تاریخ انتشار: ۱۱:۰۸ - ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

چرا ممکن است آمریکا به دوزخ برود؟ | از رویای مارتین لوتر کینگ تا نئوفاشیسم ترامپ

در این مقاله‌ی درخشان، کورنل وست چهره‌ای متفاوت و کمتر شناخته‌شده از مارتین لوتر کینگ ترسیم می‌کند و از خلال آن می‌کوشد تا امیدی نوین و تازه‌ای بیافریند و معرفی کند: «امیدِ مجسّم». در این نوشتار مخاطب فارسی‌زبان با چهره‌ای نوین و بدیع از لوتر کینگ مواجه می‌شود، و با چشم‌انداز فلسفی–سیاسی گسترده‌تری درباب انواع مبارزه و مقاومت مدنی و درعین حال تاب‌آوردن و زیستن در دل بحران، آشنا خواهد شد.

چرا ممکن است آمریکا به دوزخ برود؟ | از رویای مارتین لوتر کینگ تا نئوفاشیسم ترامپ

رویداد۲۴ | علی نوربخش- کرنل وست، فیلسوف، خطیب، فعال سیاسی و نماینده سیاهان فرهیخته و رادیکال ایالات متحده است. صدایی خش‌دار و رسواگر، که در دوران چیرگی اخلاقیات مبتنی بر خودخواهی و بی‌تفاوتی، همچنان از «روح» و «عشق» و «راستی» سخن می‌گوید؛

«امید، مردمان را به دل خطر می‌برد؛ آنان‌که بر زمینی استوار ایستاده‌اند، ممکن است در پی‌اش روند، بی‌آن‌که به‌کلی فروبریزند، اگرچه از زخم و زیان بی‌نصیب نخواهند ماند. اما آن‌گاه که کسی جان و مال خود را تا آخرین رمق خود نثار امید می‌کند_ نثار امیدی که همواره ولخرج و بی‌مبالات است_ درست در لحظه‌ی شکست، چهره‌ی حقیقی‌اش را نمایان می‌سازد؛ و، چون راز طبیعتش فاش شد، یارانِ خویش را بی‌پناه و بی‌پشتیبان وانهاده، در دل ویرانی رها می‌سازد.» توسیدید، گفت‌وگوی میلیایی

«زندگی عبارت است از سلسله‌ای از رویا‌هایی درهم‌شکسته و امید‌های برباد رفته.» دکتر مارتین لوتر کینگ، رویا‌های بربادرفته

مارتین لوتر کینگ جونیور در واپسین روز‌های زندگی‌اش گرفتارِ سایه‌ی سنگین و زهرآلود نیهیلیسم شده بود؛ تهدیدی خزنده و خانمان‌سوز که آرامش روان و معنای زندگی را از آدمی سلب می‌کند. رالف ابرنَتی، دوست صمیمی و از هم رزمان دیری وی گفته بود: «این اواخر دیگر آن آدم سابق نبود؛ غمگین بود، افسرده و تکیده بود.» اندرو یانگ، یکی از نزدیک‌ترین یاران و همدل‌ترین همراهانش، روایت کرده بود: «در سال‌های آخر، نوعی افسردگی بر او چیره شده بود که پیش‌تر سابقه نداشت... مدام از مرگ حرف می‌زد... آرام و قرار نداشت، خواب به چشمش نمی‌آمد... از درون تهی شده بود، روحش فرسوده و خسته بود.»

دوست دیگرش، دوروتی کاتن، نیز اینطور یادش می‌کند: «از نظر عاطفی کاملا فرسوده شده بود، و از نظر جسمی نیز خسته بود. در تمام سال‌های آخر خستگی‌اش را حس می‌کردم؛ خستگی از مبارزه، حس این‌که هر آنچه در توان داشته، به میدان آورده است.»

جسی جکسون، در نطقی پرشور در همایش سالانه آکادمی آمریکایی دین در سن‌آنتونیو، به آخرین دیدار گروهی با کینگ اشاره کرد و گفت که در آن جلسه، کینگ با لحنی غریب و دردمند گفته بود: «یا باید جنبش را ترک کند، یا روزه مرگ بگیرد؛ بلکه اینگونه بتواند روح از هم‌گسیخته‌ی جنبش مدنی را دوباره یکپارچه سازد.»

نیهیلیسم چیره بر ما

منظورم از «نیهیلیسم»، وضعیتی خفقان‌آور از خاموشی معنوی است؛ نوعی سیاهی و تاریکی ملموس که توان آدمی را برای عشق‌ورزیدن، معنا یافتن، و امید داشتن در هم می‌شکند. نیهیلیسم زاده‌ی گونه‌هایی از تربیت روح است که بر سلطه‌جویی، فریب و جنایت ارج می‌نهد. برای کینگ نیهیلیسم نهایی‌ترین و بدترین کابوس ممکن است؛ امری در ضدیت مطلق با «رویای» او، و با از جامعه‌ای سالم، عادلانه و انسانی.

کشاکش تاب‌ربای کینگ با تهدید نیهیلیستی، ریشه در احساس ژرف رسالت اخلاقی در او داشت؛ رسالتی که با ادراک فزاینده‌اش از واقعیتی سهمگین همراه بود: اینکه آمریکا کشوری بیمار و پریشان حال است، و از مواجهه صادقانه با خویش سر باز می‌زند.

تعهد عمیق کینگ به اخلاق و مقاومت خشونت‌پرهیز، در برابر استقرار نظام سرمایه‌داری در آمریکا، گاه او را به لب پرتگاه نومیدی می‌کشاند. در جایی به رفیق دیرینش، ابرنَتی، چنین گفته بود: «یحتمل باید بپذیریم که دوران خشونت فرا رسیده، و شاید باید دست بکشیم و بگذاریم خشونت کار خودش را بکند. این کشور صدای ما را نمی‌شنود _ شاید صدای خشونت را بشنود.»

کورِتا اسکات کینگ، همسر وفادار و هوشمند گینگ، نوشته است: «او به‌شدت افسرده بود... و من مدام به او می‌گفتم، تو نباید خودت را مسئول بدانی، چون واقعا نیستی». کینگ در گفتاری نادر و عجیب با حال‌وهوایی بی‌سابقه، به کشیش دی.‌ای. کینگ، دوست خانوادگی‌شان، گفته بود: «فهمیده‌ام که هر آن‌چه برای اصلاح این نظام در آمریکا کرده‌ام بیهوده بوده... همه‌چیز باید از اساس کنار گذاشته شود.»

به نظر می‌رسید که تنها گزینه‌های باقی‌مانده، نافرمانی مدنی گسترده، اختلال فراگیر اجتماعی، یا شورش‌های خشونت‌بار غیرقابل‌کنترل است. خود کینگ اذعان کرد: «جنبش تغییر اجتماعی اکنون به مرحله‌ای رسیده که در وسوسه‌ی نومیدی است، چرا که اکنون روشن شده عمق و نظام‌مندیِ شرّی که با آن روبروست تا کجاست.»

از همین‌رو کینگ در مقطعی باور داشت که اگر قرار باشد کورسوی امیدی برای بیداری و رهایی سیاهان باقی بماند، باید به سطح جهانی منتقل شده و در کشور‌های دیگر دنبال شود؛ درون آمریکایی فقط غم فراگیر و تنهایی جان‌کاه باقی می‌ماند و لاغیر. این روایت به‌کلی متضاد با تصویر محبوب و همیشه امیدواری است که از کینگ نمایش داده شده.

مبارزه‌ی کینگ با نیهیلیسم سه‌وجهی بود: شخصی، سیاسی و فلسفی؛ و کوشش پرومته‌واری بود که برای نگه‌داشتنِ امید در دل طوفانِ اندوه انجام شد و سرانجام با کنشی خشونت‌بار و از سر نفرت به پایان رسید: ترورِ زشت و فجیع او که کشور را به ورطه‌ی نومیدی عمیق، و در برخی نقاط، به خشم فروبرد. همان خشونتی که او عمری در پی مهار و نفی‌اش بود و پایان‌بخش واپسین نبردش برای یافتن بدیلی به‌جای خشونت، نفرت، و بی‌امیدی شد.

زندگی کینگ در عرصه‌ی شخصی سراسر آشوب و بی‌نظمی بود. با آنکه فرزندان و همسرش را از ژرفای دل دوست می‌داشت، زندگی زناشویی‌اش در بحران شدیدی فرو رفته بود.

در کنار آن، خیانت‌ها و پشت‌کردن‌های دوستان و یاران جنبش، ضربه‌ی دیگری بر روان او بود. تقریبا همه‌ی نزدیک‌ترین یارانش با کارزار فقرا مخالفت ورزیدند؛ همچنین با مواضع تند او علیه جنگ ویتنام، و با حمایت آشکارش از اعتصاب کارگران جمع‌آوری زباله در ممفیس تنسی. آنها نه‌تنها در بحرانی‌ترین لحظات، در کنارش نایستادند، بلکه ــ چنان‌که اندرو یانگ می‌گوید ــ «با صدایی بلند و لحنی قاطع، به او می‌گفتند که دارد شکست می‌خورد.»

جز عده‌ای معدود، چون هری بلافونته‌ی وفادار، بسیاری از همراهان قدیمی‌اش او را رها کردند؛ برخی برای رسیدن به موقعیت‌های پرمنفعت، برخی برای جلب پذیرش جریان اصلی، و برخی دیگر با تحقیر، او را رهبر تاریخ‌گذشته‌ای می‌پنداشتند. دینی درو، دوست نزدیکش، گفته بود: «او به‌شدت تنها بود... با آنکه همیشه میان مردم بود، ولی تنها مانده بود، جدا افتاده... دوستانش بسیار اندک بودند.»

بسیاری از کشیشان هم‌کیشش او، اگر نگوییم اکثریت قاطع آنها، منبر خود را بر او بستند. نهاد کلیسای سیاه، سال‌ها بود که با دیده‌ی تردید به او می‌نگریست؛ چنان‌که طرد رسمی و رفتار خصمانه‌ی رهبر «اتحادیه ملی باپتیست‌ها»، کشیش جِی. اچ. جکسون، نشانی از این بی‌مهری بود. اما در آن سال‌های واپسین، حتی همراهان سابقش نیز پشت به او کردند؛ و این در کنار حملات مشهورتر ساختار قدرت سفیدپوست بود؛ همچون لیندون جانسون، رئیس‌جمهور وقت، که او را «آن کشیش سیاه لعنتی» می‌نامید، یا جی. ادگار هوور، رئیس اف‌بی‌آی، که او را «خطرناک‌ترین مرد آمریکا» می‌دانست. بدین‌سان، کینگ می‌بایست سنگینی زخم‌زبان‌ها و طردشدگی‌ها را نه‌تنها از جانب قدرت سفید، که از سوی کلیسا و هم‌کیشان سیاهش نیز تاب آورد.

موضع ضد جنگی که کینگ را به حاشیه راند

در عرصه‌ی سیاسی، میدان اندیشه‌ورزی روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شد. پیام او برای مقاومتِ خشونت‌پرهیز دیگر خریداری نداشت. انقلابیون جوان او را تمسخر می‌کردند و می‌کوشیدند تحقیرش کنند.

ساختار لیبرال سفیدپوست که پیش‌تر کینگ را در مقام «سیاهپوست منتخب» خود تبلیغ کرده و تصویرش را بر جلد مجله تایم نشانده بود، اکنون با تندی طردش می‌کرد. روزنامه واشنگتن‌پست نوشت که موضع‌گیری کینگ علیه جنگ ویتنام «به یاران طبیعی‌اش آسیب جدی زده... و به خود او بیش از آنها آسیب رسانده. بسیاری که تا پیش از این با احترام به حرف‌های او گوش می‌دادند، دیگر هرگز به او همان اعتماد را نخواهند داشت. او اعتبارش را نزد هدفش، میهنش، و قومش از دست داده است.»

مجله لایف در حمله‌ای تندتر، سخنان ضد جنگ او را «افترای عوام‌فریبانه‌ای دانست که گویی مستقیما از رادیوی دشمن بیرون آمده باشد.» حتی نشریه پیشروی نیویورک ریویو آو بوکز نوشت که «کینگ از زمانه عقب افتاده، و حوادثی که شاید خود به‌طور غیرمستقیم در شکل‌گیری‌شان نقش داشته، او را پشت سر گذاشته‌اند.»

در قلمرو اندیشه و فلسفه نیز کینگ آشفته‌دل و سرگشته بود. شک به خود، همه‌گیر و نافذ شده بود. آیا او در خانه‌ای شعله‌ور در پی وحدت و یکپارچگی بود؟ اگر مقاومت خشونت‌پرهیز در «آمریکای بیمار» کارگر نیفتد، چه؟ اگر او در این باور اشتباه کرده باشند که «قوس بلند کیهان در نهایت به سوی عدالت خم می‌شود»؟ اگر برداشت او از استثناگرایی آمریکایی _ اینکه آمریکا دولت سرفراز بر فراز تپه است و الگویی اخلاقی برای ملت‌ها _ سراب باشد؟

اگر او فریب خورده بود که آمریکا بتواند دگرگونی‌ای در ارزش‌ها و اولویت‌هایش پدید آورد؟ آیا می‌شد به کشوری دل بست که بزرگ‌ترین صادرکننده‌ی خشونت در جهان است؟ و از آن دردناک‌تر، اگر الهیات مسیحی‌اش در برابر واقعیت‌های لجوج نیچه‌وارِ قدرت و خشونت، حسد و کینه، فریب و وهم، کم بیاورد، چه؟

خاموشیِ معنوی یک ملت

آنچه می‌دانیم آن است که موعظه‌ای که کینگ قرار بود در یک‌شنبه‌ی پس از مرگش در کلیسای خانگی‌اش ایراد کند، چنین عنوانی داشت: «چرا ممکن است آمریکا به دوزخ برود».

آیا این همان چیزی بود که کینگ در واپسین خطابه‌اش در معبد میسونِ ممفیس، بر بلندای کوه رویا دید؟ و آیا از پیش فروریختن امپراتوری آمریکا را می‌دید؟ امپراتوری‌ای که در گردابِ افراط نظامی، فساد نخبگان، انحطاط فرهنگی و مردمی گرفتار آمده بود که مشتاقانه در پیِ مردی مقتدر بودند تا «نظم و قانون» را بازگرداند و «عظمت را به آمریکا بازگرداند»؟

کینگ در سخنرانی‌ای در برابر اتاق بازرگانی سیاه‌پوستان واشینگتن_ در دفاع از کارزار فقرا_ اعلام کرد این برنامه آخرین امید است؛ بهترین جایگزینِ شورش خشونت‌بار. شورشی که در نهایت به برآمدنِ رژیمی نوفاشیستی در آمریکا خواهد انجامید. او هشدار داد: «هیچ ایمانی به پاسخ درست سفیدپوستانِ صاحب‌قدرت ندارم... با ما همان خواهند کرد که با خواهران و برادران ژاپنی‌مان در جنگ جهانی دوم کردند: ما را به اردوگاه‌ها خواهند فرستاد. والاس‌ها و اعضای انجمن برچ بر سر کار خواهند آمد. بیماران و فاشیست‌ها نیرومندتر خواهند شد. محله‌های فقیرنشین را محصور می‌کنند و برای رفت‌وآمد ما، برگه‌ی عبور صادر خواهند کرد.»

به‌عبارت دیگر، آیا این فصاحت خیره‌کننده و نطق‌های آتشین، تلاشی نومیدانه برای حفظِ کورسوی امید نبود؟ در برابر سیلی از واکنش‌های سفیدپوستان، جنگ طبقاتی از بالا و اضمحلال امپراتوری از درون و بیرون؟ کلماتِ پیش‌گویانه‌ی خاخام آبراهام هشل، در ذهن کینگ طنین می‌انداخت: «تمام آینده‌ی آمریکا بسته به تاثیر و نفوذ دکتر کینگ است.» یعنی اگر به رویارویی با نظامی‌گری، سرمایه‌سالاری، نژادپرستی و فقر _ آن چهار نیروی ویرانگر که کینگ درباره‌شان هشدار داده بود _ برنخیزیم، امپراتوری بزرگ آمریکا فرو خواهد پاشید.

صنعت اسلحه که پس از جنگ جهانی دوم در پیوند تنگاتنگ با مجموعه‌ی نظامی–صنعتی شکل گرفت، همچنان گلوی بودجه‌ی ایالات متحده را در چنگ دارد. هزینه‌های نظامی آمریکا_ که از مجموع بودجه‌ی دوازده کشور بعدی نیز فراتر می‌رود _ صرف نگهداری از بیش از ۴۸۰۰ پایگاه نظامی (حدود ۸۰۰ پایگاه در خارج از کشور) و تسلیحاتی می‌شود که قدرت ویرانگری جهانی دارند. آمادگی برای جنگ، به مهم‌ترین اولویت دولت بدل شده، و در این میان، منابع برای آموزش، مسکن و اشتغال باکیفیت تهی شده‌اند.

تجاوز‌ها و خشونت‌هایی که آمریکا در سراسر جهان مرتکب می‌شود_اشغال‌های نظامی، حملات پهپادی، یورش‌های شبانه به خانه‌ها، و ایجاد شکنجه‌گاه‌ها _ بی‌آن‌که به‌راستی مسئولیت‌شان را بپذیرد یا آنها را «تروریسم» بنامد، خود زمینه‌ساز شکل‌گیری تروریسم از سوی دیگران است. نظامی‌گری در داخل نیز، چه در قالب قدرت سخت همچون نیرو‌های پلیس نظامی‌شده و جرم‌انگاری جوانان فقیر رنگین‌پوست، و چه در شکل قدرت نرم، چون روایت‌های نظامی‌زده در فیلم‌ها، تلویزیون و فضای مجازی، ترکیبی خطرناک می‌سازد: سلاح‌های بزرگ ویرانگر در کنار ابزار‌های عظیم انحراف و سرگرمی.

برای کینگ، طرد و مخالفت با نظامی‌گری صرفا مخالفت با سیاست خارجی نبود؛ بلکه نقدی تمام‌عیار بر «شیوه‌ی زندگیِ امپراتوری آمریکا» بود. بر سیاست‌های نظامی‌گرایانه‌ی پرهیبت، در برابر برنامه‌های ضد فقرِ نحیف و بی‌اثر. او بار‌ها تاکید کرده بود که اشغال مناطق دیگر که رفاری امپریالیستی است، روح ملت را می‌فرسایند؛ به‌ویژه روان سربازان جوانی را که با پریشانی و بی‌اعتمادی به خانه بازمی‌گردند. بمب‌هایی که در جنگ‌های ناعادلانه بر سر دیگران فرو می‌افتند، دیر یا زود به شکل بی‌تفاوتی و خاموشیِ اخلاقی، به خانه بازمی‌گردند.

نقد کینگ بر سرمایه سالاری نیز نقدی اخلاقی و زیست‌محیطی بر شیوه‌ای از زندگی بود که همه‌چیز را به کالا بدل می‌کند و قدرت را به دست پول و سرمایه می‌سپارد: چه در قامت سیاستمداران رشوه‌گیر، و چه مدیران آزمند. نتیجه، آن است که شهروندان فعال به مصرف‌کنندگانِ بی‌قدرت و خنثی بدل می‌شوند. این شیوه‌ی «تربیت روحِ بازارمحور»، پول، طمع و قدرت را بر صدر می‌نشاند، و ترس و بدگمانی را به جان مردم می‌اندازد؛ ترسی که در نهایت به بی‌رحمی نسبت به دیگران، به‌ویژه آسیب‌پذیران، می‌انجامد. جمله‌ی محبوب کینگ _ «ترجیح می‌دهم بمیرم تا این‌که بترسم» _ بخشی از ایستادگی‌اش در برابر همین فرهنگ ترس‌خورده است.

از نظر کینگ، نژادپرستی سفید نه یک انحراف، بلکه بخشی از بافتِ تاریخی آمریکاست. اما او این ستم را پیوندخورده با ساختار طبقاتی و فقر می‌دانست؛ نه جدای از آن. از منظر ارزش‌ها و سیاست‌ها، پیوند نظامی‌گری دولت و سرمایه داری (وال‌استریت و شرکت‌های کلان) به نوعی «جنگ علیه فقرا» انجامیده است.

دیدگاه کینگ به مسئله‌ی انتگراسیون (همپیوندی، ادغام) نیز، از اساس بی‌طرف از نظر طبقاتی نبود. او هیچ‌گاه حضور چهره‌های رنگین‌پوست در ساختار قدرتِ سفید را نشانه‌ی پیروزی نمی‌دانست، مگر آن‌که تغییری ساختاری در ماهیت قدرت رخ داده باشد.

«کارزار فقرا» دقیقا در پی همین هدف بود: دموکراتیزه‌کردن ساختار قدرت، از طریق بازتوزیع آن. موضع برابری‌خواهانه‌ی کینگ، منطقی اخلاقی داشت که هرگونه بیگانه‌هراسی یا نژادپرستی _ خواه علیه اعراب، یهودیان، فلسطینی‌ها یا هر قوم دیگر _ را مردود می‌شمرد.

مجموع این چهار نیروی فاجعه‌بار _ نظامی‌گری، سرمایه‌سالاری، نژادپرستی و فقر _ از نظر کینگ به بحرانی ژرف‌تر در دل امپراتوری آمریکا اشاره داشت: خاموشیِ معنوی ملت.

کینگ این بیماری روحی را نشانه و نماد گسست امپراتوری آمریکا می‌دانست.


بیشتر بخوانید:

افشای اسناد محرمانه پرونده ترور مارتین لوتر کینگ بعد از ۶ دهه سکوت | پای پول، توطئه و اف‌بی‌آی در میان است

از انجیل بردگان تا رویای آمریکایی | چگونه کلیسای سیاهان دکتر مارتین لوتر کینگ را ساخت؟


دینداری انقلابی کینگ، چون باد پشتیبانش بود، حتی آنگاه که نیرو‌های فاجعه‌بار از هر سو بر او می‌تاختند. او نیک می‌دانست که با چه دیوی دست‌به‌گریبان است و برای رهایی چه باید کرد.‌

می‌گفت: «اکنون باید دریابیم که شرارت‌های نژادپرستی، استثمار اقتصادی، و نظامی‌گری، همگی به هم گره خورده‌اند؛ نمی‌توان یکی را زدود، بی‌آنکه دیگری را زدود. ساختار کلی زندگی در آمریکا باید دگرگون شود... مشکل آمریکا در بازسازی این است که کشوری‌ست محافظه‌کار... ما، در جنبش حقوق مدنی، باید تمام‌قد برخیزیم و بی‌پرده اعلام کنیم: آمریکا کشوری‌ست ریاکار، و باید خانه‌اش را روبه‌راه کند.»

برای کینگ، هر پرچمی، زیر صلیب معنا می‌یابد. برای کینگ، که انقلابی‌ای مسیحی بود، حقیقت این است: صلیب، همواره کوبیده شده بر حقیقتی بی‌سلاح و عشقی بی‌قید و شرط است؛ و امپراتوری‌ها و انسان‌ها، همواره این صلیب را به دوش کشیده و خرد کرده‌اند. اما عشق رادیکال در آزادی، و آزادی رادیکال در عشق، تکرار همین حقیقت به‌ظاهر «بیهوده» است: آری، زیستن در جهانی که سرشار از دروغ و جنایت است، با ایمان به شعله‌های کم‌فروغ حقیقت و عشق، همان ایمانِ سرسختِ عید پاک است؛ که یا به مرگ دائمی خدا می‌انجامد، یا به رستاخیزی که گرچه ضعیف و لرزان است، اما هنوز امکان امید را زنده نگه می‌دارد.

در اندیشه و شهادت اندوه‌بار مارتین لوتر کینگ، «شنبه مقدس» جایگاهی نمادین و بزرگ دارد؛ همان روز میان «جمعه صلیب» (روزی که به‌باور مسیحیان، عیسی مصلوب شد) و «یک‌شنبه رستاخیز» (روز برخاستن او از مرگ)، که برای مسیحیان، روزی است سرشار از تعلیق، حیرت، و انتظار. در نگاه کینگ، آن روزِ برزخی، تصویرگر وضعیتی بود که خود او و جنبش عدالت‌طلبانه سیاهان در آن به‌سر می‌بردند: میان مرگ حقیقت و امید به رستاخیز آن، اما بی‌اطمینان از آمدن رهایی.

اکنون که در دوران تیره‌وتار دونالد ترامپ، و در عصری آمیخته با نشانه‌های نئوفاشیسم به‌سر می‌بریم، جامعه ما از تمرینِ گفتن حقیقت ناتوان است، در راه عدالت سست‌گام است، و از سلامت روح و قدرت اخلاقی تهی شده است. تهدیدی که کینگ حس می‌کرد، خطرِ مرگِ حاملان معنوی رهایی در دل یک امپراتوری نئوفاشیستی بود؛ جهانی که در آن پول و منزلت، متخصصان و روشنفکران را رام می‌کند، و پلیس و زندان، فقرا و طبقه کارگر را مهار می‌کند. همزمان، فرهنگ تماشای چهره‌های مشهور، با سلبریتی‌های سیاه‌پوستی که گاه خود را نماینده «موفقیت» معرفی می‌کنند، توده‌ها را فریب می‌دهد تا زندگی را از راه آنها تجربه کنند، نه از دل خود. این معجونِ زهرآگین از ابتذال روحی، تهی‌بودگی اخلاقی و بی‌اثرشدن سیاسی، چنان بی‌شرمانه است که گویی حتی آرامش کینگ را در گور هم سلب می‌کند.

اما با همه این تلخی‌ها، کینگ به «امیدی نومید ولی نه بدون‌امید» دل بسته بود_ در سرزمینی که «آزادی‌اش برای ما مضحکه‌ای بیش نیست و دروغی بزرگ است». 

توضیح مترجم: برای درک این متن، باید ابتدا بدانیم که در سنت مسیحی یک روز خاص وجود دارد که با نام «جمعه‌ی نیک» شناخته می‌شود و مسیحیان اعتقاد دارند عیسی مسیح در این روز مصلوب شده است. «شنبه مقدس» نیز روزی است که پیکر مسیح را در مقبره گذاشتند. شنبه مقدس فاصله میان مرگ و رستاخیز مسیح است و در نگاه مسیحیان زمانِ تعلیق و سکوت است. علاوه بر اینها، «یکشنبه رستاخیز» هم روز دیگری است و مسیحیان آن را ببه مناسبت رستاخیز مسیح تکریم می‌کنند. کرنل وست می‌گوید ما در «شنبه مقدس» به‌سر می‌بریم: زمانی در میانه و شکاف بین حقیقتی که به صلیب رفته و امیدی که هنوز بازنگشته است؛ و در این زمانه‌ی تعلیق، بسیاری به‌جای وفاداری به رنج و حقیقت، به پرچمِ قدرت پناه برده‌اند.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: علیرضا نجفی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما