زبان پورنوگرافیک قدرت و جهان ساده و بیشرم پوپولیسم | رتوریک بازگشت به عصر حجر ترامپ چگونه کار میکند؟

رویداد۲۴| علی نوربخش- تهدید دونالد ترامپ به «بازگرداندن ایران به عصر حجر» را باید از هیاهوی روزانه سیاست بیرون کشید و در جای درستش گذاشت: درون زبان پوپولیستی عصر ما. اهمیت این عبارت از خشونت عریانش آغاز میشود، اما در همانجا نمیماند. جمله از آن رو مهم است که تقریباً هیچ تعهدی به معنا، دقت، واقعیت و پیامد ندارد. «عصر حجر» در این کاربرد نه مفهومی تاریخی است، نه اصطلاحی نظامی، نه طرحی راهبردی. تصویری است برای ایجاد اثر؛ تکهای زبان که برای توضیح جهان ساخته نشده، برای ضربه زدن ساخته شده است.
چنین جملهای مختصات هدف را روشن نمیکند. معلوم نمیسازد چه چیزی قرار است ویران شود، با چه ابزاری، در چه محدودهای، با چه هزینه انسانی، و با چه نسبت حقوقی و اخلاقی. حتی معلوم نیست «بازگرداندن» یک کشور به گذشتهای ماقبل تاریخ چه معنایی دارد. همین ابهام به کار جمله میآید. هرچه کمتر تعریف شود، بیشتر به تحریک میدان میدهد. مخاطب قرار نیست معنای دقیق آن را دریابد؛ قرار است شدت آن را حس کند.
ترامپ در این معنا موضوعی شخصی و منفرد نیست. او نمونه غلیظ و افراطی یک رژیم زبانی است؛ زبانی که در سیاست پوپولیستی معاصر رواج یافته و در فضای رسانهای امروز پاداش میگیرد. این زبان به حقیقت وفادار نیست، از استدلال میگریزد، واقعیت را به تصویرهای درشت و کودکانه تقلیل میدهد، و خشونت را به صحنه نمایش میآورد. جمله «عصر حجر» تنها دری است برای ورود به این قلمرو. پشت آن، شیوهای از سخن گفتن قرار دارد که در آن وقاحت نشانه صراحت معرفی میشود، بیدقتی جای قاطعیت مینشیند، و تحقیر صورت تازهای از سیاست مییابد.
پس از مرگ حسن تعبیر
بیشتر بخوانید: جهان بر لبه پرتگاه تسلیم بیقید و شرط یا نابودی تمدن | کالبدشکافی حکومت مَرَض و حاکمان بیمار
برای فهم تازگی این زبان، بازگشت به جورج اورول هنوز سودمند است. اورول در مقاله مشهور «سیاست و زبان انگلیسی» نشان داد که زبان سیاسی غالباً برای دفاع از امور دفاعناپذیر به کار میرود. سیاستمدار و کارگزار قدرت، وقتی با خشونت واقعی روبهروست، معمولاً آن را در جامهای از تعبیرهای نرم، اداری و بیخطر میپوشاند. اورول مینوشت: «چیزهایی مانند ادامه حکومت بریتانیا در هند، پاکسازیها و تبعیدهای روسیه، و انداختن بمب اتم بر ژاپن را البته میتوان دفاع کرد، اما فقط با استدلالهایی که برای بیشتر مردم بیش از حد بیرحمانه است و با هدفهای اعلامشده احزاب سیاسی جور درنمیآید. از این رو زبان سیاسی ناگزیر است تا حد زیادی از حسن تعبیر، مصادره به مطلوب و ابهامِ ابری و غلیظ تشکیل شود. روستاهای بیدفاع از هوا بمباران میشوند، ساکنانشان به دشت و بیابان رانده میشوند، گاوها به رگبار بسته میشوند، کلبهها با گلولههای آتشزا به آتش کشیده میشوند: نام این کار را میگذارند آرامسازی.»
این قطعه هنوز تکاندهنده است، چون سازوکار کهنه زبان قدرت را بیپرده نشان میدهد. خشونت رخ میدهد؛ زبان مأمور پاککاری میشود. بمباران، تبعید، گرسنگی، آتش و مرگ در واقعیت حضور دارند؛ در زبان رسمی به «آرامسازی»، «تثبیت»، «اقدام محدود»، «ضرورت امنیتی» یا «عملیات هدفمند» تبدیل میشوند. کار کلمه، کاستن از بار اخلاقی عمل است. زبان میآید تا خون را از جمله بشوید.
ترامپ از این دستگاه عبور کرده است. او در بسیاری از لحظات، رغبتی به شستن خون از جمله ندارد؛ همان خون را به نمایش میگذارد. فعلهایی که در گفتارش تکرار میشوند، از جنس واژگان بیطرف دیوانسالاری نیستند: زدن، گرفتن، کشتن، خرد کردن، نابود کردن، از کار انداختن، محو کردن. این فعلها کوتاهاند، خشناند، و وانمود میکنند جهان پیچیده را میتوان با ضربهای کوتاه حل کرد. زبان سیاسی در اینجا از پردهپوشی اورولی فاصله میگیرد و به وقاحت نمایشی میرسد.
صراحت در برابر حقیقت
این صراحت، لزوما به منزله صداقت نیست. یکی از خطاهای رایج عصر پوپولیسم همین است که زبان بیپرده را به حقیقت نزدیکتر میپندارد. گویی کسی که بیادبانه سخن میگوید، حتماً ریا را کنار زده است. سخن وقیح میتواند به همان اندازه فریبکار باشد که سخن مؤدب. گاهی خطرناکتر است، زیرا خود را از زحمت توجیه اخلاقی آزاد کرده است. زبان ترامپ خشونت را پنهان نمیکند؛ همین آشکارسازی هم جهان را روشنتر نمیسازد. در بسیاری موارد، فقط حساسیت اخلاقی را فرسوده میکند.
اینجا باید میان دروغ و بیاعتنایی به حقیقت فرق گذاشت. دروغگو هنوز با حقیقت رابطه دارد. حقیقت را میشناسد یا دستکم میداند حقیقتی هست که باید پنهان، تحریف یا وارونه شود. دروغ رابطهای انگلی با واقعیت دارد. اما زبان ترامپی اغلب از این مرحله هم فراتر میرود. جمله برای درست یا غلط بودن ساخته نمیشود. جمله برای اثر ساخته میشود: برای تسلط بر خبر، برانگیختن خشم، تحقیر دشمن، گرمکردن جمعیت، و ساختن تصویری از قدرت.
اینجا مفهوم «مزخرفگویی» به کار میآید؛ همان تمایزی که هری فرانکفورت میان دروغ و بیاعتنایی به حقیقت میگذارد. مزخرفگو الزاماً خلاف واقع نمیگوید. مسئله اصلی او واقعیت نیست. میخواهد اثری بگذارد، تصویری بسازد، خود را در موقعیتی مطلوب بنشاند. نسبت گزاره با جهان اهمیت ثانوی پیدا میکند. پرسش اصلی این میشود: جمله چه میکند؟ نه اینکه چه میگوید.
تهدید «عصر حجر» دقیقاً از همین جنس است. این عبارت دانشی درباره توان نظامی، راهبرد منطقهای، ارزیابی امنیتی یا چشمانداز دیپلماتیک تولید نمیکند. به جای دانش، هیجان میسازد. به جای معنا، تصویر میگذارد. به جای استدلال، فشار روانی وارد میکند. کارکردش در سطح حقیقت نیست؛ در سطح اثر است. همینجاست که زبان پوپولیستی با زبان تبلیغات، تلویزیون واقعنما و شبکه اجتماعی پیوند میخورد.
وقتی ترامپ میگوید «پیروز شدهایم» در حالی که بحران هنوز جریان دارد، فعل ماضی به ابزاری برای تصرف واقعیت تبدیل میشود. جنگ، بازار، نفت، تنگه، تلفات و دیپلماسی هنوز در حرکتاند؛ جمله همه را پایانیافته اعلام میکند. این گزارش وضعیت نیست. کوششی است برای تحمیل نامی بر وضعیت. گوینده میخواهد دیگران زیر همان نام زندگی کنند.
در این زبان، فعلها جایگاهی تعیینکننده دارند. فعلهای ترامپ ساده، کوتاه و تهاجمیاند. ظاهرشان روشن است، اما اغلب کارشان مبهمسازی است. «میگیریم»، «میزنیم»، «میبندیم»، «نابود میکنیم». مخاطب حس قاطعیت دریافت میکند و جزئیات حذف میشود. فعل، پیچیدگی را میبلعد. سیاست خارجی به حرکت دست فروکاسته میشود. اقتصاد به برد و باخت. مهاجرت به بیرونکردن. جنگ به زدن. جهان با همه لایههای تاریخی و انسانیاش، در دستور زبانی ابتدایی فشرده میشود.
این ابتداییبودن تصادفی نیست. زبان پوپولیستی برای فهمیدن جهان ساخته نشده است؛ برای تقسیمکردن جهان ساخته شده است. در آن، پیچیدگی مزاحم است. ابهام خیانتآمیز به نظر میرسد. احتیاط بوی ترس میدهد. کارشناسی، توطئه نخبگان معرفی میشود. آنچه باقی میماند، ساختاری ساده و تکرارشونده است: بحران هست؛ دشمن آن را ساخته؛ رهبری بیپروا با ضربهای قاطع نجات خواهد آورد.
تماشای قدرت
بیشتر بخوانید:
از تلوّن مزاج ترامپ چه چیزی میتوان آموخت؟
پس از سست شدن پیوند زبان با حقیقت، قیدهای اخلاقی نیز فرسوده میشوند. در گفتار ترامپ، این فرسایش آشکار است. خشونت با شرمندگی، اندوه، ضرورت یا احتیاط بیان نمیشود. به صحنه میآید، درشت میشود، تکرار میشود، و گاه با لحنی نزدیک به لذت اعلام میشود. اینجا زبان از تهدید سیاسی عبور میکند و به چیزی شبیه پورنوگرافی قدرت میرسد: نمایش بیواسطه سلطه، تحقیر و تخریب برای تحریک تماشاگر.
پورنوگرافیک بودن این زبان دخلی به رکیک بودنشان ندارد، بلکه ناشی از رابطهای است که با قدرت برقرار میکند. همانگونه که پورنوگرافی بدن را از رابطه، عاطفه، زمینه، شرم و پیچیدگی انسانی جدا میکند و به سطح مصرف فوری فرو میکاهد، این زبان نیز خشونت را از تاریخ، قانون، پیامد، مسئولیت و سوگ جدا میکند. آنچه باقی میماند تصویر عریان سلطه است: کسی میزند، کسی میکشد، کسی نابود میکند، کسی بر فراز ویرانی میایستد و خود را پیروز مینامد.
در یادداشتها نمونهای تکاندهنده از این منطق آمده است: ترامپ درباره ایرانیان میگوید آنان سالها مردم بیگناه را کشتهاند و حالا او، در مقام چهلوهفتمین رئیسجمهور، «دارد آنها را میکشد» و این را «افتخاری بزرگ» میخواند. اهمیت جمله در نسبت تازهای است که میان کشتن و خودنمایی برقرار میکند. کشتن اینجا رخدادی غمانگیز، اضطراری یا حتی شرّی لازم معرفی نمیشود. به زبان دستاورد شخصی درمیآید. خشونت به امضا تبدیل میشود.
در زبان متعارف جنگ، حتی هنگامی که فریبکارانه و ریاکارانه باشد، خشونت جامه میپوشد. میگویند «اهداف نظامی منهدم شد»، «توان دشمن کاهش یافت»، «عملیات با موفقیت انجام شد». این زبان میتواند جنایت را بپوشاند، اما نشان میدهد خشونت هنوز برای ورود به عرصه عمومی به پوشش نیاز دارد. ترامپ در لحظات افراطی خود همین پوشش را کنار میزند. خون را به استعاره اقتدار تبدیل میکند.
مقایسه با جورج دبلیو بوش تفاوت را روشنتر میکند. بوش پس از یازده سپتامبر از زبانی سخت، انتقامی و گاه خطرناک استفاده کرد؛ از جمله تعبیر «زنده یا مرده» درباره بن لادن. اما آن زبان خود را در چارچوب عدالت، حمله تروریستی، دفاع ملی و پاسخ به جنایت تعریف میکرد. این چارچوب از نظر اخلاقی و سیاسی محل بحث بود، اما ادعای توجیه داشت. بوش بعدها از برخی لحنهایش فاصله گرفت، چون فهمید نمایش خام انتقام میتواند تصویری مخدوش از آمریکا بسازد. ترامپ از صحنه خشونت عقب نمیرود؛ صحنه را تشدید میکند. لحظه اعلام مرگ ابوبکر بغدادی را به خاطر بیاورید. ترامپ با چه ادبیاتی از مرگ او «مثل سگ» حرف می زد؛ آن را با لحظه اعلام مرگ بن لادن توسط اوباما مقایسه کنید.
مدیریت خشونت یا مالکیت خشونت
سیاستمدار کلاسیک میکوشد خود را مدیر خشونت نشان دهد: کسی که در شرایطی دشوار ناچار به تصمیم شده است. ترامپ خود را مالک خشونت نشان میدهد: کسی که خشونت از اراده شخصی او صادر میشود. «من میزنم»، «من میگیرم»، «من تمام میکنم»، «من میکشم». حتی وقتی ضمیر اولشخص صریحاً گفته نمیشود، در بافت کلام حضور دارد. دولت، ارتش، نهاد، قانون، مشورت، فرایند و مسئولیت جمعی عقب میروند. صحنه به بدن و اراده رهبر واگذار میشود.
این نقطه تلاقی پوپولیسم و اقتدارگرایی نمایشی است. رهبر پوپولیست فقط وعده اجرای سیاست نمیدهد؛ خود را تجسم اراده مردمی معرفی میکند که از قواعد، نخبگان، دیپلماتها، کارشناسان و زبانهای پیچیده به ستوه آمدهاند. خشونت زبانی برای او هزینه نیست؛ سند اصالت است. هرچه بیپردهتر تهدید کند، برای هوادارانی که از نزاکت رسمی بیزار شدهاند، واقعیتر جلوه میکند. وقاحت به نشانه صداقت بدل میشود. خشونت به نشانه قدرت.
تعبیر «بازگرداندن به عصر حجر» اجرای زبانی همین نمایش است. عبارت، تصویری از تخریب کامل میسازد و از مخاطب میخواهد آن تصویر را تماشا کند: نیروگاهها خاموش میشوند، پلها فرو میریزند، شهرها به گذشتهای تاریک پرتاب میشوند، تمدن از زمان حال بیرون رانده میشود. جمله اگر برنامه عملیاتی نباشد، فانتزی مجازات است. لذت آن در جزئیات راهبردی نیست؛ در تصور ضربه نهایی است.
برای اینکه چنین فانتزیای کار کند، دشمن باید بیچهره شود. مردم واقعی، با زندگیهای روزمره، زبانها، خاطرهها، ترسها، اختلافات، کودکان، بیماران، سالمندان، مخالفان حکومت، موافقان حکومت و میلیونها فردیت دیگر، مزاحم لذت تماشای قدرتاند. زبان پوپولیستی آنها را به «آنها» تبدیل میکند. این ضمیر جمع کار بزرگی انجام میدهد: تفاوتها را میبلعد و جمعیتی انسانی را به شیئی مناسب برای تهدید بدل میسازد.
انسانزدایی همیشه با دشنام آشکار آغاز نمیشود. گاهی از حذف جزئیات انسانی آغاز میشود. وقتی کشوری فقط به «دشمن» تبدیل شد، وقتی مردمش ادامه حکومتشان فرض شدند، وقتی تاریخش فقط خطری برای «ما» معرفی شد، نابودیاش آسانتر در جمله جا میگیرد. زبان، پیش از خشونت فیزیکی، کار آمادهسازی را انجام میدهد. گوش را تربیت میکند که کشتن را کنش سیاسی بشنود، نه فاجعه انسانی.
شادمانی علنی از کشتن حتی در میان بسیاری از خودکامگان هم امری معمولی نیست. دیکتاتورها غالباً زبان سرد، اداری و بیاحساس دارند: زبان فرمان، حذف، پاکسازی، ضرورت تاریخی. ترامپ زبانی تکانشی و نمایشی دارد. خشونت را با انرژی صحنه بیان میکند. زبان سرد بوروکراتیک میخواهد کشتار را بیاحساس کند؛ زبان ترامپی میخواهد آن را هیجانانگیز کند.
این هیجانانگیز کردن خشونت با منطق تلویزیون واقعنما بیارتباط نیست. ترامپ سالها در جهانی زیسته که حذف، تحقیر، داوری لحظهای، جمله کوتاه و لحظه نمایشی در آن ارزش تولید میکنند. «اخراج» در تلویزیون سرگرمی است. انتقال همین منطق به سیاست، خطرناکترین جنبه نمایش ترامپی است. دشمن سیاسی یا خارجی در جایگاه شرکتکنندهای مینشیند که باید حذف شود؛ مخاطب نیز از لحظه حذف لذت میبرد.
سیاست در این وضعیت به صحنه مجازات تبدیل میشود. رهبر مدیر تعارضها نیست؛ مجری مجازات است. جمعیت شهروندانی در حال داوری عقلانی نیست؛ تماشاگرانی در انتظار ضربهاند. از همینجا میتوان فهمید چرا زبان ترامپ تا این حد به تحقیر وابسته است. تحقیر، خشونت را قابل لذت بردن میکند. اگر دشمن فقط خطرناک باشد، شاید باید از او ترسید. وقتی پست، دیوانه، احمق، فاسد و سزاوار نابودی تصویر شود، ضربه خوردنش لذت اخلاقی کاذب میآورد.
جهان ساده، دشمن آماده
زبان پورنوگرافیک قدرت بدون سادهسازی جهان دوام نمیآورد. خشونت نمایشی نیازمند صحنهای خلوت است: قهرمان، دشمن، جمعیت. هر چیز دیگری باید حذف شود. تاریخ، ساختار، طبقه، جامعه، اختلاف داخلی، حافظه، دیپلماسی، پیامد، قانون و انسانهای عادی، صحنه را شلوغ میکنند. پوپولیسم از شلوغی بیزار است. جهان را چنان بازآرایی میکند که فقط سه چیز باقی بماند: بحران، دشمن، نجاتدهنده.
این همان فرمول پایهای خطابه ترامپی است. ابتدا باید بحرانی فراگیر تصویر شود؛ بحرانی که گویا همه چیز را در آستانه سقوط قرار داده است. سپس دشمنی معرفی میشود که مسئول این وضعیت است: مهاجر، ایران، چین، دموکراتها، رسانهها، نخبگان، دادگاهها، بوروکراتها، هر بار نامی تازه. در پایان، رهبر بیپروا وارد میشود و وعده میدهد با ارادهای شخصی، بدون معطلی و بدون گرفتاری در قواعد معمول، مسئله را حل کند. شکل تغییر میکند؛ دستور زبان ثابت میماند.
در این دستور زبان، واژههای مطلق نقشی مرکزی دارند: «همه»، «کاملاً»، «هرگز»، «برای همیشه»، «بزرگترین»، «بدترین»، «فاجعه کامل». این واژهها جهان را از طیف و سایهروشن خالی میکنند. دیگر شکست نسبی، موفقیت محدود، تهدید قابل مدیریت، اختلاف مشروع یا بحران قابل مذاکره وجود ندارد. هر چیز یا عظمت است یا سقوط، یا پیروزی است یا خیانت، یا نجات است یا نابودی. زبان مطلقگرا به مخاطب آسودگی کاذب میدهد، چون پیچیدگی را از دوش او برمیدارد.
زبان دوگانهساز، زبان همه یا هیچ است که جهان را به نمایش خیر و شر، قهرمان و احمق، مردم و دشمن تبدیل میکند. ترامپ در همین صحنه سخن میگوید. رقیب سیاسی «فاجعه کامل» است؛ قانون مخالف «برای همیشه» کشور را نابود خواهد کرد؛ دشمن خارجی یا در آستانه فروپاشی است یا سزاوار خرد شدن. اغراق در این زبان آرایه ادبی نیست؛ سازوکار ادراک است.
سادهسازی احمقانه این زبان، برخلاف ظاهرش، کارکردی دقیق دارد. فهم را کند میکند و واکنش را سرعت میبخشد. سیاست دموکراتیک، در بهترین حالت، نیازمند تأمل، مقایسه، سنجش پیامد، شنیدن مخالف و تحمل ابهام است. زبان پوپولیستی به این تواناییها حمله میکند. از مخاطب نمیخواهد فکر کند؛ از او میخواهد احساس کند که حقیقت را از پیش میداند. دشمن معلوم است. خیانت معلوم است. راهحل معلوم است. فقط مانده کسی با شهامت کافی آن را اجرا کند.
این «احمقانه بودن» را نباید با ناتوانی ساده اشتباه گرفت. فقر فکری جمله بخشی از قدرت سیاسی آن است. جملهای که توضیح میدهد، مخاطب را به فکر دعوت میکند. جملهای که تحقیر میکند، مخاطب را به واکنش فرامیخواند. پوپولیسم واکنش را بر تفکر ترجیح میدهد. در این میدان، جمله موفق جملهای نیست که واقعیت را دقیقتر کند؛ جملهای موفق است که جمعیت را سریعتر به حرکت درآورد.
از همین رو، تناقضگویی هم به زیان این زبان تمام نمیشود. ترامپ میتواند امروز تهدید کند، فردا عقبنشینی کند، پسفردا تهدید را به شوخی، تاکتیک، سوءبرداشت یا هنر معامله تبدیل کند. این رفتوآمد دائمی ضعف صرف نیست؛ بخشی از سازوکار انکارپذیری است. جمله هم تهدید است، هم نمایش، هم آزمایش واکنش، هم ابزار مذاکره، هم خوراک رسانهای. اگر نتیجه مطلوب بود، از ابتدا برنامه همین بوده است. اگر هزینه بالا رفت، رسانهها بد فهمیدهاند. این شناوری معنا، در سیاست خارجی خطرناک است، زیرا دولتها و ملتها ناچارند بدترین احتمال را جدی بگیرند.
ترامپ این آشوب را «بافت» مینامد؛ گردش ظاهرا پراکنده میان موضوعها، حملهها، خاطرهها، اغراقها و نتیجهگیریهای ناگهانی. منتقدان آن را نشانه بیتمرکزی میبینند؛ هوادارانش آن را امضای خطابی میدانند. در عمل، این شیوه امکان میدهد گفتار از قید پیگیری دقیق رها شود. هر جمله بعدی جمله قبلی را میپوشاند. هر حمله تازه، مسئولیت حمله پیشین را کمرنگ میکند. حقیقت در انبوهی از ادعاها، تکذیبها، شوخیها، تهدیدها و لافها گم میشود.
اینجا مفهوم «فوران دروغ» معنا مییابد: حجم عظیمی از گزارههای نادرست، نیمهدرست، بیربط، اغراقآمیز و ناسازگار، چنان پیدرپی وارد فضا میشود که امکان تصحیح کند و فرسوده میگردد. روزنامهنگار میتواند یک جمله را بررسی کند، اما جمله بعدی از راه رسیده است. نهاد حقیقتسنجی میتواند خطایی را نشان دهد، اما خطا دیگر کار خود را کرده است. در عصر اقتصاد توجه، سرعت خود نوعی قدرت است.
حقیقت در اقتصاد توجه
ترامپ در خلأ پیروز نشده است. زیستبوم رسانهای زمانه ما آن را تغذیه میکند. شبکههای اجتماعی جمله کوتاه، خشن، قابل بازنشر و واکنشزا را پاداش میدهند. اقتصاد توجه، دقت را کمسود و تحریک را پرسود میکند. هرچه جمله بیپرواتر باشد، بیشتر دیده میشود. هرچه مطلقتر باشد، بیشتر نقل میشود. هرچه کمتر توضیح دهد، آسانتر مصرف میشود. زبان دیپلماتیک کند است، پر از قید و احتیاط است. زبان پوپولیستی سریع است، ضربهای است، بیشرم است. میدان رسانهای امروز به دومی مزیت ساختاری میدهد.
این وضع فقط رسانهها را تغییر نداده است؛ خود سیاست را دگرگون کرده است. سیاستمدار پوپولیست دیگر برای عبور از نهادها، روزنامهها، احزاب و کارشناسان به میانجیهای سنتی نیاز چندانی ندارد. مستقیماً با جمعیت حرف میزند؛ یا دقیقتر، جمعیت را در موقعیت واکنش دائمی نگه میدارد. پست، شعار، ویدئو، لقب، تهدید، تصویر ساختگی، حمله لفظی، عقبنشینی، حمله تازه. این چرخه زبان را از مسئولیت تهی میکند، چون هر جمله عمر کوتاهی دارد و اثر بلند.
در چنین فضایی، حقیقت کندتر از خشم حرکت میکند. توضیح دیر میرسد. تصحیح کمجان است. تحلیل پیچیده مخاطب محدود دارد. اما جملهای مانند «عصر حجر» بیدرنگ کار میکند. تصویر دارد، خشونت دارد، تحقیر دارد، قطعیت دارد. همینها برای حیات رسانهای کافی است. حتی مخالفت شدید نیز به گسترش آن کمک میکند. هر محکومیت، جمله را دوباره زنده میکند. هر بحث درباره منظور واقعی گوینده، صحنه را در اختیار او نگه میدارد.
از اینجاست که ترامپ به زبان زمانه ما بدل میشود؛ نه به سبب یگانگی شخصیتش، بلکه به دلیل همخوانی غریزی او با سازوکار عصر نمایش. او فهمیده است که در سیاست امروز، جملهای که واقعیت را توضیح دهد الزاماً برنده نیست. جملهای برنده است که بتواند واقعیت را کنار بزند و جای آن بنشیند. زبان او از همین رو مملو از قطعیتهای توخالی است. این قطعیتها کمکی به فهم نمیکنند؛ اما جهان را از سایهروشن خالی میکنند و به مخاطب حس مشارکت در نبردی بزرگ میدهند.
این زبان همچنین میل عاطفی مخاطب را جدی میگیرد؛ البته با شکلی خطرناک و فاسدکننده. به مخاطب نمیگوید فقط بترس. به او میگوید حق داری خشمگین باشی، حق داری تحقیر کنی، حق داری از ضربه خوردن دشمن لذت ببری. همین «دگرگونی احساسی» یکی از ستونهای خطابه پوپولیستی است. سیاست به درمان رنجهای واقعی نمیپردازد؛ آن رنجها را به سوخت نمایش تبدیل میکند. ترس اقتصادی، تحقیر اجتماعی، دلتنگی برای گذشته، بیاعتمادی به نهادها، همه در زبان رهبر به جهت واحدی رانده میشوند: دشمن را پیدا کن، ضربه را بخواه، نجاتدهنده را تشویق کن.
پس خطر این زبان فقط در احتمال اجرای تهدیدها نیست. تهدیدی شاید هرگز به عمل نرسد. بمبی شاید هرگز نیفتد. طرحی شاید روی میز بماند. اما زبان در همین فاصله کار خود را میکند. گوشها را عادت میدهد. تخیل سیاسی را تغییر میدهد. مرز گفتنیها را عقب میبرد. چیزی که دیروز رسوایی بود، امروز سبک سخن گفتن میشود؛ چیزی که امروز سبک سخن گفتن است، فردا گزینهای سیاسی جلوه میکند.
پرسش اصلی، در پایان، این نیست که ترامپ دقیقاً منظورش از «عصر حجر» چه بود. پرسش مهمتر این است که چرا چنین عبارتی در زبان سیاست جا دارد، چرا تماشاگر پیدا میکند، چرا محکومیت هم گاه به حیاتش کمک میکند، و چرا جهانی که خود را مدرن میداند، هنوز از شنیدن وعده نابودی به هیجان میآید.




