراگیری صرفاً سیاست نیست؛ روشی است برای نگاه‌کردن به یکدیگر، و سنگ‌بنای جامعه‌ای که در آن تفاوت‌ها عامل ضعف نیستند، منبع قدرت‌اند.»

این همان رویای صادقه‌ای است که کارنی در میانهٔ هجوم ترامپیسم و راست‌گرایی افراطی، از آن پاسداری می‌کند. او به ما می‌گوید که «آزادی» یعنی همین: اینکه بتوانی «عادی» باشی و همچنان «محترم» بمانی. این، عالی‌ترین تجلی برابری در دنیای مدرن است. کارنی با این نگاه، سیاست را به خانه بازمی‌گرداند؛ به قلب هر شهروندی که می‌خواهد فارغ از هیاهوی ابرقدرت‌ها، در سایهٔ عدالتی که خودش معمار آن است، آرام بگیرد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: کانادا
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما