آیا دموکراسی رو به افول است؟

رویداد۲۴ | چارلز تیلور، فیلسوف نامدار کانادایی، در سخنرانیای با عنوان «انحطاط دموکراتیک» از سه مسیری سخن میگوید که جوامع مدرن را بیصدا و تدریجی به سوی واپسگرایی میکشاند. او هشدار میدهد که نمیتوان به سادگی تصور کرد دموکراسی یکبار برای همیشه به دست آمده و مسیر پیشرفت آن قطعی است. برعکس، این مسیر پر از لغزش و آسیبپذیری است و درست در همینجاست که، همزمان با بدبینی عقل، نیاز به «خوشبینی مبتنی بر اراده» داریم.
تیلور از این ایده ساده، اما گمراهکننده آغاز میکند که گویی دموکراسی همچون پلهبرقی، خودبهخود به بالا حرکت میکند: دیروز اینجا، امروز پیشرفتهتر، و فردا بهتر. اما تاریخ، خلاف این تصور را نشان میدهد. دموکراسی همیشه در معرض سقوط، انحراف یا سوءاستفاده بوده است؛ و تیلور در این سخنرانی، سه مسیر از این سقوط را با نگاهی تاریخی و نظری تشریح میکند.
دموکراسی: واژهای که زمانی دشنام بود
در نگاه نخست شاید عجیب باشد که واژه «دموکراسی» تا همین ۲۰۰ سال پیش بار معنایی منفی داشت. در فلسفه سیاسی یونان، بهویژه نزد ارسطو، دموکراسی به معنای سلطهی غیرنخبگان بر جامعه_سلطهای بیمهار که اغلب با بینظمی و آشوب همراه میشد. در برابر آن، الیگارشی (حکومت متنفذان دارای ثروت و قدرت) نیز بههمان اندازه ناپسند بود. ایده مطلوب نزد ارسطو و بعدها نزد بسیاری از اندیشمندان قرون وسطی و عصر روشنگری، نوعی حد وسط میان آنها بود که به آن «پولیتیا» میگفتند؛ شکلی از حکومت که در آن قدرت نخبگان و مردم عادی به تعادل میرسد.
تا قرن هجدهم میلادی اگر به سیاستمداران آمریکا یا اروپا پیشنهاد میدادید که حکومتشان «دموکراتیک» باشد، بهسادگی پاسخ میدادند: «نه، ما چنین چیزی نمیخواهیم!» آنچه آنان در ذهن داشتند، نوعی جمهوری بود_نظم سیاسی عقلانی و مبتنی بر حاکمیت قانون، و نه حکومتی که مستقیما توسط تودهها اداره شود.
اما از قرن نوزدهم به بعد، واژه «دموکراسی» بهشکل شگفتانگیزی متحول شد. آن واژهی ناخوشایند بدل به آرمان شد و اکنون دولتها خود را «دموکراتیک» مینامند و برای دستیابی به دموکراسی تلاش میکنند.
دو معنای پنهان در یک واژه
تیلور تاکید میکند که این تحول زبانی، نشانهای از دگرگونی عمیقتری است. واژههایی مانند «دموس» (در یونانی)، «پئپل» (در فرانسوی)، «فولک» (در آلمانی)، و ما میتوانیم اضافه کنیم «مردم» (در فارسی)، همگی دو معنا دارند: از یک سو، به معنای همهی شهروندان؛ از سوی دیگر، به معنای غیرنخبگان یا تودههای عادی و اغلب بیسواد.
دموکراسی مدرن در همین شکاف بود که نضج گرفت و معنا یافت. آرمان دموکراسی آن است که این دو معنا به هم برسند: یعنی همهی مردم، اعم از نخبگان یا تودهها، در اداره امور شریک باشند؛ و نه اینکه اقلیتی از نخبگان و متنفذان قدرت را قبضه کنند و اکثریت شهروندان در حاشیه بمانند.
اما این وحدت، هرگز بهطور کامل تحقق نیافته است. تیلور این هدف را «مفهوم غایی» دموکراسی مینامد، چیزی که همیشه در حال نزدیک شدن به آن هستیم، اما هرگز کاملا به آن نمیرسیم. این وضعیت، دموکراسی را به ساختاری سیال و آسیبپذیر تبدیل میکند: گاه پیشرفت میکنیم، گاه پسرفت، و گاه در چرخهای گرفتار میشویم که بیرون آمدن از آن دشوار است.
لغزش اول: مارپیچ نزولی
بیشتر بخوانید:
مشکل محافظهکاران با توسعه چیست؟
حکومتهای توتالیتر از رسانه چه میخواهند؟
حکومتها چگونه مجری انحصاری خشونت و سرکوب شدند؟
تیلور نخستین مسیر انحطاط دموکراسی را «مارپیچ نزولی» مینامد. به باور او، از اواسط دهه ۱۹۷۰ میلادی، بسیاری از دموکراسیهای غربی وارد دورهای شدهاند که در آن مشارکت مردم کاهش یافته بود، نابرابری اقتصادی بیشتر شده بود و جان و روان شهروندان آکنده از احساس ناتوانی و بیقدرتی بود.
تیلور میگوید «این مارپیچ، خصلتی خود-تقویتکننده دارد: وقتی مردم احساس کنند رایشان بیاثر است، کمتر در انتخابات شرکت خواهند کرد. این بیاعتمادی و دوری از کنش سیاسی نیز به نوبه خود، باعث میشود که نهادهای سیاسی بیشازپیش در اختیار ثروتمندان و تحت نفوذ آنها قرار گیرد. مسئلهی اخیر نیز به طور فزایندهای قوانین و قدرت سیاسی را در راستای تامین منافع صاحبان ثروت جهتدهی میکند؛ و این دور باطل، همان چیزی است که دموکراسی را تضعیف کرده و نهادهای مدنی را فرسوده میکند.
در بیشتر کشورهای غربی میزان مشارکت در انتخابات در حال کاهش است؛ بهویژه در میان اقشار فقیر، کمسواد، جوانان، و اقلیتها. در مقابل، در کشورهایی مانند هند، مشارکت تودهها بالاتر است، که به نظر تیلور، نشانهای از امیدواری به مسیر دموکراتیک است. (و گویا ما در این مورد خاص به غرب شبیهتر هستیم، بدون اینکه نظام سیاسی و معنایی که از انتخابات مراد میکنیم کمترین شباهتی به آن ممالک داشته باشد).
بیسوادی سیاسی؛ بزرگترین خطر دوران ما
اما از نظر تیلور تهدید بزرگتری بر زندگی ما سایه انداخته و آن هم عبارت است از سردرگمی و بیاطلاعی است. بسیاری از مردم دیگر نمیدانند سازوکارهای سیاسی چگونه کار میکند، فرق میان رایدادن به یک حزب یا حزب دیگر چیست، یا اصلا چرا سیاست برای زندگیشان اهمیت دارد.
در دهههای گذشته تصویر نسبتا روشنی از سیاست وجود داشت: دو حزب اصلی، برنامههای متفاوت، و مسیرهای مشخص برای آینده. اما امروز با گسترش جنبشهای گوناگون، محیطزیستی، زنان، اقلیتها، عدالت اجتماعی، و انفجار صنعت سرگرمی و شبکههای اجتماعی، چهرهی سیاست مبهمتر شده است.
تیلور میگوید دموکراسی مدرن ذاتا پیچیدهتر از دموکراسی جهان باستان، در آتن، است. در آن زمان مردم مستقیما به مجمع عمومی آمده و تصمیم میگرفتند؛ اما امروز حکومتها مبتنی بر نمایندگی هستند، و این فاصله باعث میشود بسیاری احساس کنند که دیده نمیشوند و دیگر نمیدانند چه اتفاقی در حال رخدادن است.
این ابهام فضا را برای وعدههای پوچ و عوامفریبانه باز میگذارد. وعدههایی از جنس «آمریکا را دوباره عظمت خواهیم بخشید» که بیش از آنکه راهحل باشند، شعارهایی برای بهرهکشی از ناامیدی مردماند.
لغزش دوم: تبدیل همبستگی به طرد
بیشتر بخوانید: آمارها درباره مهاجرت چه میگویند؟/ «هرکس اعتقاد ندارد جمع کند از ایران برود» سیاست رسمی کشور است؟
دومین مسیر سقوط دموکراسی، از دل یکی از الزامات اساسی آن بیرون میآید: هویت جمعی.
هر جامعهی دموکراتیکی برای ماندگاری نیازمند پیوندهای مشترک است؛ باوری به اینکه ما، بهعنوان یک ملت، سرنوشت واحدی داریم. همین احساس مشترک است که شهروندان را برمیانگیزد تا در انتخابات شرکت کنند، مالیات بپردازند یا در سختیها کنار هم بایستند. دموکراسی جز بر شالودهی همین «ما بودن» استوار نمیشود.
اما این همبستگی میتواند روی تیرهای هم داشته باشد. وقتی گروهی بگویند: «ما تنها شهروندان واقعی این کشوریم» یا «آنها به این سرزمین تعلق ندارند»، دموکراسی به خطر میافتد. در چنین فضایی، برخی از شهروندان نه به حکم قانون، که بهدلیل تعصبهای قومی، فرهنگی یا اخلاقی، از دایرهی تعلق کنار گذاشته میشوند. در این زمینه، تیلور به تجربهی زادگاهش کبک اشاره میکند. او نشان میدهد که چگونه شعاری ساده، چون «من یک کبکیام» میتواند بهسادگی به «من یک کبکی اصیلم» بدل شود؛ و همین تغییر جزئی موجد نوعی «رمزگذاری قومی» میشود: تقسیم جامعه به اصیل و غیراصیل، خودی و بیگانه.
این فرآیند در ایالات متحده حتی پیچیدهتر است. بهویژه در سالهای اخیر، برخی سیاستمداران مردم را به دو دسته تقسیم کردهاند: مولدان سختکوش، و دیگرانی که بهزعم آنان، فقط «سوارکارند»؛ یعنی از نظام بهره میبرند، بیآنکه به آن چیزی بیفزایند. در چنین فضایی مهاجران، اقلیتها، و حتی فقرای بومی، عملا از دایرهی «مردم واقعی» حذف میشوند.
این طرد و «ناشهروندسازی» شهروندان، هم غیراخلاقی است و هم خطرناک. زیرا از طرفی شکافهای جامعه را عمیقتر میکند، و از طرف دیگر هیچ کمکی به حل مسائل واقعی نمیرساند. وقتی گروهی دیگران را در مرتبهای پایینتر ببینند، گفتوگو و همکاری جای خود را به بیاعتمادی میدهد. فاصلهها بیشتر میشود و هر طرف، دیگری را دشمن میپندارد. در چنین وضعی، دموکراسی بهجای آنکه مردم را به مشارکت فرا بخواند، به وسیلهای برای کنارزدن و حذف تبدیل میشود؛ و این، راه را برای سومین لغزش هموار میکند.
لغزش سوم: دموکراسی یا «قدرت نامشروط اکثریت»؟
سومین خطری که تیلور بر آن انگشت میگذارد، فروکاستن دموکراسی به «حکومت صرف اکثریت» است. در این نگاه، اکثریت آرا مجوزی میشود برای فرمانراندن بیقید و شرط، حتی اگر به بهای نادیده گرفتن اقلیتها و پایمالکردن حقوق آنان باشد. در چنین وضعیتی معنای جمهور (یعنی مردم در مقام مشارکتکنندگان در گفتوگو و تصمیمگیری جمعی) رنگ میبازد و جای خود را به «پیروزیگرایی» میدهد: جایی که تنها اکثریت اهمیت دارد و اقلیتها باید خاموش بمانند. این نگرش، بستر خیزش نوعی پوپولیسم خطرناک است.
تیلور میان دو گونه پوپولیسم تمایز میگذارد:
نخست، پوپولیسمی هچون جنبش برنی سندرز که با هدف گشودن درهای بستهی قدرت و نمایندگی طبقات محروم شکل میگیرد، اما همچنان به مشارکت همگانی و گفتوگوی مدنی پایبند است.
نوع دوم، پوپولیسمی است که با نمونههایی هچون ترامپ و لوپن شناخته میشود و همزمان دو گروه را طرد میکند: نخبگان (که متهم به خیانتاند) و اقلیتهای اجتماعی، قومی یا فرهنگی (که بهعنوان «دیگری» معرفی میشوند).
این نوع دوم فضای سیاسی را تیره میکند، بلکه اساس دموکراسی را زیر سوال میبرد. دموکراسی دیگر ابزار گفتوگو و همکاری نیست، بلکه میدان نبردی است میان آنها که «واقعا» مردم هستند، و کسانی که باید حذف شوند. تیلور یادآور میشود که همین نوع پوپولیسم بود که در کشورهایی مانند روسیه و ترکیه دموکراسی را به ورطهی نابودی کشاند؛ کشورهایی که جایی که «مردم واقعی» بر پایهی دین، قومیت یا وفاداری به ارزشهای خاص و ایدئولوژیک تعریف میشوند و دیگران، حتی اگر اکثریت شهروندان باشند، علنا از دایرهی ملت بیرون گذاشته میشوند.
بازسازی دموکراسی: از پروژههای کوچک تا ائتلافهای بزرگ
در پایان سخنرانی، تیلور تاکید میکند که اگرچه وضعیت کنونی نگرانکننده است، اما هنوز راه بازگشت وجود دارد، اما نه با شعارهای بزرگ، بلکه با کارهای واقعی، کنشهایی که در مقیاسهای کوچک انجام میشوند، اما معنادار و واقعی هستند.
بهگفتهی تیلور، دموکراسی زمانی جان میگیرد که جامعه از طرد، بیاعتمادی و دوپارگی بیرون بیاید و رشتهی گفتوگو دوباره برقرار شود. راهِ کار، ائتلافهای فراگیر است؛ ائتلافهایی که امکان همکاری میان گروههای متفاوت را فراهم میکنند. در واقع این ائتلافها باید کسانی را گرد هم بیاورد که هرچند از نظر فرهنگی، مذهبی یا سیاسی با هم تفاوت دارند، اما نگرانیهای مشترکی دارند: کار، آموزش، بهداشت و آیندهی فرزندان. کارگر کمدرآمدی که بهدلیل ترس از مهاجرت به احزاب راستگرای پوپولیست متمایل شده، در همان حال نگران مدرسهی فرزندش هم هست؛ همین نگرانی مشترک میتواند آغاز گفتوگو باشد.
معجزهی گفتوگو
تیلور به نمونههایی از این تلاشها اشاره میکند. مثلا در آمریکا برنامههایی طراحی شده که موافقان و مخالفان سقط جنین را به گفتوگو دعوت میکند. نتیجه آن شگفتانگیز بوده است: شرکتکنندگان متوجه میشوند که فاصلهشان ۱۵۰ مایل نیست، بلکه شاید فقط ۱۵ قدم باشد. گفتوگو، دیوار ترس را فرو میریزد.
در کانادا نیز تجربههایی از این دست وجود داشته. شهروندان از استانهای گوناگون دور هم جمع شدهاند تا درباره قانون اساسی، هویت، زبان و ارزشها صحبت کنند. نتیجه، نه تنها کاهش ترسها، بلکه افزایش اعتماد عمومی و بازگشت به مشارکت مدنی بوده است.
تیلور میگوید: این «هوش دموکراتیک» فقط در دل چنین مشارکتهایی رشد میکند. وقتی مردم با مسائل واقعی مواجه شوند، مثلا اینکه چطور میتوان برای شهرشان شغل ایجاد کرد یا آموزش را بهتر کرد—میفهمند که باید از شعار فاصله بگیرند و به دنبال اهرمهای واقعی قدرت باشند. همین تلاش، آن چرخه منفی «کوتهفکری جمعی» را متوقف میکند.
سیاست میکرو، اثرات ماکرو
تیلور بر اهمیت پروژههای کوچک تأکید میکند. گروههایی هستند که داوطلبانه به جوامع حاشیهای میروند، با مردم گفتوگو میکنند، از آنها میپرسند که چه میخواهند و کمک میکنند تا راهحلهایی بومی و خلاقانه پیدا شود. برخی از این گروهها در شهرهای کوچک، حتی در مناطقی که اکثریت به پوپولیستها رأی دادهاند، کار میکنند.
در آلمان، پروژههایی هست که با گفتوگو در محلهها و شوراهای محلی، به تصمیمسازی جمعی کمک میکنند. تیلور این نمونهها را الهامبخش میداند، و میگوید ائتلافهای بزرگ سیاسی، اگر بخواهند موفق شوند، باید بر دوش همین تلاشهای خرد بنا شوند.
دعوت به مسئولیتپذیری
تیلور در پایان اعتراف میکند که راهحل جادویی در دست ندارد. اما تأکید میکند که دستکم برای جامعه خودش، یعنی کبک و کانادا، پاسخی یافته است: باید بفهمیم چرا برخی مردم بهسوی هویتگرایی طردگرایانه میروند، چه ترسهایی دارند، و چگونه میتوان آنان را به مشارکت در آینده مشترک دعوت کرد. او تجربهای را یادآوری میکند که در آن قانونی برای ممنوعیت پوشش مذهبی پیشنهاد شد. در نظرسنجیها، بیش از نیمی از مردم با ممنوعیت موافق بودند. اما وقتی پرسیده شد آیا با اخراج یک زن بهدلیل داشتن حجاب موافقاند، اکثریت مخالفت کردند. این یعنی مردم پیچیدهاند و قضاوتناپذیر بر پایه یک شعار یا رأی ساده.
تیلور با صداقتی که درخور یک فیلسوف طراز اول است، سخنش را چنین پایان میدهد:
«راهی که پیش رو داریم سخت و طولانی است. اما با وجود همهی این لغزندگیها و مارپیچها، هنوز فرصت خلق مارپیچهای صعودی باقی است. امید، اگر با عمل همراه شود، هنوز زنده است.»



توصیه میکنم در ایران در مورد استبداد و فاشیسم صحبت کنید ، دمکراسی برای مردم ایران خواب و خیال است.


