تاریخ انتشار: ۱۱:۲۰ - ۱۶ آبان ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

سرگذشت اختلالی که فرزند زمانه ماست

اختلال کم‌توجهی و بیش‌فعالی امروز به یکی از پرحاشیه‌ترین موضوعات روان‌پزشکی بدل شده است؛ عارضه‌ای که هم در گفت‌و‌گو‌های خانوادگی حضور دارد و هم در مناقشات علمی. بازخوانی تاریخ این تشخیص نشان می‌دهد که چگونه سرشت ناآرام آدمی، در طول دو سده، به تدریج زیر ذره‌بین پزشکی رفته و از خطایی اخلاقی به بیماری‌ای مغزی و سپس به پدیده‌ای اجتماعی-فرهنگی تفسیر شده است.

بیش فعالی

رویداد۲۴ | در سال ۱۹۳۷، پزشکی به نام چارلز بردلی در آسایشگاه کودکان رودآیلند با گروهی از خردسالان سرکش سروکار داشت. این کودکان در مدرسه شکست می‌خوردند، آرام نمی‌نشستند و در برابر بزرگسالان مقاومت می‌کردند. خانواده‌هایشان از مهار آنان درمانده بودند و همین ناتوانی، آنان را به این مؤسسه تخصصی کشانده بود. بردلی برای یافتن ناهنجاری‌های احتمالی مغز، روشی تشخیصی به کار می‌برد که به سردرد‌های جانکاه می‌انجامید. برای تسکین این سردردها، داروی نوظهور بنزدرین را آزمود؛ ماده‌ای از خانواده آمفتامین‌ها.

به گزارش رویداد۲۴، دارو بر سردرد اثری نگذاشت، اما اتفاق شگفت‌انگیزی رخ داد. کودکانی که تا دیروز آشوب به‌پا می‌کردند، ناگهان با اشتیاق و دقتی بی‌سابقه تکالیفشان را انجام می‌دادند. نیمی از آزمودنی‌ها، به‌ویژه کسانی که در مغزشان ناهنجاری آشکاری یافت نشده بود، آرام‌تر شدند و کمتر حواسشان پرت می‌شد؛ گرچه این تغییر تنها تا زمان ماندگاری دارو در بدن پایدار می‌ماند. بردلی بدون آنکه نامی برای این پدیده بشناسد، نخستین کسی بود که نشان داد دارو‌های محرک می‌توانند بی‌قراری و کم‌توجهی را فروبنشانند. با این حال، او خود همواره تأکید داشت که دارو تنها در کنار محیطی حمایتگر و امن می‌تواند اثری پایدار بر جای بگذارد.

زایش توجه به مثابه یک فضیلت

بی‌قراری و حواس‌پرتی همیشه در میان کودکان وجود داشته، اما تبدیل این خصلت‌ها به مسئله‌ای پزشکی، پدیده‌ای تازه است. تا پیش از دوران مدرن، کودکان دوشادوش والدین در کشتزار و کارگاه کار می‌کردند و فرصت فراوانی برای تخلیه جنبش طبیعی خویش داشتند. با گسترش مدارس اجباری، وضعیت دگرگون شد. کودک باید ساعت‌ها بی‌حرکت می‌نشست، به فرمان معلم گوش می‌داد و توجهش را بر موضوعی واحد نگه می‌داشت. توجه، از یک توانایی ساده ذهنی، به فضیلتی اجتماعی ارتقا یافت که خویشتن‌داری و موفقیت را ممکن می‌ساخت.

در اواخر سده هجدهم، پزشک آلمانی ملخیور آدام وایکارد از «کمبود توجه» سخن گفت و آن را به عواملی، چون بی‌انضباطی، شرایط نامناسب تربیت یا اختلال در اعصاب مرتبط دانست. اندکی بعد، الکساندر کرایتون در اسکاتلند نیز دشواری‌های مشابهی را توصیف کرد. هیچ‌کدام از این دو، توجه را مسئله‌ای صرفاً پزشکی نمی‌دیدند؛ آن را موضوعی می‌دانستند که با تربیت، فلسفه و شرایط اجتماعی گره خورده است.

در سده نوزدهم، با گسترش انضباط نظام‌مند در مدارس پروس، کودکان پرجنب‌وجوش بیش از پیش به چشم می‌آمدند. تصویر معروف «فیلیپ وول‌خور» در کتاب هاینریش هوفمان، بازتابی از همین نگرانی بود؛ کودکی که سر سفره آرام نمی‌گیرد و نظم خانه را برهم می‌زند. هم‌زمان، بزرگسالان نیز در گرداب صنعتی‌شدن به «نوراستنی» یا فرسودگی اعصاب دچار می‌شدند؛ بیماری‌ای که با خستگی و ضعف روحی همراه بود.

وقتی مغز مقصر شناخته شد


بیشتر بخوانید:

چگونه انگیزه از دست‌رفته را بازیابیم؟

در ستایش هیچ‌نکردن | چگونه انسان موهبت فراغت راستین را از دست داد؟

چرا ایرانیان به اختلالات روانی خود بی‌توجهند؟


به گزارش رویداد۲۴، سال ۱۹۰۲ نقطه عطف مهمی رقم زد. جرج فردریک استیل، پزشک کودکان انگلیسی، در نشریه معتبر لنست کودکانی را توصیف کرد که با وجود هوش طبیعی، رفتاری پرخاشگرانه، بی‌قرار و ناتوان از تمرکز داشتند و در مدرسه شکست می‌خوردند. او این وضعیت را «نقصان در کنترل اخلاقی» نامید، اما، چون در بسیاری از این کودکان خطای تربیتی روشنی نمی‌دید، دلیل را در وضعیتی جسمانی و مغزی جست‌و‌جو کرد.

این تفسیر در دهه ۱۹۲۰ محکم‌تر شد. همه‌گیری بیماری موسوم به التهاب مغزی، کودکانی را که پیش از آن آرام و سازگار بودند، به رفتار‌هایی تهاجمی و مهارناپذیر دچار کرد. برای پزشکان آن دوره، این تجربه شاهدی روشن بود: اگر یک بیماری مغزی می‌تواند شخصیت کودک را چنین دگرگون کند، شاید ریشه بی‌قراری‌های دیگر نیز در مغز نهفته باشد. پژوهشگران بعد‌ها نشان دادند که این تفسیر، دشواری‌های رفتاری را از حوزه اخلاق به قلمرو پزشکی منتقل کرد و مغز را متهم اصلی ناسازگاری کودک با محیط قرار داد.

ریتالین در سایه جنگ سرد

در سال ۱۹۵۴، شیمی‌دان ایتالیایی لئاندرو پانیتزون داروی متیل‌فنیدات را با نام تجاری «ریتالین» به بازار فرستاد؛ نامی که از همسرش ریتا گرفته شده بود، زیرا او این ماده را برای بهبود بازی تنیس خود به کار می‌برد. شرکت سازنده آن را دارویی نشاط‌آور و برانگیزنده معرفی کرد. اما سرنوشت تجاری این دارو در پیوند با مدارس رقم خورد. در سال ۱۹۵۷، اصطلاح «اختلال تکانشی بیش‌جنبشی» پدید آمد؛ تعریفی که برخلاف توصیف‌های پیشین، تنها بر بی‌قراری، حواس‌پرتی، تکانشگری و افت تحصیلی تمرکز داشت و رفتار‌های خشونت‌آمیز یا بزهکارانه را کنار گذاشت.

این تحول با نگرانی‌های سیاسی دوران جنگ سرد پیوند خورد. رقابت فضایی و فناورانه با شوروی، آمریکا را به بازنگری سخت‌گیرانه در نظام آموزشی واداشت. در چارچوب نگاه نئولیبرالی که کودک را «سرمایه انسانی» آینده می‌دید، هیچ استعدادی نباید به سبب ضعف تمرکز هدر می‌رفت. اختلال بیش‌جنبشی و درمان دارویی‌اش، پاسخی ساده و دم‌دستی به این نگرانی پیچیده ارائه کردند: چرا کودکانی که ظاهراً توانمندند، در مدرسه ناکام می‌مانند؟ جالب آنکه در آن سوی پرده آهنین نیز پزشکان شوروی، بدون آگاهی از تحولات غربی، کودکان بیش‌فعال را با دارو‌های محرک مشابه درمان می‌کردند.

با ورود این اختلال به نظام طبقه‌بندی بین‌المللی بیماری‌ها در سال ۱۹۷۸ و سپس به راهنمای تشخیصی روان‌پزشکی آمریکا در سال ۱۹۸۰، این تشخیص جایگاهی جهانی یافت. غلبه تفسیر زیستی، توضیحات روانی و اجتماعی را به حاشیه راند و مسئولیت رفتار کودک را از دوش والدین و مدرسه برداشت.

برساخته‌ای اجتماعی، اما واقعی

امروزه پژوهشگران برجسته‌ای، چون توبیاس باناژفسکی، از پیشروان این حوزه در آلمان، صراحتاً می‌گویند که این اختلال هویت یکپارچه‌ای مانند شکستگی استخوان یا عفونتی مشخص ندارد که بتوان با آزمایشی قطعی آن را تأیید یا رد کرد. تشخیص عمدتاً بر گزارش فرد، خانواده و آموزگار استوار است و تاکنون هیچ ژن منفرد یا ناهنجاری یگانه مغزی یافت نشده که به تنهایی وجود این اختلال را ثابت کند.

به گزارش رویداد۲۴، این سخن هرگز به معنای انکار رنج مبتلایان نیست. باناژفسکی تأکید می‌کند این اختلال تنها در بافتی فرهنگی و اجتماعی معنا می‌یابد؛ یعنی در پیوند میان انتظارات جامعه مدرن و مفهومی که برای توصیف ناسازگاری با آن انتظارات ساخته‌ایم. کم‌توجهی، بی‌قراری و تکانشگری خصلت‌هایی هستند که در همه انسان‌ها، با شدت‌های گوناگون، وجود دارند. اینکه چه میزان از این خصلت‌ها بیمارگونه تلقی شود، پرسشی است که پاسخش را نه صرفاً زیست‌شناسی، بلکه هنجار‌های فرهنگی و اجتماعی رقم می‌زنند.

جنبش تنوع عصبی، که از دهه نود میلادی رونق گرفته، از همین زاویه به موضوع می‌نگرد. این جنبش باور دارد که تنوع در کارکرد مغز انسان، بخشی طبیعی از گوناگونی زیستی است و همه این تفاوت‌ها ذاتاً بیماری نیستند. هدف اصلی نباید تنها رفع نقص فردی باشد؛ باید محیط را چنان تغییر داد که افراد با ویژگی‌های عصبیِ متفاوت، بتوانند از توانمندی‌های خاص خود بهره ببرند.

عصر حواس‌پرتی و منطق بی‌رحم خودبهینه‌سازی

محبوبیت خیره‌کننده این تشخیص در سال‌های اخیر را نمی‌توان بدون توجه به شرایط زندگی معاصر فهمید. ذهن انسان امروز پیوسته زیر بمباران پیام‌ها، اعلان‌ها و الگوریتم‌هایی است که دقیقاً برای ربودن توجه طراحی شده‌اند. بسیاری از مردم، حتی بدون هیچ تشخیص روان‌پزشکی، احساس می‌کنند که تمرکز طولانی‌مدت روزبه‌روز دشوارتر می‌شود.

هم‌زمان، فرهنگ خودبهینه‌سازی هر فرد را مسئول کامل عملکرد و بازدهی خویش می‌داند. در چنین فضایی، افراد با اعتمادبه‌نفس فراوان از تجربه خود سخن می‌گویند و دریافت این تشخیص را گامی به‌سوی خودشناسی بهتر می‌دانند. اما همین منطق بی‌رحم بازده، مرز میان رنج واقعی و فشار عادی زندگی مدرن را محو می‌کند. باناژفسکی هشدار می‌دهد که ارجاع شتاب‌زده هر دشواری به بیماری روانی، انسان را از قدرت عمل و توانایی بازسازی محیط پیرامونش محروم می‌کند.

او همچنین یادآور می‌شود که مصرف دارو در موارد شدید هیچ منعی ندارد، اما باید هم‌زمان درباره «دوپینگ شناختی» نیز سخن گفت؛ یعنی افزایش عملکرد ذهنی با دارو بدون وجود اختلالی مشخص. مرز روشنی میان جبران یک کاستی واقعی و ساده‌کردن صرف مواجهه با فشار‌های روزمره وجود ندارد.

پژوهشگران در مقاله‌ای علمی که باناژفسکی از نویسندگان آن است، خواستار بازاندیشی بنیادین‌اند. به باور آنان، الگوی پیشین درمانی همواره در پی حذف کاستی‌های فرد بوده است. اما هدف راستین باید تغییر زمینه باشد؛ زمینه‌ای که در آن افراد با تفاوت‌های عصبی بتوانند تجربه‌های مثبت و تقویت‌کننده داشته باشند و از منابع و ویژگی‌های خاص خود بهره گیرند.

چارلز بردلی، همان پزشکی که نزدیک به نود سال پیش اثر شگفت‌انگیز محرک‌ها را کشف کرد، خود پیش‌تر به این حقیقت پی برده بود: دارو تنها زمانی معنا می‌یابد که در کنار محیطی حمایتگر و انسانی به کار گرفته شود، نه به‌جای بازسازی آن محیط.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: روانشناسی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha