تاریخ انتشار: ۰۹:۵۸ - ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد:

هشدار ولی نصر درباره جنگی بزرگ‌تر از عراق و افغانستان | پیامدهایی که خاورمیانه را تکان خواهد داد

ولی نصر هشدار می‌دهد منطقه به خطرناک‌ترین پیچ تاریخی خود رسیده است؛ جایی که نه تسلیم آسان است و نه جنگ قابل مهار. او تاکید می‌کند که ترامپ نمی‌خواهد با یک رژیم فروپاشیده، جنگ داخلی عظیم و بحران جهانی انرژی رو‌به‌رو شود. بنابراین، شانس دیپلماسی اجباری، هر چند زیاد نباشد، اما هنوز پابرجاست.

جنگ

رویداد۲۴| ما در لحظه‌ای ایستاده‌ایم که بسیاری از تحلیلگران آن را حساس‌ترین نقطه عطف تاریخ معاصر منطقه می‌دانند. بحران غزه، تنش‌های فرساینده در جنوب لبنان، پیچیدگی‌های استراتژیک در سوریه و فرآیند پرنوسان عادی‌سازی روابط میان اعراب و اسرائیل، همگی متغیر‌هایی هستند که در یک معادله واحد به نام «مسئله ایران» تلاقی می‌کنند. در این گزارش تحلیل‌های دکتر ولی نصر می‌پردازیم؛ تحلیل‌هایی که نقشه راهی برای تبیین وضعیت پیش روی مسئله ایران می‌گذارد.

دکتر ولی نصر یکی از پژوهشگران تراز اول جهان در زمینه مطالعات خاورمیانه است. او فرزند سید حسین نصر، اسلام‌شناس مشهور، است و تحصیلات خود را در دانشگاه به پایان رسانده است. نصر کتاب‌های ارزشمندی نوشته است که از میان آنها دو کتاب «احیای تشیع» و «ملت اجتناب‌ناپذیر» از منابع اصلی مطالعات خاورمیانه هستند.

کالبدشکافی لحظه بحران

ایران امروز در وضعیتی قرار گرفته که ولی نصر آن را نقطه «عطف» می‌نامد. این اصطلاح در ریاضیات و سیاست به معنای لحظه‌ای است که روند قبلی متوقف شده و مسیر کاملا جدیدی آغاز می‌شود. جمهوری اسلامی اکنون در میانه یک جنگ دو جبهه‌ای است؛ جبهه اول در مرز‌های خارجی و در تقابل با ابرقدرت‌های نظامی دارای سلاح هسته‌ای (آمریکا و اسرائیل) تعریف می‌شود، و جبهه دوم در داخل شهر‌ها و روستا‌های ایران، جایی که نسلی جدید و خسته از ایدئولوژی، خواستار عبور از ساختار‌های موجود است.

تفاوت بنیادین این برهه با بحران‌های پیشین (مانند جنگ ایران و عراق یا تنش‌های دوره اوباما) در این است که پیش‌تر، حاکمیت می‌توانست از یکی از این دو جبهه به عنوان ضربه‌گیر دیگری استفاده کند. اما اکنون، فرسودگی اقتصادی ناشی از تحریم‌های بی‌سابقه، توان مانور حاکمیت را سلب کرده است. از یک سو، هرگونه امتیازدهی به خارج ممکن است به عنوان نشانه ضعف توسط معترضان داخلی تلقی شود، و از سوی دیگر، سرکوب شدید داخلی پتانسیل این را دارد که بهانه‌ای برای مداخله نظامی خارجی فراهم کند.

این تلاقی بحران‌ها، فضایی از عدم قطعیت را ایجاد کرده است که در آن، بقای نظام سیاسی به متغیر‌هایی وابسته شده که لزوما در کنترل تهران نیستند. نصر هشدار می‌دهد که ایالات متحده نیز در لبه ورود به جنگی است که می‌تواند بسیار بزرگتر، مرگبارتر و پرهزینه‌تر از تمامی جنگ‌های قبلی این کشور در خاورمیانه باشد. ایران نه عراق است و نه افغانستان؛ ایران کشوری با عمق استراتژیک، جمعیت زیاد و توانمندی‌های نامتقارن است که هرگونه درگیری با آن، ابعاد جهانی خواهد داشت.

تغییر پارادایم در سیاست خارجی آمریکا

با بازگشت دونالد ترامپ به قدرت، پارادایم سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران از فشار دیپلماتیک با چاشنی تحریم به تهدید نظامی مستقیم با هدف فروپاشی تغییر یافته است. نصر به درستی اشاره می‌کند که در دولت‌های گذشته، حتی زمانی که واشینگتن از معترضان ایرانی حمایت می‌کرد، هرگز گزینه نظامی را به عنوان ابزاری برای نجات معترضان روی میز نمی‌گذاشت. اما ترامپ با استفاده از «دست به ماشه» پیامی صادر کرد که نشان‌دهنده خروج از قواعد سنتی دیپلماسی است.


بیشتر بخوانید: ولی نصر: تهران هنوز کارت‌هایی برای بازی دارد


نکته نگران‌کننده‌ای که نصر بر آن تاکید دارد، فقدان یک فرآیند نهادینه در تصمیم‌گیری‌های کاخ سفید است. در جنگ‌های ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳، اهداف جنگی از مسیر وزارت خارجه، پنتاگون و سیا عبور می‌کرد و به دقت صیقل داده می‌شد. اما در حال حاضر، اهداف آمریکا به صورت لحظه‌ای و بر اساس امیال شخصی رئیس‌جمهور تغییر می‌کند. یک روز هدف «حمایت از مردم ایران» اعلام می‌شود و روز دیگر «اجبار ایران به امضای توافق جدید». این سیالیت استراتژیک، خطر اشتباه محاسباتی را به شدت افزایش می‌دهد.

این تغییر رویکرد باعث شده است که حتی متحدان نزدیک آمریکا در منطقه نیز دچار هراس شوند. اعزام ناوگان عظیم نظامی به خلیج فارس، فضا را به سمتی برده است که گویی جنگ تنها گزینه باقی‌مانده است. با این حال، نصر معتقد است که ترامپ خود را در گوشه‌ای گرفتار کرده است؛ او انتظارات برای جنگ را بالا برده و اگر ایران تسلیم نشود، یا باید وارد یک جنگ ویرانگر شود یا با عقب‌نشینی، اعتبار سیاسی و نظامی ایالات متحده را به حراج بگذارد.

مطالبات سه‌گانه واشینگتن

مطالبات کنونی واشنگتن از تهران در سه محور اصلی خلاصه می‌شود: توقف کامل هرگونه غنی‌سازی اورانیوم، کاهش چشمگیر برد و توان موشک‌های بالستیک، و قطع کامل حمایت از نیرو‌های نیابتی. از دیدگاه یک تحلیلگر روابط استراتژیک، اینها شروط مذاکره نیستند، بلکه «شروط تسلیم» هستند. نصر به زیبایی تبیین می‌کند که میان «دیپلماسی» و «دیکته کردن اراده» تفاوتی بنیادین وجود دارد.

در دیپلماسی کلاسیک، هر توافقی محصول «داد و ستد» است. اما در دکترین ترامپ هیچ پیشنهادی به طرف مقابل ارائه نمی‌شود. تنها پیشنهادی که روی میز است، این است: «اگر تسلیم شوید، به شما حمله نمی‌کنیم.» این رویکرد، انگیزه تهران برای مذاکره را به حداقل می‌رساند؛ چرا که در منطق جمهوری اسلامی، واگذار کردن توان موشکی و نفوذ منطقه‌ای به معنای «خلع سلاحی پیش از ذبح شدن» است.

نصر خاطرنشان می‌کند که از دیدگاه تهران، آنها یک بار به توافقی (برجام) تن دادند و به تعهدات خود عمل کردند، اما واشینگتن به راحتی زیر آن زد. بنابراین، برای دولتمردان ایرانی، هرگونه مذاکره جدیدی که فاقد تضمین‌های عینی برای رفع تحریم‌ها باشد، نوعی خودکشی استراتژیک تلقی می‌شود.

کالبدشکافی اعتراضات داخلی

ریشه‌های ناآرامی‌های اخیر ایران را نباید صرفا در مسائل فرهنگی یا سیاسی جست‌و‌جو کرد؛ بلکه موتور محرک اصلی این اعتراضات، فروپاشی معیشت عمومی است. نصر توضیح می‌دهد که تحریم‌های "فشار حداکثری" با هدف فلج کردن اقتصاد ایران وضع شدند و در نهایت موفق شدند طبقه متوسط را به آستانه فقر بکشانند. در دسامبر گذشته، سقوط ناگهانی ارزش پول ملی جرقه‌ای بود که بازاریان و قشر اقتصادی را به خیابان آورد، اما به سرعت شعار‌ها رادیکال شد و کلیت نظام را هدف گرفت.

آنچه این دوره از اعتراضات را به یک تهدید موجودیتی برای جمهوری اسلامی تبدیل کرد، گستردگی آن در بیش از ۱۹۰ شهر و حمایت‌های صریح خارجی بود. زمانی که ترامپ و اپوزیسیون خارج از کشور پیام آمادگی برای مداخله صادر کردند، نظام ایران احساس کرد که با طرحی خارجی برای براندازی مواجه است. این ادراک باعث شد که حاکمیت تمام ابزار‌های قهرآمیز خود را برای بستن جبهه داخلی به کار گیرد. نصر معتقد است که سرکوب خونین معترضان، خیابان‌ها را آرام کرد؛ اما پتانسیل انفجاری جامعه را از بین نبرد و حاکمیت اکنون در وضعیتی قرار دارد که حتی اگر بخواهد، دیگر نمی‌تواند به راحتی با مردم خود آشتی کند. شکاف میان ملت و دولت به سطحی رسیده است که هر جرقه کوچکی می‌تواند دوباره حریق بزرگی به پا کند.

روان‌شناسی ملی‌گرایی در برابر تهدید خارجی

یک خطای استراتژیک که در واشنگتن و تل‌آویو تکرار می‌شود، نادیده گرفتن لایه‌های پیچیده ملی‌گرایی در ایران است. ولی نصر بر این نکته ظریف دست می‌گذارد که نارضایتی شدید از نظام، لزوما به معنای استقبال از ارتش‌های خارجی نیست. مردم ایران به خوبی سرنوشت لیبی، سوریه و عراق را دیده‌اند و به شدت از «سوریه‌ای شدن» کشورشان هراسان هستند. ترس از فروپاشی زیرساخت‌ها، جنگ داخلی و تجزیه ایران، عاملی است که باعث می‌شود بسیاری از مخالفان در لحظه بحران، پشت سر ایده «دفاع از میهن» بایستند.


بیشتر بخوانید: راهبرد کلان ایران و آنچه آمریکا هنوز نفهمیده | راز‌های ژئوپولیتیک ایران از نگاه ولی نصر


نصر به واکنشی در میان مردم اشاره می‌کند: در شب اول حملات اسرائیل به مراکز نظامی، حسی از «شادی لحظه‌ای» در برخی محافل دیده شد، چرا که این حملات را ضربه‌ای به نهاد‌های سرکوبگر می‌دیدند. اما صبح روز بعد، با دیدن ویرانی ساختمان‌های مسکونی و کشته شدن افراد عادی، مود عمومی به سرعت تغییر کرد. این تغییر فاز نشان می‌دهد که در روان‌شناسی سیاسی ایرانیان، «دشمن خارجی» همچنان یک خط قرمز است.

این ملی‌گرایی تدافعی، بزرگترین مانع برای کسانی است که تصور می‌کنند با چند حمله هوایی، مردم ایران به استقبال نیرو‌های مهاجم خواهند رفت.

واقعیت‌ها و محدودیت‌های روسیه و چین

نصر در تحلیل خود، آبی سرد بر روی این تصور می‌ریزد که مسکو یا پکن حاضرند برای ایران بجنگند. او معتقد است که ایران در مواجهه با آمریکا و اسرائیل کاملا تنهاست. چین و روسیه به دنبال منافع اقتصادی خود هستند و درگیر شدن در یک جنگ تمام‌عیار با آمریکا به خاطر تهران، در محاسبات هزینه-فایده آنها نمی‌گنجد.

محدودیت دیگر ایران، مالی است. پکن و مسکو تسلیحات پیشرفته خود را به صورت اعتباری یا هدیه نمی‌دهند. ایران به دلیل تحریم‌ها، نقدینگی لازم برای خرید سامانه‌های پدافندی پیشرفته یا جنگنده‌های نسل جدید را ندارد. از سوی دیگر، چین به شدت از تحریم‌های ثانویه آمریکا هراسان است و حاضر نیست پیوند‌های عظیم اقتصادی خود با بازار غرب را فدای حمایت نظامی از ایران کند.

این «تنهایی استراتژیک» باعث شده است که ایران به جای تکیه بر متحدان بزرگ، بر نیرو‌های نیابتی خود تمرکز کند که البته خود این موضوع، یکی از ریشه‌های تنش با غرب است. نصر خاطرنشان می‌کند که برخلاف اسرائیل که از حمایت بی‌قید و شرط آمریکا برخوردار است، ایران هیچ «پشتوانه استراتژیک» مطمئنی در جهان قدرت ندارد.

متحدان منطقه‌ای آمریکا: عربستان و امارات

یکی از بهترین قسمت‌های تحلیل نصر، کالبدشکافی تغییر موضع ریاض و ابوظبی در نسبت با ایران است. این دو کشور از خروج ترامپ از برجام حمایت کردند، اما امروز آنها جلودار تنش‌زدایی با تهران شده‌اند. نقطه عطف این تغییر، حمله سال ۲۰۲۰ به تاسیسات نفتی آرامکو بود. در آن زمان سعودی‌ها متوجه شدند که آمریکا علی‌رغم تمام ادعاها، حاضر نیست برای دفاع از نفت آنها با ایران وارد جنگ شود.

این درک واقع‌گرایانه باعث شد که عربستان و امارات به این نتیجه برسند که در صورت بروز جنگ، آنها نخستین قربانیان خواهند بود. فاصله برخی از این کشور‌ها با مرز‌های ایران تنها ۹۰ کیلومتر است. به همین دلیل، بیانیه اخیر آنها مبنی بر عدم اجازه به آمریکا برای استفاده از پایگاه‌ها یا حریم هوایی‌شان، یک ضربه بزرگ به برنامه‌ریزی نظامی واشینگتن بود. آنها فهمیده‌اند که امنیت با خرید اسلحه تامین نمی‌شود، بلکه نیازمند نوعی همزیستی با قدرت منطقه‌ای ایران است.

موازنه وحشت؛ اهرم‌های فشار

قدرت نظامی آمریکا غیرقابل انکار است، اما ایران نیز اهرم‌هایی برای فشار متقابل دارد. حضور ۳۵ هزار نیروی آمریکایی در منطقه که در تیررس مستقیم موشک‌های ایرانی هستند، بزرگترین پاشنه آشیل واشینگتن است. نصر معتقد است که ترامپ به شدت نسبت به «تابوت سربازان» و «قیمت نفت» حساس است. او که وعده پایان دادن به «جنگ‌های بی‌پایان» را داده، نمی‌تواند هزینه‌های سیاسی یک درگیری تمام عیار و بسیار طولانی را بپردازد.


بیشتر بخوانید: ولی نصر: حمله اسرائیل به قطر به اندازه حمله ایران به ارامکو پیامد‌های مهم خواهد داشت


ایران به جای جنگ کلاسیک، به دنبال ضربه زدن به نقاط حساس اقتصاد جهانی است. جهش ناگهانی قیمت نفت ناشی از ناامنی در خلیج فارس، می‌تواند تورم را در آمریکا به سطحی برساند که اثراتش در پایگاه رای ترامپ نیز دیده شود. تهران این پیام را ارسال کرده است که این بار پاسخ‌هایش «نمادین» نخواهد بود و آماده است تا هزینه‌های جنگ را به داخل خاک متحدان آمریکا و پایگاه‌های این کشور بکشاند.

موازنه وحشت یعنی هر دو طرف می‌دانند که پیروزی مطلق و بدون هزینه وجود ندارد. ایران ممکن است ویران شود، اما آمریکا نیز باید بهایی بپردازد که می‌تواند تورم اقتصادی و آسیب جدی به پایگاه رای جمهوری‌خواهان باشد.

چالش جایگزینی و فقدان سازماندهی

نصر تغییر رژیم را «سراب» توصیف می‌کند. او به نقد جایگاه رضا پهلوی می‌پردازد و اشاره می‌کند که محبوبیت در فضای مجازی یا رسانه‌های خارج از کشور، به معنای توانایی برای اداره کشوری به پیچیدگی ایران نیست. اپوزیسیون خارج از کشور فاقد شبکه سازمان‌یافته در داخل کشور است. همچنین ارتباطی با بدنه بوروکراتیک دولت ندارد و فاقد توانایی برای جذب نیرو‌های امنیتی است.

ایران با ۹۳ میلیون نفر جمعیت، کشوری نیست که بتوان با یک دولت انتقالی از راه دور آن را اداره کرد. نصر هشدار می‌دهد که فروپاشی ناگهانی جمهوری اسلامی بدون وجود یک جایگزین مقتدر و سازمان‌یافته، تنها به یک هرج و مرج عظیم منجر می‌شود که برنده آن نه دموکراسی‌خواهان، بلکه گروه‌های شبه‌نظامی و تجزیه‌طلب خواهند بود. او وضعیت ایران را با ونزوئلا مقایسه می‌کند، اما یادآور می‌شود که مهندسی سیاسی در ایران، به دلیل وسعت سرزمینی و کوهستانی بودن، مانند ونزوئلا ساده نیست.

پیچیدگی، پراکندگی و سناریوی کودتا

نصر معتقد است ساختار قدرت در جمهوری اسلامی هرمی و متمرکز نیست، بلکه حتی پراکنده است. کانون‌های متعدد تصمیم‌گیری از جمله بیت رهبری، فرماندهان مختلف سپاه، متنفذان اقتصادی، روحانیون و تجار، یک شبکه پیچیده و گاه متضاد را تشکیل می‌دهند. این پراکندگی، مانع از آن می‌شود که یک فرد یا گروه بتواند به راحتی یک کودتا انجام دهد یا جهت‌گیری استراتژیک کشور را به طور ناگهانی تغییر دهد.

در زمان تهدید خارجی، این ساختار پراکنده معمولا منسجم‌تر می‌شود؛ چرا که نیرو‌های امنیتی که وظیفه دفاع از کشور را بر عهده دارند، قدرت بیشتری پیدا کرده و صدای میانه‌رو‌ها یا تکنوکرات‌هایی که به دنبال تعامل هستند، خفه می‌شود. نصر معتقد است که در چنین سیستمی نقش رهبری نظام بیشتر شبیه یک «اجماع‌ساز» است تا خودکامه. به همین دلیل، هرگونه تغییر در سیاست خارجی ایران نیازمند یک فرآیند طولانی و پیچیده برای قانع کردن لایه‌های مختلف قدرت است.

این پیچیدگی ساختاری، مذاکره با ایران را برای هر رئیس‌جمهوری در آمریکا دشوار می‌کند، چرا که هر توافقی باید از سد چندین لایه محافظه‌کار و امنیتی در داخل تهران بگذرد.

دگردیسی دولت و ملت پس از خشونت

نصر اشاره می‌کند که وقایع خونین ماه‌های اخیر، زخمی عمیق بر روان جمعی جامعه ایرانی گذاشته است که به راحتی التیام نخواهد یافت. حکومتی که برای بقای خود از «سلاح‌های سنگین» و «تیراندازی مستقیم» علیه شهروندانش استفاده می‌کند، محکوم به تغییر ماهیت است. اکنون نگاه حاکمیت به مردم از «شهروند» به «عامل نفوذی اسرائیل و آمریکا» تغییر کرده و در مقابل، نگاه مردم به حاکمیت از یک «دولت ناکارآمد» به یک «نیروی اشغالگر» دگرگون شده است.

اعداد و ارقام در اینجا اهمیت نمادین پیدا می‌کنند. حتی اگر آمار‌های رسمی کشته‌شدگان را ۶۰۰۰ نفر اعلام کنند، در ذهنیت جامعه اعدادی بسیار بزرگتر نقش بسته است. نصر معتقد است که این ترومای جمعی، جامعه ایران را در وضعیتی از شوک، خشم و ناامیدی قرار داده است. نخبگان سیاسی که از مسیر کشتن و نقص عضو کردن هزاران شهروند عبور کرده‌اند، دیگر نمی‌توانند به الگو‌های قبلی حکمرانی بازگردند. آنها اکنون خود را در محاصره ملتی می‌بینند که تنها منتظر فرصتی برای انتقام است.

این دگردیسی روان‌شناختی به این معناست که ثبات در ایران دیگر نه از طریق رضایت، بلکه تنها از مسیر «ارعاب» یا ترس تامین می‌شود؛ وضعیتی که در بلندمدت ناپایدار است.

خروجی‌های محتمل

نصر معتقد است هر دو طرف به شدت از جنگ واهمه دارند. ترامپ با تهدید‌های خود در واقع به دنبال دیپلماسی است؛ او می‌خواهد ایران را چنان بترساند که بدون شلیک یک گلوله، تسلیم شود. اما ایران نیز نشان داده است که در کنج دیوار، غیرقابل پیش‌بینی‌تر می‌شود.

سناریوی محتمل، یافتن یک راه خروج دیپلماتیک است که به هر دو طرف اجازه دهد بدون از دست دادن حیثیت سیاسی، عقب‌نشینی کنند. نصر تاکید می‌کند که ترامپ نمی‌خواهد با یک رژیم فروپاشیده، جنگ داخلی عظیم و بحران جهانی انرژی رو‌به‌رو شود. بنابراین، شانس دیپلماسی اجباری، هر چند زیاد نباشد، اما هنوز پابرجاست.

آینده ایران و منطقه در تعادل لرزان میان عقلانیت سرد و جنون جنگی قرار دارد. درک این پیچیدگی‌ها، فراتر از شعار‌های سیاسی، ضرورت حیاتی دارد. ایران در نقطه عطف تاریخی خود ایستاده است و تصمیمی که در ماه‌های آینده گرفته شود، نه تنها سرنوشت جمهوری اسلامی، بلکه معماری امنیتی جهان را بازتعریف خواهد کرد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: جنگ
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما