تاریخ انتشار: ۱۲:۵۸ - ۲۸ شهريور ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

ذهن در بند یقین | چگونه همه، حتی روشنفکر تسلیم ایدئولوژی می‌شوند؟

آدمی از زندان دیوار و میله می‌گریزد، اما زندانی هست که راه فرارش دشوارتر است: جایی که اندیشه، خود، قفل خویش را می‌سازد. چسلاو میلوش این زندان را در اروپای شرقی پس از جنگ دید؛ جایی که نویسندگان و اهل فکر، گاه با شوق و گاه با هراس، زبان و وجدان خود را به قدرتی سپردند که از نخستین روز‌ها چهرهٔ خشنش آشکار بود.

ذهن در بند یقین | چگونه همه، حتی روشنفکر تسلیم ایدئولوژی می‌شوند؟

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- سال ۱۹۵۱، هنگامی که چسلاو میلوش، شاعر و دیپلمات لهستانی، در پاریس از بازگشت به کشورش سر باز زد و پناهندگی خواست، تصمیمش فقط گریز یک مأمور سیاسی از حکومت کمونیستی نبود. او از جهانی بیرون آمده بود که در آن قلم، دانشگاه، روزنامه و هنر به اجزای دستگاهی عظیم برای ساختن «انسان نو» بدل شده بود. دو سال بعد، کتاب ذهن در بند را نوشت؛ کتابی که می‌کوشید به پرسشی آزارنده پاسخ دهد: چرا شمار بسیاری از روشنفکران اروپای شرقی، با وجود مشاهدهٔ دروغ، سرکوب و خشونت نظام‌های کمونیستی، به دفاع از آنها برخاستند؟

این پرسش، پس از هفتاد سال، همچنان زنده است. مقصود از آن فقط بازخوانی یک تجربهٔ تاریخی نیست. هر دوره‌ای می‌تواند صورت‌هایی از تسلیم فکری بسازد؛ هنگامی که یک دستگاه عقیدتی، خود را تنها زبان معتبر فهم جهان معرفی می‌کند و مخالفانش را، پیش از شنیدن سخن‌شان، به ارتجاع، جهل، فساد یا دشمنی با انسان متهم می‌سازد. با این همه، بازگشت به میلوش باید با احتیاط همراه باشد.

متن مورد بحث، نوشتهٔ ریشارد لگوتکو، فیلسوف محافظه‌کار لهستانی، است و داوری‌های تند او دربارهٔ جریان‌های فرهنگی امروز غرب، بخشی از موضع فکری و سیاسی خود اوست، نه حکمی قطعی که از دل تاریخ بیرون آمده باشد.

روشنفکر در برابر قدرت تازه

به گزارش رویداد۲۴، پس از جنگ جهانی دوم، لهستان در قلمرو نفوذ شوروی قرار گرفت و حکومت کمونیستی، در کنار تصرف نهاد‌های سیاسی و اقتصادی، برای تسخیر میدان فرهنگ نیز برنامه‌ای سنجیده داشت. دولت جدید به نویسندگان و چهره‌های صاحب‌نام نیاز داشت؛ هم برای آراستن چهرهٔ خود در برابر جهان غرب و هم برای آنکه نظم تازه، در چشم مردم، از پشتوانهٔ فرهنگی و اخلاقی برخوردار جلوه کند. به برخی نویسندگان خانه، اتومبیل، مزایای ویژه، وعدهٔ چاپ گستردهٔ آثار و منصب‌های دولتی یا دیپلماتیک داده می‌شد.

میلوش نیز مدتی در دستگاه دیپلماسی حکومت کمونیستی کار کرد؛ ابتدا در واشینگتن و سپس در پاریس. او از طریق دوستان دوران دانشگاهش، از جمله یرژی پوترامنْت، نویسنده‌ای متوسط، اما کارگزار پرنفوذ حزب، به این ساختار راه یافت. هنگامی که دریافت قرار است به لهستان فراخوانده شود و دیگر راهی برای استقلال او باقی نماند، راه گریز را برگزید.

همین پیشینه، به ذهن در بند لحن و نیرویی خاص می‌بخشد. نویسنده از بیرون به ماجرا خیره نشده بود؛ خود، مدتی در حاشیهٔ همان سازوکار زیسته بود و کشش‌هایش را می‌شناخت. او می‌دانست پیوند روشنفکر با قدرت همیشه از راه تهدید مستقیم شکل نمی‌گیرد. قدرت می‌تواند پاداش دهد، احساس اهمیت ببخشد، انزوای فرد را پایان دهد و به او القا کند که در صف پیروزمندان تاریخ ایستاده است. در چنین موقعیتی، سازش فقط یک عمل سیاسی نیست؛ آرام‌آرام به عادتی ذهنی تبدیل می‌شود.

ایمان تازه


بیشتر بخوانید:

چرا حکومت‌های استبدادی رسانه‌ها را سانسور می‌کنند؟

جدال همیشگی دولت‌ها با رسانه از کجا نشات می‌گیرد؟

حکومت‌های توتالیتر چگونه بر شهروندان نظارت می‌کنند؟

گردان سایبری چیست و چگونه فعالیت می‌کند؟


به گزارش رویداد۲۴، میلوش کمونیسم استالینی را صرفاً یک نظام حکومتی نمی‌دید. در نگاه او، این نظام صورت یک «ایمان تازه» را پیدا کرده بود؛ ایمانی که وعده می‌داد جهان بورژوایی و سرمایه‌داری را واژگون کند و نظمی نو بر ویرانه‌های آن بسازد. در چنین منظومه‌ای، اندیشه و هنر بی‌طرف یا مستقل، بی‌معنا و حتی زیان‌بار تلقی می‌شدند؛ زیرا هر سخن و هر اثر هنری باید جای خود را در نبرد بزرگ تاریخ روشن می‌کرد.

این نگاه، از روشنفکر نمی‌خواست فقط فرمان حکومت را اجرا کند. از او می‌خواست زبان خود را تغییر دهد، داوری اخلاقی‌اش را به تعویق اندازد و واقعیت را از دریچهٔ آموزه‌ای از پیش آماده ببیند. هر واقعه‌ای، از گرسنگی و بازداشت تا سانسور و محاکمه، می‌توانست با واژگانی، چون ضرورت تاریخی، مصالح انقلاب یا مرحلهٔ گذار توضیح داده شود. دستگاه فکری، به‌جای آنکه واقعیت را بسنجد، وظیفه می‌یافت واقعیت را به سود خود تأویل کند.

میلوش برای این سازوکار نام «روش» را به کار می‌برد؛ روشی که از دیالکتیک مارکسیستی الهام می‌گرفت، اما در عمل به ابزاری برای بی‌اثرکردن هر اعتراض بدل می‌شد. اگر واقعیتی با آموزه ناسازگار بود، آن واقعیت یا تحریف‌شده خوانده می‌شد یا نشانه‌ای از پیچیدگی گذر تاریخ. اگر با آموزه همخوانی داشت، به برهانی قاطع برای حقانیت نظام تبدیل می‌شد. چنین روشی به پیروانش اطمینانی کم‌نظیر می‌بخشید، زیرا تردید را از عرصهٔ اندیشه بیرون می‌راند.

خطر یقین ایدئولوژیک درست در همین نقطه آشکار می‌شود. ذهنی که خود را مالک حقیقت نهایی بداند، دیگر نیاز چندانی به شنیدن ندارد. مخالفت در چشم او نشانهٔ تفاوت رأی نیست؛ نشانهٔ بیماری، فساد یا عقب‌ماندگی است. از این‌جا تا توجیه حذف مخالف، راهی کوتاه باقی می‌ماند.

تقیه؛ هنر زیستن در دروغ

به گزارش رویداد۲۴، یکی از ماندگارترین مفهوم‌های ذهن در بند، «تقیه» است؛ اصطلاحی که میلوش آن را از سنت ایرانی و اسلامی وام گرفت. مقصود او وضعیتی بود که در آن فرد، باور واقعی خود را پنهان می‌کند و برای دوام آوردن در نظامی سرکوبگر، چهره‌ای پذیرفتنی از خود می‌سازد. روشنفکر ممکن است در جمع از حزب و انقلاب سخن بگوید، اما در خلوت به آنها بخندد؛ ممکن است مقاله‌ای در ستایش قدرت بنویسد و در حاشیهٔ متن، نشانه‌ای رمزی برای خوانندهٔ همدل بگذارد.

میلوش در تقیه و کتمان، فقط ترس نمی‌دید. این بازی می‌توانست برای فرد نوعی احساس برتری نیز بسازد. کسی که گمان می‌کرد حقیقت را می‌داند و دیگران را فریب می‌دهد، شاید در دل به خود می‌بالید که از مؤمنان ساده‌دل دستگاه هوشمندتر است. اما این برتری پنهانی، راه آزادی نبود. انسان هرچه بیشتر نقش خود را بازی کند، مرز میان نقش و شخصیتش مبهم‌تر می‌شود. زبان وام‌گرفته از قدرت، به تدریج در ذهن خانه می‌کند و توان داوری مستقل را می‌فرساید.

در این‌جا نقدی مهم بر میلوش مطرح شده است. لگوتکو یادآور می‌شود که برای توضیح همراهی روشنفکران با کمونیسم، نباید نقش ترور، پلیس سیاسی، سانسور، تهدید، امتیاز و سازگاری روزمره را کوچک شمرد. یکی از نویسندگان ضدکمونیست لهستانی، با طعنه گفته بود که روشنفکران را هگل نگزید؛ استالین، بریا، کا. گ. ب و همدستانشان گزیدند. این طعنه، به نکته‌ای اساسی اشاره می‌کند. در حکومت‌های تمامیت‌خواه، بسیاری از آدم‌ها به دلیل ایمان فلسفی تسلیم نمی‌شوند؛ برای حفظ امنیت، شغل، خانواده و امکان زیستن، راه سازش را در پیش می‌گیرند.

با این همه، تقلیل همه‌چیز به ترس نیز حقیقت را ناقص می‌گذارد. ترس، رفتار را وادار می‌کند؛ ایدئولوژی می‌تواند به آن رفتار معنا و حتی شأن ببخشد. کسی که صرفاً از سر اجبار سکوت کرده، در درون خود ممکن است همچنان از قدرت بیزار باشد. اما کسی که سرکوب را مرحله‌ای ضروری در راه رستگاری بشر می‌داند، در ساختن زندان سهمی فعال‌تر می‌گیرد. همین‌جا است که مسئلهٔ «ذهن در بند» از سیاست صرف فراتر می‌رود.

گزش هگلی


بیشتر بخوانید:

ابتذال بحران | طلسم ابدی وضعیت استثنایی و فروپاشی رویای ملالِ باشکوه زندگی عادی

فلسفه‌ای برای تاب‌آوردن یا تسلیم شدن؟ | نقدی بر موج رواقی‌گری در ایران

انقلاب یا اصلاحات تدریجی؟ | دو ایده بزرگ تغییرات اجتماعی چه خاستگاهی دارند؟


رویداد۲۴، میلوش بعد‌ها برای توضیح این افسون فکری، تعبیر «گزش هگلی» را به کار برد. اشاره‌اش به آن تلقی از تاریخ بود که جهان را دارای مسیر و غایتی معین می‌بیند؛ گویی تاریخ، با نیرویی ناگزیر، از میان ویرانی‌ها به سوی صورتی برتر از زندگی انسانی پیش می‌رود. در خوانش مارکسیستی رایج آن روزگار، کمونیسم پایان محتوم این مسیر بود. کسانی که با آن مخالفت می‌کردند، فقط در برابر یک حکومت نمی‌ایستادند؛ در برابر خود تاریخ می‌ایستادند.

