تاریخ انتشار: ۰۹:۲۷ - ۱۲ آبان ۱۴۰۴
تعداد نظرات: ۱ نظر
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد:

«دیپلماسی و قتل در تهران»؛ چرا الماس شاه به روسیه داده شد؟

رویداد۲۴| در بهار ۱۸۲۹، در جاده‌ای کوهستانی و صعب‌العبور میان گرجستان و ارمنستان، الکساندر پوشکین، بزرگ‌ترین شاعر روسیه، با کاروانی غریب رو‌به‌رو شد. ارابه‌ای ساده که دو گاو گرجی آن را به‌کندی می‌کشیدند، از سربالایی تندی پایین می‌آمد. پوشکین، سوار بر اسب، از گرجی‌های همراه ارابه پرسید: «از کجا می‌آیید؟»

پاسخ شنید: «از تهران.»

پوشکین دوباره پرسید: «چه با خود می‌برید؟»

و پاسخ شنید: «گریباید.»

ارابه حامل جسد مثله‌شده‌ی الکساندر سرگئی‌ویچ گریبایدوف بود؛ نویسنده‌ی نامدار، دیپلمات امپراتوری، و وزیر مختار روسیه در ایران. او چند ماه پیش، در هجومی خونین و وحشیانه به سفارت روسیه در تهران، به همراه تقریبا تمام همراهانش، به دست جمعیتی خشمگین کشته شده بود.

پوشکین بعد‌ها در سفرنامه‌ی خود نوشت: «هرگز باور نمی‌کردم دوباره گریبایدوف خودمان را ملاقات کنم!» او به یاد آورد که آخرین بار پیش از سفر گریبایدوف به ایران، او را در سن پترزبورگ دیده بود؛ مردی «غمگین، با پیش‌بینی‌هایی غریب». گریبایدوف به پوشکین گفته بود: «شما این مردم [ایرانیان]را نمی‌شناسید. خواهید دید که کار به ضربات چاقو خواهد کشید.» پیش‌بینی هولناک او به حقیقت پیوسته بود.

داستان گریبایدوف، که در کتاب «دیپلماسی و قتل در تهران» به تفصیل روایت شده، صرفا گزارش یک شکست دیپلماتیک یا یک شورش کور نیست. این تراژدی مردی است با تضاد‌های عمیق؛ نابغه‌ای ادبی که شاهکارش هجویه‌ای بر جامعه‌ی فاسد روسیه بود، و در عین حال، دیپلماتی جاه‌طلب که خود به ابزار سرسخت امپریالیسمی بدل شد که کشورش را به پیش می‌راند. او معمار اصلی یکی از تحقیرآمیزترین معاهدات تاریخ ایران، یعنی عهدنامه‌ی ترکمانچای، بود و دقیقا برای اجرای همان معاهده به تهران فرستاده شد و در تهران به قتل رسید.

از «مصیبت عقل» تا تبعید به قفقاز

گریبایدوف پیش از آنکه دیپلمات شود، یک پدیده‌ی ادبی بود. او را در محافل سن پترزبورگ با هوش گزنده‌اش، استعداد موسیقایی خیره‌کننده، و تسلطش به چندین زبان می‌شناختند. شاهکار او، نمایشنامه‌ی «مصیبت عقل» که در دوران تبعیدش در شرق شکل گرفت، مانند بمبی در جامعه‌ی روسیه منفجر شد. این کمدی تلخ، که ریاکاری، فساد، و پوچی اشرافیت مسکو را به سخره می‌گرفت، چنان تند بود که سانسور تزار اجازه‌ی چاپ یا اجرای آن را نداد. اما این ممنوعیت، خود به شهرت آن دامن زد. ده‌ها هزار نسخه‌ی دست‌نویس از آن کپی و در سراسر امپراتوری پخش شد و گریبایدوف را یک‌شبه در ردیف اول نویسندگان روسیه قرار داد.

قهرمان نمایشنامه، «چاتسکی»، یک روشنفکر آرمان‌گرا و منتقد است که در برابر جامعه‌ی فاسد اطرافش، در نهایت «دیوانه» خوانده می‌شود و طرد می‌گردد. این سرنوشت، شباهت عجیبی به سرنوشت خود گریبایدوف داشت.

اما آنچه مسیر زندگی این نابغه‌ی ادبی را تغییر داد، نه قلم، که یک رسوایی عاشقانه بود. در سال ۱۸۱۷، در پی رقابتی پیچیده بر سر یک بالرین مشهور به نام آودوتیا ایستومینا، گریبایدوف درگیر یک دوئل بدنام چهارنفره شد. اگرچه خود گریبایدوف در آن روز شلیک نکرد، اما این دوئل به مرگ کنت شرمتف، یکی از طرفین، انجامید. این رسوایی برای او گران تمام شد. او مجبور به ترک پایتخت شد و عملا به عنوان دیپلماتی دون‌پایه به «تبعید» در قفقاز و ایران فرستاده شد.

این تبعید، گریبایدوف شاعر را به گریبایدوف دیپلمات تبدیل کرد. او در گرجستان و ایران، زبان فارسی را به کمال آموخت و در مکتب سخت‌گیرانه‌ی ژنرال آلکسی یرمولوف، فرمانده‌ی بی‌رحم قفقاز، با واقعیت‌های خشن سیاست امپراتوری روسیه آشنا شد. یرمولوف با سیاست «وحشت و زمین سوخته» بر قبایل قفقاز حکومت می‌کرد و گریبایدوف جوان، مشاور دیپلماتیک او شد و الفبای دیپلماسی استعماری را از او آموخت. گریبایدوف در ابتدا شیفته‌ی شخصیت «ناپلئونی» یرمولوف بود، اما بعدها، با دیدن کشتار بی‌رحمانه‌ی بومیان، دچار تردید‌هایی شد که در نوشته‌هایش نیز بازتاب یافت.

در سایه‌ی چوبه‌ی دار

درست زمانی که گریبایدوف در حال تبدیل شدن به یک دیپلمات کارکشته بود، رویدادی سرنوشت‌ساز در روسیه رخ داد: قیام دسامبریست‌ها در دسامبر ۱۸۲۵. در پی مرگ الکساندر اول، بسیاری از نزدیک‌ترین دوستان گریبایدوف و همفکران او که از حلقه‌ی اشراف‌زادگان لیبرال بودند، علیه تزار جدید، نیکلای اول، شورش کردند. گریبایدوف، که در مرخصی بود، در قلب این محافل در سن پترزبورگ حضور داشت.

این شورش به سرعت و با خشونت سرکوب شد. گریبایدوف که با بسیاری از رهبران قیام (مانند رایلیف، بستیژف و اودایفسکی) ارتباط نزدیک داشت، بلافاصله دستگیر و به قلعه‌ی پطرس و پولس در سن پترزبورگ زندانی شد. او سه ماه را در بازداشت گذراند و بار‌ها بازجویی شد.


بیشتر بخوانید: همسایه‌ی شرور ما | دویست سال کشمکش و شیدایی در روابط ایران و روسیه


در حالی که پنج تن از دوستانش اعدام شدند و ده‌ها تن دیگر به تبعید ابد در سیبری محکوم گشتند، گریبایدوف به طرزی معجزه‌آسا تبرئه و آزاد شد. کمک یرمولوف (که به او هشدار داد تا نامه‌های اتهام به خود را بسوزاند) و نفوذ ژنرال پاسکیویچ (که با خانواده‌ی گریبایدوف وصلت داشت) جان او را نجات داد.

این واقعه، یک نقطه‌ی عطف روانی در زندگی او بود. او از مهلکه گریخته بود، اما دوستانش را از دست داده بود. او اکنون می‌بایست وفاداری مطلق خود را به تزار جدید، نیکلای آهنین، ثابت کند. گویی گریبایدوفِ بازمانده، تصمیم گرفته بود تا در جبهه‌ی دیگری، یعنی در میدان دیپلماسی امپراتوری، آن تعصب و سرسختی‌ای را که دوستانش در میدان نبرد سیاسی نشان داده بودند، به نمایش بگذارد.

معمار ترکمانچای

جنگ دوم روسیه و ایران (۱۸۲۶-۱۸۲۸) فرصتی طلایی برای گریبایدوف بود تا وفاداری و شایستگی خود را اثبات کند. او به سرعت به عنوان مشاور سیاسی و «همه‌کاره‌ی» فرمانده‌ی جدید قفقاز، ژنرال ایوان پاسکیویچ، منصوب شد. تسلط او بر زبان فارسی و درک عمیقش از منطقه، او را به چهره‌ی اصلی دیپلماسی روسیه در این جنگ تبدیل کرد.

پس از پیروزی‌های قاطع روسیه، سقوط ایروان و تسخیر تبریز، ایران چاره‌ای جز پذیرش صلح نداشت. گریبایدوف، به عنوان مذاکره‌کننده‌ی ارشد، با سرسختی تمام پیش‌نویس معاهده‌ای را تنظیم کرد که در روستای ترکمانچای به امضای طرفین رسید.

این عهدنامه، که شاهکار دیپلماتیک گریبایدوف محسوب می‌شد، برای ایران یک فاجعه‌ی ملی بود. ایران نه تنها خانات ایروان و نخجوان (یعنی کل ارمنستان امروزی) را برای همیشه به روسیه واگذار کرد، بلکه مجبور به پذیرش غرامتی کمرشکن به مبلغ ده کرور تومان طلا (معادل ۲۰ میلیون روبل نقره) شد. این «غرامت نفرین‌شده» چنان سنگین بود که ایران را تا مرز ورشکستگی کامل پیش برد. گریبایدوف با سرسختی تمام بر دریافت این غرامت اصرار ورزید و حتی پیشنهاد‌های میانجیگرانه‌ی بریتانیایی برای تعدیل آن را رد کرد.

او با متن این عهدنامه به سن پترزبورگ بازگشت و مانند یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت. تزار نیکلای اول، به پاس خدماتش، او را به مقام «وزیر مختار» در دربار ایران منصوب کرد و مبلغ قابل توجهی پاداش به او اهدا کرد. اما این انتصاب، در واقع، حکم مرگ او بود. وظیفه‌ی هولناک گریبایدوف، بازگشت به تهران و نظارت بر اجرای دقیق همان معاهده‌ی تحقیرآمیزی بود که خود نوشته بود، آن هم در میان ملتی که از او و کشورش متنفر بودند.

عشق و پیش‌بینی مرگ

پیش از عزیمت به این ماموریت مرگبار، زندگی گریبایدوف شاهد درخشش کوتاهی از خوشبختی بود. او در توقفی کوتاه در تفلیس، با نینا چاوچاوادزه، دختر شانزده‌ساله‌ی یک شاهزاده‌ی گرجی، ازدواج کرد. این وصلت ازدواجی پرشور بود. گریبایدوف ۳۴ ساله، که عمری را در تبعید و جنگ و دسیسه‌های سیاسی گذرانده بود، سرانجام طعم خوشبختی را چشید. او در نامه‌ای به یکی از دوستانش نوشت: «پس از یک روز پر از اضطراب و نگرانی، به حرم خصوصی خود بازمی‌گردم، جایی که خواهر، همسر و دخترم را، همگی در چهره‌ی کوچک و شایان ستایش او می‌یابم.».

اما این خوشبختی، پیش‌بینی‌های تاریک او را متوقف نکرد. او می‌دانست که به کجا می‌رود. او به دوستش بگیچف گفته بود: «پیش‌بینی می‌کنم که زنده از ایران باز نخواهم گشت... اللهیار خان قاجار [از شاهزادگان بانفوذ و جنگ‌طلب]مرا دشمن شخصی خود می‌داند... او اجازه نخواهد داد از صلحی که با آنها بسته‌ایم، لذت ببرم.»

با این وجود، او وظیفه‌اش را پذیرفت. در دسامبر ۱۸۲۸، همراه با همسر جوان و باردارش و هیئتی مفصل، تفلیس را به مقصد ایران ترک کرد. او نینا را در تبریز، که هنوز تحت اشغال نظامی روس‌ها و در نتیجه امن‌تر بود، گذاشت و خود با ۳۵ قزاق و تعدادی خدمه، راهی پایتخت وحشت‌زده، تهران، شد.

شمارش معکوس در تهران: زیاده‌روی مرگبار

گریبایدوف در ۳۰ دسامبر ۱۸۲۸ وارد تهران شد. فضای پایتخت به‌شدت ضد روسی بود. تحقیر ترکمانچای، حضور سربازان روس در تبریز، و فشار اقتصادی ناشی از پرداخت اقساط غرامت، همگی فضایی انفجاری ساخته بودند. ورود او مصادف با ایام عزاداری مذهبی شیعیان (احتمالا ماه محرم یا رمضان) بود و حضور نمایندگان «کفار» در این فضا، بر آتش تعصبات می‌دمید.

در این میان، گریبایدوف که اکنون در جایگاه فاتح مطلق قرار داشت، شروع به اجرای سفت و سخت مفاد عهدنامه کرد. او مغرور، انعطاف‌ناپذیر و ناشکیبا بود. او نه مانند یک دیپلمات، که مانند یک حاکم نظامی رفتار می‌کرد. ایرانیان به او لقب «سخت‌گیر» داده بودند.

ماده‌ی سیزدهم عهدنامه به روسیه اجازه می‌داد اسرای جنگی و اتباع سابق خود (عمدتا ارامنه و گرجی‌ها) را که در طول جنگ‌های گذشته به ایران کوچانده شده بودند، شناسایی و به روسیه بازگرداند. این ماده، بهانه‌ی آغاز فاجعه شد.

جرقه در ۲۰ ژانویه ۱۸۲۹ زده شد. مردی به نام میرزا یعقوب مارکاریان، خواجه‌ی ارمنی‌الاصل و خزانه‌دار حرم‌سرای فتحعلی‌شاه، به سفارت روسیه پناهنده شد و طبق ماده‌ی سیزدهم، تقاضای بازگشت به زادگاهش، ایروان (که اکنون خاک روسیه بود) را کرد.

این یک توهین مستقیم و غیرقابل تحمل به شخص شاه بود. میرزا یعقوب صرفا یک اسیر جنگی نبود؛ او از محرمان اسرار حرم‌سرا و خزانه‌ی شخصی فتحعلی‌شاه بود و مهم‌تر از آن، به دین اسلام گرویده بود. از دیدگاه شرعی، او یک «مرتد» محسوب می‌شد.

دربار قاجار به‌شدت وحشت‌زده شد. وزرای ارشد، از جمله صدراعظم، به گریبایدوف التماس کردند که از این خواجه‌ی مرتد صرف‌نظر کند، چرا که این اقدام حیثیت شاه را لکه‌دار می‌کند و خشم مردم و علما را برمی‌انگیزد. اما گریبایدوف، با سرسختی و «زیاده‌روی در تعصب»، بر اجرای مو به موی قانون اصرار ورزید و حاضر به تحویل او نشد.

چند روز بعد، فاجعه عمیق‌تر شد. دو زن ارمنی که اسیر و مسلمان شده بودند و در حرم‌سرای اللهیار خان قاجار (همان کسی که گریبایدوف از او می‌ترسید) بودند، نیز به سفارت پناهنده شدند. برای متعصبین تهران، این به منزله‌ی آن بود که روس‌ها به حریم ناموس مسلمانان تجاوز کرده‌اند و زنان مسلمان را به زور از خانه‌هایشان بیرون می‌کشند.

گریبایدوف تمام هشدار‌ها را نادیده گرفت. او حتی پیشنهاد مصالحه‌آمیز وزرای ایران برای انتقال مخفیانه‌ی میرزا یعقوب را رد کرد. او مغرورانه معتقد بود که «دولتی که چنین بهای گزافی برای صلح پرداخته، جرئت توهین به دولت قدرتمند روسیه در شخص فرستاده‌اش را نخواهد داشت.»

آخرین میخ بر تابوت این ماموریت، در ۲۹ ژانویه کوبیده شد. رستم‌بک، یکی از همراهان گرجی گریبایدوف (و کسی که در دستگیری اللهیار خان نقش داشت)، در اقدامی تحریک‌آمیز، دو زن پناهنده را برای «غسل» به حمام عمومی مجاور سفارت برد. این اقدام در فرهنگ آن روز، توهینی آشکار به اللهیار خان و تأییدی بر نیت روس‌ها برای «بی‌عصمت» کردن زنان مسلمان تلقی شد.

در همان شب، علما در مساجد گرد آمدند، بازار‌ها را بستند و علیه میرزا یعقوب مرتد و سفارت «کفار» که زنان مسلمان را دزدیده بود، فتوای جهاد صادر کردند؛ کاری که هزینه‌های گرانی برای ایران داشت. اما این قشر اساسا به تبعات طولانی مدت اعمالش نمی‌اندیشید و پیش از آن نیز با راه انداختن جنگ دوم ایران و روسیه باعث عمیق‌ترین و دامنه‌دارترین تحقیر تاریخ ایران را به کشور تحمیل کرده بود.

۳۰ ژانویه: روز خون

صبح روز ۳۰ ژانویه ۲۲ بهمن ۱۲۰۷، جمعیتی عظیم، خشمگین و کف بر لب، مسلح به چوب، قمه و سنگ، به رهبری ملا مسیح، مجتهد تهران، به سوی سفارت روسیه در باغ ایلچی سرازیر شدند. شاه و دربار، که خود از این غائله وحشت کرده بودند، سربازانی را برای حفاظت از سفارت فرستادند، اما این سربازان یا فرار کردند یا به مهاجمان پیوستند.


بیشتر بخوانید: معمار روسیه نوین| چگونه پتر کبیر روس‌ها را از زیر سایه سنّت‌های قرون وسطایی بیرون کشید؟


در ابتدا، هدف جمعیت تنها میرزا یعقوب و دو زن بودند. آنها به داخل حیاط اول ریختند. میرزا یعقوب را، که برای نجات جانش التماس می‌کرد، بیرون کشیدند و زیر ضربات چاقو و قمه تکه‌تکه کردند. دو زن نیز ربوده شدند.

اما این اقدامات شنیع به همینجا ختم نشد. جمعیت، که اکنون با دیدن خون دیوانه شده بود، به ساختمان اصلی، جایی که گریبایدوف و ۳۵ قزاق مسلحش پناه گرفته بودند، هجوم برد. گریبایدوف به قزاق‌ها دستور آتش داد. شلیک قزاق‌ها و کشته شدن چند نفر از مهاجمان، جنون را کامل کرد.

نبردی وحشیانه و نابرابر درگرفت. قزاق‌ها شجاعانه جنگیدند، اما در برابر هزاران نفر، شانسی نداشتند. مهاجمان از دیوار‌ها و سقف بالا رفتند و اتاق به اتاق جنگیدند. نبرد سه ساعت طول کشید. گریبایدوف، با صورتی خونین از اصابت سنگ، در حالی که شمشیر در دست داشت، تا آخرین لحظه جنگید. بر اساس روایات، آخرین کلمات او، فریادی از سر استیصال و تحقیر علیه شاهی بود که او را رها کرده بود: «فتحعلی شاه! فتحعلی شاه! ... به جهنم!»

در نهایت، همه‌ی ۴۴ نفر اعضای سفارت، از جمله خود گریبایدوف، به شکلی فجیع کشته شدند. اجساد آنها، از جمله جسد گریبایدوف، از پنجره به حیاط انداخته شد، و توسط جمعیت در کوچه‌های تهران گردانده شد. این کشتار چنان وحشیانه بود که جسد گریبایدوف بعد‌ها تنها از روی جای زخم یک دوئل قدیمی روی دستش قابل شناسایی بود.

تنها بازمانده‌ی این حمام خون، ایوان مالتسوف، دبیر اول سفارت بود که در تمام طول مدت حمله، در اتاقی در حیاط بیرونی پنهان شده بود.

پس‌لرزه‌های دیپلماتیک: الماسی در برابر خون

خبر این فاجعه، ایران و روسیه را در آستانه‌ی جنگی دوباره قرار داد؛ جنگی که اگر رخ می‌داد قطعا دیگر ایرانی باقی نمی‌ماند و کشور فرومی‌پاشید. فتحعلی‌شاه قاجار که از انتقام تزار به وحشت افتاده بود، بلافاصله هیئتی را برای عذرخواهی به ریاست نوه‌اش، خسرو میرزا، به سن پترزبورگ فرستاد. تزار نیکلای اول، که خود عمیقاً درگیر جنگ با امپراتوری عثمانی بود و تمایلی به گشودن جبهه‌ی جدیدی در ایران نداشت، در چرخشی دیپلماتیک، تصمیم به پذیرش عذرخواهی گرفت.

برای جلب رضایت کامل تزار و پرداخت خون‌بهای گریبایدوف، شاه دستور داد یکی از گران‌بهاترین جواهرات خزانه‌ی سلطنتی، الماس معروف «نادرشاه»، را به عنوان هدیه برای تزار ارسال کنند. (این همان الماسی نیست که امروز به نام «الماس شاه» در کرملین است، بلکه هدیه‌ای دیگر از جواهرات ارزشمند بود، بلکه الماس خونین نام دارد).

تزار نیکلای اول، رسما اعلام کرد که این «رویداد ناگوار تهران را به فراموشی ابدی می‌سپارد». او حتی یک کرور (نیم میلیون تومان) از باقیمانده‌ی غرامت ایران را بخشید. در این میان، گریبایدوف، که قربانی سیاست‌های امپراتوری شده بود، به راحتی به عنوان «قربانی زیاده‌روی و تعصب» خود معرفی شد تا صلح شکننده‌ی میان دو امپراتوری حفظ شود.

جسد تکه‌تکه شده‌ی او، همانگونه که پوشکین دیده بود، به تفلیس بازگردانده شد. همسر جوانش، نینا، که در تبریز از فاجعه بی‌خبر بود، پس از بازگشت به تفلیس حقیقت را شنید. این ضربه چنان سهمگین بود که باعث زایمان زودرس او شد؛ نوزادش تنها چند ساعت زنده ماند.

نینا چاوچاوادزه دیگر هرگز ازدواج نکرد و تا پایان عمرش در سوگ همسرش ماندگار شد. 

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: روسیه
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
رضا
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۱:۰۶ - ۱۴۰۴/۰۸/۱۲
0
1
افراط و تفریط ....
بلای ریشه کن کننده ...
ایران امروز هم قربانی افراط اقلیت شده البته این افراطیون یه فرق اساسی با افراطیون سنتی دارن و اون اینه که تفکرات این عده ظاهری و رد گم کنی هستش چون هیچ یک ذره ای اعتقاد به عقاید خود ندارن و هدف اصلیشون غارت میباشد ....
سانسور بی سانسور رویداد ....
نظرات شما