آیا واقعا ترامپ همیشه جا میزند؟ | تحلیل فوکویاما از سیاست خارجی در سایه روانشناسی یک پیرمرد متزلزل و دمدمی

رویداد۲۴| فرانسیس فوکویاما میگوید در پایان نشست سالانه «مجمع جهانی اقتصاد» در داووس، اوضاع نسبت به آغاز آن، موقتا آرامتر شد. دونالد ترامپ تهدیدهای خود مبنی بر تصرف زورمدارانهی گرینلند از دانمارک را پس گرفت و با مارک روته، دبیرکل ناتو، به نوعی «توافق» بر سر امنیت قطب شمال دست یافت.
ترامپ همیشه جا میزند؟
عقبنشینی ترامپ، یا همان لحظهی «ترامپ همیشه جا میزند»، محصول چندین عامل بود. احتمالاً مهمترین آنها، سقوط بازارهای سهام و اوراق قرضه ایالات متحده در واکنش به تهدیدهای او علیه گرینلند بود. اما اروپاییها نیز بازی را هوشمندانه پیش بردند. «مِته فردریکسن»، نخستوزیر دانمارک، و «لارس لوکه راسموسن»، وزیر امور خارجه، با قاطعیت اعلام کردند که حاکمیت بر گرینلند غیرقابلمذاکره است و تلاشی برای دیدار با ترامپ نکردند. اگر چنین دیداری رخ میداد، این شائبه ایجاد میشد که حاکمیت ملی قابل معامله است و صرفاً منتظر توافق بر سر قیمت هستند. دانمارک همچنین از حمایت قوی سایر متحدان اروپایی خود برخوردار شد.
ترامپ بحران بزرگی را در ائتلاف ناتو بر سر گرینلند به پا کرد و با عقبنشینی خود، آن بحران را فیصله داد. وزارتخانههای خارجه در سراسر جهان دچار تلاطم و آشفتگی شدند، اما در نهایت به آنها گفته شد: «مهم نیست، فراموش کنید.»
گسست در نظم جهانی؛ پایان اتکای متحدان به آمریکا؟
البته این بدان معنا نیست که اکنون همه میتوانند با خیال راحت استراحت کنند. مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، حق داشت که گفت در نظم بینالمللی نه یک گذار ساده، بلکه یک «گسست» رخ داده است. از این پس، هیچیک از متحدان آمریکا نمیتوانند روی حمایت ایالات متحده حساب کنند و قدرتهای میانه باید خودشان دست به کار شوند و برای جبران این فقدان با یکدیگر همکاری کنند.
علاوه بر این، تمامی کشورهای جهان اکنون باید بارِ سنگینِ «عدم قطعیت» را در قبال رفتار آیندهی ایالات متحده به دوش بکشند. سیاست خارجی آمریکا دیگر نه بر اساس مجموعهای از ایدههای ثابت یا ترتیبات نهادی، بلکه بر اساس افکار متزلزل و دمدمیِ یک فرد سالخورده و از نظر روانی ناپایدار هدایت خواهد شد.
سیاست خارجی در سایه روانشناسی ترامپ
بیشتر بخوانید: تحلیل فوکویاما از وقایع سیاسی سال ۲۰۲۵ ؛ نترسید ترامپ در حال ضعیف شدن است | موج آبی در راه است؟
رصد ترامپ در سال گذشته، نشان می دهد که ابزارهای معمولِ ناظران بینالمللی برای تحلیل سیاست خارجی — نظیر علوم سیاسی، اقتصاد، جامعهشناسی و امثالهم — به اندازه روانشناسی (چه فردی و چه اجتماعی) اهمیت ندارند. تحول سیاستهای ترامپ تنها در رابطه با ذهن و انگیزههای شخصی خود او قابل درک است.
از ایران تا ونزوئلا؛ آزمون قدرت سخت
ترامپ به عنوان یک انزواطلب انتخاب شد. او از ابتدا کمپین خود را به عنوان منتقد «جنگهای بیپایان» آمریکا، ملتسازی و اتحادهای دستوپاگیر آغاز کرد. اما همه چیز تابستان گذشته تغییر کرد. زمانی که درگیری میان اسرائیل و ایران بالا گرفت، او آشکارا امیدوار بود که پایش به ماجرا باز نشود. اما بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، با از کار انداختن پدافند هوایی ایران راه را برای مداخله هموار کرد تا ایالات متحده بتواند با امنیت کامل، تأسیسات غنیسازی هستهای فردو را در یک حملهی ضربتی بمباران کند. ترامپ ناگهان دریافت که ابزار نظامی قدرتمندی در اختیار دارد و بابت استفاده از آن مورد تحسین قرار گرفته است.
او با همین درک، راه را برای اقدام نظامی علیه ونزوئلا هموار کرد. ربودن نیکلاس مادورو و همسرش در اوایل ژانویه بار دیگر کارایی ابزار نظامیاش را به او اثبات کرد و در همین پسزمینه بود که دوباره صحبت از تصاحب گرینلند را پیش کشید.
فوکویاما دونالد ترامپ را به پسربچهای دهساله تشبیه کرده که در حیاط خلوت والدینش یک فندک پیدا کرده و فهمیده است که میتواند هر چه را که بخواهد با آن بسوزاند. او حالا فعالانه به دنبال چیزهای دیگری میگردد تا آنها را به آتش بکشد.
اما یک مشکل بزرگ در این تحول روانی وجود دارد. ترامپ همواره قدرت ایالات متحده را نسبت به سایر کشورها بیش از حد برآورد کرده است. این امر در جنگ تجاری او با چین مشهود بود. در مقطعی پس از «روز آزادسازی» در سال گذشته، او تهدید کرد که تعرفههای ۱۴۵ درصدی بر آن کشور اعمال میکند. چین آماده بود و با ممنوعیت صادرات فلزات و ترکیبات خاکی کمیاب پاسخ داد. این چیزی بود که ترامپ آشکارا پیشبینی نکرده بود و بلافاصله مجبور به عقبنشینی شد؛ چرا که همه، از خودروسازان دیترویت تا پیمانکاران دفاعی، به او هشدار دادند که این ممنوعیت، اقتصاد و امنیت ملی آمریکا را کاملا فلج خواهد کرد.
نهادگریزی و میراثی بدون ساختار
بیشتر بخوانید:
ترامپ: نگران تکرار فاجعه طبس در عملیات ربایش مادورو بودم
ترامپ تاکنون توانسته ابزار نظامی خود را علیه بازیگران ضعیف بینالمللی، مانند ایرانی آسیبدیده یا ونزوئلای در حال فروپاشی، به کار گیرد. او خوششانس هم بوده است: در یورش کاراکاس، یک هلیکوپتر بزرگ شینوک مورد اصابت قرار گرفت و به مویی از انهدام نجات یافت. اگر سقوط میکرد، ترامپ بیشتر شبیه جیمی کارتر در ماجرای طبس سال ۱۹۷۹ به نظر میرسید. برآورد بیش از حد او از قدرت آمریکا ممکن است همچنان که او سعی دارد ونزوئلا را از راه دور کنترل کند و نفت آن را استخراج کند، ادامه یابد. اما آنچه روشن نیست این است که او چگونه میخواهد از نیروی نظامی علیه بازیگر بزرگی مانند چین استفاده کند.
در قضاوت رفتار کلی ترامپ، یک چیز روشن است: او نهادگرا نیست؛ بلکه ویرانگرِ نهادهاست و میخواهد آنها را با ترجیحات شخصی خود جایگزین کند که ناگزیر نفع شخصی برای او دارد. نهاد، قاعده یا ساختاری است که به یک فرد وابسته نیست و پس از رفتنِ خالقِ آن باقی میماند. با وجود تمام هیاهوی پیرامون فعالیتهای روزانه ترامپ، او عملا هیچ میراث نهادی از خود بر جای نگذاشته است. کنگره تحت کنترل جمهوریخواهان قوانین بسیار کمی تصویب کرده و سطح هزینهها تقریباً مشابه دوران بایدن است. (تنها استثنا شاید اداره مهاجرت و گمرک باشد که دولت بعدی باید آن را اصلاح یا منحل کند.) سیاست اقتصادی او، که با تعرفهها آغاز شد، تودهای از تصمیمات تکروانه و مقطعی است که هیچ راهنمایی برای آینده ارائه نمیدهد. ترامپ مداخله کرده تا در شرکتهای خاصی سهام بگیرد، جلوی ادغامهای نامطلوب را بگیرد یا برای داروها و بهره کارتهای اعتباری سقف قیمت تعیین کند. او و اعضای دولتش همچنین از اختیارات تام خود برای ثروتاندوزی به روشهای بیشمار بهره بردهاند.
میراث ماندگار ترامپ نه یک ساختار نهادی، بلکه فرهنگی به شدت سمی است که توسط بسیاری از پیروان رئیسجمهور پذیرفته شده و پس از رفتن او نیز زنده خواهد ماند. تهدیدها علیه گرینلند، ناتو و کشورهای اروپایی به این معناست که هیچ متحدی دیگر نمیتواند به تعهدات ایالات متحده اعتماد کند. گفتمان مقامات دولتی تنزل یافته است. اعضای کابینه و دبیران مطبوعاتی میدانند که مجبور نیستند به سوالاتی که دوست ندارند پاسخ دهند، زیرا میتوانند به سادگی به پرسشگر توهین کنند؛ و شرکتها خواهند فهمید که باید به جای سیاستهای کلی حاکم بر کل بخشها، به دنبال اخذ امتیازات و لطفهای فردی باشند.
با وقایع اخیر، اروپاییها باید در جهت مخالف حرکت کنند. اگر اتحادیه اروپا میخواهد توسط ایالات متحده، چین، روسیه یا هر قدرت دیگری جدی گرفته شود، باید خود را تقویت کند. این امر مستلزم دو چیز است: در حوزه اقتصادی، اتحادیه اروپا باید به سمت یک «بازار واحد واقعی» حرکت کند تا شرکتهای اروپایی بتوانند مقیاس خود را توسعه دهند و با همتایان آمریکایی و چینی رقابت کنند؛ و در حوزه سیاسی، اتحادیه اروپا باید به سمت «رأیگیری با اکثریت کیفی» حرکت کند تا تصمیمات کلان توسط یک بازیگر کوچک مانند مجارستان یا اسلواکی وتو نشود. تنها با چنین تمرکزگرایی است که اتحادیه اروپا میتواند نفوذی متناسب با اندازه و وزن اقتصادی خود اعمال کند.