چنین تصوری برای روشنفکری که از ویرانی‌های جنگ جهانی، از اردوگاه‌های مرگ و از ناتوانی تمدن اروپایی در جلوگیری از فاجعه سرخورده بود، جاذبه‌ای عظیم داشت. پس از جنگ، بسیاری از روشنفکران اروپای شرقی دیگر نمی‌توانستند به‌سادگی به جهان پیشین بازگردند. رویداد۲۴،  لیبرالیسم، ناسیونالیسم و تمدن غربی در چشم آنان با جنگ، استعمار، بحران اقتصادی و فاشیسم گره خورده بود. شوروی، که در نبرد با آلمان نازی نقشی تعیین‌کننده داشت، برای گروهی به صورت بدیلی تاریخی جلوه کرد؛ بدیلی که می‌پنداشتند از دل ویرانی، نظمی عادلانه‌تر بیرون می‌آورد.

اما وقتی تاریخ به صورت داوری نهایی درآید، مسئولیت فردی رنگ می‌بازد. جنایت امروز با وعدهٔ فردای بهتر پوشانده می‌شود. قربانیان واقعی به هزینه‌ای گذرا در راه سعادت آینده تقلیل می‌یابند. همین منطق بود که به دستگاه‌های توتالیتر امکان داد با زبانی سرشار از عدالت، آزادی و رهایی سخن بگویند و در همان حال، آزادی و حقیقت را خفه کنند.

آنچه پس از ۱۹۵۶ آشکار شد

رویداد۲۴، لگوتکو بر این باور است که میلوش در توصیف قدرت و ماندگاری کمونیسم استالینی، تا اندازه‌ای اغراق کرده بود. به تعبیر او، دورهٔ بسیار خشن استالینیسم در اروپای شرقی عمر درازی نداشت و پس از ۱۹۵۶، راز دستگاه بیش از پیش برملا شد. مردم دیدند که این نظام بیش از آنکه بر نیروی ایمان تازه استوار باشد، بر پلیس سیاسی، سانسور، فشار زندگی روزمره و در نهایت بر حضور ارتش شوروی تکیه دارد. سرکوب قیام مجارستان به دست ارتش سرخ، این حقیقت را با وضوحی دردناک پیش چشم همگان گذاشت.

این داوری، هرچند در لحن خود تند است، یادآور نکته‌ای مهم است. رویداد۲۴، اقتدار ایدئولوژی در خلأ دوام نمی‌آورد. ایدئولوژی برای فرمان‌راندن به نهاد، سازمان، بوروکراسی، رسانه، دستگاه امنیتی و سازوکار‌های پاداش و مجازات نیاز دارد. در سوی دیگر نیز، جامعه فقط از روشنفکران مشهور تشکیل نشده است. خانواده‌ها، مؤمنان، کارگران، معلمان، گروه‌های محلی و حافظان سنت‌های فرهنگی، گاه با خاموشی یا مقاومت‌های کوچک، چیزی از استقلال اخلاقی و حافظهٔ جمعی را حفظ می‌کنند.

چند دهه پس از انتشار ذهن در بند، سفر پاپ ژان پل دوم به لهستان و شکل‌گیری جنبش همبستگی نشان داد که هیچ نظامی، حتی اگر نیرومند و پایدار جلوه کند، نمی‌تواند تمام لایه‌های جامعه را برای همیشه تصرف کند. آنچه در زمانی کوتاه به صورت سرنوشت محتوم تاریخ عرضه می‌شد، سرانجام فرو ریخت. تاریخ، برخلاف وعده‌های ایدئولوژیک، پایان از پیش نوشته‌شده ندارد.

نقدی بر نقد

لگوتکو از این بحث تاریخی به نقد آنچه «ایمان تازهٔ نو» در فرهنگ معاصر غرب می‌نامد، می‌رسد و پدیده‌هایی، چون سیاست هویتی، بیداری‌خواهی و زبان سیاسی رایج در دانشگاه‌ها را با ایدئولوژی کمونیستی مقایسه می‌کند. او می‌گوید این جریان‌ها نیز جهان را در آستانهٔ گسستی بزرگ می‌بینند، سنت‌های گذشته را یکسره آلوده به تبعیض می‌دانند و دگرگونی‌های فرهنگی امروز را بازگشت‌ناپذیر معرفی می‌کنند.

اما قیاس هر صورت از سیاست فرهنگی امروز با توتالیتاریسم قرن بیستم، اگر بی‌دقت به کار رود، روشنگر نیست. میان نقد تبعیض، دفاع از حقوق گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده و مطالبهٔ برابری از یک سو، و نظامی که بر پلیس مخفی، سانسور همه‌جانبه، اردوگاه و اشغال نظامی استوار بود از سوی دیگر، فاصله‌ای عظیم وجود دارد. این فاصله را نمی‌توان با چند شباهت زبانی یا با اشاره به تندروی‌های فضای دانشگاهی از میان برداشت.

با این حال، هستهٔ هشدار لگوتکو را می‌توان جدی گرفت، بی‌آنکه در داوری‌های فراگیر او شریک شد. هر جنبش فکری، هرچند با آرمان‌های انسانی آغاز کند، اگر خود را یگانه معیار فضیلت بداند و مخالفان را از دایرهٔ گفت‌و‌گو بیرون براند، در معرض تصلب قرار می‌گیرد. هنگامی که پرسش‌کردن به علامت سوءنیت بدل شود، زبان اخلاقی می‌تواند کارکردی پلیسی پیدا کند. آزادی اندیشه فقط با نبود سانسور رسمی تضمین نمی‌شود؛ به فرهنگی نیاز دارد که در آن تردید، گفت‌و‌گو و امکان خطا محترم شمرده شود.

وظیفهٔ دشوار استقلال

ذهن در بند در نهایت کتابی دربارهٔ شکست اخلاقی روشنفکران است، اما از این شکست نباید تصویری رمانتیک ساخت. روشنفکر موجودی بیرون از جامعه و فراتر از ضعف‌های انسانی نیست. او نیز از ترس، جاه‌طلبی، نیاز به تعلق، میل به دیده‌شدن و وسوسهٔ نزدیکی به قدرت اثر می‌پذیرد. چه‌بسا همان کسی که رسالتش نقد قدرت است، از قدرت حقیقتی که خود بدان باور دارد، سخت‌تر از هر فرمانروایی دفاع کند.

استقلال فکری با ادعای بی‌طرفی کامل به دست نمی‌آید. هیچ‌کس بیرون از زبان، تاریخ، طبقه، حافظه و باور‌های خویش نمی‌ایستد. استقلال از جایی آغاز می‌شود که فرد بداند باور‌های محبوب او نیز باید در معرض پرسش قرار گیرند؛ جایی که حاضر شود میان واقعیت و روایت دلخواهش، جانب واقعیت را بگیرد؛ و جایی که انسان مخالف را، حتی در اوج اختلاف، از شأن انسانی‌اش محروم نکند.

شاید همین وظیفه، ساده‌ترین و دشوارترین درس این کتاب باشد. استبداد، پیش از آنکه در ساختمان‌های حکومتی و آیین‌نامه‌های سانسور استقرار یابد، در زبان ما تمرین می‌شود؛ در لحظه‌ای که از شنیدن استدلال مخالف دست می‌کشیم و یقین خود را از حقیقت بزرگ‌تر می‌سازیم. میلوش این خطر را در ویرانه‌های اروپای پس از جنگ دید. خطر هنوز باقی است، چون میل انسان به سپردن آزادی خویش به وعدهٔ یقین، همچنان باقی است.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: علیرضا نجفی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha